ما مردم ایران

دلنوشته ای برای خودم - فراز گرگین پاوه

چندسال پیش، وقتی یکم جوونتر بودم و به مراتب دانش و تجربه ام از امروز کمتر بوده، فکر میکردم ما ایرانیها در اثر وجود مشکلات مختلف کشور و به دنبال اون، خوندن مطالب مختلف و دنبال کردن اخبار سیاسی و نشستن به پای تحلیلهای مختلف، احتمالا سواد سیاسی بالاتری داریم و هوش و دانش اجتماعی و سیاسیمون از میانگین سطح جهان بالاتر باشه. از این گذشته، همواره معتقد بودم خونواده ما، به خصوص خونواده پدریم، مادربزرگ، عموها و عمه ها و بچه های اونها، به علت تجارب مختلف زندگی و موقعیتهایی که با اونها مواجه شدن، و مطالعاتی که داشتن، سطح سواد و درک بالاتری نسبت به میانگین جامعه خودمون داشته باشن. هرچقدر که سعی میکردم متواضع باشم، نمیتونستم غرور بودن در این خونواده رو پنهان کنم.

صحبت رو همینجا متوقف میکنم تا بحث رو از کمی عقبتر پیش بگیرم و مطالبی بگم. بعد به این چندخطی که نوشتم برمیگردم.

بیست ماه پیش حدودا ویروس کرونا در چین کشف و منتشر شد و بعد از تنها چندماه، در تمام جهان پخش شد و بعد از نزدیک به دو سال، هنوز خبر درجه اول بیشتر کشورهاس و به یکی از بزرگترین هزینه های دولتها در سرتاسر جهان تبدیل شده. دولتها در تقابل و کنترل ویروس کارهای مختلفی انجام دادن و اقدامات متفاوتی داشتن. برخیشون از ابتدا به انکار ویروس پرداختن و برخیشون از همون اول سعی کردن نسبت به ویروس اقدامات مناسبی انجام بدن. در ادامه ولی بسیاری از کشورها تصمیم گرفتن از راه علمی با ویروس مقابله کنن و سعی کنن آمار تلفات رو پایین نگه دارن، برخی هم مثل کشور ما، نه تنها اقدامات موثری نداشتن، که با برخی از رفتارهاشون، خواسته یا ناخواسته، باعث گسترش بیشتر ویروس شدن. در ادامه هم بحث واکسن پیش میاد که برخی از کشورها پیشخرید کردن، برخی از کشورها هم ممنوع کردن!

تا اینجا که بحث خاصی نیست و کسی منکر این قضایا نمیشه. اما سوالی که پیش میاد، اینه در کشوری که دولتش نسبت به این بیماری داره سهل انگاری میکنه، وظیفه مردمی که قربانی درجه یک این بیماری هستن، چیه؟ نمیشه منکر اهمیت و موثر بودن اقدامات دولتها در کنترل بیماری شد. همه میدونیم با تغییر قوانین و تسهیل اونها و یک سری کارهای عملی در سطح بزرگ مقیاس، چقدر میشه بیماری کرونا رو کاهش بدیم. اما حالا که اقدامات دولت اونقدر که باید، موثر نیست، ما باید چه کار کنیم؟ وظیفه ما مردم چیه؟

در سطح فردی و در هرجایی از جهان که زندگی کنیم، در مقابل ویروس کرونا، سه رفتار میتونیم داشته باشیم: یک. در اثر لجاجت و «مخالفت» با دولت و حکومت سعی کنیم حتی از قبل هم بیشتر در اجتماعات باشیم و خودمون رو در معرض ویروس قرار بدیم. دو. در رفتارمون تغییری ایجاد نکنیم و با ذکر «مرگ برای بقیه س» به انکار خطر ویروس بپردازیم. و سوم. سعی کنیم با بهره گیری از روشهای علمی از منابع معتبر، یاد بگیریم که چطور رفتارمون رو تغییر بدیم تا جون خودمون و اطرافیانمون در مقابل این ویروس حفظ کنیم.

به مورد اول برگردیم. اینکه برخی به اسم مخالفت با حکومت، رفتار عکسی در راستای مقابله با ویروس کرونا دارن. متاسفانه چنین دیدگاهی وجود داره. اجازه بدید با ذکر یک مثال توضیح بدم. چندماه قبل، یکی از بستگان درجه چندم که خودش رو مبارز سیاسی میدونست، گفت که یکی از راهکارهای او در مقابله با این حکومت، اینه که قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت نمیکنه. سعی میکنه از خیابون ورود ممنوع عبور کنه، به چراغ راهنمایی توجه نکنه، اهمیتی به سرعت مجاز نده و رفتارهایی از چنین دست. قصد ندارم به توصیف سطحی بودن منطق این راه مبارزه بپردازم چون فکر نمیکنم نیازی به توضیح باشه. اما سوای این مثال، چنین رفتاری رو میشه در برخی از مردم در مقابل ویروس کرونا دید. من هم در بین دوستانم و هم در بین برخی از فامیل، افرادی رو میبینم که در طول این مدت کرونا، به دلایل مختلف، در تجمعات بیشتری حضور داشتند. مورد دوم هم تقریبا چنین رفتارهایی دارن. حالا اگر شرکت در مهمونیهاشون رو افزایش نداده باشن، کاهش هم ندادن. معمولا ادعا میکنن که چون جوون هستن، کرونا نمیگیرن یا اینکه اعتقاد دارن بدنشون قویه و این بیماری ضعیفکشه. بهرروی، ادعا دارن که مرگ مال همسایه هست و از ما همیشه دوره.

این دو دسته از مردم، نه تنها نسبت به ویروس بیتفاوت نیستن، بلکه سعی میکنن ویروس رو چیزی سطحی و پیش پا افتاده نمایش بدن و رفتارهای غیرعلمی خودشون رو توجیه کنن. مثلا از بدیهای ماسک و «دروغ بزرگ ماسک» حرف میزنن. از اینکه ضرر ماسک بر ریه بدتر از ویروس کروناس یا اینکه بیمارستانها فقط مریض میکشن و درمان نمیکنن، و در نهایت وجود چیپ در واکسن وامثالش حرفها میزنن. از اینها گذشته، گل کلام خیلی از این افراد اینه که این ویروس سرمایه داریه و جهان بده و همه دنبال پولن و ... . حالا از این گذشته، برخی از این افراد نه تنها خودشون رعایتی نمیکنن و برای جون خودشون ارزشی قائل نیستن، بلکه به مردم دیگه ای هم که رعایت میکنن، با نیش و کنایه، به تمسخرشون میپردازن و اونها رو درگیر توهم میدونن. 

حالا برگردیم به بخش اول مقدمه ای که ابتدای این نوشته بهش اشاره کردم. در طول این بیست ماه، رفتار مردم کشور ما، حداقل بر اساس اونچه که من دیدم و مشاهده کردم، نسبت به خیلی از کشورهای دیگه که در اخبار میبینیم، بسیار ناامید کننده بود. تا مدتها طول کشید تا رفتارشون یه مقدار خیلی کمی پیشرفت کنه. به عنوان تجربه شخصی از تابستون امسال، دیدم که مردم در کرج از هر ده نفر 5 نفر ماسک میزدن. مردم تهران از هر ده نفر، تنها 4 نفر ماسک زدن. و در پاوه شاید بشه گفت از هر ده نفر، حتی یک نفر هم ماسک نزده بود. پاوه به عنوان یک شهر کوچیک در برابر کرج و تهران مورد مثال قرار گرفت. هرچند شهرهای کوچیک دیگه در ایران رفتارهای متفاوتی از خودشون نشون میدن، ولی احتمالا بشه گفت شهرهای کوچیک نسبت به کرج و تهران، کمتر رعایت میکردن. 

جالب اینکه یکی از کشورهایی هستیم که طبق آمار رسمی، بالای صد هزار کشته داشتیم و طبق آمار غیررسمی، این آمار میتونه خیلی بیشتر باشه. بهرحال، طبق هر آمار رسمی و غیررسمی، نمیشه انکار کرد که هر خونواده ای یا یکی از عزیزانشو از دست داده، یا حداقل در اطرافش شاهد مرگ و میر در اثر کرونا بوده. حالا سوال پیش میاد که چطور با وجود اینهمه مرگ و میر، باز هم رعایت نمیکنیم؟ آیا خسته هستیم و بهمون فشار میاد که ماسک بزنیم؟ آیا برامون خیلی زور داره که مهمونی نریم و سعی کنیم از اجتماعات خودداری کنیم؟ آیا داریم با حکومت لجاجت میکنیم و «مبارزه سیاسی» راه انداختیم؟ یا شایدم ما نسبت به حقیقت مرگ در اثر کرونایی که در اطرافمون روی داده، بی اطلاعیم؟

برای من این رفتار مردم غیر قابل درکه. اول کرونا وقتی کسی رعایت نمیکرد، میگفتم هنوز عزیزانشون رو از دست ندادن و بعد که از دست بدن رفتارشون کنترل شده و حسابگرانه میشه و رعایت میکنن. اما دیدم بسیاری از افراد، عزیزانشون رو از دست دادن ولی بعدش باز هم رعایت نکردن و حتی رفتارشون تشدید هم شد. چطور مردمی که چندین کانال اخبار رو دنبال میکنن، پای میزگردها و تحلیلهای مختلف میشینن، در تاکسی حرف سیاسی میزنن و کلن همه جا عاشق تبادل نظر سیاسی هستن، چطور این مردم در مقابل کرونا هیچ رعایتی نمیکنن؟ چطور درس عبرت نمیگیرن و چطور خودشون رو تحفه جدایی از تمام مردم جهان میدونن؟ من از مردمی که رعایت نمیکنن و خودشون رو محق میدونن، این سوال رو میپرسم که چطور خودتون رو عالمتر از کارگروههای تخصصی متشکل از تعداد زیادی از دانشمندها و دکترها و اساتید در تخصصهای مختلف میدونید؟ چطور خودتون رو عالمتر از اینهمه آدم میدونید؟ آیا دچار خودبزرگبینی و تکبر نشدید؟ یعنی شما با مقدار تحصیلاتی که داشتید، از اینهمه آدم متخصص بیشتر میفهمید تا مثلا دورهمی رو توجیه کنید؟

اگر قبول دارید که دانش کمتری نسبت به این افراد دارید، پس بیایید به سوال دومم پاسخ بدید. شما هدفتون به خطر انداختن جون خودتون و اطرافیانتونه؟ اگر اینطور هست پس چرا وقتی بیمار میشید به دکتر و بیمارستان مراجعه میکنید؟ قطعا منکر این نمیشید که وقتی سرتون درد میگیره به قرص مراجعه میکنید یا فشار خونتون رو میگیرید. خب اینجا به علم اعتماد دارید. پس چرا اینجا که علم میگه این رفتارها رو انجام بدید، بهش گوش نمیکنید؟ به زبون ساده، با خودتون چند چندید؟

حالا بریم سراغ بحث دومی که در مقدمه ذکر کردم. خودمون و خونواده خودمون.

