رفتن...

مدتی شده که دارم مثل بقیه تلاش میکنم برم. البته تصمیم به رفتن تصمیمی نبود که از اول داشته باشم. مثلا دوستانی دارم که از اول تحصیل، هدفشون رفتن بود. مثل سهند که یکی از بهترین دوستان دوره راهنمایی و دبیرستان من بود و بعد از کارشناسیش مستقیم رفت آمریکا. یا سینا که نتونست زودتر بره و بخاطر سربازی مجبور شد ارشد بره و بعدش برای دکترا بره کانادا. بنظرم این دو افراد باهوشی بودن و تونستن بدون احتساب احساسات خودشون نسبت به مثلا مفید بودن برای کشور یا دلتنگی برای خونواده، هدف رو به یک زندگی مفید و سالم بذارن و برن. اما این وسط افرادی مثل من بودن که یه پاشون درگیر احساسات خونوادگی بود و دلشون نمیومد برن، یه پای دیگه شونم درگیر رویاهای ساختن ایران و ... .

من از روز اول تصمیمم این بود که بمونم. میخواستم و دوست داشتم که قزوین استاد بشم. در قزوین دانشجوی بدی نبودم و خودم رو جز خوبها میدونستم. ارشد اومدم و همچنان هدفم بر رفتن بود ولی وقتی کلی دانشجوی نخبه دیدم متوجه شدم که اینجا جای من نیست یا از من خیلی با صلاحیتتر وجود دارن. دوران ارشد اونطور که باید سخت نگرفتم و هدف رو بر رفتن نچیدم. بعضی وقتا فکر میکنم دلیلش رو پیدا نمیکنم. نمیدونم چیشد که نذاشت درست حسابی متمرکز باشم. بهرحال این شد که دکترا آزمون دادم و اون آخرا که دیدم قرار نیست برم، به جای اینکه برای رفتن تلاش کنم، موندم. نرفتم. نتونستم برم. تلاش هم کردم. ولی نه خیلی کافی بوده نه متمرکز بوده و نه درست حسابی با تجربه و علم بوده. اما از این طرف بعضی وقتا برام سوال پیش میاد که چیشد و چرا نشده برم. پاسخهای احتمالی هم برای خودم پیدا کردم.

احتمالا اولین پاسخش اینه که هنوز مقداری به این سمت تعلق خاطر دارم. هنوز بعععضی وقتا دلم برای خودم و خونواده میسوزه. بعضی وقتا احساس میکنم تنها راه رفتن اینه که احساسات تعلقم به اینجا از بین بره. اینطوری شاید بتونم برم. البته اگر این فرض درست باشه، خبر خوبیه، چون روز به روز داره بیشتر از اینجا حالم بهم میخوره. منظورم جامعه و حکومت و ... نیست. منظورم مشخصا خونواده و فامیل خودمون هست. ارتباطم با اعضای خونواده خوب نیست و محیطش رو امروز مسموم میبینم. البته منکر خوبیهای پدرمادرم نمیشم. احتمالا نسبت به خیلی چیزها از بیشتر خونواده های دیگه بهتر بودن. ولی خب مشکلاتی از ابتدا برام به وجود آوردن که باعث شده حس مسموم بودن این محیط رو داشته باشم. تعصبهای بیجا، کاهش اعتماد به نفس و نبود روحیه و انگیزه و افسردگی و خیلی چیزهای دیگه. من از پدرم احساس ناامیدی و بدبختی دریافت میکنم، از مادرم احساس افسردگی و تعصب، از برادرمم که ظلم و ستم و بی احترامی و ناراحتی. از مجموع کل خونواده هم دلسردی و ضعف رو دریافت میکنم. معتقدم روزی که از این خونواده جدا بشم و بتونم با فاصله قابل توجه ازشون زندگی کنم، این مسمومیتها تا حد زیادی از بین میره. کمااینکه چند تجربه کوتاه دور بودن ازشون هم همینها رو نشون داده. البته باید اشاره کنم که اینها احساساتی هستند که من امروز دریافت میکنم و ممکنه واقعیت نداشته باشه.

دومین پاسخ احتمالی در زمینه رفتن تموم کردن کتابهایی میشه که تو قفسه وجود دارن و بهشون احساس دارم. البته این رو شاید میتونستم در دسته اول جای بدم، ولی شاید هم لیاقت اینو داشته باشن که جداگونه در حد معرفیشون بگم. دوست دارم صرفا کتب بزرگی که خریدم رو یک دور بخونم و با ذهن باز و عاقل و آگاهی کامل بتونم برم. انگار که نیاز به اعتماد به نفس اینو دارم بگم فلان کتابها و رمانهای بزرگ رو خوندم. نیاز دارم بگم کارهای بزرگ تولستوی و هوگو و داستایوفکسی رو خوندم و به رمانهای صادق هدایت و درویشیان مسلطم. نیاز دارم اول به خودم و دوم به بقیه نشون بدم که یه آدم معمولی نیستم. آدمی هستم که داستانهای بزرگ دنیا رو خوندم. 

