فیلم The Platform

امشب فیلم The Platform رو دیدم. این فیلم محصول سال 2019، ساخته نتفلیکس و به کارگردانی Galder Gaztelu-Urrutia به زبان اسپانیایی و مدت یک ساعت و 34 دقیقه هست که Ivan Massagué در اون نقش اصلی رو بازی میکنه. این فیلم شبیه فیلمهایی مثل The Hunger Games و AMAZE و یه فیلم دیگه یادم نیست هست، اما سطحش از اونا یه مقدار زیادی بالاتره و دیدنش باعث شد که احساس کنم دارم فیلمی مثل Inception رو ببینم. تاکید کنم سعی شده که مثل Inception باشه ولی تا رسیدن بهش خیلی فاصله داره.

در مورد داستان. داستان از یه آشپزخونه مجهز شروع میشه که در ابتدای فیلم میبینید. آشپزهای خیلی حرفه ای و سرآشپز خیلی نکته بینی وجود داره. این سکانس تموم میشه و بعد از اتاقی شروع میشه که دو نفر در اونجا وجود دارند. شخصیت گورنگ که نقش اصلی فیلم رو داره، تازه به اینجا اومده. هم اتاقیش پیرمردی هست که چند ماهی رو در این محیط گذرونده. این اتاق مثل زندان هست. هر کدوم یه تخت دارن، یه توالت مشترک، یه آینه و وسایل ریش تراشی و این چیزا. وسط اتاق یه تیکه مربعی توخالی وجود داره که بهش حفره میگن. از طریق این حفره میتونید طبقات بالاتر و پایینتر رو ببینید و میتونید آدمهای اون طبقات رو ببینید. البته اونقدر طبقات زیاد هستند که انتهای این طبقات رو نمیتونید مشاهده کنید. روی هر اتاق شماره ای زده شده که در ابتدای فیلم عدد 47 هست که به معنی طبقه 47ام، از بالا، هست. طبقه نهایی که احتمالا حدود دویست طبقه هست، کف این ساختمون محسوب میشه. طبقات از هم حدود 6 7 متر فاصله دارن. میتونن طبقات مختلف با هم حرف بزنن ولی علاقه ای به این کار ندارن (در ادامه توضیح میدم چرا)

در طول روز چند وعده غذا بهشون میرسه. غذا روی یه صفحه ی مربعی معلق هست که از طبقه بالا به پایین میاد. در هر طبقه چند لحظه میمونه و فقط در اون چند لحظه میتونید غذا بخورید و بعدش پایین میره. شما حق نگهداری غذا نخواهید داشت و اگر اینکارو بکنید، محیط اونقدر گرم یا سرد میشه که میمیرید. وقتی غذا به همه طبقات رسید، مدتی در پایین میمونه و با سرعت بسیار زیاد به بالا میره و اگر در مقابل صفحه قرار بگیرید له میشید. بنابراین اگر روی این صفحه بشینید، به طبقه پایینتر میرید و اگر شانس بیارید که آدمهای طبقات پایینتر شما رو نکشن، از منابع غذایی کمتری برخوردار میشید.

طبقات بالاتر، به غذای کامل دسترسی دارند و میتونن هرچقدر که دلشون میخواد بخورن. به مرور هرچی که پایینتر میره، غذا کمتر میشه و حدودا از طبقه 50 دیگه غذایی وجود نداره. مدت سکونت در هر طبقه یک ماه هست و بعد از یک ماه، همه بیهوش میشن و در طبقه جدیدی بیدار میشن. اگر بدن قوی داشته باشید در طبقات پایینتر که غذا نیست میتونید یک ماه با آب خودتون رو سیر کنید. البته از اونجایی که ممکنه گرسنه باشید یا ماه بعدی هم در این طبقات پایین بمونید، ممکنه روش دیگه ای برای سیر کردن خودتون داشته باشید و اون خوردن هم اتاقی خودتون هست! همینجا لازمه اشاره کنم که این فیلم صحنه های خشونت آمیزی داره و اگر فکر میکنید ممکنه به روحیه تون آسیب بزنه، نبینید.

انتخاب افراد برای حضور در این ساختمون متفاوته. هم اتاقی گورنگ، اتفاقی یکیو میکشه و یه سال اینجا مجکوم میشه. خود گورنگ با اراده خودش وارد اینجا میشه تا مدرک دانشگاهی بگیره (باید 6 ماه بمونه). در مورد بقهی اطلاع نداریم. و اینکه هیچکس خبر نداره این داخل چه خبره. حتی یکی از مسئولای اصلی. در مورد بقیه افراد چیزی نمیدونیم.

تا اینجا چیز خیلی جالبی در مورد فیلم نیست. اما بخش جالبش وقتی هست که گورنگ در ماه سوم حضورش در این جا متوجه میشه که غذا به اندازه کافی برای همه هست ولی چون طبقات بالاتر افراط میکنن، غذا به بقیه نمیرسه. گورنگ تلاش میکنه بقیه رو قانع کنه که غذا رو به اندازه بخورن و بقیه فیلم به این داستان پرداخته میشه.

بخش فلسفی فیلم: هدف فیلم اینه که بگه «هیچ تغییری خودجوش به وجود نمیاد» (عینا نقل کردم) و خود ساکنین این ساختمون باید برای حفظ جون خودشون کاری کنن. متاسفانه افرادی که در طبقات بالاتر هستند، با اینکه میدونن ممکنه ماه بعدی به طبقه پایینی برن، چون میدونن در اون دوران بقیه مردم اهمیتی بهشون نمیدن، طمع میکنن و تا میتونن میخورن. اگر همشون رعایت میکردن، عدالت برقرار میشد و نه کسی کشته میشد و نه کسی در اثر گرسنگی جون خودش رو از دست میداد. تمام فیلم روی همین قضیه تمرکز میکنه که مردم با تقسیم مساوی، همه، همیشه میتونن شاد باشن. متاسفانه هیچکس در این راستا گامی برنمیداره. میتونیم این اتفاق رو در تمامی اجتماعات بشری ببینیم. توزیع ناعادلانه ثروت و غذا، باعث فقر و گرسنگی و بدبختی برای خیلیها شده. و از اونجایی که در طول تاریخ هم سقوط و فروغ زیادی در جوامع وجود داشته، میتونیم پیشبینی کنیم در آینده هم همین اتفاق برای جوامع روی میده و ممکنه از عرش به فرش و از فرش به عرش تغییر موقعیت بدن. 

از نظر کارگردانی. به جز موسیقی فیلم، خیلی ویژگی تاثیرگذار دیگه ای رو نمیتونم اسم ببرم. خبری از جلوه ویژه، بازیگری خوب، فیلمبرداری خاص، تدوینهای زیبا و ... نیست. موسیقی هم عالی نیست ولی از شنیدنش لذت بردم. متاسفانه حتی دیالوگهای زیبایی هم نداشت که بنظرم به شدت جاش خالی بود. تمام تلاش عوامل فیلم، روی خود داستان هست که بنظرم در انتهای فیلم به شدت ضعیف عمل میشه.

در کل فیلم خوبی هست و دیدنش رو پیشنهاد میکنم.

تا اینجا از فیلم تقریبا چیزی رو نگفتم که باعث اسپویل شدن بشه. در چند خط بعدی حرفهایی میزنم که شاید اگر فیلم رو ندیدید، نخونید بهتر باشه.

به شخصیت گورنگ، لقب مسیح گهی رو میدن چون طبقات پایینتر رو تهدید میکنه که اگر غذای بیش از حد بخورن، تو غذاشون میرینه. یکم تلاش میکنه تا ماه تموم میشه. بعد دو ماه وقتی خودش رو در طبقه ششم میبینه، با هم اتاقیش تصمیم میگیره که روی این صفحه متحرک بشینه و اجازه نده بقیه بیش از حد غذا بخورن. اول پیشنهادش رو مودبانه بیان میکنه اما خیلیها موافقت نمیکنن و مجبور میشه که خیلیها رو بکشه. 

صفحه به طبقه آخر میرسه و میفهمه که در این طبقه فقط یه بچه وجود داره. غذا رو بهش میده و در حالی که در اثر دعوا با آدمهای طبقات بالاتر سر تقسیم غذا به شدت زخمی شده، خودش میمیره. بچه هم به سمت بالاترین طبقه حرکت میکنه و فیلم تموم میشه. در فیلم اشاره میشه که هدف، رسوندن پیغام هست و پیغام بچه هست. بنظرم در اینجا کارگردان ضعیف عمل میکنه. توضیح نمیده چرا بچه، توضیح نمیده کدوم پیغام. علت کار مشخص نیست. اصلا خود بچه چرا به میل خودش سوار این وسیله نمیشه و بالا نمیره؟ این بخش هست که باعث میشه فیلم در سطح فیلمی مثل Inception نباشه. انگار که خواسته فیلم رو جمع کنه و چنین اثر هنری بسیار زیبایی رو از بین میبره.