در آغاز که کرونا وارد کشور شده بود و تعدادی رو بیمار کرده بود، خونواده ما هم مثل بقیه مردم وارد قرنطینه شدن و تا چندروز به طور جدی رعایت میکردن. اما برخی از اعضای خونواده پدری، رفته رفته بیخیال رعایت بیماری کرونا شدن و مهمونیهایشون رو شروع کردن. ما، یعنی پدر و مادرم و برادرم و من، در ابتدا چندباری به سهم خودمون بهشون تذکر دادیم که این رفتار خطرناکه ولی خب به هر دلیلی جدی گرفته نشد. دفعات بعدی که باهاشون صحبت میکردیم و میشنیدیم که مهمونی بزرگی گرفتن و دورهم جمع شدن، صرفا با ذکر جمله «شما کرونا رو شکست دادید» سعی میکردیم یاداور خطرناک بودن این کارشون بشیم و یه گوشزدی کنیم بلکه تعداد این دورهمیها کمتر بشه. بقیه اعضای فامیل هم که رعایت میکردن، احتمالا چنین حرفهایی زده باشن.

از همون زمان به صورت مستقیم و غیرمستقیم، همه ما سعی کردیم بارها بهشون هشدار بدیم که این رفتار بالاخره مشکلی برامون ایجاد میکنه ما رو هم داغدار میکنه. بازخورد این صحبتها متفاوت بود. مثلا وقتی برادرم به نوه های عمه م اینها رو میگفت، اونها انکار میکردن و ادعا داشتن که چنین چیزی روی نمیده. وقتی من و پدرمادرم به عمه م میگفتیم، عمه م میخندید و میگفت مشکلی پیش نمیاد. وقتی به عموم این نکته رو یادآور میشدیم، انکار میکرد و میگفت وضعیت اینقدر بد نیست که میگن. خلاصه، هرکسی به نحوی سعی میکرد دلیلی برای رعایت نکردنش در مقابل این ویروس بیاره.

متاسفانه رفتارهای غیرعلمی و غیرمسئولانه در مقابل ویروس کرونا، کار خودشو کرد و ما رو با گرفتن عمه مون داغدار کرد. دولت کمکاری کرد، واکسیناسیون خیلی دیر و کند صورت گرفت، کرونا مدام جهش کرد و ... . همه اینها حقیقت داره و غیرقابل انکاره. اما متاسفانه حقیقت دیگری وجود داره که اون هم غیرقابل انکاره. اینکه همه ما در مقابل ویروس کرونا، در سطح فردی، مسئولیم، نسبت به خطرناکی اون آگاهیم و اگر به این ویروس مبتلا میشیم، ناشی از کمکاری ما در جایی است. قطعا افرادی هستن که نیاز دارن با مترو رفت و آمد کنن، قطعا کادر پزشکی در بیمارستانها در معرض کرونا هستن، قطعا برخی مجبورن با آدمهای مختلف ارتباط داشته باشن. اینها رو انکار نمیکنم. ولی اینکه ماسک ما به طور مداوم روی صورتمون باشه، از تجمعات غیرضروری دوری کنیم، مهمونی نریم و سعی کنیم ارتباطاتمون رو تا حد امکان در فضای باز و با رعایت فاصله برگزار کنیم، وظیفه و مسئولیت ماست. این وظیفه و رفتار مسئولانه چیزی بود که در مورد این فرد عزیز خونواده ما، رعایت نشد و در نتیجه هم بیماری بهش غلبه کرد. 

در مورد فوت عمه م، بنظرم همه ما اطرافیان به مقداری مقصر بودیم. من در طول این بیست ماه، فکر میکنم دو بار به منزلش رفتم. هرچند کوتاه بود و بیشتر مدت ماسک داشتم، ولی لحظاتی بود که ماسک رو از روی صورتم برداشتم و ممکن بود ناقل ویروس باشم. همچنین من مقصرم که به اندازه کافی به عمه م و دیگر افراد فامیل که کمتر رعایت میکردن، خطرناک بودن ویروس کرونا رو یادآوری نکردم. همین متن رو بارها میخواستم بنویسم و شاید اگر زودتر این متن و مشابهش رو در گروه خونوادگی میذاشتم ممکن بود ذره ای باعث کاهش خطر نفوذ این ویروس به خونواده میشدم و امروز عمه م حالش خوب میبود. بنابراین من در فوت عمه خودم مقداری مقصرم.

خوشبختانه من، رفت و آمد به خونه عمه مو بیشتر از این عادی سازی نکردم و با اینکه دلم براش تنگ شده بود، سعی کردم با نرفتن به خونش نشون بدم که کرونا رو جدی گرفتم و برای سلامتی خودم و خودش، قصد دارم فاصله ایجاد کنم. اما متاسفانه میدیدم که رفت و آمدها به خونش بیشتر میشد، وقتی بحث ویروس میشد، از مسخره بودن و پیش پا افتاده بودنش حرف زده میشد، برخی میگفتن این ساخته نظام سرمایه داری برای گرفتن پول از ما مردمه، برخی میگفتن واقعیت نداره و سرماخوردگی ساده س، برخی میگفتن کرونا در ایران زیاد نیست و آمار الکی زیاد رفته که مردم بترسن و خلاصه هرکسی به نوعی حرفهایی میزد. تازه حرفهایی هم در راستای خطرناک بودن واکسن کرونا زده میشد. همچنان هم از خطرناک بودن بیمارستانها حرف زده میشد و گفته میشد که آدم سالم به بیمارستان میره و مرده بیرون میاد. شاید اگر عمه من از بیمارستان چنین دلنگرانی و استرسی نداشت، چنین نمیشد. شاید اگر زودتر واکسن میزد، حالش بد نمیشد. شاید اگر رفت و آمدها عادی نمیشد، امروز پیش ما بود و ما همچنان میتونستیم باهاش بگیم و بخندیم. اما رفتار همه اطرافیانش، غیرمسئولانه بود و هرکس به سهم خودش، در این فقدان مقصره.

مطلب دیگری که لازم دیدم اشاره کنم اینه که زنعمویی دارم که همراه با عموم در سوئد زندگی میکنه و ایشون پدرمادری بینهایت عزیز و مهربون داره. زنعموم تعریف میکرد که از ورود کرونا به کشور تا زمانی که پدرمادرش واکسن نزدن، همدیگه رو ندیدن. از طرفی وقتی که واکسن زده شد و بعد از چندین ماه نزد پدرمادرشون رفتن، فقط یک ربع نشستن و سریع بلند شدن تا خطری سمت اون دو عزیز نره. میخوام بگم همه ما عزیزانی داریم که مجبوریم برای حفظ جونشون، خودمون رو از وجودشون برای مدتی محروم کنیم. یه موقع وجود داره که من دو هفته کامل رعایت میکنم و بعد از دو هفته وارد منزل یک عزیزی میشم. هم از خودم نسبتا مطمئنترم و هم فاصله رو رعایت میکنم. نمیگم کارم درسته. همچنان اشکال داره و اگر بلایی سمت اون فرد عزیز بیاد، من مقصرم. ولی حداقل جوانب احتیاط رو در نظر میگیرم و سعی میکنم با افراد دیگری ارتباط نداشته باشم تا برای اون فرد عزیز خطری هم نداشته باشم. اما اگر روابط گسترده ای دارم، اگر در روابطم بعضی زمانها ماسک نمیزنم و اگر در جاهایی حضور دارم که ممکنه یک فرد ناقل کرونا در اونجا حضور داشته باشه، من نباید سمت اون فرد عزیز برم. متاسفانه کم و بیش این قضیه و این رعایت کردنها در بین برخی از فامیل دیده نمیشد و همین موجب فوت بزرگ خاندان گرگین شد. 

اما میدونید ناراحتی بزرگ من چیه؟ اینکه ما خونواده ای هستیم که سالها اهل مطالعه بودیم. در خانواده ما دو معلم وجود داشتن که در زمانی مظهر علم و دانش محسوب میشدن. مادربزرگم به عنوان یک فرد بسیار آگاه و فعال شناخته میشده، پدرم و عموهام به سبب اتفاقاتی که در زندگیشون پیش اومده، با مسائل مختلفی مواجه شدن و تجربیات متفاوتی داشتن. مشکل من اینه، این رفتارها در خونواده ما وجود داشته. خونواده ای که اهل مطالعه هست و تجربیات بیشتری در برخی زمینه ها نسبت به خیلی از افراد دیگه کشور داشتن.

خب برسیم به مسئله سوم. دوران بستری و پسافوت عمه م.