سومین پاسخ در این زمینه احتمالا مربوط میشه به چاقی من. یعنی تا وقتی که چاق هستم، قرار نیست برم. و وقتی که خوشهیکل بشم، احتمالا رفتنم میسر میشه. حالا ارتباط چاقی و رفتن در چیه؟ شاید خیلی بی ربط به نظر بیان ولی مطمئنم در پایان این پاراگراف همه تون متفق القول خواهید بود که رفتن من منوط به لاغر شدن منه. من، فراز گرگین، خودم رو دوست ندارم. با اینکه میدونم شیرینی و شکلات برام ضرر دارن، میخورم. با اینکه سیر هستم، میخورم. با اینکه میلی داشته باشم، میخورم. میخورم چون باید بخورم. چون کار دیگه ای ندارم. خیلی وقتا از خود خوردن لذتی هم کسب نمیکنم ولی میخورم چون کار دیگه ای ندارم. نیاز دارم بخورم. نمیدونم علتش دقیقا چیه نمیدونم چطور چنین نتیجه ای در پی داره، ولی میخورم. میدونم برام ضرر داره. آسیبش رو هم دیدم. کبد چرب، اضافه وزن زیاد، متناسب نبودن لباسهام، هیکل بدترکیبی که در عکسهای گرفته شده از خودم میبینم، استرس دیابت و خیلی چیزهای دیگه، همگی به لطف خوردن زیاد هست. البته منکر لذتهای مختلف خوردن هم نمیشم، ولی میدونم که این لذتها تنها ده درصد این عمل رو تشکیل میدن و نود درصد دیگه انجام میشن به علتهای مختلف که در لذت جزشون نیست. بنابراین اگر یه روزی از شدت بیماریهای مختلف آسیب فیزیکی نبینم و لاغر بشم، به وزن ایده آلی میرسم، احتمالا برای موهام اقدامی میکنم و پرپشتشون میکنم، شاید دندونپزشکی برم و دندونهامو سفید کنم و احتمالا یه لیزری میرم و بدنم رو سروسامونی میدم. و بعدشم با چند تیکه لباس، زیبایی ظاهریمو به حد کمال ممکن در سطح خودم میرسونم. بنابراین باید لاغر بشم تا شاید بتونم برم. فعلا خودمو دوست ندارم. 

چهارمین پاسخ احتمالا به نوشتن مربوط میشه. من در هر تجربه ای که دارم، ایده های زیادی برای نوشتن به ذهنم میاد و احساس میکنم باید بنویسم. نیاز دارم دو بیوگرافی از خونواده بنویسم. نیاز دارم از خودم بگم. از طبیعت، از مردم. از میوه فروش محله و سبزی فروش سر کوچه و پاوه و خونواده مادری و رفتارهای خاص خونواده پدری و تعصبها و زیباییها و زشتیها و خوبیها و بدیهای زندگی. نیاز دارم بنویسم قبل از اینکه برم. نیاز دارم ثبت کنم چون احساس میکنم به جز من کسی نمیتونه بنویسه. نیاز دارم بنویسم چون میترسم وقتی برم نوشتن رو فراموش کنم. اما خب نوشتن اصلا آسون نیست. همین متنی که الان میخونید چندین روز در ذهنم مونده بود و نمیتونستم بنویسم تا آخر امروز فشار روحی ترکید تا تونستم بنویسم. چه برسه به داستانی بزرگ و کتب قطور و رمانهای معروف من. عللش مختلفه اما مهمترینش قطعا مشغله ذهنیه که من امروز ازش رنج میبرم. باید حالم خوب باشه و خیالم راحت که بتونم بنویسم. امروز الان نمیتونم.

پنجمین علت که میتونه زیرمجموعه علت اول قرار بگیره به دوستهام مربوط میشه. بعضی وقتا میگم باید اونقدر بدبخت بشم که دوستیم با تمام اطرافیانم از بین بره. من دوستیمو با علیرضا، رفیق هفت هشت ساله م بهم زدم چون منو درک نمیکرد و به خواسته های من توجهی نداشت. با انوشه و شقایق دوستیمو بهم زدم چون بهم آگاهانه یا ناآگاهانه بی احترامی کردن و پشتمو خالی کردم. اگر آگاهانه بود پس بدجنس بودن و اگر ناآگاهانه بود پس ابله بودن. با شیما دوستیمو بهم زدم چون احساس کردم داره از من سواستفاده میکنه و منفعت طلبی داره. با سینا بهم نزدم ولی خب رفت خارج و دیگه ارتباطی جدی باهاش ندارم. با ایمان و حسین هم بهم نزدم ولی اینقدر هرکسی مشغول کار خودش هست که دیگه نمیتونیم خیلی با هم ارتباطی داشته باشیم. سعید رو دارم از دوستها که با توجه به شرایط در این سالها کمرنگ و پررنگ شده ولی همیشه بوده و امیدوارم که این پنجمین علت، فرض غلطی باشه و چه رفتم چه موندم باهاش دوست بمونم. و البته امیدوارم ارتباط کمم با ایمان و حسین و البته سینا هم حفظ بشه. شبنم هم از دیگر دوستها هست که امیدوارم ارتباطمون با هم حفظ بشه. این وسط افراد دیگه ای هستن که همو دوست میدونیم ولی اونقدر صمیمیت نیست که من بهشون احساس تعلق خاطری داشته باشم.

خب. چند عامل بررسی شد. 5 احتمال. شاید نیاز باشه همه شون با هم باشن تا عملی بشه. شاید هم به این چیزا هیچ ربطی نداشته باشه. شاید بتونم بگم که عامل دوم چرته چون تا همین الانش کلی کتاب خوندم و قطعا وقتی یکم شرایطم استیبل بشه میتونم بخونم. شاید بتونم بگم عامل چهارم غلطه چون وقتی آرامش داشته باشم میتونم بنویسم. شاید بتونم بگم عامل پنجم غلطه چون اصلا ربطی به این قضایا نداره. شاید بتونم بگم عامل اول بیشتر نیروی محرکه برای رفتن هست. ولی عامل سوم احتمالا مهمترینشه. اینکه نمیرم چون خودمو دوست ندارم.

اما سوال پیش میاد که چرا خودمو دوست ندارم؟

ادامه این پست بعد از چندساعت استراحت و در فضای مجازی چرخیدن و ... نوشته شد.