کتاب پدر آن دیگری

این نوشته از داستان بینهایت زیبای این کتاب چیزی رو فاش نمیکنه.

این کتاب رو سال 94 به مناسبت عید، برای خودم هدیه خریدم و سال 96 خوندمش و فکر میکنم از بهترین کتابهایی هست که در طول زندگیم خوندم و صدالبته از بهترین هدایایی که برای خودم خریدم. به طور کلی در بین نویسنده های ایرانی، پرینوش صنیعی رو میتونم بهترین نویسنده ایران بدونم و دو کتابش رو به شدت دوست دارم. خب بریم سر توضیح کتاب.

کتاب پدر آن دیگری نوشته پرینوش صنیعی، انتشارات روزبهان و چاپ شده سال 83 هست. پرینوش صنیعی رو با کتاب فوق العاده زیباش، «سهم من» میشناسن. در آینده قطعا ازش بیشتر یاد خواهم کرد. کتاب پدر آن دیگری، رمانی روانشناسانه و نسبتا کوتاه هست که شهاب نقش اصلی و راوی اون هست. شهاب بچه هست و ما احساسات و اتفاقات و مشاهدات داستان رو از چشم شهاب میبینیم و به مرور در طول کتاب شاهد بزرگ شدن این شخص میشیم. شهاب از دو مشکل اصلی رنج میبره: تبعیض شدید پدرش بین شهاب و برادر و خواهر بزرگش، عدم توانایی به حرف اومدن و صحبت کردن. شهاب صحبت نمیکنه و سر همین، تبعیضها بوجود میان و بیشتر میشن. عدم توانایی شهاب در صحبت کردن باعث میشه که در بین جمع و دوستها و خونواده بهش لقب خنگ رو بدن. به گفته خودش اوایل فکر میکرده چیز بامزه ای هست، ولی وقتی میفهمه که خنگ واژه بدی هست، از تمام افرادی که بهش این لقب رو میدادن متنفر میشه و همین باعث ایجاد فاصله بیشتر و عمیقتر شهاب با آدمهای دوروبرش میشه. همچنین چون نمیتونه حرف بزنه، مورد خوبی هست که بقیه بچه ها، اشتباهات خودشون رو به گردن شهاب بندازن و اون نتونه که مقاومتی در مقابلشون بکنه. اشاره کنم که شهاب در تمام فامیل دو دوست داره، مادر و مادربزرگش. 

در طول داستان، شهاب دو دوست خیالی داره به اسم اسی و ببی که نویسنده به درستی و زیرکی این دو شخصیت رو انتخاب کرده تا احساسات شهاب رو به کمک اونها به تصویر بکشه و شما قادر خواهید بود به زیبایی و به طور کامل احساسات یه بچه تحت تبعیض رو تجسم کنید. شهاب مثل همه بچه ها، میفهمه که در موردش چی میگن و به این صحبتها به طور روانی واکنش نشون میده. 

داستان بینهایت قشنگه. لحظات بسیار تلخ و البته بسیار بسیار شیرینی داره. اگر بیشتر از این کتاب حرف بزنم، ممکنه این اثر بینهایت زیبا رو تحت آسیب قرار بدم. 

اگر روزی قرار باشه که یکی از کتابهای تحت مطالعه خودم رو دوباره بخونم، این کتاب خواهد بود. رمانی کوتاه، روانشناسانه، زیبا، مشابه تجربه بسیاری از ما، بینقص، خوندنی جذاب و شیرین. هرچی که از این کتاب بگم کم گفتم و فکر میکنم همه، به خصوص خونواده های ایرانی باید این کتاب رو بخونن.

دو جمله از این کتاب:

-از دکترها خوشم نمی آمد. رفتارشان قابل پیشبینی نبود. گاهی شکلات میدادند و گاهی هم بیخود و بیجهت یک سوزن به تن آدم فرو میکردند. انگار مرض داشتند. بعد هم میگفتند درد ندارد. این حرفشان بیشتر از سوزن بی دلیل لج مرا درمی آورد. چقدر دلم میخواست من هم یک سوزن به تن دکتر فرو کنم تا ببیند درد دارد یا ندارد.

- راست میگه احتمالا بعد اینجا رفته پارک، اونجا هم که حتما دیدید ساعت به ساعت جوونها رو میریزن تو اتوبوس و میبرن کمیته. عمو با خشم پرسید: پدرسوخته. پدرشو در می آرم. مگه چه ریختی رفته بود بیرون؟ مادر که سعی میکرد جو را آرام کند گفت: ای بابا، لازم نیست جور خاصی باشه، بالاخره از یه جاییش ایراد پیدا میکنند.

اشاره کنم که در این کتاب، از وقایع دهه هفتاد هم به نوعی تصویربرداری میشه و شما صحنه های اجتماعی اون زمان مثل گشتهای ارشاد خیلی تندتر و برخورد تندتر با دختروپسر جوون و نتیجه معکوسشو میبینید.

فیلم the two popes

امروز فیلم the two popes رو دیدم. من با این فیلم در وبلاگ یک پزشک آشنا شدم و بار دیگه این وبلاگ نشون داد که در معرفی فیلم و کتاب قابل اعتماده. از فیلم بسیار لذت بردم و دیدنش رو توصیه میکنم. 

این فیلم محصول سال 2019 و به کارگردانی فرناندو میرلز هست. آنتونی هاپکینز و جوناتان پرایس هم بازیگرای اصلی این فیلم هستن. بخش زیادی از فیلم حول گفت و گو بین پاپ بندیکت و پاک فرانسیس میگذره. اما اشتباه نکنید. فیلم ابدا خسته کننده نیست. بلکه بنظرم با ریتم آرومی که داره بسیار هم جالب و جذاب درست شده و شما مشتاقید که تا لحظه آخر فیلم رو مشاهده کنید. اشاره کنم جوان مینوجین هم بازیگر نقش سوم هست که در نقش جوونی های پاپ فرانسیس بازی میکنه و در طول فیلم چند سکانس مربوط به فلشبکشهای خاطرات پاپ فرانسیس، حضور داره. جریان فیلم مربوط به سالهای 2005 تا 2013 هست که پاپ بندیکت که روحانی سنتی هست به عنوان پدر مقدس مسیحیای کاتولیک انتخاب میشه اما متوجه میشه که صلاحیت اینو نداره که در این سمت بمونه و امیدوار میشه که پدر فرانسیس که تحول خواه و مردمی هست به جای اون رای بیاره و در این مقام باقی بمونه. همین اتفاق میوفته و دنیا بعد از حدود 7 قرن، شاهد دو پاپ میشه.

در این فیلم، شما با رسم و رسوم انتخاب پاپ دنیای مسیحیت آشنا میشید. همچنین مناظر زیبایی از واتیکان رو مشاهده میکنید. منزل پاپ، رفتاراتش و سبک زندگیش رو بهتر میبینید. همچنین به نوعی عطش رسیدن به قدرت برای عملی کردن اهداف رو در بین این روحانیون مسیحی مشاهده میکنید. اینکه وقتی کسی به بالاترین مرتبه مسیحیت، یعنی پاپ، برسه و زندگیش در رنج باشه هم تا حدی قابل مشاهده هست. 

این فیلم نسبتا مستند هست. الهام گرفته از داستان واقعی {به گفته خود فیلم} هست و در بخشهای زیادی تصاویر و سکانسهایی از اونچیزی که واقعا رخ داده رو مشاهده میکنید. همچنین در فلشبک به کشور آرژانتین میریم و دوران سخت کودتا و سرکوب و دیکتاتوری حکومت وقت رو مشاهده میکنیم. همچنین صحنه تلخی رو از جوونیهای پاپ فرانسیس میبینیم که گذشته شرم آوری داشته و با جکومتی دیکتاتوری همکاری میکرده. بعد از سقوط حکومت دیکتاتوری، پاپ فرانسیس بخاطر افکار تندرو خودش به مناطق کوهستانی تبعید میشه و سالها در تبعید به کار مذهبی میپردازه تا بعد از چندین سال به واتیکان میرسه و حالا هم قرار هست که جانشین پاپ بندیکت بشه. از جمله صحنه های تاثیرگذار این فیلم، وقتی هست که پاپ جوان یکی از دوستهای خودشو که به حکومت وقت میفروشه میبینه، وقتی دوستش هم متوجه میشه که پاپ از کار خودش پشیمونه میبخشتش که بنظرم صحنه خیلی دلنشینی هست.