قبلش اینو بگم وقتی عمه م در بیمارستان بستری شده بود، بسیاری از روزها، و شاید هم هرروز، خونواده عمه م و عموم کنار ICU بودن و هرروز چندساعتی اونجا نشسته بودن و عملا به پیشواز عزاداری رفته بودن. شریاط در این حد بود که زیرانداز انداخته بودن و فلاکس آورده بودن و ماتم غم بغل کرده بودن. یکی از این روزها من و بابام رفتیم بیمارستان تا از اونها دعوت کنیم که به خونه هاشون برن. آخه مگه تنها اون عزیز ما بود که در بیمارستان بود؟ تو اون بیمارستان کلی آدم دیگه بستری بودن و به همون ترتیب کلی عزیز و خونواده هم داشتن. مگه میشه گفت که مادر من عزیزتر از مادر فرد دیگریه؟ طبیعی و بدیهیه که مادرپدر هرکس، عزیزترین افراد زندگیش هستن. اینکه بقیه در اونجا نبودن از بی احترامی و نداشتن احساسات بینشونه آیا؟ آیا همه آدمهای دیگه بی احساسن و برای عزیزان خودشون ارزشی قائل نیستن؟ اگر آدمی بتونه از دیدگاه خودش یکم فراتر رو ببینه، ممکنه به برخی از اشتباهاتش پی ببره. اینجا هیچکس از اون همه افرادی که در کنار ICU بودن، نتونست یا نخواست یا نشد که فراتر از خودشو ببینه. یعنی در بین عموم و همسرش، سه پسر و دو دخترش و همسرانشون و برخی دیگر که کمتر میرفتن، یک نفر نیومد بگه اینهمه مریض دیگه در تختهای مجاور، عزیزانی دارن که بخاطر شرایط اینجا نیستن؟ یا شاید همون قضیه که گفتم، فکر کردن دیگران عزیزانشون رو زیاد دوست ندارن؟ اگر عامل سومی هست، من ازش بی اطلاع هستم.

میرسیم به فوت عمه م. به خاطر شرایط چند دقیقه به منزل یکی از دختران عمه م رفتیم و در عزاداریشون شرکت کردیم. هرچند که کار درستی نبود، ولی اینکارو کردیم. اما بقیه به تداوم مراسم عزاداری با جمعیت زیاد ادامه دادن. جمعیت زیاد سر خاک، مراسم ناهار و تالار بعد مراسم، تداوم مراسم در منزل و ... . از این گذشته، از کسانی که نبودند یا در مراسم شرکت نمیکردند، گلایه شد. بابت چی؟ بابت اینکه کار درست انجام شده؟ اینجا من باید شاکی باشم که چرا درس عبرت نشده که رعایت نکردن در شرایط اپیدمی، کرونا رو منتقل میکنه و کشنده هست؟ اگر مادر دخترعمه های من فوت کرده، بدیهیه که عمه منم فوت کرده. من هم ناراحتم. قبل از دخترعمه هام، خواهر پدرم و عموهامم فوت کرده. اونها هم ناراحتن. همه ما ناراحتیم. ولی دلیل نمیشه یا نشده که بابتش بریم کار مسئولانه ای که بهش پایبندیم رو زیرپا بذاریم. ما، در جامعه امروز، معتقدیم که سواد کافی در همه زمینه ها نداریم، پس در جاهای مختلف عقلمون رو میسپاریم دست افراد متخصص. ماشینمون رو نمیتونیم تعمیر کنیم میدیم تعمیرکار، ساختمون نمیتونیم بسازیم، میریم خونه ای میخریم که قبلا توسط مهندس ساخته شده، مریض میشیم میریم پیش دکتر. اینجا هم سوادی از اپیدمی نداریم، نیاز داریم که به نظر متخصصین اپیدمی شناس گوش بدیم. از این قضیه بدیهی تر نیست. حالا چون ما داریم کار درست رو انجام میدیم، آدم بده هستیم؟ من نمیتونم اینو بربتابم.

تقریبا چهل روز گذشته. در این چهل روز ناراحتی و شاکی بودن برخی از ما که کار درست رو انجام دادیم نه تنها کم نشده، که تبدیل به یک کینه شده و از دستمون ناراحتن. حالا تصمیم گرفتیم به صورت مجازی مراسم چهلم برگزار کنیم. برخی اومدن و ادعا دارن که «یک ساعت دورهمی چیزی نمیشه و کار درست اینه، و مراسم مجازی چیز مسخره ای هست». بر چه اساسی میتونید تشخیص بدید که یک ساعت دورهمی چیزی نمیشه؟ کدوم دکتر و اپیدمیولوژیستی ادعا کرده یک ساعت مشکلی ایجاد نمیکنه؟ از این گذشته، چرا کار مجازی مسخره هست؟ کرونا گرفتن و پخش کردن و فوت در اثر کرونا مسخره هست؟ بر چه اساسی یک نفر دعوت میکنه که دیگران جون خودشونو به خطر بندازن؟ 

دلم خیلی پره و خیلی مطالب رو به خاطر شرایط نگفتم. نمیتونم و اجازه ندارم که خیلی مطالب دیگه بگم...

کمی امید

یکی از پستهای اخیر وبلاگم در مورد غر زدن از مسائل و شکستهای پی در پی در روند مقاله نویسی و آکادمیک و ... بود که حجم بالایی از ناامیدی در خودش داشت. مدتیه که چند مسئله در ذهنم وجود داره و الان که حالم بهتره میخوام بهشون بپردازم. این پست متفاوته و حس امید در خودش داره. به این معنی ینست که قراره همیشه اینطوری باشم. در آینده باز هم در مورد بدبختی و ناامیدی و شکستهام مینویسم. ولی میخوام الان که حالم خوبتره اینو اشاره کنم.

لعنت بر اون شخصیت اصلی که این جمله رو گفت که اصلا درست نبوده و امیدوارم روزی برسه بابت ظلمهاش تاوان پس بده. ولی در مورد خودم باید بگم که «من خودم انتخاب کردم» که در این مسیر باشم. بدیهیه که یه گزینه برای من وجود داشت که همزمان با تحصیلم برم یه جایی کار کنم و بعدش مستقیم سربازی و استخدام در یه شرکت و ... . همونطور که در بین اقوام وجود داره، همونطور که خیلی از دوستام انجامش دادن. نمیدونم در اون زندگی چطور میبودم، ولی قطعا صاحب کار و حقوق و احتمالا درگیر قسط و بدهی بودم و شاید ماشین و حتی یه خونه هم میداشتم. مثل خیلی از دوستام در درختکاران، مثل خیلی از همکلاسیهای مدرسه و دانشگاه و کلی ادم دیگه که میشناسم. قطعا در اون مسیر هم سختی میکشیدم چون نه پارتی خاصی داشتم و نه احتمالا دانش خاصی. ولی احتمالا در هر شرکتی میرفتم، به مرور در مسیر پیشرفت تدریجیش قرار میگرفتم. 

اما، من راه دیگه ای رو برای زندگیم انتخاب کردم و اون این بود که فعلا در مسیر پژوهش باشم. فعلا این چیزیه که حالمو خوب میکنه و منو به اهدافی که دارم نزدیکتر میکنه. هدف من هیچوقت داشتن یه زندگی نرمال و البته کلیشه ای مثل بقیه نبوده. همیشه دوست داشتم در مسیری باشم که پیشرفت میکنم و همزمان گوشه نگاهی به هدف اصلی خودم دارم. اینکه هدف اصلیم چیه رو نمیتونم دقیقا باز کنم. چیزهای مختلفی جز اهداف درجه یک من هستن. اینکه بتونم به جوایز سطح بالای پژوهشی برسم بابت علمم، قطعا از اهدافمه. اینکه بتونم تدریس کنم و سعی کنم عنصر مفیدتری نسبت به عموم مردم در جامعه باشم از اهداف دیگمه. اینکه بتونم در سطح جهان حتی یک درصد شده، خوشحالی رو افزایش بدم یا با بدبختی مبارزه کنم هم از اهدافمه که هرچند دور، ولی بالاخره بهشون فکر میکنم.

در این مسیر، قطعا کارم سخته و پر از شکست و ضربه هست. دیر یا زود بالاخره به موفقیتهایی هم میرسم. اشاره کنم که بودن در چنین موقعیتهایی که امروز هستم، آرزوی سالها پیشم بوده. مثلا وقتی کارشناسی بودم داشتن مقاله کنفرانسی آرزوم بوده که الان مثل آب خوردنه. وقتی ارشد بودم نوشتن مقاله ISI آرزوم بوده که الان اونم مثل آب خوردنه. امروز آرزوم پذیرفته شدن مقاله هام هست، که احتمالا سال بعد به این آرزو هم دست پیدا میکنم. آرزوم همیشه این بوده بتونم GRE بخونم، امروز در اون مرحله هستم و برام سختی نداره و یچیز عادی شده. 

اما این قضیه قراره بارها و بارها تکرار بشه. احتمالا چهار سال دیگه آرزوم اینه در یه کنفرانسی مقاله م بهترین مقاله کنفرانس بشه، یا به عنوان داور برتر یه مجله انتخاب بشم یا سایتیشنم از مثلا دویست بگذره و ... . امروز آرزوم اینه که یه موقعیت تحصیلی در خارج از کشور پیدا کنم و مشغول درس خوندن بشم. احتمالا بالاخره در سه چهار سال آینده بهش میرسم. این وسط، این فاصله بینش، قرار نیست دوره سکون من باشه. به اندازه سه چهار سال فعالیت علمی خواهم داشت و مطالعه میکنم و پیشرفت میکنم. من سال پیش برای اپلای اقدام کردم و شکست خوردم. این یک سال، تونستم 4 5 تا مقاله بنویسم. اگر سال بعد هم اپلایم چور بشه، به اندازه 4 5 تا مقاله دیگه پیشرفت کردم. چیزمیز یاد گرتفم و ... . بنابراین اگر سال بعد بتونم برم، یک سال عقبتر از دیگران نیستم. بلکه مثل یه دانش آموزی میمونم که سطحش به اندازه کلاس دومه ولی سر کلاس اول نشسته، پس در مسیر پیشرفت زودتر قرار میگیره و بهتر میدرخشه.