خب این سوال سختیه. عوامل زیادی در این زمینه مطرخ هستند. برخی از مهمتریناشون رو در عامل اول ذکر کردم. یعنی احساس ناامیدی و شکستی که از پدرم دریافت میکنم، احساس تعصب و افسردگی از مادرم، و احساس مظلوم واقع شدن توسط برادر ظالمم. این آخری رو پی بگیریم. من مدام از سمت اون مورد توهین و بی احترامی قرار میگیرم. از بچگی بی ادب بود و بهم توهین میکرد. از بچگی باهام بد بود و هرچی بزرگتر شد بدتر شد. همیشه من سکوت کردم یا سعی کردم بعد از هر دعوا، ساکت باشم و کوتاه بیام. ولی هربار تنشها بیشتر شده و هربار توهینها و بی احترامیها بیشتر. رفتاراتی که با من داشته واقعا حقم نبوده. بیشترین میزان بی احترامی در زندگیم رو از برادرم دریافت میکردم همیشه و هنوزم میکنم. فرقی هم نمیکنه که چقدر من خودمو تغییر بدم. رفتارهای اون در مسیر خودشه و قصد خوبتر شدن نداره.

به دومی بریم. مادرم. مادرم خودش داعشه. تعصبهای وحشتناک داره. جالب اینکه مذهبی نیست، ولی از مذهبیا متعصبتر و سختگیرتره. اصلا نمیتونم درکش کنم. تفکرات مسموم و عقب افتاده ای داره. این تفکرات همراه با افسردگی شدیدش یچیز وحشتناکی درست کرده که همزمان وسواس هم داره که نکنه برای کسی مشکلی پیش بیاد. مجموعه اینها به من هم رسیده. همیشه استرس همه چیزیو دارم. همیشه افسردگی وحشتناکی دارم. به جای تعصب هم، خجالت جاش اومده و سر هرچیزی کلی خجالت الکی میکشم. حالا این به کنار، به اعتماد به نفسمم همیشه آسیب زده. همواره میگه کچلم دندونام زرده، هیکلم چاقه و بدترکیبه و ... .  و متوجه نیست چقدر این حرفهاش به اعتماد به نفسم آسیب میزنه. فکر میکنه مثلا اگر بگه چاقم باعث میشه به غرورم بربخوره و لاغر بشم. در همین حد سطح پایین فکر میکنه. و در کنارش پدرم که احساس بازندگی و ناامیدی وحشتناکی میکنه و همین دو حس همیشه همراه با من هست. نمیتونم و اخلاقی نیست که بیشتر درموردشون بگم. 

دیشب تا اینجا نوشتم. از اینجا به بعد رو امروز صبح نوشتم.

خب. حرف خاصی نمیمونه. مشخصا الان خودمو دوست ندارم. مشکلات زیادی دارم. نه منبع درآمدی دارم نه کار خاصی میکنم نه پیشرفتی دارم نه به خواسته هام میرسم. فقط و فقط وقت میگذره و داره سنم بالاتر میره فقط. همین. هیچچیز دیگه ندارم. همش درجا میزنم. مشکلات همیشگی، اتفاقات همیشگی. بعضی وقتا بعضی از دوستای خیلی قدیمی بهم زنگ میزنن و میگن چرا یادی از ما نمیکنی. میخوام بهشون بگم وضعیت من نسبت به سال پیش همین موقع هیچ تغییری نکرده. هیچ پیشرفتی نداشتم. هیچ اتفاق خاصی در زندگی من روی نداده. زنگ بزنم که چی بگم که چی بشه. از خودم کلافه هستم. نه خودمو دوست دارم نه حوصله دارم که دوست داشته باشم نه میخوام کاری کنم. فقط کلافه هستم. 

بعضی وقتا میگم فقط نیاز دارم که یه تغییری در زندگیم روی بده. یه تغییری از جنس مرگ که همه چیو تموم کنه بره. که راحت بشم از این وضعیت. بارها فکر میکنم مگه زدن سرم توی یه سنگ تیز چقدر درد داره؟ یا پریدن از یه ارتفاع بلند به جز چند لحظه سقوط، چقدر ترسناکه؟ یا طناب دار چقدر قراره اذیتم کنه؟ یک لحظه آدم میزنه و تموم میشه و راحت میشه. یعنی تنها راه نجاتم از این منجلاب رو همین میدونم. یه مرگ ساده روی بده و راحت بشم. اونقدر خوششانس باشم که در خواب بمیرم یا وقتی حواسم نیست در اثر تصادف یا یه اتفاق دیگه بمیرم و متوجه هیچچیزی نباشم. اون عامل اول و تعلق خاطرم رو بیارم. صرفا بابت تصور دوران تلخ زندگی خونوادم بعد از خودم کاری نمیکنم. یعنی اگر اون تعلق خاطر از بین بره، قطعا خلاص کردن خودم از اولین اقداماتم میتونه باشه. که راحت بشم و از این منجلاب بیرون بیام. منظورم از تعلق خاطر فوتشون نیست که امیدوارم چنین نشه که از این بیشتر وارد این باتلاق میشم. صرفا بتونم به آینده بدون خودم فکر نکنم و آرامش داشته باشم.

تو سریال پیکی بلایندرز، تامی شلبی موقع فوت یکی از اعضای خونوادشون میگه که وقتی ما توی آوار گیر کرده بودیم یقین داشتیم که میمیریم. وقتی زنده از اونجا اومدیم بیرون گفتیم که از این به بعد وقت اضافه هست و ما واقعا در اون تاریخ زیر آوار مردیم و از حالا که زنده ایم باید تلاش کنیم و هروقت مرگ سراغمون اومد آماده مرگ باشیم. الانم من همینو میگم در مورد خودم. من تو وقت اضافه خودم هستم و باید آماده مرگ باشم. خیلی نگرانی بابتش ندارم. 