در مورد اینکه واقعا پاپ در آرژانتین کار درستی کرد جای شک هست. اون با شرایط موافق نبود ولی بهترین راه رو در مصالحه با حکومت دید و همین باعث شد که از جمع دوستهاش طرد بشه و بعدها هم نتونست برای کمک بهشون کاری کنه. این متن رو عینا از وبلاگ یک پزشک میارم:

بزرگ‌ترین تردید و نقطه تاریک در زندگی پاپ فرانسیس، همین پاپی که به تسامح و تساهل باورمند است، شاید همین نقطه در زندگی‌اش باشد.

سبک فیلمبرداری بنظرم بسیار زیبا و حرفه ای بود. همچنین موسیقی بینظیری در تمام طول فیلم نواخته میشه که بنظرم در حقش نسبت به نگرفتن اسکار اجحاف شده. مناظر بسیار زیبایی هم از واتیکان رو مشاهده میکنید. بازی دو بازیگر بسیار حرفه ای هست و از این نظر، دو بازیگر هیچ کاستی نداشتند. در وبلاگ زومجی تعبیر زیبایی از این فیلم و دو بازیگر رو میشنویم که عینا نقل میکنم:

 وقتی داریم درباره‌ی فیلمی حرف می‌زنیم که تقریبا کلِ زمانشِ حول و حوشِ سکانس‌های دونفره‌ی آنتونی هاپکینز و جاناتان پرایس به‌عنوانِ دوتا از سنگین‌وزن‌ترین، کاریزماتیک‌ترین و مبهوت‌کننده‌ترین بازیگرانِ کارکشته‌ی سینمای دنیا می‌چرخد، دیگر نباید هیچ جایی برای تردید وجود داشته باشد.

یکی از جملات خیلی زیبایی که از این فیلم دیدم تقریبا این بود {اشاره کنم که پاپ اعظم حق نداره استعفا بده و تا زمان مرگش باید در قدرت بمونه}:

خدا گفته هر کسی که به مقام پاپ میرسه، دنیا رو بهتر از پاپ قبلی میکنه. من هم دوست دارم دنیای بهتر رو ببینم. 

 

ارزش دیدن رو داره. ببینیدیش.

سریال Sharp Objects

خب. دقایقی قبل مینی سریال Sharp Objects رو تموم کردم. این سریال محصول سال 2018 هست. HBO ساختتش. یک فصل، هشت قسمت و به طور حدودی هر قسمت 50 دقیقه طول میکشه. بازیگر نقش اصلی خانوم Amy Adams هست و نمیدونم چرا ولی به شدت عاشق و شیفته چهره ش شدم. بنظرم خیلی خوشگله. به شدت خوب هم بازی کرده. این سریال برگرفته از رمانی با همین اسم و نویسنده گیلیان فیلین هست. 

فضای داستان به مقدار بسیار زیادی گنگ هست و در طول فیلم بارها و بارها فلش بکشهایی به گذشته شخصیت اصلی کمیل برمیگرده. در حال حاضر کمیل خانومی احتمالا در 35 سالگی هست که در شهری به روزنامه نگاری میپردازه. در روستای زادگاهش که مادرپدرشم هستند، یه دختربچه کشته میشه و یه دختربچه دیگه هم ناپدید میشه. سردبیر روزنامه از کمیل میخواد که به اون روستا بره تا تحقیق کنه جریان از چه قراره.

کمیل با خونواده خودش راحت نیست. اونطور که از قسمت اول فهمیدم، در کودکی به علت شیطونیهای کوچیک مسبب کشته شدن خواهرش هست. مادرش هیچوقت نبخشیدش. هیچوقت میونشون خوب نشد. کمیل افسرده میشه. بارها دست به خودکشی میزنه. برای آروم شدن خودش، روی بدنش با سوزن و چاقو کلماتی مینویسه. در تمام بدنش از این نوشته ها وجود داره. این زخمها هیچوقت ازش پاک نمیشن و به همین علت کمیل همیشه از لباس خیلی پوشیده استفاده میکنه. افسرده هست برای همین همیشه رنگ سیاه و تیره میپوشه. در خونه هم استقبال خوبی ازش نمیشه و فقط خواهر کوچیکترش هست که کمی باهاش خوبه. در همون روزهای اول حضور کمیل در شهر، جسد دختر دومی هم پیدا میشه. در این سریال، هدف کارآگاه و پلیس و کمیل در پیدا کردن قاتل دو دختر هست و البته زندگی خصوصی کمیل رو به طور موازی مشاهده میکنیم. 

داستان تا حد بسیار بسیار زیادی شوکه کننده تموم میشه و متوجه میشید که در فهم اتفاقات به شدت در اشتباه بودید. اما به نظر من این شوکه کنندگی به خوبی درنیومد و فکر میکنم نویسنده هدفش فقط این بوده که یچیز متفاوتی رو به ما نشون بده. بنظرم نویسنده در بخش آخر سریال بسیار بسیار ضعیف عمل کرده. یا حداقل میتونست در طول سریال کمی تغییرات ایجاد کنه. بنظرم نتونست به خوبی قضیه رو بیرون بکشه.

این سریال رو توصیه نمیکنم. 

اگر ندیدید نخونید. خطر اسپویل:

در قسمت هفتم، تقریبا لحظات آخر، بخش خیلی زیادی از داستان مشخص میشه. قسمت هشتم تلاش برای دستگیری قاتل هست. در لحظات آخر، احتمالا در 30 ثانیه آخر، شما متوجه میشید که کلن قضیه یچیز دیگه بوده. به نظر من نمیشه در یک خونواده دو تا قاتل وجود داشته باشه و اصلا متن سریال رو خوب پیش نبرده. شاید حداقل میتونست توضیح بده که داروهای مادره باعث شده بود که دختره دیوونه بشه. یعنی این حداقل تصوری هست که من میتونم برای خودم داشته باشم. من از پایانش خوشم نیومد. فکر میکنم میتونست کل سریال بدون 5 دقیقه پایانی باشه.

کتاب سانست پارک

یکی از کارهایی که در کتاب خوندن میکنم، اینه که وقتی با یه نویسنده مواجه میشم، اول میرم سراغ دومین کتاب معروفش. یکم که با سبکش آشنا شدم، میرم بهترین کتابشو میخونم. کتاب سانست پارک یک نمونه از این نوع کتاب خوندن من هست.

چهار سال پیش یکی از کارهای پل استر به اسم سانست پارک رو خریدم و خوندم. این کتاب رو نشر افق ترجمه کرده و جالبه بدونید که چاپش با آمریکا همزمان بوده. ترجمه مهسا ملک مرزبان بود که بنظرم ترجمه خیلی خوبی داشت. کارهای مربوط به انتشارات و چاپش هم بنظرم بی نقص بود. پل استر رو با کتاب سه گانه نیویورک میشناسن. من اون رو نخوندم ولی راستش از این کتاب سانست پارک هم خیلی خوشم نیومد. این کتاب، و تا اونجا که میدونم کتاب سه گانه نیویورک، کتابهایی معماگونه هستند که با اینکه شما در ابتدا چیز خاصی نمیبینید و فکر میکنید همه چیز اوکیه، به مرور طی داستان متوجه میشید که چیز زیادی از اتفاقات رو نمیدونید و در نهایت، همه چیز ممکنه وارونه بشه یا در انتها بفهمید در مورد خیلی چیزها اشتباه فکر میکردید. 

زمان این کتاب مربوط به بحران اقتصادی غرب بعد از سال 2008 هست. داستان در واقع مربوط از یه پسر جوونی به اسم مایلز هلر شروع میشه که 28 سالشه، کارش تمیز کردن خونه هست، عاشق یه دختر کوبایی 17 ساله میشه و چون باید منتظر بشه که اون دختر به سن قانونی برسه، در یه خونه همراه با چند نفر دیگه زندگی میکنه و ماجرای داستان، مربوط به زندگی کردن این چند جوون هست.

این کتاب خیلی به جزییات پرداخته و محیطی مثل یه فیلم مستند داره و به همین جهت ممکنه که مثل من در طول داستان کتاب خسته بشید. اما اگر توان اینو داشته باشید که کتاب رو به انتها برسونید، احتمالا از خوندنش پشیمون نمیشید. به نظر من، این کتاب، بیشتر یه رمان تاریخی هست چون فضای داستان شباهت خیلی زیادی با واقعیت آمریکا داره و شما میتونید وضعیت آمریکا و مردمش رو در اون دوران تجسم کنید. همچنین شما میتونید تفاوت نسلها و شکاف نسلها رو هم در این کتاب ببینید. در این کتاب، هر فصل مربوط به یه شخصیت هست و راوی هر فصل متفاوته که این خودش یه نوع سبک کمتر شناخته شده ای محسوب میشه. حداقل برای من. هر کدوم از شخصیتها، از دیگری متفاوت هستند و نماینده یه گروه از جامعه آمریکا هستن. 