سخته. شرایط برای همه سخته. اگر اهداف بزرگ داریم، شرایط خیلی سختتر میشه. بدیهیه که در مسیری پا گذاشتیم که توش هم شکست وجود داره هم ناامیدی هم استرس هم غم هم عذاب روحی. نمیخوام انگیزشی حرف بزنم، ولی اگر ممارست داشته باشیم، بالاخره نتیجه میده. برای ادامه این جمله باید یه تجربه شخصی بگم.

سالها زور زدم که GRE بخونم. میتونم بگم از سال 96 و بعد از آیلتسی که دادم قصدم این آزمون بود. هربار میگفتم این کار در حد و سطح من نیست. براش دانش کافی ندارم، اینقدر انگیزه ندارم، اینقدر توان ندارم و ... . ولی یه روز به خودم گفتم اگر دیگرانی بودند که بهش دست یافتن، من هم میتونم. اگر حتی یک نفر بوده که تونسته کاری کنه، با توجه به اینکه سطح ذهنیش تقریبا مثل منه، من هم توانشو دارم. حالا این GRE که دیگه چیز خیلی خاصی نیست. کلی آدم با سطح هوشی پایینتر و بالاتر از من تونستن یه نمره بالا درش به دست بیارن. بنابراین قرار نیست برای منم مشکل خاصی وجود داشته باشه. 

این طرز تفکر رو مبنای کارهای دیگه م قرار دادم و گفتم اگر یک نفر وجود داره که میتونه به فلان موفقیت دست پیدا کنه، پس منم میتونم. مثل قله اورسته که با صعود اولین نفر بهش، سیل کوهنوردهای دیگه هم اومد که تونستن به قله کوه برسن. حالا، درسته که اهدافی دارم که شاید درصد کمتری از مردم بهشون رسیده باشن. ولی میدونم که با تمرین و تکرار، منم میتونم جز اون درصد خیلی کوچیک باشم.

بنابراین زورمو میزنم و تا وقتی که میتونم تلاش میکنم. قراره زحمات من بالاخره جواب بده. اگر ده سال دیرترم شد، جواب میده، ولی میدونم که به اندازه ده سال در ابعاد مختلف پیشرفت داشتم. امیدوارم زودتر موفقیت روی خودشو بهم نشون بده و امیدوارم زودتر بتونم در مسیر پیشرفتی که دوست دارم قرار بگیرم. ولی در هر صورت تمام زورمو میزنم.

 

نکاتی که من گفتم، خاص شرایط من بود. هرکسی، با توجه به پیشینه زندگی خودش، میتونه این دیدگاه رو داشته باشه.

امیدوارم همه با هم بتونیم پیشرفت کنیم.

شخصیتی جالب

قبلا در پستی در مورد نقش اسم پریسا در زندگی من گفتم. از اینکه در طول زندگیم، دو نفر با اسم پریسا پارتنرم بودن یا اینکه یکی با این اسم سالهاست عاشقمه و دست از سرم برنمیداره. این پست هم اتفاقا در مورد شخصه که اسمش پریساس ولی ربطی به ماجرای عاطفی و این چیزا نداره. صرفا ویژگی شخصیتی این آدم برام جالب بوده که در موردش میخوام چندخطی بنویسم.

من، اگر در حق خودم اغراق یا ظلم نکرده باشم، فکر میکنم بتونم بگم که از نظر ظاهری، جذابیتی در حد متوسط دارم. ذکر این نکته خیلی مهمه چون دارم از تجربیات خودم و روابط مختلفی که با آدمها در زندگیم داشتم مینویسم. شاید یک نفر با چهره بهتر، تجربه متفاوتی داشته باشه. بگذریم. من، با این سطح از جذابیت، در طول روابط مختلفی که در دانشگاه، کلاسهای موسیقی، خیابون، کار و ... با خانومهای ایرانی داشتم، متوجه شدم که یه دیدگاه نسبتا بالا به پایین از سمت خانوما به آقایون وجود داره. خیلی از خانومها خودشون رو میگیرن. منتظرن ناز کشیده بشن. منتظرن بهشون خدمت کنیم. منتظرن ما مشکلاتشون رو رفع کنیم و در مقابل ما باید ثابت و پرصلابت باشیم و خلاصه، تیپیکال مرد سنتی ایرانی رو داشته باشیم. از همونا که خانوما مقدمترن و درو باز کنیم براشون و دنگ کافه و این چیزای کلیشه ای.

اینکه این قضیه چقدر درسته رو نمیدونم. فرض تجارب من به علت جذابیت ظاهری من درسته. ولی خب شاید هم از اعتماد به نفس ضعیفم بوده که چنین قضاوتی داشتم و حقیقت خیلی فرق داشته باشه. ولی نمیتونم انکار کنم که زنان در جامعه تا حدی نسبت به مردا بیشتر «کالا» محسوب میشن. مثلا زنان احساس میکنن دارن به مردا لطف میکنن که باهاشون در رابطه هستن و مثلا وظیفه ما هست با حساب کردن کافه و رستوران، بخشی از این لطفشون رو جبران کنیم. حالا شاید بخاطر ترس از پدرومادرشون و فرهنگ و پلیس باشه، شاید بخاطر طرز تفکرشون از موجود مقدس و مادر شدن و اینا باشه. نمیدونم. قصدی هم ندارم بگم مقصرن یا ما مقصریم. اصلا دنبال مقصر نیستم و دردی هم اینجا دوا نمیکنه. اگر از این نکته بگذریم، به مسئله دومی هم میرسیم که احتمالا اینقدر به خانومها پیشنهاد رابطه داده میشه که حالت عدم توازن عرضه و تقاضا پیدا کرده و عملا ما میبینیم که هر دختری، چه خیلی جذاب چه خیلی غیرجذاب، کلی پیشنهاد رابطه داشته و از این نظر باعث شده خودشو مثلا بگیره و دوباره به همون قضیه کالا بودن برگرده.

یه قضیه دیگه هم باید در این زمینه مطرح بشه که اونم اینه به همون علت آخر پاراگراف قبل، زنان خیلی به مردانی که باهاشون در رابطه نیستن، کاری ندارن و خیلی باهاشون صمیمی نمیشن چون کلن در جامعه چنین هست که اگر دختری به من پسر لبخند بزنه، برداشت من پسر احتمالا چنینه که اون دختر داره بهم نخ میده. پس خود به خود، زنان سعی میکنن یه فاصله ای با مردا حفظ کنن و خیلی صمیمی نشن. 

خلاصه، همه اینا باعث شده که یه حالت غیرصمیمی بین روابط غیرعاطفی دختروپسر به وجود بیاد. این جمله درست نیست. شاید بهتر باشه بگم یه فاصله ای به وجود اومده که دخترا خیلی صمیمی و دوستانه با پسرها رفتار نکنن و همون دیدگاه بالابه پایین رو داشته باشن. 

اگر خوب توضیح ندادم، بهتره که به مثال اصلی رجوع کنیم تا شاید منظورم بهتر درک بشه. مدتیه که در فضای توییتر، کاربری با اسم پریسا وجود داره. در مورد خود شخصیت پریسا چیز زیادی نمیدونیم. بلونده، خوشتیپه، احتمالا در خارج از کشور زندگی میکنه و اهل مطالعه و فیلم و پادکست و این چیزاس. البته در همه عکساش ماسک داره و چهره اصلیشو حداقل من ندیدم. اینکه چندسالشه، چیکاره هست، چی خونده، کجا زندگی میکنه و ... رو نمیدونم. 

اما این آدم، یه حالت صمیمی و دوستانه خاصی با بقیه آدمها داره. سعی میکنه با همه حمایتگر باشه، مودبه، در راستای افزایش اعتماد به نفس دیگران کار میکنه و اهل بحثه. 

بذارید یه لحظه از بحث خارج بشم. معمولا پسرا در هنگام محبت به همجنس خودشون، حالت داداشی و مرام و این چیزا دارن. یه حالت معرفت خاصی که حالا با توجه به مقدار غلظتش، بالاخره وجود داره و یجورایی بی ریا هست. از طرفی، باز هم میگم معمولا، پسرها در هنگام محبت به غیرهمجنس خودشون یه هدف بیشتر ندارن. حالا برگردیم به شخصیت پریسا. این پریسا، بنظر میرسه با همه اوکیه و خیلی جنسیت آدمها براش تفاوتی نداره. یعنی اون ویژگیهای حمایتگری و ادب و صمیمیت رو با همه داره. سخت میشه چنین افرادی پیدا کرد.

دیدن رفتارهای این کاربر باعث شد برام حس خوبی به وجود بیاد. اینکه ما آدمها، بدون اهمیت جنسیتمون، در کنار همدیگه در آرامش باشیم و باعث خوشحالی همدیگه بشیم. تکمیل کنم: بدون اهمیت جنسیت، و البته بدون {لزوما} هدف برقراری رابطه جنسی. امثال این کاربر در بین خانومها خیلی کمه. وجودش دلگرم کننده س، ولی چقدر خوب میشد تعدادشون بیشتر میشد. ما خیلی نیاز داریم که با همدیگه مهربونتر باشیم. {در دو پاراگراف قبلی دنبال صفت مهربون بودم. الان به ذهنم رسید}. ما واقعا با هم زیاد مهربون نیستیم. از موفقیت هم خوشحال نمیشیم. مهربونیامون با هدف و دنبال کسب یه منفعتی در قابل مهربونی خودمون هستیم. در حالی که باید یاد بگیریم بدون هدف و منفعت، مهربون باشیم. در یک کلام، نیاز داریم هوای همو داشته باشیم. به خصوص الان که شرایط کشور از همیشه سختتره. ایکاش همه مثل این کاربر بودیم.

این متن رو تقدیم میکنم به شخصیت پریسا و تمام افراد مهربونی که بدون هدف، مهربونن.

 

پی‌نوشت: الان یادم افتاد این نکته رو بگم که کلی شخصیت مهربونم به ذهنم میرسه ولی ترکیب همزمان مهربونی و ساپورتیو بودن و این چیزا با هم بوده که در شخصیت این کاربر دیدم و این متن رو نوشتم. حس قدرنشناسی در مورد من نداشته باشید. متوجه محبتهاتون هستم. هم دخترا هم پسرا.