آه که چقدر حرف زدم...

 

نمیخوام خواب خوب ببینم

امروز ظهر که خوابیدم، خواب خیلی خوبی دیدم. خواب دیدم استادی که مدتهاست دنبالش هستم رو خیلی اتفاقی از نزدیک دیدم و فرصت اینو دارم که از خودم تعریف کنم و اونم از من خوشش اومد. دانشگاهی در دانمارک بود و بسیار خوش اخلاق و بسیار کاربلد. هرچی در خواب بیشتر غرق شده بودم، از رشته و موقعیتی که داشت بیشتر خوشم اومد. همه چیز بهم میخورد. حقوق خوب، شرایط کاری خوب، قابل پیشرفت، رشته مرتبط، استاد خوب و ... .

وقتی بیدار شدم، برای یک دهم ثانیه، یا شاید خیلی کمتر، به اندازه یک واحد توانایی درک ذهن انسان از زمان، خوشحال بودم و بعد خیلی سریع یادم افتاد که همه این اتفاقات در خواب و خیالم بوده. تمام اون خاطرات خوب مال خواب بوده و در رویا، همین زندگی پوچ و مسخره رو دارم میگذرونم.

چنین اتفاقی پیشتر هم برام روی داد. خواب دیدم که زندگیم سر و سامونی داره، خوشحالم و در یک موقعیت شغلی خوبی هستم که مدام در حال پیشرفتم و وقتی بیدار شدم، مثل امروز، ناراحت شدم. چون یادم افتاد در امروز هیچکدوم از اینها رو ندارم.

این تجربه ناراحتی خیلی شدید بعد از دیدن یک چیز خیلی زیبا چیز جدید نیست. من وقتی سریال میبینم و در اون جایی رو به زیبایی به تصویر کشیده، حالم بد میشه. مثلا حالم بد شد وقتی زیباییهای پاریس رو در امیلی در پاریس دیدم. حالم بد شد وقتی شهر لندن رو در سریال بادیگارد دیدم یا دکتر خوب رو در کانادا یا سریالهای مختلف استرالیایی یا فلان فیلم دانمارکی و سوییسی و ایرلندی و ... . حتی قضیه فراتر میره و وقتی میبینم یکی تو خارج عکسی میذاره بازم دلم میگیره. که چرا منم نمیتونم اون محیط رو تجربه کنم. صرفا میخوام تجربه کنم نه اینکه بگم آسمون فلانجا خوشرنگتره که البته هست ولی صرفا هدفم تجربه هست. هدفم آزاد بودنه. اینکه بتونم در خارج باشم و بچرخم و یکم به زندگی نرمال و به دور از تمام بدبختیایی که تو این کشور لعنتی داریم باشم. 

بگذریم. از بحث اصلی دور شدم. حرفم اینه الان که از شدت افسردگی خیلی بالا رنج میبرم و در شرایط بسیار بحرانی زندگی در کشور هستم و در هیچچیزی موفقیتی کسب نکردم، دوست ندارم زیبایی ببینم. دوست ندارم چیزی ببینم که مال من نیست. دوست دارم مال خودم باشه. لمسش کنم و توش زندگی کنم. اینکه زیبایی ببینم و مال من نباشه باعث میشه که ناراحت بشم. چون مدام مقایسه میکنم با اینجا و شرایط امروزم. ترجیح میدم خواب خوب نبینم و در رویا زندگی نکنم. ترجیح میدم یادم نباشه چقدر دنیای بیرون کثیفه. دوست دارم همینجا بمونم و همینجا بپوسم ولی زیبایی رو نبینم که مال من نباشه. دور بشم. هرکسی دستش میرسه بهش بره خوش باشه، من باید خودم دور باشم از این دنیا.

آه. چقدر چرت و پرت گفتم. احتمالا بعدش از گفتن از این حرفها پشیمون میشم. ولی مهم نیست. باید احساسات الانمو بیرون بریزم. در ادامه، ترجیح میدم خواب بد ببینم. کابوس ببینم. ولی خواب خوب نبینم. 

من دارم در این باتلاق دست و پا میزنم و ترجیح میدم وقتی در باتلاق دارم غرق میشم، رویا نبینم.

هزینه ای که پرداخت کردم و دوراهی اخلاقی من و کوران

این متن دلنوشته نیست. یه بخشیش قطعا مربوط به مسائل شخصی خودمه ولی خود مسئله از لحاظ مختلفی اهمیت داره و باید بررسی بشه. 

از وقتی که یادم هست و خاطرات در ذهنم میپیچه، در کارهای منزل همکاری کردم. یعنی وقتی یه بچه خیلی کوچیک بودم و مثلا در پاوه بودم، تفاوتی بین خودم و دختردایی همبازی خودم ندیدم. یا نتونستم ببینم که مامانم و خاله و مادربزرگم کار میکنن و من یه گوشه نشستم و نگاهشون میکنم. بهم برمیخورد اصلا. پاوه رو ذکر کردم چون مشخصا اولین خاطره من مربوط به همون دوران هست. میدیدم که بقیه کار میکنن، گفتم چرا من کار نکنم. و این خاطره مربوط به مثلا سه چهار سالگی من میشه.

از همون ابتدا که در محیط بسته تر پاوه کار میکردم یه جورایی یه نگاه سطحی تر بهم میشد. بهم میگفتن تو چرا کار میکنی یا مگه دختری. از این حرفها همیشه زده میشد بهم و من همیشه معتقد بودم این یک قدم کوچیک و یک هزینه کوچیک من در برابر رسیدن به برابریه. البته هزینه کوچیکی نبود. بهرحال بخش زیادی از کودکیم یه نگاه تحقیرامیز از سوی میهمانان و خیلی از افراد میشد که دارم کار دخترونه میکردم. البته از اون طرف هم تعریفهایی میشنیدم ولی خب نمیدونم چطوریه که تاثیرات تحقیرها چندین برابر بیشتره.