خوندن کتاب رو توصیه میکنم. خودم دوست دارم که دوباره بخونمش و البته بدم نمیاد بعدها کتاب سه گانه نیویورکش رو بخونم. چند بخش کوچیک از کتاب رو آوردم:

زخم ها، بخشی ضروری از زندگی هستند، و تا زمانی که به شکلی زخم نخورده ای، نمی توانی به یک انسان تبدیل شوی

جست و جوی پر زحمت برای پول می تواند روحت را له کند مگر این که جنست از فولاد باشد.

مادرهایشان پانزده، هفده و یا بیست‎و‎دو ساله بودند که جنگ شروع شد. به هر حال بچه‎های جنگ محسوب می‎شدند. الان فکر می‎کند آن‎ها یک نسل فوق‎العاده خوش‎بین، محکم، وابسته، سخت‎کوش و شاید اندکی احمق بودند، اما همگی افسانه‎ی شکوه آمریکایی را باور داشتند و تردیدهایشان کمتر از بچه‎هایشان، یعنی دختران و پسران دوره‎ی جنگ ویتنام بود، بچه‌های عصبانی بعد از جنگ که شاهد بودند کشورشان به یک غول خشن ویرانگر تبدیل شد.

مردهای دوره ما فقط حرف می‌زنند و هیچ کاری نمی‌کنند در حالی که مردهای دوران پدربزرگ‌های ما، دوران جنگ جهانی دوم، با تمام کارهای بزرگی که کرده‌اند هیچ حرفی نمی‌زنند.

کتاب تجمل نیست، الزام است، و خواندن اعتیادی است که او هیچ وقت دلش نمی‌خواهد آن را ترک کند.

دلنوشته-دیدن خواب خوب بعد از مدتها...

دیشب که خوابیدم ناراحت بودم. سر چند تا مسئله بدجور ذهنم برآشفته بود. چند شب میشه که تا خوابم ببره دو سه ساعتی طول میکشه. در خواب و بیداری هستم و بعضی وقتا ناخودآگاه محکم زبونم رو گاز میگیرم و از خواب میپرم. تعرق شدید و کابوسهای کوچیکم در همین بین خواب و بیداری میبینم. صرف نظر از این، چند ماهه که کابوس میبینم و هر بار که بیدار میشم یاد اون کابوسها تو ذهنم هست و اتفاقات اون کابوسها جلوی چشمم حرکت میکنند.

اما دیشب، صرف نظر از اینکه ناراحت و عصبانی بودم و البته یک بار مجکم زبونم رو گاز گرفتم، خواب خوبی دیدم. یه خواب خیلی شیرین و خوب. وسطش موبایلم زنگ خورد اما خاموشش کردم تا دوباره به خواب برگردم. همینطورم شد. به ادامه خواب برگشتم ببینم چی میشه. موبایلم بارها و بارها زنگ خورد و خاموشش کردم. حتی مامانم یه سری گفت فراز بیدار شو و من گفتم که "آخرشه یکم دیگه میخوابم بیدار میشم". و دوباره خوابیدم و بخش آخر خوابم رو دیدم و وقتی دیگه خواب تموم شد بیدار شدم.

لذت خیلی خوبی داشت. بعد مدتها یه خواب خوب دیدم. چه لذتی داشت. وصف نشدنی. رویایی. واقعی. شیرین. الان اتفاقات جلوی چشمم هستند. بهشون فکر میکنم و لبخند میزنم. حس و حال خوبی دارم. خیلی خوب. بعد حدود 9 ماه دارم خواب خوب میبینم. فکرشو نمیکردم اینقدر دلچسب باشه. ایکاش به حقیقت تبدیل میشد این خواب شیرین من... .

فیلم 1917

امروز فیلم 1917 رو دیدم و به شدت ازش خوشم اومد. برای همین تصمیم گرفتم تا چند کلمه ای در موردش بنویسم.

این فیلم محصول 2019 هست که در مورد یه اتفاق تاریخی در سال 1917 میپردازه. کارگردان این فیلم سم مندز هست که گویا خاطره پدربزرگش رو به تصویر کشیده. اتفاقات مربوط به جنگ جهانی اول هست و دو نفر وظیفه این رو دارن تا یه پیام خیلی مهم رو به دو گردان در یه فاصله خیلی دوری برسونن و مانع حمله اونها به آلمانها بشن. ژنرال متوجه میشه که آلمانها ماهها برنامه چیدن تا در جایی کمین کنن و همه 1600 نفر رو به کشتن بدن و چون قبلش خطوط تلگراف رو قطع کردن، مجبورن که به صورت فیزیکی حضور داشته باشن. این دو نفر عازم سفر یک روزه بسیار خطرناکی میشن و ماجرای این فیلم، این سفر یک روزه این افراد هست. 

فیلم پر از ستاره های خیلی برجسته ای هست که فقط برای چند ثانیه هنرنمایی میکنند. از شخصیت اندرو اسکات دوست داشتنی که در ابتدای فیلم هست تا بندیکت کامبربپ و مارک استرانگ و ریچارد مدن. هرکدوم که وجودشون به تنهایی میتونه یه فیلم خیلی خوب رو به وجود بیاره. البته جورج مککی و سپس دین چپمن بازیگرای نقش اصلی این سریال هستن و بقیه ستاره ها، همونطور که گفتم سلامی میکنند و میرن. اتفاقا بنظرم نقطه اوج این فیلم هم همین میتونه باشه که دو شخصیت معمولی با هیکلهای معمولی کاری بسیار قهرمانانه رو باید انجام بدن.

از ویژگیهای این فیلم میتونم به موقعیت فیلمبردارها و نوع فیلمبرداری، موسیقی بینهایت حماسی، جلوه های ویژه، صحنه های شوکه کننده، بیان مفاهیم ایثار و از خودگذشتگی و ... اشاره کنم. در این فیلم کلی بازیگر رو میبینیم که در موقعیت خودشون مستقر شدن و انگار که برای هرکدوم ساعتها وقت صرف شده تا به درستی گریم بشن و حالت چهره درستی داشته باشن. نکته بعدی هم فیلم برداری بدون توقف هست که مثالش رو پیشتر در فیلم birdman دیده بودم. 

خیلیها از نجات سرباز رایان تعریف کرده بودن و من وقتی دیده بودمش خیلی ازش خوشم نیومد. البته هدف پشت اون فیلم بینهایت زیبا بود و منکرش نمیشم. ولی بنظرم اون همه تعریف از اون فیلم لایق این فیلم هست بیشتر.

من فیلم رو دوست داشتم و دیدنش رو پیشنهاد میکنم.

 

اگر ندیدید ادامه این متن رو نخونید. ممکنه بخشی اسپویل بشه.

دو صحنه که خیلی بنظرم زیبا بودن:

صحنه برخورد جورج مککی با خانوم فرانسوی بنظرم خیلی خیلی صحنه درامی بود. مهربونی و از خودگذشتگی بسیار زیبای هم خانومه هم جورج.

صحنه آخری که جورج با برادر بلیک مواجه میشه.

کرونا از نگاهی دیگر

25 گنجینه رایگان شد.

سازمان اسناد و کتابخانه ملی بیش از ۲۳ هزار کتاب را رایگان کرد.

دسترسی به کتب انتشارات الزویر برای محققان و دانشجویان به مدت سه ماه رایگان شد.

دوره های تازه رایگان شده موسسه یودمی!

کتابخانه اضطراری ملی امریکا رایگان کرد....

انتشارات دانشگاه تهران کتابهای الکترونیک اش رو به رایگان برای دانلود گذاشته.

سایت پورنوی XHAMSTER اعلام کرده که با هدف مقابله با کرونا و ترغیب مردم برای ماندن در منازلشان، دسترسی به سرویس ویژه خود را برای تهران و تعدادی دیگر از مناطق کرونازده جهان رایگان کرده است!

اینها برخی از اخبار این روزها هستند که به لطف کرونا شاهدشونیم. تمام جهان در حد توانشون سعی میکنند از سود خودشون کم کنن و تلاش میکنند که در خونه بمونیم. این وسط اهمیتی نداره که این سایت، سایت آموزشی و آکادمیک باشه یا یه سایت پورن. در هر صورت نهادهای مختلفی دارن در این زمینه تلاش میکنند.

