دیالوگ + سریال

- هیچکس گوش نمیده تا یه صورتی وسط باشه. صورت من. داستان من.

- هر دروغی، عواقب خودشو داره که بالاخره یه روزی یه جایی دامنتو میگیره.

- یه نفر باید حرف میزد. من تو غرب درس خوندم. وقتی که من صحبت میکنم افرادی مثل تو به حرفهام گوش میدن. کشور من به خاطر خشونت و شرم تیکه تیکه شده. و من باید هرکاری میتونستم انجام میدادم که از قتل عامها جلوگیری کنم. 

قسمت ششم سریال Lie to me

Nothing

Nothing...

کاش قدرت اینو می‌داشتم که گریه کنم. متاسفانه نمی‌تونم یا یادم رفته گریه کردن رو...

نقدی بر کلیدر و پیکی بلایندرز

 داشتم فکر میکردم اگر فیلمی بر اساس داستان کلیدر مینوشتن خیلی احتمالا محبوبتر از پیکی بلایندرز میشد.

یعنی محتواشون تقریبا در یه سطحه. چندنفر اعضای خونواده که قدرت میگیرند. اجازه بدید توضیحاتی بدم:

در پیکی بلایندرز چند نفر از اعضای یه خونواده هستند که تو کار قمارن و وضع بدی ندارن اما به واسطه جاه طلبیهای یکی از برادرها، رفته رفته پیشرفت میکنن و شرکتهای بزرگی میزنن و در آخر حتی وارد سیاست میشن. هدف اول و آخرشون هم حفاظت از خونواده و پول خودشونه و معتقدن که گور بابای بقیه.

در کلیدر، چند نفر اعضای یه خونواده رفته رفته در منطقه بی در و پیکر اون زمان قدرت میگیرن و نقش رهبر و قاضی و پلیس و آدم خوبه ماجرا رو برعهده میگیرن. برای مردمشون خدمت میکنن و هواشونو دارن. هدفشون مردم هست و بعد خودشون. 

دو داستان شباهتهای زیادی باهم دارن. اما. کلیدر انسانیت رو پرورش میده. اینکه در مقابل زور وایسی، برای مردمت زحمت بکشی و از ارزشهای خودت پایین نیای. تو پیکی بلایندرز کثافت و وحشی گری و حق خوری و خودخواهی پرورش پیدا میکنه. در کلیدر بخاطر اینکه گندم رو دور میریزن، به بدبختی میوفتن، در پیکی بلایندرز میگن گور بابای این چیزا. پول و عشق و سیگار و کوکایین خوبه. تو کلیدر تعدادیشون دزدن و بعد مثل رابین هود میشن، تو پیکی بلانیدرز اکثرا آدمهای قماربازی هستند که کثیفتر از قبل میشن.

اما این لعنتیها میرن سریالشو میسازن و یکی از معروفترین سریالهای دنیا میشه پیکی بلایندرز.

اما اثر پرشکوهی مثل کلیدر فقط برای خود ما ایرانیها میمونه.

....

دیالوگ + من و مورچه

در طول زندگیم هر از گاهی جملاتی گفتم که باورم نمیشه کار من بوده باشن. یکیشون که سال 2017 تو فیسبوک نوشته بودم اینه:

 

از خیابونی رد میشدم، اتفاقی پام روی مورچه ای رفت و مرد.
مادرش صحنه رو دید، ناراحت شد و گریست.
پدر مورچه مرحوم به مادرش گفت: "ناراحت نشو. خواست خدا بوده کشته شدن عزیزمون. یا تاوان گناهیشو پرداخته یا حکمتی توش بوده."
من هم که اصلا متوجه له کردن این مورچه نبودم، راه خودم رو طی کردم و رفتم.

خواب

در خواب‌ها و رویاهای من، احساساتی وجود دارن که از دنیای بیداری، واقعی‌تر و حقیقی‌تر هستند.

و این حقیقتا منو می‌ترسونه. هرچند البته از داشتن اون احساسات هم لذت می‌برم.