این کمک کردن در کارهای خونه که شامل چیدن و جمع کردن سفره و شستن ظرفها و تمیز کردن و دستمال کشیدن و جاروی خونه و ... میشده، از بچگی بوده و هنوزم هست. منتی هم بر سر کسی نیست. وظیفه خودم بوده که به اشتباه جامعه ما به عنوان وظیفه زنان در نظر گرفته میشه. ولی خب آسیبها و تحقیرهاش هم وجود داشته و داره. این کارها رو در مهمونیهای عادی کردم و حتی در مراسم عزاداری هم انجام دادم. مثلا وقتی پدربزرگم فوت کرد و در عرض یک روز چندین هزار نفر به منزل اومدن، پا به پای بقیه مردم و به طور متمرکز بقیه زنان کار کردم تا هم کمکی باشم هم به بقیه فشار نیاد و هم وظیفه خودم دونستم. مشخصا در اون مراسم عزاداری از سوی خیلی از زنان فامیل مورد تقبیح قرار گرفتم که چرا دارم تو اشپزخونه با بقیه دخترها کار میکنم. اون مراسم به عنوان یکی از شدیدترین حملات در این زمینه تو ذهنم مونده. البته آسیبهای دوران کودکی بیشتر بوده و تاثیراتش در اعتماد به نفس و خجالتی بودنم مونده ولی صرفا این مراسم فوت پدربزرگم تازگی داره.

بگذریم. گذشت و تا به دیروز رسید که من در یک دوراهی اخلاقی گیر کردم. مراسم خواستگاری بود. تعداد کمی حضور داشتن. تصمیم گرفتم که در این مراسم یک جا بشینم و کاری نکنم. البته قبلش هنگام جابجا کردن صندلیها و چیدن ظرف و بعدش جمع کردن ظروف، کمک کردم. اما در حین مراسم و حضور مهمونا کاری نکردم. چند دلیل هم داشتم. اولا اینکه احساس کردم یک بار کار نکردن چیز بدی نیست. دوما احساس کردم که دلیلی نمیبینم جلوی یه عده دیگه کار کنم در حالی که بچه همسن و کوچیکتر از من وجود داره و دلیلی ندیدم که جلوی کمسنتر از خودم خم بشم. سوما احساس کردم صرفا به خاطر سطح تحصیلم میتونم احترام بیشتری برای خونواده عروس به ارمغان بیارم. بهرحال آدم محترمی هستم و مثل آدم بزرگا باید رفتار کنم. اما مهمترینش همین بود که احساس کردم دوست ندارم زیر بار نگاه مهمونها و افراد جدید قرار بگیرم و آزار ببینم. اینکه بقیه نگاهم کنن و ببینن که دارم کار میکنم حس بدی برام داره. اینکه جنسیتم رو با نگاههاشون تحقیر کنن برام زور داره و اتفاقا این قضیه وقتی بزرگتر دیده میشه که بگن این پسره که داره دکتر میشه هم اینطوریه و مشکل داره و ... . یعنی حجم و فشار این نگاهها چندبرابر میشه. و این قضیه واقعا روی ما تاثیر داره. واقعا مسئله حائز اهمیتی هست. نمیخوام بگم حرف دیگران نباید اهمیت داشته باشه. اهمیت داره. روی زندگی و اعتماد به نفس و احساساتم بالاخره تاثیر داره و من تمام این سالها سعی کردم به این قضیه توجهی نکنم، ولی اینجا احساس کردم باید به خودم احترام بذارم و استثنائا کمکی نکنم تا کمتر آسیب ببینم.

این قضیه، دوراهی دیروز من بود که خواستم برای اولین بار کاری نکنم. دوراهی سنگین و سختی بود و بابتش مدت زیادی فکر کردم تا به این نتیجه برسم. دوراهی اخلاقی یعنی به اعتقادات خودم پشت کنم و به اهل خونه کمک نکنم و خودم رو همون مرد و خشک و مقتدر و زن رو خدمتکار ببینم، یا مثل همیشه و این بار با حجم قابل توجهی به خودم و احساسات خودم پشت کنم. 

حالا این وسط که از همون ابتداش هم ذکر کردم که قصد کمک ندارم و قراره رسمی بشینم و کاری نکنم و همه هم قبول کردن، مادرم سینی شربت به اون سنگینی رو گرفته بود و به بقیه اهل خونه گفته بود که وقتی مادرم بره سینی رو بگردونه، من به غیرتم بربخوره و سینی رو ازش بگیرم. بقیه هم یه گوشه نشسته بودن که فقط مامانم کار کنه. یعنی خواهر عروس، خود عروس، مادر عروس، برادر من و تعدادی دیگه از اهالی منزل کاری نکنن و فقط این وسط مادر من کار کنه و فقط این وسط من به رگ غیرتم بربخوره. وقتی مادرم سینی رو میچرخوند، نرگس، خواهر عروس و مادر عروس بلند به گوشم رسوندن که مامانم چنین حرفی زده و میخواستن منو به بلند شدن سوق بدن. ولی این حرکت اونقدر بهم برخورد که تصمیم گرفتم شده از سر لجباری هم باشه کاری نکنم. حساب کار دستشون اومد و خودشون فهمیدن که برای بقیه کارها قرار نیست رگ غیرت منو قلقلک بدن. از طرفی اونقدر از این حرکت مادرم به خشم اومدم که در یک قدمی ترک مراسم بودم و صرفا بخاطر احترام به تمام اهل منزل و خواستگاری کاری نکردم و نشستم. 