از طرفی دیگه، اهمیتی نداره که شما چه سایتی رو باز میکنید. سایت ایرانی باشه یا خارجی، مذهبی یا غیرمذهبی، سایت مخصوص یه حکومت سرمایه داری یا غیر اون، سایتی مال مسلمونا یا یهودیا یا مسیحیا یا بی دینها. در هر سایتی، در ابتدا شما میبینید که یه هشدار دادن که در خانه بمانید. ممکنه شما به علم هیچ اعتقادی نداشته باشید و به دنبال حل این مشکل جهانی توسط عوامل ماورا طبیعی باشید یا ممکنه هیچ اعتقادی به دین نداشته باشید و دست به دامن علم و دانش بشید. در هر صورت شما یک وظیفه اصلی دارید: در منزل بمانید. شما این عبارت، یا ترجمه یا معادلش رو تقریبا در هرجایی مشاهده میکنید:

Stay home Stay safe

در حال حاضر تمام جهان یک مشکل اصلی دارند: کرونا. نمیتونم و نمیخوام مسائل دیگه بین کشورها و داخل کشورها رو فراموش کنم و نادیده بگیرم. اما واقعیت اینه که در حال حاضر توجه همه کشورها، حداقل در سطح اونچیزی که ما میبینیم، به مسئله کرونا معطوفه. همه به دنبال این هستند یه جوری باهاش مقابله کنند.

ما، بعد از سالها تلاش و نظریه پردازی و بحث، داریم به چیزی که میخواستیم میرسیم. از بین رفتن مرزها و یکی شدن دغدغه تمام انسانها. البته تا رسیدن به این هدف خیلی فاصله داریم. قطعا سطح امکانات پزشکی که در اختیار یه سیاهپوستی در یکی از روستاهای فقیر آفریقایی قرار میگیره قابل مقایسه با یکی که در کشور آلمان زندگی میکنه نیست. و البته که نمیتونیم منکر این بشیم در همین ایران خودمون پیرمردی دستفروشی میکنه تا بتونه برای خونواده خودش غذایی ببره و سطح توقعش قطعا نه کرونا، که شام امشبشه. البته که نمیتونیم منکر این بشیم که الان چهار تا کتاب رایگان شده به معنی به برابری رسیدن انسانها نیست. من ابدا این مسائل رو فراموش نکردم. صرفا دوست دارم از این نقطه نظر به بیماری نگاه کنم که این بیماری تونسته کاری بکنه که سالها تلاش ما انسانها نتونسته.

وضعیت ما طوری شده که نسبت به شیوع بیماری میترسیم. من میترسم که نکنه در محله خودمون بیماری رشد کرده باشه. میترسم نکنه در شهرستانی که مادربزرگم زندگی میکنه، بیماری رشد کنه و باعث بشه یکی از قربانیانش از آشناهای خودم باشه. امیدوارم که مردم کمتری آسیب ببینند تا خودم کمتر در معرض این بیماریها باشم. هممون همینطوری هستیم. میتونم برای اثبات حرفم به همین چند روز اخیر اشاره کنم. هممون اولش که بیماری کرونا اومد میخندیدیم یا در بدترین حالت نگاهی از سر هیجان مینداختیم که چقدر این چینیها بدشانسن. هیچوقت خطر رو نزدیک نمیدیدیم. وقتی بعد از یه ماه شایعاتی به گوش رسید که ممکنه به ایران برسه کم کم ترسیدیم. نگران بودیم که نکنه فردا روزی ما هم دچارش بشیم. وقتی فهمیدیم در قم بیماری شیوع پیدا کرده آرزو کردیم که همونجا بمونه و پخش نشه. الانم آرزو میکنیم که این بیماری به ما و خونواده ما نرسه یا اگر رسیده سریعتر ازمون دور بشه و دیگه برنگرده. امیدواریم که این بیماری از همه جهان پاک بشه. در تبریکات عیدمون برای همدیگه بیشتر آرزوی سلامتی رو میکردیم تا آرزوی مثلا خوشبختی و ثروت و موفقیت. بیشتر به همدیگه دستور میدیم که از خودشون مراقبت کنن و بهداشت رو رعایت کنند. ما هممون یک ترس داریم و برای دور شدن این ترس تلاش میکنیم یک کار انجام بدیم. «رعایت»

ما خیلی دوریم از مصرع «بنی آدم اعضای یکدیگرند». ولی فکر میکنم از همیشه در طول تاریخ نزدیکتریم. قطعا دورانهایی هم وجود داشته که بیماریهای وبا و طاعون و آنفولانزاهای مختلف وجود داشتند. اما در اون زمانها آگاهی ما معطوف به محله خودمون یا در بهترین حالت، معطوف به کشور خودمون بوده و خبری نداشتیم که در بقیه جهان اوضاع در چه حاله. الان اما، هممون یه مشکل داریم و هممون برای رفع این مشکل یه سری کارها داریم میکنیم. هممون خوشحال شدیم وقتی شنیدیم ایتالیا در مقابله با کرونا داره بهتر از قبل عمل میکنه. هممون با ذوق و شوق اخبار پیشرفتهای کشف واکسن کرونا رو دنبال میکنیم. هممون کم کم از موفقیتهای کشورهای غیرخودمون هم خوشحال میشیم. اینکه چه عقیده ای دارن اهمیت نداره. اینکه کشوری که در مقابل کرونا وایساده کشور خوبیه یا بده اهمیت نداره. ما خوشحال میشیم در هر صورت. الان هممون یه نگرانی داریم. از یک چیز ناراحت شده و با یک چیز خوشحال میشیم. هممون منتظریم که در شادی بعد از کرونا باشیم و جشن بگیریم. فکر میکنم برای اولین بار در تاریخ هممون داریم به سمت جهان وطنی پیش میریم.

نمیدونم. شاید بعد از کرونا دوباره همه اتفاقات مثل قبل بشه. شاید هممون دچار یه تراژدی تلخ بشیم و بعدش دوباره برگردیم به مسائلی مثل برگزیت و شیوع امثال ترامپ رو در سراسر جهان ببینیم. شاید حتی از قبل هم بیشتر درگیر انزوا و ملی گرایی بشیم و بیشتر در جنگهای پیش از کرونای خودمون فرو بریم. ولی این یکی شدن، حتی برای مدت کوتاه هم بنظرم قشنگه.

امیدوارم که این کرونا تلنگری بشه برامون تا بتونیم آینده ای بهتر بسازیم. آینده ای که در اون، ارزش یک انسان رو مرزها تعیین نکنه. آینده ای که در اون همه جهان برای موفقیت بیشتر مردم همه جهان تلاش کنند. آینده ای بدون جنگ و کثیفی. شاید مدینه فاضله و اتوپیا رو کم کم ببینیم. شاید شروعی باشه برای رسیدن به یکی از بزرگترین و قدیمیترین اهداف بشریت.

 

 

پی نوشت: من در این شرایط تلخ کرونا، تصمیم گرفتم نقاط دیگه ای از این شرایط رو ببینم. مردم زیادی جون خودشون رو از دست دادند. خونواده های زیادی متحمل خساراتی شدند و شرایط خیلی تلخی برای همه دنیا به وجود اومده. قصد ندارم حتی یک ذره این غم رو توجیه یا کم کنم. 

آشتی من با گیتار

امروز، 13هم فروردین 98، بعد از حدودای چهار سال، گیتار نواختم.

در این متن، در مورد چند مطلب صحبت میکنم:

خلاصه گیتارنوازی امروزم:

ظهر 4 تا 6 خواب بودم. خواب دیدم که دارم یه آهنگ خیلی خفن و قشنگ مینوازم. بیدار شدم. دیدم بابام داره یه سری وسیله از کمد جابجا میکنه. گفتم گیتارم که اونجا هست رو هم بیاره. خیلی استقبال کرد. آوردش. گردوخاک زیادی داشت. اما علاوه بر این، سیم پنجمش پاره شده بود. جابجاش کردم. بلد نبودم خوب تنظیم کنم. از بابام کمک گرفتم. خیلی سریع درستش کرد. دیدم کوک نیست. کلی دنبال تیونر در اینترنت گشتم. نبود. آخرش تو وسایلام، قدیمیه رو پیدا کردم. باتری نیم قلم میخورد و نداشتم. بازم گشتم. اون دومی کوچیکه رو پیدا کردم. با کلی مشقت کوک کردم. کتاب دوم فرزاد دانشمند رو باز کردم. نمیدونستم نتا یعنی چی. انگار که بی سواد محض شده بودم. ترسیدم. یکم با نتا بازی کردم. یکی از نتا رو پیدا کردم. در مدت خیلی کوتاهی بقیه نتا رو هم یاد گرفتم که چی بودن و جاشون کجا بود. 