دیروز خواب دیدم یه دختربچه به فرزندخوندگی قبول کردم و چقدر از بودن و داشتنش لذت می‌بردم. اونم برای منی که نمی‌خوام بچه داشته باشم. اون خواب بنظرم واقعی بود. همه‌چیزش احساس واقعی داشت. وقتی از خواب بیدار شدم، بغض کرده بودم. دلم می‌خواست بازم تو خواب می‌بودم و با بچه خوشگلم بازی می‌کردم.

دل‌کندن از رویا برام دشوار شده. بعضی وقتا واقعا نمی‌دونم این بیداری که احساسات کمتری داره واقعیه یا اون رویا که همه‌چیزش پر از احساسه؟

نمی‌دونم...

 

دلنوشته + غر

یکم میخوام غر بزنم:

واقعا زندگی برام نمیشه. هی نمیشه. زندگی من پر از نشدنهای بزرگه.

بعضی وقتا میگم اگر یکی نفرینم کنه برام اهمیتی نخواهد داشت. چون احتمالا از هیچ نفرینی نمیترسم دیگه. نه اینکه اعتقاد نداشته باشم. فکر نمیکنم بدتر از این بشه. قبلن جرات اینو نداشتم این جمله رو بیان کنم اما الان واقعا تا حد زیادی میتونم به سادگی بیانش کنم.

زندگی متاسفانه رو غلطک نمیوفته. اونطور که براش زحمت میکشم خوب پیش نمیره. نمیتونم مدیریتش کنم. حجم کارها داره روانیم میکنه. کلی کار عقب افتاده دارم. سر کلاس میفهمم که چقدر نفهمم. تو محیط کاری هم میفهمم واقعا چیزی بارم نیست. کلا چیزی از خودم ندارم که باعث بشه به خودم ببالم بابتش.

از اون ور زندگی عاطفیم ریده. مشکل پسند شدم ولی وقتی از یکی خوشم میاد، اون از من خوشش نمیاد. بعد چند ماه فکر کردم یکی رو پیدا کردم که باهاش شباهت دارم، ولی حس عاطفی نسبت به من نداره.

از همه اینا بگذریم. دنیا به سبک قدیم برام لذتبخش و شادی آور نیست. احساسات زیادی از خودم ندارم. نمیتونم برای چیزی ذوق کنم یا به شدت تعجب کنم. فقط سعی میکنم ظاهرو حفظ کنم ولی واقعا داخل و باطن خالی و متخلخله. صرفا غمگینی خاصی درونم هست که هرروز سنگینتر میشه و متاسفانه دلخوشی مناسبی برای برطرف شدنش هم پیدا نمیکنم. حداقل تا زمانی که کارهامو سبک نکردم بهتر نمیشم.

به مقدار زیادی خسته هستم. افسردگی هم مضاعفش کرده، حجم کارها و اینکه پیش نمیرن هم از یه طرف دیگه داره روانیم میکنه.

نمیدونم. امیدوارم بتونم درستش کنم...

دیالوگ + کتاب زمانی یک اثر هنری بودم

سال 2014 از کتاب «زمانی یک اثر هنری بودم» رو  از امانوئل اشمیت خوندم. متاسفانه هرچی زور میزنم یادم نمیاد اصلا کتاب درمورد چیا بود. شاید دوباره خوندمش. اما در اون زمان این بخش از متنش رو خیلی دوست داشتم. اون سال در چنین روزی، این متن رو پست کردم و الان همون متن رو کپی کردم:

همیشه در خودکشی هایم ناموفق بوده ام. همیشه در همه چیز ناموفق بوده ام. بهتر بگویم زندگی ام عین خودکشی هایم بوده. آنچه درباره ی من وحشتناک و غم انگیز است، اشراف کامل من به موفق نبودنم است. روی کره ی زمین هزاران نفر هستند که از نیرو، روحیه، زیبایی و شانس بی بهره اند، اما بدبختی عجیب من این است که از بدبختی خود آگاهم. همیشه از تمام مواهب زندگی بی بهره بوده ام، به جز هوشیاری و آگاهی. از خود شرمسارم. در زندگی آدم ناتوانی بوده ام و راهی برای خلاصی آن پیدا نکرده ام.آدم بی فایده ای هستم و هیچ کاری نمیتوانم بکنم ......