فیلم جدید سیندرلا

مقدمه. دیروز فیلم جدید و بحث برانگیز سیندرلا پخش شد و امشب فرصت شد و این فیلم رو دیدم. بحث برانگیز بهش میگن به دو دلیل اصلی: بازیگر رنگین پوست در نق اصلی، و جادوگر سیاهپوست ترنس. قبل از اینکه بحث بیشتری در مورد خود فیلم کنم، اشاره کنم که سعی کردم با دیدگاه متفاوتی به این جنس فیلمها به دیدنشون بنشینم. یعنی، اگر هدف اینه که تفاوتی بین رنگینپوستها و جنسیتها قائل نشیم، حالا با هر سیاست درست و غلطی که هالیوود داره پیش میره، من در راستای این هدف گام برمیدارم و سعی میکنم چشمامو طوری عادت بدم که رنگ پوست یک نفر، آخرین چیزی باشه که از ویژگیهای ظاهری اون فرد به چشمم میخوره. البته در مورد اینکه داستان فیلم با این چیزا تغییر کنه یا هرچیز دیگه، بحث مفصلی دارم که بعدا در موردش صحبت خواهم کرد ولی فعلا اینجا همین اول اشاره میکنم که بدون تعصب بر این مسائل فیلم رو دیدم. 

داستان. داستان کلی فیلم شباهتهای زیادی با داستان اصلی داره. همون قضیه سیندرلای مهربون یتیم با نامادری و دو خواهرخونده بدجنسش و سه تا موش و شاهزاده مجرد دنبال ازدواج و مهمونی و جادو و کفش و عشق تقریبا در یک نگاه. تفاوتهای جزیی از شخصیت اصلی شروع میشه که راستش نفهمیدم شخصیت سیندرلا رنگینپوست هست یا نه، ولی قطعا سفید نیست. فکر کنم سرخپوست باشه. فکر میکنم اسم خواهرای سیندرلا تغییر کرده. از اون طرف شاهزاده هم پدر داره هم مادر. یه تفاوت اصلی شاهزاده هم داشتن گوشواره هست که خیلی چیز خاصی نبود. همچنین شاهزاده به جز پدرمادر، خواهری هم وجود داره که دنبال انرژی بادی به جای زغال سنگ و کاهش فقر هست و خیلی علاقه داره که به جای برادرش بشینه. شاهزاده هم علاقه ای به پادشاهی نداره و از سر اجبار پدرش باید دنبال زن بگرده. از طرفی نحوه آشنایی اولیه سیندرلا و شاهزاده هم کمی متفاوته و این دو همو تو بازار میبینن، وقتی که سیندرلا میخواد لباسی که دوخته رو بفروشه و شاهزاده که با لباس مبدل بین مردمه، ازش میخره و عاشقش میشه. بقیه داستان تقریبا تکراریه، تا آخرش که شاهزاده با سیندرلا به سفر دور اروپا میره تا کسب و کار خیاطی سیندرلا پیش بره و از اون طرف خواهر شاهزاده به عنوان ملکه جانشین پدرش میشه.

همونطور که گفتم داستان تفاوت خاصی با داستان اصلی نداشت و این رو میشه به عنوان اولین نقطه ضعف این فیلم دید. بهرحال اگر قرار باشه یک فیلم رو عینا تکراری ببینیم، چه لزومی داره فیلم جدید ساخته بشه؟ تفاوت در رنگین پوستی و برابری جنسیتی چیز خوبیه، ولی نباید تنها عامل اصلی تفاوت در فیلم باشه. اینکه هدف اصلی، هنر و سینما نباشه، خیلی درست نیست چون هدف مخاطب فیلم، همین دیدن هنر و سینما هست. به هر روی، حداقل در داستان اصلی، تفاوت خاصی مشاهده نمیشد.

موزیکال. اما فیلم از جنبه دیگری متفاوت محسوب میشد و اون موزیکال بودن و وجود رقص زیاد بود. از ابتدا همه چیز با آواز و رقص گروهی شروع میشد و تا تهش به همین صورت ادامه پیدا کرد. میتونم بگم سعی کرده بود مثل لالالند باشه. ولی متاسفانه خیلی خیلی ضعیف عمل کرده بود. از چند لحاظ بسیار ضعیف بود. اول از همه، لباس و مد و رنگ لباس بازیگرها بود. ترکیب رنگی خیلی ضعیفی داشت و مشخصا در این کار بدون تجربه و مشاوره درست عمل کردند. دوم، رقص مثلا دسته جمعی بود ولی بیشتر نماها بصورت کلوز بود که نهایتا همزمان پنج شیش نفر در حال رقص بودن. در حالی که با اون همه بازیگر بود میتونست همزمان رقص مثلا سی چهل نفر رو نمایش بده. ولی در این بخش هم به صورت ناشیانه ای ضعیف عمل کرده بود. مشکل سوم موزیکال بودن این فیلم، نبود متن مناسب و شعر مناسب بود. هم ترجمه زیرنویس فارسی رو میخوندم و هم سعی میکردم گوش بدم ببینم دقیقا چی میگن. باورم نمیشد اینقدر ضعیف کار کرده باشن. مفهوم خاصی در شعرها نبود. شما میتونی کلمه No رو Nooooo بخونی. شاید آهنگی ایجاد بشه، ولی در کل ده بار تکرار کردن نو همون معنی نو رو میده و مفهوم و معنی خاصی اضافه نمیکنه. متاسفانه مشکلات به اینجا ختم نمیشه. مشکل چهارمی هم بود. خواننده ها اصلا خوب نمیخوندن. بعضی جاها خوب بود ولی در کل از موسیقی آواز بازیگرها نمیشد لذت برد. میتونستم امروز عاشق فیلم بشم. حتی با وجود داستان تکراری. ولی از این حیث هم چیزی برای عرضه نداشت. البته الان که فکر میکنم سر یه سکانس خیلی خندیدم. در انتهای فیلم یه تیکه سرباز پادشاه بخش موزیکال خودشو به صورت رپ اجرا میکنه و این ترکیب آش شله قلمکار در فیلم که یکدفعه اینطوری تغییر کرده خیلی بامزه بود. فکر کنید دارید یه فیلمی میبینید که داستانش مال دویست سال پیشه، وسطش رپ اجرا میشه. شاید هدف عوامل فیلم این نبوده باشه، ولی خیلی خنده دار بود.

حوصله سررفتن و بامزگی: متاسفانه یه مشکل بزرگ فیلم، سر فیلم کاملا حوصله م سررفته بود. چندبار نزدیک بود کلن فیلم رو کنار بذارم، ولی چون قصد داشتم این متن رو بنویسم تا انتهای فیلم صبر کردم. مسئله بعدی، نبود بامزگی بود. شاید یکی دو سکانس کلن خنده دار بود، ولی چندین بار منتظر بودم حرکت بامزه ای انجام بشه، ولی اصلا رو این قسمت کار نشده بود. یعنی شاید کلن حتی یه لبخند در تمام طول فیلم روی صورتم وجود نداشت. خیلی نبودش احساس میشد.

بازیگری: در کل بازی خاصی وجود نداشت. جایی نبود که بگم ضعیف بازی کردن، ولی خوب یا آنچنانی نبود. البته شاید اصلا موقعیت بازیگری هم به بازیگرها داده نشده بود.

فیلمبرداری و تدوین. فیلمبرداری در کل اوکی بود. خیلی خوب نبود، ولی من خودم عاشق چرخش 360 درجه دوربین هستم که در این فیلم چندباری نمایش داده شد. خیلی خاص نبود، ولی کاملا ساده هم نبود. در بهترین حالت میگم که فیلمبرداری متوسطی داشت. تدوین خاصی هم نداشت که به چشم من بیاد.

چند مسئله در مورد رنگینپوستان و جادوگر ترنس. سرباز ارشد پادشاه سیاهپوست بود، سیندرلا احتمالا سرخپوست بوده، یه ملکه در مهمونی پادشاه سیاهپوست بود، برخی از مهمونهای پادشاه سیاهپوست بودن، جادوگر هم سیاهپوست بود. اگر داستان مربوط به گذشته ای از تاریخه، این روایت درستی از تاریخ نیست. چون اون زمان اینقدر رنگینپوستها اعتبار و احترام نداشتن. بهرحال در بخشی از تاریخ به رنگینپوستها بی احترامی و تبعیض شده و شکی در اون نیست، ولی مسئله ای که مهمه اینه که نمیتونیم گذشته خودمونو پاک کنیم. این حقیقتیه که بوده و با این کارها نه گذشته تبعیضها علیه سیاهپوستها پاک میشه، نه الان خیلی تغییر محسوسی در زندگیشون بوجود میاد. البته در مورد این قضیه دوم خیلی مطمئن نیستم. شاید اشتباه میکنم. ولی احساس میکنم ساختن این فیلمها، بیشتر حس تنفر و خشم رو به وجود میاره که ابدا در راستای کاهش تبعیض نژادی نیست.

همچنین، در مهمونی پادشاه زن سیاهپوستی رو میبینیم که کچله که خودش از دو حیث مشکل داره. یکی مشکل تاریخی عدم تبعیض رنگینپوستها و دیگری بحث نداشتن مو و کچل بودن زنهاس که در اون برهه تاریخ باز هم مورد پذیرش نبوده.

در مورد جادوگر ترنس هم در نگاه اول تو ذوقم زد، که مطمئنم به علت عادت نکردن چشمم به دیدن مرد دارای ریش و سیبیل در لباس زنونه هست و مشکل از منه، ولی اینکه جادوگر زن نبود، خودش عامل دیگری برای تو ذوق زدن بود. البته الان که اینو مینویسم داشتم فکر میکردم شاید علت دیگه ای پشت این ترنس بودن جادوگر هست. در فیلم، جادوگر از کرم ابریشم به وجود میاد و چون احتمالا جنسیت ندارن، خواستن اینطوری بهم مرتبط بسازن. 