نواختم.

اولین نت رو نواختم و بعد آروم آروم قطعا این کتاب رو برای خودم مینواختم. همه چیز رو بلد بودم. اصطلاحات، کارهایی که باید بکنم، نوآوریهایی که اون زمانها انجام میدادم و ... .

اما قوی نبودم. نتها با صدای خفه نواخته میشدن. دست راستم موقعیت بدی داشت. ناخونها بد بودن و به طبع صدای بدی داشتن. انگشتام درد میگرفتن، مچ دست و گردنم هم دردشون گرفت. الان هم که تایپ میکنم، انگشتای دست چپم درد گرفته.

ولی حس خوبی بود. اینکه هم به گذشته برگشتم هم دیدم یچیزی برای خودم بلدم حس خوبی بود. از این حس لذت بردم. انگار مادری یه بچه رو بعد از چند سال میبینه و میفهمه که این بچه خودش بوده و سالها پیش ازش به یه دلیلی گرفته شده. خوب نمینواختم. ولی درست بودن. میدونم که میتونم سریع این چهار سال وقفه رو پوشش بدم اگر بخوام. 

 

چرا قهر کردم؟

راستش نمیدونم. دلایل زیادی میتونه باشه. هیچوقت گیتار رو خیلی دوست نداشتم. شاید در پیانو موفقتر میبودم. نمیدونم. علت دیگش میتونه عدم پیشرفت من باشه. در سال چهارم کارشناسی که درگیر انجمن بودم و درسها زیاد شده بود، گیتار در من کوچکترین علاقه ای ایجاد نمیکرد. شاید هم رفت و آمد به قزوین بود که بخش زیادی از هفته در یه جا بودم و بخش کمیش در کرج و نزد گیتارم. شایدم بخاطر این بود که استادم سختگیریهایی داشت که باعث میشد من از گیتار خسته بشم {اشاره کنم که استاد خیلی خوبی بود و خیلی نکات اصولی و خوبی گفت. آقای اشکان عقبایی}. شایدم به این علت بود که در کوارتتها خیلی من گیتار چهارم بودم و از اینکه نقش کمتری در گروهنوازیها داشتم خسته شده بودم و و از گیتار بیزار شده بودم. راستش هیچوقت نفهمیدم.

 

پیشینه من با گیتار:

من سال دوم راهنمایی با نواختن این ساز آشنا شدم. آموزشگاه شیدا در چهار راه طالقانی زیر نظر آقای قماشی. چهار سال شاگرد ایشون بودم. کمتر از یک سال زیر نظر آقای عقبایی کار کردم. گیتارو بخاطر کنکور رها کردم. اون زمان وسطای سوم دبیرستان بود. بعد از کنکور و یک سال بعدش گیتار نزدم. به کمک نیما، بچه ها رو جمع کردم و دوباره از ابتدا با هم نواختیم. اول گروهنوازی بود و بعد از گروهنوازی دوباره نزد آقای عقبایی رفتم. این بار با نیما سر کلاسها شرکت میکردیم. و بعدش هم بیخیال ساز شدم.

 

خاطره خوبی از این ساز داشتم؟

آره. بی شک لحظات خیلی خوبی داشتم. سال اول آشناییم با گیتار به اندازه دو سه سال بقیه بچه ها خوب پیش میرفتم و پیشرفت فوق العاده خوبی داشتم. سال دوم راهنمایی برای درس پرورشی گیتار زدم و کلی تشویق شدم. یه سری اجراهای تکنوازی و گروه نوازی داشتم. یه تیم خوب رو جمع کرده بودیم. نیما از بهترین دوستانم بود که باهاش آشنا شدم. روژین، دختر خوشگلی بود که اولین کراش زندگیم محسوب میشد. فاطمه که بعدها پزشک شد و نمیدونم کجاست ولی خیلی دوست دارم هرروز موفقتر از قبل بشه. پرهام که خیلی کم ارتباط دارم باهاش. فرید که دیگه نمیبینمش ولی میدونم زده تو کار رپ. در طول دانشگاه هم دوباره گروه جمع کردیم و یه اجرای نسبتا سطح بالاتر داشتیم و بعدشم در ارکستر گیتار کلاسیک حضور یافتم و زیر نظر آقای عقبایی و آقای پنبه ایان یه اجرای نسبتا خوب داشتیم. خاطرات خیلی خوبی از این ساز دارم. هرچند که از نقاط تاریک زندگیم هست چون عدم پیشرفت من، تاثیرات خیلی تلخی در من داشت.

 

میخوام ادامه بدم؟

نمیدونم راستش. شاید. فعلا که باهاش حال میکنم. هرچند امیدوارم درد انگشتام زودتر خوب بشه.

 

 

 

پی نوشت: این پستی که الان گذاشتم، چیز خاصی نداشت. ولی بدجور به دلم نشست. احساس صمیمیت خیلی زیادی با خودم کردم. شاید بخاطر نزدیکیم با موسیقیه. نمیدونم. بعد از مدتها یه حسی که انگار کمی آرامش دارم رو تجربه کردم. 

ایکاش این حس بیشتر بشه، تداوم پیدا کنه، همه هم صاحبش بشن.

فیلم پیرمرد و دریا

فیلم پیرمرد و دریا رو دیدم. با فیلم مکبثی که تازگی دیدم، میشه دو فیلمی که ازشون خوشم نیومده.

این فیلم محصول سال 1954 و 87 دقیقه هست. فیلم دقیقا به رمان خودش وفادار بوده و هیچچیزی رو تغییر نداده. راوی نقش زیادی در فیلم داره و انگار که کتاب رو گذاشته و داره از روی کتاب خط به خط میخونه. 

داستان در مورد پیرمرد ماهیگیری هست که 84 روز بدون صید گذرونده و روز 85ام با یه ماهی خیلی بزرگ مواجه میشه که قایق پیرمرد رو به سمت خودش میبره. پیرمرد مدت سه روز و سه شب، در دریا هست، با حداقل غذا و آب و تمام مدت در دستهاش طناب نگهدار ماهی در دستهاش هست. بالاخره ماهی خسته میشه و پیرمرد به قلبش نیزه خودش رو فرو میکنه و میکشتش و کنار قایق وصلش میکنه و به سمت ساحل برمیگرده. خون ماهی باعث حمله ور شدن کوسه ها میشه. یکی دو کوسه رو میکشه ولی طی چند حمله، هم چاقوشو از دست میده هم پاروشو. در نهایت کوسه ها تمام ماهی رو میخورن و چیزی برای پیرمرد باقی نمیمونه. 

داستان فیلم در مورد امید و جنگیدن هست. شخصیت اصلی داستان، پیرمردی ضعیف هست که با سختیها میجنگه. اهمیتی نمیده که چیزی غیرممکنه. میدونه قرار هست در جنگ با کوسه ها شکست بخوره. اما میجنگه. تسلیم نمیشه و با تمام قدرتش تلاش میکنه. کارگردان تونسته این بخش رو به خوبی دربیاره. میتونیم خستگی رو در صورت پیرمرد ببینیم. میتونیم شکست رو در چشمهاش ببینیم. ولی همزمان میبنیم که پیرمرد بیخیال نمیشه و به جنگیدن ادامه میده. به گفته خودش "حداقل تلاش خودم رو کردم". شکست ناپذیری، خصلت برجسته پیرمرد بود... . در طول فیلم، وقتهایی که پیرمرد میخوابه، خواب شیرها رو نشون میده که فکر میکنم عوامل فیلم قصد داشتند با این کار، روحیه قدرت و سرزندگی رو در پیرمرد نشون بدن. روحیه جنگ طلبی و قوی بودن و خستگی ناپذیری.

در طول فیلم، به جز پیرمرد، پسرکی وجود داره که با پیرمرد دوسته و با پول خودش براش غذا میخره، یه صاحب بار هم هست که آبجو، قهوه و غذا سرو میکنه. بقیه شخصیتها تقریبا اهمیتی ندارند و تمام فیلم به خود پیرمرد معطوف هست. دو شخصیت هم دو اسم پیرمرد و پسرک دارن. 

متاسفانه دیالوگ خاصی در این فیلم من نشنیدم. جلوه ویژه خوبی هم نداشت. یه سری صحنه های مربوط به ماهی تکراری بود. حمله کوسه به ماهی ها هم بسیار افتضاح ترسیم شده بود.

اگر از خوبیهای فیلم بگم: در این فیلم زیباییهای دریا رو به خوبی میبینیم. صحنه غروب و طلوق در کنار دریا، خورشید و گرمای شدیدش در طول روز هم از ویژگیهای دیگه این فیلم هست. چهره پیرمرد و نقش بازی کردنش بنظرم خیلی خوب هست. فکر میکنم لایق اسکار بوده که متاسفانه فقط نامزدش شده.