بسیار عصبانی و رنجیده خاطر شدم. از اینکه به تصمیمم احترام نذاشتن و از اینکه به حرفم گوش نمیکنن و از اینکه یک بار حاضر به قبول کمک نکردن من نشدن. اصلا من قرار نبود لحظه آخر در مراسم باشم و اینها طوری رفتار کردن انگار که من دارم یه کار خیلی مهم رو انجام نمیدن.

امروز که خیلی اتفاقی بحث دیروز با مامانم پیش اومد، یک دفعه بهم حمله کرد و بهم گفت که دنبال منفعت طلبی هستم و بیغیرتی و ... . حتی حاضر نشد به حرفم گوش کنه. البته مادرم به طور کلی هروقت مخالفش حرفی زده بشه نه گوش میکنه نه فکر میکنه. هرچیزی که بخواد برای خودش میچینه و بدون منطق استنتاج میکنه. ولی اینکه بهم بگه دنبال منفعت طلبی هستم چیزی نیست که بتونم بپذیرم و از اینکه چنین حرفی بهم زده شد بسیار ناراحتم کرد. اونم بعد از اون همه گذشته ای که از خودم نوشتم...

میخواستم یه سری چیزا بنویسم در ادامه، ولی حوصله ندارم. 

کتاب پرتره

کلیات: کتاب پرتره، یک داستان کوتاه خیلی زیبا و شیرین از گوگول، نویسنده روسی هست که نشر چشمه با ترچمه عالی پرویز همتیان بروجنی به چاپ رسونده. خودم به شخصه برای گوگول احترام زیادی قائل هستم چون داستایوفکسی در کتابهاش بارها و بارها بهش اشاره کرده و همین باعث شده که سعی کنم کتابهاش رو بخونم. البته داستان کوتاه یادداشتهای یک دیوانه رو خونده بودم و همونجا بهش علاقه مند شده بودم، ولی این اولین باری هست که در وبلاگم اسمش رو به طور خیلی جدی ذکر میکنم (البته قصد دارم اون کتاب که هشت داستان کوتاه داره رو بخونم و بعد پستی براش جداگانه بنویسم). 

خلاصه داستان: پرتره در واقع داستان یک هنرمند و نقاشی هست که استعداد خاصی داره. استادش بهش گفته که سعی کنه استعدادش رو تقویت کنه تا مثل داوینچی و دیگر بزرگان جهان معروف بشه. گویا دو دسته نقاش وجود دارند: دسته اول سعی میکنن اونچیزی که مدل میخواد ترسیم کنن و فقط زیباییها رو بکشن. مثلا چروک و پیری و خال زشت و چوش و ... رو ترسیم نکنن. دسته دوم اما به ترسیم حقیقت میپردازن. زشتی رو میبینن و سعی میکنن نقاشیشون ترکیبی از زیبایی و زشتی، یعنی حقیقت، باشه. دسته اول، همون ابتدا پول خوب درمیارن و معروف نمیشن، اما دسته دوم باید کلی تلاش کنن تا استعدادشون رو به نمایش بذارن و برای اینکار مجبورن مدتها صبر کنن و گرسنگی بکشن تا هنرشون پخته بشه و بعد هم به پول خیلی زیادی برسن و هم معروف بشن. اینکه یک نفر بتونه مقاومت کنه و در راه پخته شدن تلاش کنه، مسئله ای هست که هرکسی از عهده اون برنمیاد. 

شخصیت اصلی، چارتکوف، نقاشی با استعداد بالا هست که دچار فقر بسیار شدیدیه. یکبار با حداقل پولی که داره (و اونقدر کم هست که باهاش هیچچیز دیگه نمیتونه بخره)، یک نقاشی از چهره پیرمردی رو خریداری میکنه. قیمتش بسیار کم بوده و دقیقا نمیدونه چرا اون رو خریده. به منزل برمیگرده و مشغول نقاشی میشه و میفهمه صاحبخونه ش قراره به زودی با پلیس بیاد و چندتا از وسایلشو برداره (به عنوان اجاره اون ماه) و هم از خونه بیرونش کنه. وقتی که خواب هست، بیدار میشه و میبینه که پیرمرد داخل نقاشی بهش نگاه میکنه و از قابش سعی میکنه بیرون بیاد. هربار که به اوج ترس میرسه، از خواب میپره و دوباره همین اتفاق میوفته و دوباره همین اتفاقات رو میبینه و دوباره از خواب میپره. در واقع چندلایه خواب داخل هم قرار گرفته. در یکی از این دفعات، پیرمرد یک قوطی از دستش میوفته و چارتکوف در خواب یواشکی برش میداره. روش نوشته هزار روبل. بار آخر بیدار میشه و میفهمه همه ش خواب بوده. صاحبخونه با پلیس میان سروقت وسایلش و چارتکوف اتفاقی میفهمه که اون قوطی واقعا در دستشه. پول صاحبخونه رو میده و از دست پلیس راحت میشه.

بعدش برای خودش لباس میخره، درشکه سوار میشه، خونه جدید، وسایل نقاشی جدید و ... . بعدشم میره نزد یه روزنامه نگار و ده روبل بهش میده که ازش نقد خوبی بنویسن. بعد یک شاهزاده میاد که تصویر دخترش نقاشی بشه. چارتکوف مشغول نقاشی هست و نقاشی خیلی خوبی ترسیم میکنه. لحظه ای که میخواد برخی از زشتیهای اون مدل رو نقاشی کنه، مادرش اجازه نمیده و نقاشی رو میگیره. این اتفاق یکی دو بار دیگه روی میده تا چارتکوف از تعاریف و ثروت هنگفتی که به دست میاره و اعتبار لذتبخشش، فراموش میکنه که هدفش چی بوده (هنرمند والا شدن) و به نقاشی های سطحی روی میاره.