در نهایت اشاره کنم از اینکه خواهر پرنسس، ملکه شد، خوشحال شدم چون ایده های جالبی برای حکمرانی کشور داشت. این تغییر کوچیک در داستان فیلم رو میپسندم.

 

سخن نهایی. فیلم رو دوست نداشتم. خیلی متاسفم که به اندازه کافی برای فیلم وقت صرف نشده که یا یه اقتباس جدید از فیلم ساخته بشه، یا حداقل رقص و موسیقی سطح بالا داشته باشه. مطمئن نیستم با این روشها بشه با تبعیضهای نژادی و جنسیتی مقابله کرد. شاید هم بخشی از دوره گذار هستیم و مثلا دو دهه دیگه شاهد به ثمر رسیدن این تلاشها باشیم. ولی این فیلم، حتی اگر سیندرلا چون برف سفید میبود و جادوگر همون پیرزن تپل شیرین و بامزه میشد، باز هم دوسش نداشتم. 

امیدوارم اگر قصد دارن روی این قضیه دخیل کردن رنگینپوستها و تنوع جنسیتی ممارست داشته باشن، در نسخه های بعدی، فیلم خوبتری بسازن.

دلنوشته+غر، خیلی غر

هفت روز هفته دارم کار میکنم. میانگین روزی ده ساعت مشغول فعالیتم. دکترا این طرف، شیش تا موضوع متفاوت تحقیقی یه طرف دیگه، تدریس زبان، چپ و راست نوشتن مقاله، دنبال کنفرانس برای فرستادن یه مقاله کنفرانسی، جی ار ای و اپلای برای اروپا و ایمیل به اساتید کانادا و آمریکا و پیدا کردن لیست اساتید.

نمیشه. هیچکدوم به نتیجه نمیرسه. هرچی دارم زور میزنم، به نتیجه ای نمیرسم. تفاوتی با سال پیشم این موقع ندارم. مقالاتم مدام ریجکت میشن. چه اونایی که خودم نوشتم، چه اونی که استادم نوشته. هیچکدوم از شاید 150 اپلایی که کردم تو اروپا ننتیجه نداشته. از چهارصد ایمیلم هیچ استادی قطعی اوکی نداده، هیچ مقاله ای ندارم که به بخش دوم ریوایز برسه.

تمام مدت هم استرس سربازی و آزاد کردن مدرک و ... . نمیدونم چرا یه پیشرفت کوچیک نمیکنم.

بعضی وقتا میگم بیخیال اپلای بشم و با تمام تمرکز بشینم پای دکترام و کار آزمایشگاهی و ... . ولی میدونم ته همین مسیر لعنتی هم مثل مقاله ارشدم میشه که بعد از یه سال از ارشدم، مقاله سابمیت شده و بعد از کلی داوری، برای بار دوم رد شده.

امروز استادم میگفت اولین دانشجوش، که سال 91 داشته، مقاله ش سال پیش قبول شده. یعنی طرف هشت نه سال معطل بوده. من نمیتونم اینهمه صبر کنم.

از خودم و انتخابهام متنفرم. 

شاید باید بعد از ارشد میرفتم سربازی و تموم میشد این قضیه.

شاید باید استاد ارشدم یکی دیگه میبود.

شاید باید به جای کنکور سازه، منابع میخوندم و هرجا میشد قبول میشدم.

شاید باید تو کارشناسی رو درسهای دیگه و با اساتید دیگه بیشتر کار میکردم.

شاید باید انتخاب رشته دستم میشکست و هیچوقت آب نمیزدم

شاید باید سر کنکور آزاد، سر ده دقیقه پانمیشدم و میموندم تا برق آزادو بیارم.

شاید باید از اول، انتخاب رشته ازاد به جای برق، مکانیک یا صنایعی که واقعا دوسش داشتم میزدم.

شاید باید اصلا رشته علوم انسان یا پزشکی میرفتم.

 

نمیدونم چی درسته. ولی میدونم دارم با تمام وجودم زور میزنم و به جایی نمیرسم.

درستترین حرف رو حدادی، مشاور پیشدانشگاهی، وقتی میدیدید دارم میخونم و به نتیجه نمیرسم زد: گفت مثل یه قاطر همش داری دور خودت میچرخی و به نتیجه نمیرسی.

الان که جمله بالا رو گفتم یادم افتاد که دفعه قبلی که در این موقعیت بودم همین پیشدانشگاهی بود که با اینکه خیلی میخوندم، به نتیجه نمیرسیدم.

 

بابام دو سال و نیمه درگیر کار بازنشستگیشه. دو سال جایی کار کرده ولی بیمه رد نشده. اگر درست بشه، من میتونم معافیت کفالت اقدام کنم. ولی امروز اونم ناامید شد. گویا کارفرمای لعنتیش رشوه داده تا دادگاه بهش رای نده، هرچند که همه مدارک علیهش بوده. امید اونم حتی امروز از من گرفته شد.

 

بیش از حد کلافه و خسته و ناراضی و بی جونم. احتمالا سال 1410 این مقالات چاپ شده باشه، سایتیشنم بالا رفته باشه، پیشرفتهای وحشتناکی کرده باشم و ... . ولی مسئله اینه امروز دارم درجا میزنم و امروز به پیشرفت نیاز دارم.

شخصی+افق برنامه های من برای تا پایان آذر

خیلی سرم شلوغ شده. از همیشه شلوغتر. بعد از اردیبهشت و خرداد فکر میکردم دیگه هیچوقت اینقدر سر خودمو شلوغ نکنم، ولی الان میبینم حتی چندبرابر فشرده تر شده. روی هرچیزی متمرکز میشم، بقیه کارها در میره. مدام فقط دارم خورد خورد هرکدوم رو یکم جلو میبرم. البته نمیشه گفت ناراضی هستم. خودم انجام دادم و افق روشنی برای خودم تصور میکنم. ولی خب حقیقتا فشار خیلی زیادی وارد داره میشه. 

در حال حاضر اولویت اول من، GRE هست. دارم تلاش میکنم با تمام قوا روش وقت بذارم و تقریبا هرروز چندساعتی بهش اختصاص میدم. فکر میکنم اگر چهار ساعت باشه، زمان کافی محسوب بشه.

اولویت دومم اپلای هست. البته نمیشه گفت اولویته چون معمولا یا آخر شب انجام میدم یا بالاخره در زمانهای خالی که در طول روز پیش میاد.

اولویت سومم، پروپوزال دکترا هست. سعی میکنم روزی سه چهار ساعت هم برای این کار اختصاص بدم.

اما این وسط، کارهای دیگه دارم.

مقاله شوری زدایی رو جمعه ها پیش میبرم. فکر میکنم چهار جمعه دیگه ازم وقت بگیره. زیاد نیست. در مجموع نهایتا بیست ساعت.

مقاله شبیه سازی جریان بر سرریز کلیدپیانویی رو دارم ترجمه میکنم. البته هنوز به دستم نرسیده ولی حدس میزنم تو سه تا چهار ساعت پیش بره. احتمالا چندبار آخر شب انجامش میدم.

مقاله خشکسالی رو هنوز استارت نزدم. نمیدونم اصلا شروع کنم یا نه. اگر دو تا کار دیگه خوب پیش رفت، سراغ اونها میرم.

 

 

از اینا بگذریم. در طول ده روز اخیر که جدی تر از قبل جیاری شروع کردم، پیشرفت قابل ملاحظه ای داشتم.

بخشی از ریاضی رو خوندم و دارم تستها رو میزنم. احتمالا فردا، سشنبه، فایل صد و بیست سوال رو حل میکنم و تموم میکنم. تا آخر شهریور قصد دارم حدود سیصد تا سوال زده باشم و احتمالا یه ویدئوی آموزشی هم ببینم.

صد تا ریدینگ زدم. از دویست و شصت تا. در واقع تو یه هفته صد تا ریدینگ زدم. این هفته سی تا دیگه میزنم. بعد تا آخر شهریور سعی میکنم ریدینگ رو یا تموم کنم، یا بالای دویست تا بزنم که بقیه ش بمونه برای مرور.

پنج تا درس دست و پا شکسته کلمه خوندم. تا آخر هفته احتمالا دو تا درس دیگه میخونم. شیش تا دیگه هم تا آخر شهریور اگر بخونم، میشه سیزده تا درس که میمونه دوازده تا درس دیگه برای مهر.

رایتینگ رو هنوز شروع نکردم. برای اینکه بار روانش برداشته بشه، از چهارشنبه به مطالعه ش میپردازم. فکر نمیکنم زیاد وقت بگیره.

از مهرماه هم تستهای کلمه رو میزنم.

بنظرم دارم میرسم. هرچند سخت.

از طرفی پروپوزال دکترا مسئله ای هست که فکر میکنم مهرماه بتونم یه کاراییش بکنم. سعی میکنم تا بعد جیاری به تعویق بندازمش. هرچند هنوز شک دارم چه کنم.

فعلا این برنامه فشرده منه. سه ماه سنگین.

نتایج خوبی میتونه به دنبال داشته باشه.

 

اهمیت حرفهای ما

مطلب زیر رو چند وقتی هست که میخوام بنویسم، ولی نوشتنش حتی ناراحتم میکرد. بهرحال با توجه به گذشت زمان و کمرنگ شدن حافظه م در این زمینه، چند خطی مینویسم. امیدوارم تونسته باشم منظور خودمو برسونم. 

چندوقت پیش یکی از خانومهایی که در توییتر دنبال میکنم، عکسی از چت خودش با پسری گذاشته بود که اون پسر بهش پیشنهاد رابطه جنسی داده بود و اون خانوم به طور خیلی تندی با اون پسر برخورد کرده بود و یکجورهایی اطلاعات اون پسر رو نصفه نیمه به نمایش گذاشته بود. در طول صحبتش از بد بودن پسرهای ایرانی گفته بود و در کامنتها به این اشاره کرده بود که مورد تجاوز قرار گرفته و با هرکسی که یکمی گرم گرفته همین رفتار رو داشته و ... . خلاصه داد و هواری راه انداخته بود که مشابهش رو کمتر دیده بودم. در این متن، قصد دارم چند نکته مهم در این توییت رو بیان کنم. البته اشاره کنم که من، صرفا در جایگاه یک فالوور نظر میدم و لزوما حرفم قضاوت درستی نداره چون شناخت درستی از اون پسر یا حتی اون خانوم ندارم.