بنظر میرسه موسیقی خوبی هم داشته ولی متاسفانه فیلمی که من دیدم، موسیقی خاصی نداشت که این به دوبله بد برمیگرده. 

 

خلاصه. از اینکه این فیلم رو دیدم احساس بدی ندارم. ازش خوشم نیومد ولی خوشحالم که یه اثر کلاسیک دیگه رو هم دیدم. کتابش رو پیشتر تا نصفه خونده بودم و فیلم با کتاب تفاوتی نداشت بنظرم.

فیلم Knives Out

(در انتها جایی مشخص هست که هشدار اسپویل رو قرار دادم و چند خطی در موردش نوشتم، بقیه متن، داستان رو اسپویل نخواهد کرد.)

به تازگی فیلم Knives Out رو دیدم. خیلی خیلی تعریف فیلم رو شنیده بودم و خصوصا که سعید در یک پست خودش بهش اشاره کرده بود، مشتاق شدم که سریعتر ببینمش. متاسفم که باید بگم از روند ماجراجویی فیلم اصلا خوشم نیومد و به شدت تو ذوقم خورد.

Knives Out محصول سال 2019 و به کارگردانی ریان جانسون هست. این فیلم، یه فیلم کاراگاهی و معمایی هست که "سعی کرده" رازآلود و غیرقابل فهم بسازتش و مثلا حدس زدن اتفاقات بعدی رو دشوار کنه. ولی خب من تقریبا از همون اوایل فیلم سه سناریو در ذهن خودم تنظیم کردم که یکیشون تا حد زیادی به داستان فیلم شباهت داشت. بنابراین نمیتونم بگم که در این فیلم شوکه شدم. همچنین در فیلم، چیزی که از همه بیشتر رو مخ هست، اینه که شخصیت اصلی وقتی دروغ میگه بالا میاره. این ابزار کمکی برای کارگردان هست که هرجا کم آورد، ازش استفاده کنه.

در کل من فیلم رو دوست نداشتم. بنظرم وقت تلف کردن بود و میتونستم دوباره بشینم فیلم موزیکال بینوایان رو ببینم یا اصلا هیچکاری نکنم.

 

بخش اسپویل شونده:

مشکل بعدی من با فیلم این بود که یه دختر ساده پرستار، چطوری یدفه وارد یه سری جریانات میشه و از تعقیب و گریز و اینا سردرمیاره؟ خیلی مسخره بود. همین باعث شد که یه سناریو بسازم که دختره پشن پرده همه این اتفاقانه.

سناریو دیگه من این بود که پدربزرگه میدونسته قرار هست بکشنش، تمام این نقشه ها رو برای دختره کشیده.

تازه اخرش مشخص نشد دختره میخواد با ثروته چیکار کنه. یعنی حداقل اینطور به نظر میرسه که قصد داره صاحب اون ثروت بشه و کاری به بقیه ساکنینش نداره.

فیلم میتونست تا حدی این نظرات منفی رو از سوی من دریافت نکنه اگر اون تیکه آخر، دختره بالا نمیاورد. بنظرم خیلی خیلی مسخره شد. هم قابل پیشبینی بود که دروغ داره میگه هم زمان بالا آوردنش خیلی طول کشید.

 

وقتم تلف شد.

سریال انیمه death note

راستش مدتها بود که یه سریال یا فیلم اینقدر منو به وجد نیاورده بود. این سریال رو هفته پیش شروع کردم. دو سه روز قبل از پایان سال. امشب هم تموم کردم. بنظرم تخصیص زمان به این سریال درستترین کار بود. خب برم سر معرفی سریال. اشاره کنم که داستان لو نمیره.

سریال انیمه death note، محصول سال 2006 کشور ژاپن هست. این سریال در یک فصل، 37 قسمت و هر قسمت 22 دقیقه هست که با توجه به اول و آخرش، هر قسمت به حدودا 20 دقیقه میرسه. سریال بصورت انیمه هست ولی ابدا به این معنی نیست که مناسب سن کودکان هست. یه سریال مخصوص بزرگسالانه.

داستان از یه پسر درسخون سال آخر دبیرستانی شروع میشه که یه دفتری با عنوان death note رو روی زمین میبینه و از سر کنجکاوی برش میداره و توضیحاتش رو میخونه. در توضیحات متوجه میشه که میتونه با نوشتن اسم یک نفر و تصور چهره اون فرد، اون فرد خیلی زود بکشه. در واقع این دفترچه متعلق به یک شینیگامی هست. شینیگامی ها خدایان مرگ هستند و برای تفریح ممکنه دفترشون رو روی زمین بندازن تا ببینن مردم چیکار میکنن با اون دفترچه. یه سری نکته های اصلی در استفاده از این دفترچه هست. فرد استفاده کننده از دفترچه پایان غمگینی خواهد داشت، نه به بهشت میره نه به جهنم، خودش از مرگ و لو رفتن مصون نیست و ... . در ضمن شینیگامی در کنار فرد زندگی خواهد کرد. ممکنه در آن واحد چند دفترچه در سرتاسر جهان وجود داشته باشه و ... . همچنین یک نفر با نصف کردن طول عمر باقی مونده خودش میتونه اسامی افراد رو ببینه. یعنی برای کشتن فقط کافیه که چهره یک نفر رو ببینه. اصطلاحا چشمهای خودش رو با چشمهای شینیگامی عوض میکنه. توضیحات دفترچه خیلی زیاد هستند. در هر قسمت دو سه موردش رو بیان میکنه که البته برخی از توضیحات تکراری هستند. داستان این سریال، بررسی و دنبال کردن رفتارهای افراد استفاده کننده از این دفتر هست.

به ادامه داستان برگردم. این پسر که اسمش لایت هست، تصمیم میگیره که مجرمهای جهان رو بکشه و عدالت رو ایجاد کنه و باعث کاهش فساد در سرتاسر جهان بشه. برای رسیدن به هدفش هم، از کشتن هیچکس که در سر راهش باشه خودداری نمیکنه. زیاد زمان نمیخواد که شما از شخصیت اصلی فیلم بدتون میاد و از اینکه این شخص از بین بره خوشحال بشید. برای من چند دقیقه زمان برد و فکر میکنم در بیشترین حالت دو قسمت کافی باشه تا از این ضدقهرمان بدتون بیاد. 

در این سریال مشاهده میشه که یک نفر چطور به جنون کشتن میرسه. چطور خودش رو خدا میدونه و مثلا خودش رو خدای عدالت یا خدای قدرت یا قویترین آدم جهان تصور میکنه. در این سریال، جنونی که بسیاری از دیکتاتورها بهش میرسن و خودشون و دنیای خودشون رو فراموش میکنند رو میبینیم. میبینیم که یک نفر فکر میکنه شکست ناپذیره و اونقدر از خودش مطمئنه که حاضره ریسکهای خیلی خطرناکی بکنه.

این سریال بنظرم خیلی طولانی شد و شاید میتونست برخی قسمتهاش حذف بشه یا شاید میتونست کمی جذابتر باشه. در واقع خیلی جاها اواسط سریال خسته میشدم. اصلا از روند سریال خوشم نمیومد. در واقع، ایده داستان رو خیلی دوست داشتم. وجود چنین دفترچه ای خیلی خفنه. اما روند داستان قشنگ نبود بنظرم. برای همین کمی در اواسط سریال احساس خستگی کردم. اما وقتی به قسمت آخرش رسیدم، چنان شوکه شدم و به وجد اومدم که بنظرم ارزش دیدنش رو داشت. عوامل سریال به خوبی تونستند به هدفشون از ساخت این سریال برسند. اونقدر این قسمت قشنگ بود که من به سختی یادم میوفتاد که باید نفس بکشم. و وقتی که قسمت آخر تموم شد، برای چند ثانیه ای به تصویر سیاه مانیتور خیره شده بودم. همونطور که در ابتدای این نوشتار گفتم، مدتها بود که از دیدن یه فیلم یا سریال اینقدر لذت نبرده بودم. اینقدر به وجد نیومده بودم و فکر میکنم در تغییر و بهبود روحیه خود من خیلی خیلی موثر بود. 

صرف نظر از تمام صحبتها، موسیقیهای خیلی زیبایی در این سریال شنیده میشد. موسیقیهایی که برخی مواقع بنظرم خیلی کشش بیشتری نسبت به خود داستان سریال داشت. و البته دوباره تکرار کنم موسیقی آخر سریال هم بینظیر بود.