مدتی میگذره و در یک گالری از یک نقاش تازه معروف شده متوجه میشه که اون نقاش چه اثر بزرگی رو کشیده و اینکه چارتکوف دیگه توانمندی اون نقاش رو نداره. ناراحت میشه و میره خونه سعی میکنه بکشه ولی نمیتونه. ذهنش جور دیگه عادت کرده. بارها تلاش میکنه ولی نمیشه و هرکاری میکنه نمیتونه نقاش خوبی بشه. در نهایت با پولی که داره سعی میکنه آثار خوب دیگر نقاشها رو بخره و در منزل خودش اونها رو پاره میکنه یا آتیش میزنه. در نهایت از حجم ناراحتی و دیوانگی میمیره.

در بخش دوم کتاب، میبینیم که نقاشی پیرمرد در یک مزایده هست. همه به خاطر چشمهای خیلی واقعی پیرمرد علاقه مند به اون هستند. تا اینکه وسط مزایده یک فردی میاد و توضیح میده که این نقاشی رو پدرش کشیده. فرد مدل، یک آدم بسیار کثیف و رباخوار بسیار بدطینیتی بوده و پدرش از اینکه اون رو نقاشی کرده ناراحته. گویا نقاشی دست هرکسی بوده بدبختی به بار آورده. فقر و مرگ عزیزان و غم خویشتن و بیماری و ... . در نهایت که توضیحات اون فرد تموم میشه میبینن نقاشی گم شده و هیچجا نیست. و داستان تموم میشه.

 

نیاز به توضیحات و نقد خاصی نیست که بخوایم این داستان رو تفسر کنیم. داستان به خوبی مشخصه. بحث آز و حرص و طمع و گول خوردن و تنبلی و تن پروری و راحت طلبی و لذتهای بی ارزش کوتاه مدت و ... . 

 

چند جمله از کتاب (که از این سایت کپی کردم):

شهرت و اعتبار برای کسی که به ناحق بدان دست یافته است، آرامش روحی به همراه ندارد. تنها در انسانی که ارزش آن را داشته باشد، بارقه های همیشگی برانگیختگی و هیجان را ایجاد می کند.

می‌بایستی به شعرا و هنرمندان احترام بگذاریم زیرا آنان قادر هستند به جای تحریک و سعایت، روح انسان‌ها را به آرامش و آسایشی واعی رهنمون سازند.

(این جمله از این سایت کپی کردم): روح انسان در مقابل تحریکات زیبایی‌شناسانه مقاومت نشان می‌دهد و قلب وی را از شور و هیجانی مسحور‌کننده سرشار نمی‌سازد. هنگامی که برخورد با زیبایی، دیگر احساسات پاک انسانی را تحت تاثیر قرار نمی‌دهد و احساسات سرکوب گشته‌ی آدمی، گرایش بیشتری را به سکه‌های طلا از خود نشان می‌دهند، انسان با اشتیاق بیشتری به این آهنگ مسحور‌کننده پاسخ می‌دهد و به تدریج و نادانسته اجازه می‌دهد که روح وی را تسخیر کند.

فیلم The Tomorrow War

دیشب فیلم The Tomorrow War رو دیدم. فیلمی که تازه پخش شده و با ژانر علمی تخیلی، ایده های خوبی مطرح کرده. البته فیلم نقاط اوج خیلی خوبی داشت، ولی نقاط ضعف خیلی بزرگی هم داشت. فیلم بد شروع میشه، خیلی خوب پیش میره، در نهایت خیلی مسخره و سطح پایین تموم میشه.

داستان فیلم از این قراره که در سال 2022 هستیم و داریم فینال بازیهای جام جهانی رو میبینیم که یک دفعه وسط زمین یه چیزی ایجاد میشه و چندین نفر مسلح ازش بیرون میان. بعد یه خانومی به حرف درمیاد که ما خود شما هستیم از چند سال بعد و بیگانگان و آدم فضاییها بهمون حمله کردن و داریم این جنگ رو میبازیم. نیاز داریم که از نیروی شما استفاده کنیم تا شاید یه امیدی برای حفظ بشریت باشه. بعد هم وقایع رو نشون میده که از مردم عادی که قرار هست به زودی بمیرن، دعوت میشه (به زور) که یک هفته در جنگ خدمت کنن. البته اگر کسی بخواد میتونه باز هم برگرده ولی کلن دوره ها هفت روزه هست. اکثر افراد در این جنگ میمیرند. 

ایده فیلم بسیار قوی بود. یعنی یه عده از آینده میان و کمک میگیرن برای بعدا. نمایش بیگانه ها هم قشنگ بود. اینکه تمامی مردم از تمامی تفکرات و ملیتها با هم متحد میشن هم چیز قشنگ دیگه ای بود که در فیلم بهش اشاره شده بود. اما اینکه تمام جهان در نهایت توسط چند نفر مدیریت بشه یا اینکه در آخر فیلم میرن از یه بچه مدرسه ای سوال میپرسن که فلان چیز چطوریه و ...، به طرز خیلی شدیدی مسخره بود و سطح فیلم رو پایین آورد. فیلم پتانسیلشو داشت در سطح خیلی بالا پیش بره، ولی متاسفانه ضعیف شد و ضعیف تموم شد.

 

داستان فیلم اسپویل میشه ولی خیلی چیز خاصی نیست.