دلنوشته + برنامه

بنظر میرسه روند کارها آروم آروم داره مثبت میشه.

اگر بتونم این هفته کار ایمان، علیرضا، دانیال حسنی و اصلاحات رو به اتمام برسونم میتونم با اطمینان بگم که هفته خیلی خوبی در انتظارم خواهد بود.

امیدوارم خوب پیش بره قضایا.

ابرقهرمان + خرد جمعی

بحثی که هر جا میرم و بیانش میکنم و شده یکی از باورهای این روزهای من این دو تاس:

  1. قهرمان یه نفر نیست. هممون باهم قهرمانیم.
  2. خرد جمعی باید افزایش پیدا کنه.

خب. صحبتهایی که بیان خواهم کرد احتمالا پراکنده هستند. ولی شاید آخرش ارتباط خوبی باهم پیدا کنن.

فیلمهای مارول بجز جلوه ویژه و تخیل محض، چیز دیگه ای ندارن و از هر نظری چرت و پرت محسوب میشن. حداقل به نظر من. من به وجود موجودات فرازمینی اعتقاد دارم اما اتفاقات داخل این فیلمها همشون بر پایه مسائل غیرعلمی و کشکی هست. حالا. شاید بعدا بیشتر درموردش نوشتم. قسمت آخر مجموعه avengers، صرف نظر از اینکه از همه قسمتهاش بیمعنی تر بود، یه چیز جالبی داشت. تعداد شخصیتهای ابرقهرمان خیلی زیاد بودن. خیلی خیلی. یعنی یه لشکر اومده بودن که با آدم بدا بجنگن. این موضوع برام جالب بود. ما، وقتی میتونیم در مقابل مسائل و مشکلات برنده بشیم که هممون قهرمان باشیم. قهرمان یه نفر نیست. یعنی نباید زورو، جومونگ، بتمن و .. باشیم. اگر میخوایم تغییری ایجاد بشه، باید هممون در کنار هم قدم برداریم. قهرمان اون فردی نیست که زورش هزار برابر مردم عادیه و عاقله و میدونه چه تصمیمی باید بگیره. قهرمان، مردمی هستند که حاضرند تلاش بکنند، آزمون و خطا بکنن، اشتباهات خودشونو بپذیرن و برای بهتر شدن قدم بردارن. مردم در کنار هم یک خیل قهرمان رو بوجود میارن. اشاره کردم قهرمان فردی نیست که هزاربرابر زور داره و عاقلترینه؛ یک جمعیت از مردم متحد و اهل مطالعه اما، هزاربرابر جمعیت نامنسجم و بیسواد زور و عقل داره.

خب. این از بحث اولم. بحث دومم. خرد جمعی. ما برای اینکه قهرمان بشیم/باشیم، باید مطالعه کنیم. من از اول بچگی تا آخر عمر هرچقدر کتاب بخونم، بازم نمیتونم به یه دانش قابل قبولی برسم. اما در کنار هم، مجموعه ای از ما، میتونیم یه علم درست حسابی داشته باشیم. به قول معلم ریاضی دبیرستانم، آقای غفاری، همه چیز را همگان دانند. حالا ادامه صحبتش یچیزی داشت که خیلی اون ادامشو دوست ندارم و به همین بخشش توجه میکنم فقط. ما در کنار هم، باید بدونیم و بفهمیم علت خیلی از مشکلات و اشتباهات و نواقصمون چیه و بعد از اینکه فهمیدیم، میتونیم در جهت رفعشون قدم برداریم.