از بدیهای سریال بگم:

این سریال علیرغم اینکه ادعا میکنه آدمهای زیادی رو در سرتاسر جهان میکشه، بیشتر به یه شهر ژاپن اختصاص پیدا کرده. واکنش جامعه جهانی رو به خوبی نشون نداده. خیلی آبکی اطلاعات به دست میاد. تقریبا پیچیده نیست و هرجا که به یه گره کارگردانی میخورن، یه راهکار خیلی ساده پیدا میشه. مثلا هک شدن سیستم رییس پلیس شهر، رسیدن به جواب با استدلالهای ساده، خنگ بودن بیش از حد انسانهای خوب، ساده لوحی برخی از دختران (که به نظرم حتی کمی هم در راستای تبعیض جنسیتی هست) و ... . همین مورد آخر رو تاکید کنم دوباره. شخصیت خانوم موفق در این سریال خیلی کم دیده میشه متاسفانه. همچنین تخصیص داستان به یه چیز پیش پا افتاده باعث شد که من در طول سریال ازش خسته بشم. 

 

با این وجود، دیدن این سریال رو پیشنهاد میکنم. همچنین شاید یه روزی در همین وبلاگ بنویسم اگر من صاحب یکی از این دفترچه ها بشم چه کار میکنم.

فیلم خوشه های خشم

امروز و در دقایقی پیش، در جوار خونواده فیلم خوشه های خشم رو دیدم و اونقدر جذبش شدم که اومدم سریع در موردش بنویسم. کتابش رو سال 93 خریدم ولی در حدود یک پنجمش رو بیشتر نخوندم و نتونتم ادامه بدم. اون زمان خوشم از این سبک خوشم نیومد ولی فکر میکنم الان اگر برم سمتش قطعا نظر متفاوتی خواهم داشت و با توجه به این فیلمی که دیدم قطعا مطالعشو در اولویتهام قرار میدم و امیدوارم که به زودی در موردش در همین وبلاگ بنویسم. اما در مورد خود فیلم:

این فیلم سال 1940 ساخته شده. جان فورد کارگردانش بوده. فیلم بر اساس کتاب خوشه های خشم اثر جان اشتاین بک هست. هنری فوندا هم بازیگر نقش اصلیش هست. (هنری فوندا رو خیلی دوست دارم چون کارش رو در فیلم دوازده مرگ خشمگین دیده بودم و عاشقش شده بودم. احتمالا بعدها بیشتر در مورد این فیلم مینویسم.) 

زمان داستان فیلم برمیگرده به دهه بیست و دهه سی که آمریکا دچار رکود اقتصادی بسیار بدی شده، همزمان خشکسالی باعث آسیب به کار کشاورزا شده و در این وسط ماشینی شدن و رشد سرمایه داری باعث شده که کارخونه ها جای کارگرا رو بگیره و تعداد زیادی رو از کار بیکار کنه و این تعداد بیکار برای رسیدن به یه نونی برای خوردن مجبور میشن که هر کار بیگاری رو تحمل کنن. 

خود داستان از مردی به نام تام شروع میشه که بعد از 4 سال از زندان اوکلاهاما آزاد میشه و وقتی میره خونه میبینه که خونوادش مجبور به ترک خونه زندگیشون شدن. اشاره کنم که تام کلن شخصیتی شورشی هست که مخالف ظلم و بیعدالتی هست. بگذریم. تام میرسه و خونوادشو پیدا میکنه. متوجه میشه موقتی در یه محلی سکونت داشتن و تمام زندگیشون رو در یه کامیون داغون ریختن و باید هزار مایل به سمت کالیفرنیا حرکت کنن. این خونواده دوازده نفر هستند که شامل پدرومادربزرگ، پدرومادر و عموی تام، خواهربرادرا و تعدادی دیگه از اعضای فامیل میشه. پیر و جوون به این سفر اجباری باید برن. فیلم از همون ابتدا به خوبی ذوق و شوق ناشی از خامی و جهالت بچه ها از سفر، و  مجنون کنندگی سفر اجباری برای پیرترها رو تصویرسازی میکنه. تلاش اعضای خونواده برای انسجام خونواده از نکات زیبایی هست که از همون ابتدا مشاهده میشه.

شاید اگر مثل من خیلی اهل دیدن فیلمهای کلاسیک نباشید اولش از این فیلم بدتون بیاد و حوصلتون به دیدن ادامش نکشه ولی بنظر من بعد از حدود ده دقیقه از گذشت فیلم به شدت عاشق و شیفته این فیلم میشید. از همون ابتدا که دیوونه شدن افرادی که خونه هاشون ترک شده رو میبینید و تلاش ناکام مردم برای راضی کردن مسئولا برای حفظ خونه هاشون رو مشاهده میکنید، محو تماشای فیلم و کارگردانی و بازیگری بسیار قوی عوامل فیلم میشید. نکته های خیلی زیاد خوبی در این فیلم مشاهده میشه که خیلی کلی بهشون اشاره میکنم:

در فیلم لحظه ای به گذشته برمیگرده که داستان این خالی شدن زمینها بیان بشه. اهالی ده که عصبانی هستند میخوان کسی که باعث و بانی این اتفاقات شده رو بکشن. کارگزاری که پشت ماشین لوکسش نشسته میگه من مقصر نیستم. فلان شرکت عامل این بدبختیه. اهالی ده میگن رییسش کیه. کارگزار پاسخ میده: اونم مقصر نیست. اون از بانک دستور میگیره. و بعد اشاره میکنه که بانک هم مقصر نیست، سیاست هست که باعث این اتفاقات شده. اینجا یه توالی خیلی جالبی رو میبینیم که همه صرفا مامور هستند و مقصر اصلی اینجا یک فرد نیست. بلکه سیستمه که باعث این اتفاقات شده. به قول مارکس در کتاب سرمایه، "یک سرمایه دار در جامعه سرمایه داری، خودش قربانی هست." انگار که به طور کلی همه یه عده مهره هستند که با سرباز زدن از ماموریتشون، به سادگی جایگزین میشن. صرفا عروسکهای خیمه شب بازی هستند که دستورات رو بدون چون و چرا و بدون بررسی انسانیت و انصاف، باید اجرا کنند.

در سومین فلش بک، میفهمند کسی که قرار هست خونه اهالی رو خراب کنه، خودش یکی از همسایه هاشون بوده و میاد میگه به پولش نیاز داره و اهمیتی نداره اگر انجامش نده به سادگی یکی جاش اینکارو میکنه. 

از دیگر صحنه های تاثیرگذار در بخشی دیگر از این فیلم، وقتی هست که پدر تام برای خرید نون به یه مغازه میره. اولش فروشنده میگه که نون فقط 15 سنته و پایینتر نمیاد. اما به اصرار رییسش 10 سنت میفروشه. بعد نوه های پیرمرده آبنباتهارو با حسرت میبینن و زنه دلش به رحم میاد و با قیمت خیلی ارزونتری میفروشتشون.

 

صفا و صمیمیت بین اهالی این خونواده، سادگی و پاکیشون، تلاش برای گدا نبودن و گدا جلوه نکردن، قناعت و امیدواری به آینده روشن، بارقه های بسیار کمسوی انسانیت و انصاف بین برخی افراد بالادستی، تحقیر مردمی که برای خودشون زندگی داشتن، غم جا گذاشتن زندگی قدیم و ... همگی از صحنه های بسیار بسیار زیبایی هستند که به زیبایی هرچه تمام تر به تصویر کشیده شدن.

 

چند دیالوگ زیبا:

- یه دورانی زمین خودمون بودیم. زندگی خودمونو میکردیم. پیرامون میمردن. بچه‌ها به دنیا میومدن. خونواده خوبی داشتیم. خونواده پاک و خوب الان دیگه پاک نیستیم. چیزی نیست که مارو پاک‌ نگه داره. پدرت دیگ اون آدم سابق نیست. ما از هک پاشیدیم. دیگه یه خونواده نیستیم. بچه‌ها مثل حیوونا شدن. به‌هیچچی اعتماد ندارن.

- من توی خنده بچه‌هایی هستم ک گرسنه بودن و غذاشونو دیدن.

- نفر اول: من که از این جرات ها ندارم، نفر دوم: وقتی برای آدم یه راه مونده باشه، دیگه جرات معنی نداره.

- پسر: قبلنا اینطور نبودی مادر. مادر: قبلن خونه خراب نشده بودم.

 

در گشت و گذارم در اینترنت متوجه شدم که وبلاگ یک پزشک پیشتر به خوبی از این فیلم صحبت کرده و میتونید توضیحات جامع تری رو درش مشاهده کنید.

در کلام آخر، به شدت مشاهده این فیلم زیبا رو پیشنهاد میکنم.