اولا، چتی به صورت شخصی صورت گرفته و پسر پیشنهادی داده. گفت و گو در غالب پیام شخصی بوده. پخش کردن گفت و گو، حتی با حذف اسم و مشخصات، اصلا کار درستی نیست و در واقع نقض حریم شخصی اون پسر محسوب میشه. یعنی بر فرض که پسر با این کارش، توهین بزرگی به اون دختر کرده باشه، اما اون دختر با این کارش، حرکتی نادرست و حتی شاید بشه گفت غیرقانونی انجام داده. بهرحال، اگر پسر کار غیراخلاقی کرده باشه، دختر هم کارش غیراخلاقی بوده.

دوما، در دنیای امروز تقریبا این نوع پیشنهاد دادن به معنی توهین و فحش نیست. البته باید در فضا و مقدمه ای مناسب بیان بشه ولی به خودی خود بد نیست. به خصوص که یک نفر خودش رو فردی مذهبی و متعصب نمیشناسه. یعنی یک پیشنهادی هست که آدم میتونه بپذیره یا میتونه رد کنه. حداقل امروز تفکرم اینطور هست. بنظرم خیلی بهتر از اینه که با یک نفر به اسم رابطه و قول ازدواج و خیلی چیزهای دیگه، به همین هدف سکس برسیم و بعدش کنارش بذاریم. حداقل من در اطرافیانم پسرهای خیلی زیادی رو میبینم که با چندین نفر همزمان در رابطه هستن، با همشون صحبت میکنن و قول ازدواج میدن، با همشونم سکس میکنن. بنظرم خیلی مودبانه تر هست که همون اول کار خواسته خودتو بیان کنی. البته لزوما هنوز جامعه ما به این سطح از درک نرسیده و هنوز این نوع رفتارها رو توهین آمیز میدونه. ولی مشخصا از شدتش خیلی کمتر شده و پیشبینی میشه به زودی در آینده کمتر هم بشه.

سوما، در اون چت و بعد از پیشنهاد از سوی پسر، دختر پسر رو مورد تمسخر قرار میده و حتی بهش اشاره میکنه که سطح و لول پسر خیلی کمتر از اون دختر هست. این رفتار رو در بین خیلی از خانومها دیدم که خودشون رو در سطح و جایگاهی بالاتر از پسرها قرار میدن. احتمالا، و نه لزوما، این رفتار ناشی از همون تفکر میاد که دختر خودش رو جنس میدونه و باید خودش رو گرون بفروشه. بهرحال تو یه رابطه دو طرفه، تقریبا همه ما مثل همیم و من خیلی درک نمیکنم که یکی خودشو بالاتر یا پایینتر بدونه. البته منکر این نمیشم که بحث قیافه و هیکل، پول، خونواده، شغل و خیلی عوامل دیگه مسائل مهمی هستن که باید بهشون توجه داشت، ولی بهرحال مفاهیمی مثل عشق و این چیزها با این نوع تفکرات لول و سطح بالاتر و پایینتر، معنی ندارن. البته میدونم در این مورد سوم، خیلی ایده آل به قضیه نگاه کردم.

چهارما، از یه عبارتی در صحبتهای این خانوم استفاده شد که خیلی ناراحت شدم. ذکر کرده بود «تیپیکال پسرهای ایرانی، تا به روشون میخندی میان پیشنهاد سکس میدن». یا همچین چیزی. کلی گویی واقعا رفتار زشتیه، به خصوص که در مورد یک گروه بزرگ باشه. توهین بک نیمی از جمعیت عملا صورت گرفته و من معمولا هرکسی رو ببینم که از این دست رفتارها داره، سعی میکنم که ارتباطم رو باهاش قطع کنم. چون اون فرد مشخصا بدون قضاوت یک دسته از جمعیت بزرگی رو اینطوری مورد اهانت قرار میده.

پنجما، از همه اینها بگذریم، دختر در کامنتها اشاره کرده که مورد تجاوز قرار گرفته. چه تجاوزی. حتی تعرض هم اسمش نیست. طرف پیشنهاد رابطه جنسی داده. همین. بخشی از مردم علاقه دارن خودشون رو قربانی نشون بدن. اینجا این فرد اصلا دنبال چنین آدمهایی هست. یکی که بهش پیشنهاد اینطوری بده و سریع بره توییتش کنه و بگه فلانی بهم تجاوز کرد. داشتم فکر میکردم جنبشی مثل جنبش می تو هم همینطوری از بین رفت. شاید مثلا نامجو به هزاران نفر تجاوز واقعی و کامل کرده باشه، ولی یک نفر این وسط خواسته یا ناخواسته نقش قربانی رو بازی کرده در حالی که چیزیش نشده و همین یک نفر باعث میشه که اون همه آدمی که واقعا مورد تجاوز قرار گرفتن دیده نشن. همونکاری که با جنبش می تو شد. اولش همه گفتن فلانی بهمون تجاوز کرده، ولی بعد از مدتی مشخص شد که دروغ گفتن یا در بهترین حالت اشتباه کردن. اینجا هم یک نفر بدون اینکه مشکلی براش پیش بیاد، علاقه داره خودش رو در دسته قربانیهای تجاوز ناشی از سرکوب جنسی مردهای وحشی بی احساسی که همیشه دنبال تجاوز هستن قرار داده.

من اصلا قصد نداشتم در این زمینه و این توییت حرفی بزنم. مثل خیلی از موارد دیگه ای که در طول روز به چشمم میخوره، که خیلی ساده از کنارش رد میشم، ولی وقتی دیدم این خانوم به این حرکت، برچسب تجاوز زد، متوجه شدم که باید حتما در مورش حرف زده بشه. هرچند که تعداد زیادی این مطلب رو نمیخونن، ولی مینویسم شاید یه روزی یک نفر این مطلب رو بخونه. بهرحال این حقیقت وجود داره که درصدی از مردم خواسته یا ناخواسته علاقه دارن خودشون رو در دسته قربانی جای بدن. خود این علاقه اهمیتی نداره، ولی تاثیری که بیانش داره، خیلی مخربه. وقتی بزرگی بد بودن تجاوز یا تعرض جنسی رو در این سطح تقلیل میدن، بدیهیه که قربانیهای اصلی دیده نمیشن و صداشون کمرنگتر میشه. جنبش می تو هم احتمالا مسیر رو اینطوری اشتباه رفته باشه. شاید مخاطبین نامجو، کوین اسپیسی، یا خیلی از افراد دیگه که در طول دو سه سال گذشته با این قضیه دست و پنجه نرم میکردن هم چنین قضیه ای شامل حالشون شده. شاید مثلا کوین اسپیسی واقعا آدم متجاوزی بوده باشه، ولی تقلیل مفهوم تجاوز به این سطح و دروغهایی که بیان شده و روایتهای نادرست، باعث شده باشه که مجازات تبرئه بشن. البته اشاره کنم هیچ تایید یا تکذیبی نمیکنم. هیچ ادعایی به قضایای نامجو کوین اسپیسی و بقیه ندارم. صرفا مثال میزنم.

 

بهرحال فضای مجازیه و اعتباری بهش نیست. باید سعی کنم هم فعالیتم رو در اون کمتر کنم، هم نسبت به رفتار مردم کمتر سخت بگیرم. آدمها، با سنین مختلف، با سطح فکری مختلف، با تجارب مختلف، با عقده های مختلف، حرفهایی میزنن. شاید این خانوم هم در گذشته مورد تجاوز قرار گرفته و الان هر رفتاری رو معادل تجاوز میبینه و همه مردها رو بد و همه رفتارها رو تجاوز میدونه. شاید هم فقط علاقه داره از چیزی بناله و خودشو قربانی بدونه تا جلب توجه کنه. شاید هم واقعا از سر نادانی این کارو میکنه. بهرحال، نتیجه مثبتی در کاهش تجاوزها و تعرضهای جنسی نداره، که شاید حتی نتیجه عکس هم داشته باشه.

 

این مطلب رو برای اون خانوم نمیفرستم چون احساس میکنم بعدش با من هم طور بدی رفتار خواهم کرد. ولی خیلی دوست داشتم که اینها رو بخونه.

 

پی نوشت: داشتم فکر میکردم رفتارهای مشابه من چیا بوده. مثلا کجاها خودمو قربانی نشون دادم در حالی که واقعا قربانی نبودم.

الان نمیدونم ولی در موردش فکر میکنم.

دلنوشته

این مدت افراد زیادی از اطرافیانم فوت کردند. بخاطر بیماری کرونا و بیماریهای دیگه. از نزدیکان هم کم نبودن. یکی که خاله خودم رو میدونستم، مهر سال پیش فوت کرد، عمه خودم دوهفته پیش فوت کرد و ... . اما بابت بیماری یک نفر بیشتر از همه این افراد ناراحت شدم. پدر یکی از دوستان خیلی قدیمی م متاسفانه دچار سکته مغزی شده و نیمی از بدنش لمس شده. به دو دلیل ناراحتم. اولا که اون دوستم، از دوستای خیلی قدیمی و خوب من محسوب میشه. درسته که سالهای اخیر شدت دوستیمون کم شده، ولی هم خاطرات خیلی خوبی با هم داشتیم، هم همچنان حس دوستی خوبی بهش دارم، هرچند که لزوما نمیبینمش و ارتباطم باهاش در حد توییتر و اینستا هست.بهرحال، دیدن بیماری عزیزان دوستامون خیلی سخته.