تو هر جمعی، به جای ساعتها زر مفت زدن درمورد مسائل سیاسی و اتفاقات مختلف، بهتره/باید درمورد آخرین کتابی که خوندیم، دو تا نتیجه گیری درست حسابی، بیان یک تفکر جدیدی که بهش رسیدیم و ... صحبت کنیم. به جای اینکه تو این هزاران گروه تلگرامی که جوک میفرستیم، بریده از کتابی، عکسی از یه کتاب، یه متن درست حسابی، یه تفکر خوشگل و این چیزا رو بیان کنیم. مثلا من سالی یه کتاب میخونم؛ همون یه کتاب رو به صورت خلاصه ویس بگیرم یا قسمتهای مهمشو تایپ کنم یا عکس بگیرم بفرستم داخل گروههای که توشون هستم. اگر توی پنج تا گروه اینکارو کنم، بعد از یه سال، انگار که خلاصه مثلا ده بیست تا کتاب رو خوندم و اگر نگم به اندازه ده بیست کتاب اضافه، به سوادم اضافه شده، به اندازه نیمیش حداقل شاید آگاهی کسب کردم و باسوادتر شدم.

ایکاش میتونستیم باهم دیگه به این افزایش خردجمعی کمک کنیم. من یکی که خیلی بیسوادم و از این بیسوادی به شدت رنج میبرم. ایکاش میتونستم دوروبر خودم، این حرفهایی که میزنم رو عملی کنم. یعنی حداقل ایکاش اونقدر خوب میتونستم حرف بزنم که دوروبریام رو میتونستم به انجام این کار تشویق و ترغیب کنم.

نمیدونم...

کمی درمورد Toys Story 4

اگر توی استوری چهار رو ندیدید، با خوندن این مطلب، تنها سه چهار دقیقه اول رو اسپویل خواهم کرد. سعی شده تا حد امکان چیزی از فیلم رو لو ندم. 

توی استوری چهار رو دیدم. واقعا عالی بود. فکر میکنم میتونم بگم بهترین انیمیشنی بود که تاحالا دیدم.

برخلاف انیمیشنهای خوب دیگه ای که ازشون به واسطه ویژگیهایی همچون موسیقی خوب، کمدی بودنش، توجه به جزییات، دیالوگهای خفن و ...، یاد میکنم، این انیمیشن هیچکدومو نداشت. البته صحنه های کمدی داشت. البته بعضی جاها به خوبی به جزییات اشاره کرده بود و البته موسیقی قابل قبولی داشت. دیالوگهای خوبی هم داشت که در ادامه بهشون اشاره خواهم کرد. اما اینا هیچکدوم معیار من برای این نبودن که بگم این بهترین انیمیشنی بوده که دیدم.

موضوع.

موضوع و ساخت این فیلم به طوری بود که هر آدمی از عمق وجودش احساس میکرد که از هر فیلمی واقعیتره. احساس میکرد اتفاقات و رویدادها از هرچیزی به حقیقت نزدیکتره.

از همون سکانسهای اولش که وودی بین دوراهی میمونه و مجبوره یه انتخابی بکنه، آدم دچار اندوه و بغض میشه تا آخرین سکانسش. یه غم آشنا. یه حسی که احتمالا هممون تجربش کردیم. یه دوراهی لعنتی که خودم به تنها حداقل هزاران بار تجربش کردم. انتخاب بین دو چیز درست و درستتر که هر کدوم هزینه های زیاد و قابل توجهی دارند و واقعا شاید هیچوقت نفهمیم چی درستتره. انتخاب بین غمگین و غمگینتر. انتخاب بین دو هزینه زیاد. کدوم درسته؟ نمیدونم. حداقل الان نمیدونیم. حتی الان نمیتونم با اطمینان بگم چه تصمیمی برای سکانس اول این انیمیشن درست بوده. 

با توجه به اینکه محو فیلم بودم و نمیتونستم بنویسم کجاها چی گفته، بر اساس بهترین نقل قولهایی که از اینترنت پیدا کردم، اونایی که بنظرم خوب بودن رو کپی کردم. اونایی که فارسی هستند رو خودم به خاطرم مونده نوشتم و انگلیسیا از سایتهای مختلف.

من این کارو میکنم، چون تنها کاری هست که میتونم انجام بدم.

Useless. Like your purpose has been filled.” – Forky

 “Be who you are right now.” – Bo Peep

کسی باش که الان هستی.

If you sit on a shelf for the rest of your life, you’ll never find out.” – Woody

Because it’s all that I have left to do.” – Woody

“He’s not lost. Not Anymore.”

Woody: Everyone, Bonnie made a friend in class.
Dolly: A

www. She's already making friends.
Woody: No, no she literally MADE a new friend. I want you to meet Forky!

 

"SHE'LL BE OKAY. BONNIE WILL BE OKAY."

 

غرور

از بحثهای چیپ خونوادگی متنفرم حقیقتا.

بحثهای خیلی سطح پایین که افراد شرکت کننده خودشونو به شدت اهل مطالعه و دانش میدونن.

امروز مهمونهایی داشتیم که البته براشون احترام قائلم. افراد متشخص و خوبی هستند. یکیشون پزشکه. چندسالی هست که تخصصشو گرفته و دیگه ادامه نداده. 

امروز که خونمون بود داشت حرف میزد. حرفهای خیلی خوبی هم میزد البته. ولی خیلی سطح پایین و معمولی. چیز جدید یا خاصی بیان نمیکرد. بحث اینکه ما نباید به یه ملیت بنازیم یا نباید فلان کارو کنیم و ... . کلا همه حرفهاش به شدت معمولی و پیش پا افتاده و کلیشه ای بود. 

توی صحبتهاش احساس غرور میکردم. احساس میکردم که داره به خودش مینازه که چنین حرفهایی میزنه. احتمالا خودشو از میانگین جامعه فراتر و آگاهتر میدونه. شاید هم خودشو خیلی شاخ میدونه. نمیدونم... 

این شخص، مطالعه ای نداشته. فقط درس خونده. مدرک دکتراش باعث شده غرور برش داره. میاد حرف میزنه و فکر میکنه خیلی بارشه و فکر میکنه با تفکرات خودش میتونه دنیارو تغییر بده.

این آدما برای جامعه سم هستند. افرادی هستند که غرور آگاهی دارند. مشابشهون رو کم ندیدم. دوروبرم پره از کلی مهندس و دکتر از رشته های مختلف که غرور آگاهی رو دارن. حرفهای پیش پا افتاده میزنن و فکر میکنن بقیه اینارو نمیفهمن.

نمیدونم چطور تونستم منظورمو بیان کنم. خیلی به صحبتهام فکر نکردم. فقط سر این افراد و این نوع تفکر دلم خیلی پر بود. خواستم حتما بیانش کنم. شاید بعدا یه نوشته بهتر در این مورد تو سایت قرار دادم. فعلا نمیدونم...

 

دیالوگ + تام سایر

شیش سال پیش کتاب تام سایر رو خونده بودم و این دیالوگ رو ازش در فیسبوک قرار دادم و امروز که اتفاقی دیدمش اینجا مجددا فرستادمش:

 

تام با خود گفت زندگی تو این دنیا آنقدرها هم بیهوده نیست. او بدون اینکه بداند، یک قانون بشری را کشف کرده بود: برای اینکه پسر یا آدم بزرگی را نسبت به چیزی حریص کنی فقط باید کاری کنی ک رسیدن به آن چیز مشکل باشد.
درکل چیزی ک آدم مجبور باشد انجام دهد کار است و هرچیزی ک مجبور نباشد بازی و تفریح است.


تام سایر-مارک توین

دلنوشته   برنامه این هفته

خب بعد از مدتی اومدم اینجا که چند کلمه ای بنویسم. راستش اونقدر گرفتاریها زیاده که تقریبا به هیچکدومشون نرسیدم و در دوره ای از زندگی به سر میبرم که جون ندارم هیچکدومو انجام بدم.

در این هفته اما، باید این مواردو به اتمام برسونم:

انجام کار دانیال

اصلاح پایان نامه تا 90 درسد

تکمیل کار علیرضا

اصلاح فرمت

مطالعه درسهای دکتری

و بعد در ادامه، برای هفته بعدی:

تموم کردن کار صمدی و استارت مجدد رمضانی

استارت کارهای جدید

 

امیدوارم بتونم این هفته به برنامم برسم...