اما دلیل دومش، که البته دلیل اصلی ناراحتی من هست، خود شخصیتی هست که پدر دوستم داشته و من باهاش برخورد داشتم. پدر اون دوستم، قطعا یکی از باشخصیتترین و محترمترین افرادی هست که تو زندگیم دیدم. از تیپ ظاهریش بگم که کت و شلوار و کراوات و موهای سشفارکشیده مرتب و صورت اصلاح شده همیشه داشت. از نظر اخلاقی هم که بسیار محترم بود و همیشه بهم احترام میذاشت و تجویلم میگرفت و با ادب و منش برخورد میکرد. چندباری از نزدیک دیده بودمش. یک بار حتی برام یک پیراشکی خرید. همیشه باهام گرم برخورد میکرد، طوری که چنین احترامی رو از کمتر از کسی دریافت کردم. بهرحال، برای من، یکی از افرادی هست که اسوه اخلاق و ادب و شخصیت محسوب میشه. دیدن بیماری چنین فردی، حقیقتا قلبم رو به درد میاره و نمیتونم انکار کنم وقتی از وخامت اوضاعش فهمیدم، نتونستم احساساتی نشم.

آخرین باری که دیدمش خیلی جالب بود. با دوستم قدم زده بودیم. تولد مادرش بود. رفته بود شیرینی فروشی کیک بخره که پدرش در ماشین منتظرش بود. پدرش وقتی منو دید، مثل همیشه از ماشین پیاده شد. همون تیپی که توصیف کردم، کت و شلوار و کراوات شیک و موهای مرتب و خلاصه خیلی تمیز و آراسته. از ماشین پیاده شد و مثل چند دیدار قبلی باهام روبوسی کرد و حسابی گرم گرفت و به خونشون دعوتم کرد. البته به منزلشون نرفتم چون ادب جکم میکرد و سطح روابطمون در این حد نبود که به منزل هم بریم، ولی مطمئنم بدون تعارف، منو دعوت کرد. خداحافظی کردیم و دوستم به منزلشون رفت و منم به خونه خودمون. متاسفانه الان هربار که به این مرد بزرگ فکر میکنم، یاد این صحنه میوفتم و خیلی ناراحت میشم. 

امیدوارم که روند بهبودی پدر دوستم تسریع پیدا کنه و بتونه خیلی زود پیشرفت کنه. متاسفم که کاری از دستم برنمیاد ولی امیدوارم که در آینده ازش خبرهای خوبی بشنوم.

 

پی نوشت: بابت رعایت حریم شخصی، نمیتونم اسم دوستم رو ذکر کنم. از خیلی از جزییات هم مجبور شدم خودداری کنم.

پی نوشت: مادر این دوستم هم خانوم بسیار بسیار محترم و خوش اخلاقی بود که صمیمانه بهش احترام میذارم. بخاطر پی نوشت قبلی که ذکر کردم، خیلی به توصیف ایشون نپرداختم.

کتاب آئورا

فکر کنم سال نود و دو بود که با سعید به کتابفروشی چیستا رفتیم. اون زمان خیلی بیشتر کتابهای تصادفی میخریدم و از این رو مطمئن نبودم که چه کتابی خوبه و چی نخرم و چی بخرم. رو حساب حرفهای دیگران و فروشنده های کتاب یه کتابی میخریدم که ممکن بود دوسش داشته باشم یا نه. البته انصافا بیشتر موارد کتابهای بدی انتخاب میشد و معمولا از خرید خودم ناراحت بودم. یکی از مثالها در این زمینه، خرید کتاب عقاید یک دلقک بود که خیلی ازش بدم اومد. البته بعدها به این نتیجه رسیدم که سن و سال در کتاب مهمه و حدس میزنم همین کتاب رو به زودی بخونم و ازش خوشم بیاد، ولی اون زمان که اون کتاب رو خریدم ازش خوشم نیومد.

بگذریم. داشتم میگفتم. سال نود و دو به کتابفروشی چیستا رفتم و از فروشنده اونجا پرسیدم که چه کتابی خوبه، کتاب آئورا رو بهم معرفی کرد و کلی ازش تعریف و تمجید کرد. کتابی خیلی کوتاه که در کمتر از 50 صفحه به اتمام میرسه. ولی به محض اینکه کتاب رو به دست گرفتم ازش بدم اومد. خیلی تلاش کردم که کتاب رو ادامه بدم ولی همون صفحات ابتدایی کتاب رو کنار گذاشتم. اتفاقا اینقدر بدم اومد از کتاب که به مدیریت چیستا ایمیل زدم و گفتم فلان شخص این کتاب رو بهم معرفی کرده و خیلی چرت بوده و ... . خلاصه تا میتونستم ازش شکایت کردم.

گذشت تا به یکی دو ماه پیش رسید که به سرم زد به این کتاب فرصتی دوباره بدم. یه مدت درگیر بقیه کتب بودم، ولی بالاخره هفته پیش کتاب رو به دست گرفتم و در حدود دو سه ساعت به اتمام رسوندم. نمیتونم بگم که عاشقش شدم، ولی کتاب جالبی به نظرم اومد. شاید از این نظر که یک داستان سورئال رو میخونید جالب باشه. اگر البته به این ژانر علاقه ندارید، مثل فراز سال نود و دو، احتمالا جذبش نمیشید. منم خیلی علاقه مند به این سبک نیستم، ولی بدمم نمیاد ازش. بهرحال کتابی بود که از حیث خودش جالب بود.

البته لازمه اشاره کنم که نویسنده کتاب آئورا، کارلوس فوئنتس هست و کتاب رو عبدالله کوثری ترجمه و نشر نی چاپ کرده. ویژگیهای نشر عالیه، ترجمه بینقصه، قلم فوئنتس هم جالبه. نوع بیان کتاب هم به صورت دوم شخص مفرده. یعنی نویسنده شما رو مخاطب قرار داده. مثلا میگه «میروی و شمعی روشن میکنی و کاغذها را ورق میزنی و ...». از این نوع سبک مخاطب قرار دادن خواننده قبلا کتاب خاکستر و خاک از عتیق رحیمی رو خونده بودم که عاشقش بودم. اشاره کنم که کارلوس فوئنتس نویسنده مکزیکی و اسپانیایی زبانیه که دوهزار و دوازده فوت میکنه. رمانهای زیادی هم نوشته که خیلیاشون ترجمه شده. خیلی مشتاقم زودتر اونها رو هم ورق بزنم.

خب بریم سراغ داستان کتاب. این بخش اول قرار نیست چیزی از داستان رو لو بده. قضیه از این قراره که یک جوانی در یک روزنامه یک آگهی کاری خیلی مناسب میبینه. اینقدر این آگهی براش مناسب بوده که مطمئن میشه برای خود اون شخص نوشته شده. قرار بوده که یک نفر که به زبان فرانسوی محاوره تسلط داره، بره اوراق پاره همسر یک پیرزن رو مطالعه کنه و منظم کنه و نوشته های ناقص رو تکمیل کنه. پیرزن بیمار و در شرف مرگه، همسرش شصت سال قبل مرده، خواهرزاده ای شونزده ساله داره که پیشش زندگی میکنه و یکجورایی مجبورش کرده که پیشش بمونه. اسم خواهرزاده، آئورا هست. شخصیت اصلی که ماهانه نهصددلار حقوق داشته، پیش پیرزن میره که چهارهزاردلار بهش میده. تنها شرطش اینه که در طول مدت کار، باید در یکی از اتاقهای اون خونه در منزل پیرزن زندگی کنه. خلاصه شخصیت اصلی وارد منزل میشه و داستان کتاب شروع میشه.

در انتها بخشی که از داستان که اسپویل میشه رو قرار میدم. فعلا دو دیالوگ از کتاب:

آنگاه پیکر عریان او و بازوان برهنه‌اش را می‌بینی که از این سوی تا آن سوی تخت گشاده است، همچون بازوان آن مصلوب بر دیوار، مسیح سیاه با ابریشم ارغوانی بر گرد ران‌هایش، زانوان ازهم‌گشاده‌اش، پهلوی زخمگینش، و تاج خارش بر کلاه‌گیس سیاه ژولیده با پولک‌های نقره. آئورا چون مذبحی خود ر ا بر تو می‌گشاید.

دیگر به ساعتت نگاه نمی‌کنی، این شی بی‌مصرف که به گونه‌ای ملال‌آور زمان را هماهنگ با بطالت انسانی می‌سنجد، آن عقربه‌های کوچک که ساعاتی طولانی را نشان می‌دهند که ابداع شده‌اند تا پوششی باشند بر گذار واقعی زمان ک با شتابی چنان هولناک و بی‌اعتنا می‌گریزد که هیچ ساعتی نمی‌تواند آن را بسنجد. یک زندگی، یک قرن، پنجاه سال. دیگر نمی‌توانی این سنجش‌های فریبکار را تصور کنی، نمی‌توانی این غبار بی‌حجم را در دست نگه داری.

 

ادامه داستان رو پی بگیریم. هرچی وارد داستان میشیم، فضای وهم آلود کتاب و داساتن بیشتر دیده میشه. مرد اوراق و دستنوشته های همسر پیرزن رو از یک صندوقی برمیداره که کنارش کلی موش هست و باید حواسش باشه هربار که صندوق رو باز میکنه، سریع ببنده که موشها کاغذها رو نخورن. به مرور احساس میکنه که آئورا به زور پیش پیرزن زندانی شده و پیرزن اجازه نمیده که آئورا از اون خونه بیرون بره. اما قضیه این نیست. به مرور شخصیت اصلی متوجه میشه که پیرزن آئورا رو کنار خودش نگه داشته که احساس جوونی و شادابی بهش دست بده. باز هم قضیه از این فراتر میره. به مرور، شخصیت اصلی عاشق آئورا میشه و باهاش میخوابه و بعد از یه مدت خودش رو بخشی از اون خونه میدونه. نمیدونم دقیقا چطوری، ولی به مرور متوجه میشیم که آئورا، همون پیرزن، و شخصیت اصلی، همون همسر پیرزن متوفی هست. یکجورهایی یک سیکلی رو شاهد هستیم که مدام تکرار میشه و این رو قلم و هنر کارلوس فوئنتس تونسته به نمایش دربیاره.