دلنوشته + تغییر

یه مقدار تغییرات باید تو زندگیم به وجود بیارم.

ارتباطم با تعدادی قراره کمرنگ بشه. شاید یکی دو نفر هم حذف کنم به طور کامل.

احتمالا در برنامه های شخصیمم تغییراتی بدم. یه چندروزی ناپدید یا کمرنگ میشم و یکم به خورده کارهام برسم. پایان نامه بعد دکتر صمدی بعد دکتر رمضانی و بعد کار حسنی و مهدی و البته یه مقدار کارای مربوط به خارج و اینا.

تا ببینم چی میشه.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در موقعیت بدی هستم. در همه زمینه ها بی انگیزه و ناامید و افسرده شدم. نه مسائل شخصی درست حسابی پیش میره نه درسی نه کاری نه عشقی و ... . بیرون اومدن ازش برام دشواره و موندن درش برام دشوارتر. از تصمیمی که میخوام بگیرم راضی نیستم اما چاره ای هم ندارم.

و در ضمن، خودمو اصلاح میکنم شاید بتونم به حالت نرمال برگردم. خیلی مشکلات هست که باید اول به اونا برسم.

نمیدونم شایدم هرچی الان نوشتم چرت و پرت بود.

نمیدونم...

کی آدم بهتریه؟ اونی که آشغال میریزه یا اونی که آشغال جمع میکنه؟

کی آدم بهتریه؟ اونی که آشغال میریزه یا اونی که آشغال جمع میکنه؟

آروم باشید. سوالم جدیه.

این سوال از وقتی برام پیش اومد که امروز تو دانشگاه دوستم داشت سیگار میکشید و همزمان در حد 50 متر اون طرفترمون پویش جمع آوری سیگار داشت شروع میشد. یه پویشی که ملت یه روز در سال کنار هم جمع میشن و ته سیگار جمع میکنن.

دوستم پرسید: «یعنی اینا بخاطر سیگارایی که من میکشم دارن به زحمت میوفتن؟» کمی فکر کردم. به بچه ها نگاه کردم. لباس فرم پوشیدن، عکس میگیرن، میخندن، تو چشماشون برق خاصی هست که یه مقدار زیادیش ناشی از غروره. برای خودشون ارزش و احترام قائلن. فکر میکنن دارن یه کار با ارزش میکنن و ... .

برگشتم بهش گفتم: «نه. اتفاقا تو باعث شدی این همه آدم خوشحال بشن و احساس مفید بودن بکنن. باعث شدی احساس کنن اون آدم مصرفگرا و پوچ و بیخاصیت همیشه نیستند. برای خودشون کمی ارزش و احترام قائل شدن. اگر تو ته سیگارتو پرت نکنی رو زمین، این همه آدم که واقعا مصرفگرا و بیخاصیت و پوچ هستند، از این مصرفگرایی و بیخاصیتی و پوچ بودن دق میکنن. اگر ته سیگارتو نندازی، یکی از این آدمها ناخواسته و ندانسته خودشو قربانی میکنه، سیگار میکشه و ته سیگارشو پرت میکنه رو زمین تا بقیه ته سیگارای اونو جمع کنن و از واقعیت و حقیقت خودشون دور بشن.»

دوستم آخرین پوک سیگارشو زد و سیگارو پرت کرد رو چمنای دانشگاه...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 1: پاسخهای من به دوستم کمی بیشتر از اون مقداری بود که واقعا گفتم. خواستم به خوبی اونچه که در ذهنم هست رو بیان کنم.

پی نوشت 2: این فکر ایجاد نشه که یه نفر ممکن بود سیگارشو بندازه تو سطل زباله به خاطر حرف من انجام نداده. در دنیایی که اینهمه تبلیغات میشه و همه میدونن نباید ته سیگار پرت کرد تو خیابون، پرت میکنه، نه با حرف یه عده تغییر عقیده میده و نه تحت تاثیر حرفهای من قرار میگیره. خودش میدونه چیکار میکنه و به تصمیم خودش آگاهه.