داستان فیلم از معلم شیمی شروع میشه که سالها قبل در نیروی نظامی بوده و حالا یه دختر 9 ساله و یک همسر داره و زندگی خوبی دارن. بهش میگن که در 30 سالگی میمیره و باید یک هفته در خدمت ارتش باشه. بنابراین به آینده پرتاب (Jump) میشه. در اونجا با یک خانوم دکتر مواجه میشه که بخش تحقیقات رو مدیریت میکنه و موفق میشه یه پادزهری پیدا کنه که تمامی اون بیگانه ها میمیرن. در فیلم متوجه میشن که اون زن همون دختره این مرده هست. گویا مرده از همسرش جدا میشه و زندگی همسر و دخترشو خراب میکنه و بعدشم وقتی سی سالش بوده در اثر تصادف میمیره و دختره ازش خیلی کینه به دل داره ولی در طول اون چندروز با هم صمیمی میشن. در نهایت مرده زهر رو میگیره و برمیگرده به عقب تا دنیا رو نجات بده. وقتی برمیگرده عقب خیلی کسی بهش باور نداره. یه تیم کوچیک تشکیل میده و با اطلاعات یه بچه مدرسه ای میفهمه که حدودا این بیگانه ها در جایی در روسیه هستن و از قبل بودن و صرفا فریز شدن و در اثر گرما و آب شدن یخچالها، آزاد میشن. خلاصه با یه تیم کوچیک میرن و همه رو میکشن و تموم میشه.

 

به طور کلی برای سرگرمی فیلم بدی نیست ولی در کل پیشنهاد نمیشه.

کتاب شنل پاره

کلیات: چندروز پیش در راستای خوندن رمانهای کوتاه کتاب شنل پاره رو خریداری کردم. رمانی روسی در کمتر از 80 صفحه، از نشر ماهی، نوشته نینا بربروا و ترجمه فاطمه ولیانی. همین ابتدا بگم که کتاب رو دوست نداشتم. چیز خاصی نبود و داستانش داستان خیلی خاصی نبود. از نظر ادبی هم چیزی برای عرضه نداشت. 

داستان کتاب: داستان کتاب شنل پاره از دختری نه ساله شروع میشه که مادرش به تازگی فوت کرده و خونواده با بحران جدیدی روبرو هست به خصوص که خواهر بزرگترش به تازگی مدرسه رو تموم کرده و درگیر مسائل عشق و عاشقی با یک فرد متاهل میشه و این خواهر تصمیم میگیره از خونه بیرون بزنه و با مرد متاهل زندگی کنه. این خونواده دچار دوران سخت بعد از نبود خواهرشون میشن و همزمان وضعیت مالی بدی پیدا میکنن و پدرشون بخاطر کهولت سن رفته رفته قدرت کار کردن خودشو از دست میده و این شخص اصلی مجبور میشه که کار کنه. زمان چندین سال میگذره تا وقتی که حدود 29 سالش میشه. متوجه میشه با اینکه آرزوهای زیادی داره ولی مجبوره همیشه صبح تا شب کار کنه و همزمان که پدرش بیشتر پیر میشه، نیاز به کمکش هم بیشتر میشه و عملا توانایی تفریح و سفر نداره. بعد از یه مدت هم پدرش فوت میکنه و اون نصف پس اندازشو خرج کفن و دفن پدرش میکنه. در نهاییت همسر خواهرشو بعد از مدتها میبینه که اومده برای عذرخواهی و توضیح میده که خواهرش به علت بیماری تیفوس فوت کرده و حالا میخواد پدرشون رو ببینه که متوجه میشه کار از کار گذشته و میذاره میره. 

همین. حتی داستان اونقدر از نظر احساساتی تلخ نبود که بگم از این نظر ارزش خوندن رو داره. همه چیز در سطح خیلی معمولی بود. 

نقد کلی: بخوام بیشتر از کتاب توضیح بدم در واقع داستان نسل بعد از انقلابها و جنگهای شورویه و مصائبی که برای افراد این کشور پیش اومده. همچنین از آینده تاریک حرف میزنه و از ناامیدی و از آگاهی از این ناامیدی.

 

چند خط از کتاب: (از این سایت کپی کردم)

- مادرم در درمانگاهی سرد و خلوت در پتربورگ مرد. در عرض دو ماه، زندگی ما زیر و رو شد، و خودمان نیز.

- پاریس، پاریس. کلمه‌ای که ابریشم، خوش‌پوشی، فراغت و جشن را تداعی می‌کند، چیزی درخشان و جوشان مثل شامپانی. شهری که در آن همه‌چیز زیبا، شاد و سکرآور است، هر جا می‌نگری دانتل می‌بینی، در هر قدم صدای خش‌خش دامنی می‌شنوی. با این کلمه گوش‌ها صدا می‌کنند و چشم‌ها تار می‌بینند. من به پاریس می‌روم. ما به پاریس وارد می‌شویم. ما اکنون در پاریس زندگی می‌کنیم… ولی آنچه من از روز اول در پاریس دیدم کم‌ترین شباهتی به ابریشم، دانتل و سامپانی نداشت.

- می‌دانم که در این زندگی سیاه، در عین آن‌که ضعیف و پیر و کودن می‌شوم، با نیرو و تب و تاب خاصی در کمین آنم. این چیز را که، به رغم ناملایمات، مثل بیست سال پیش در من زنده می‌شود، اگرچه بسیار گنگ و سنگین است، می‌توان میل به بزرگ‌منشی، عطشِ خردمندی، عشق و حقیقت نامید. این کلمات بیانگر چیزهای متفاوتی نیستند، بلکه اجزای کلِ بی‌پایانی هستند که من از برابر آن می‌گذرم بدون این که آن را ببینم.

 

کتاب خانه ماتریونا

چندشب پیش با دوستم سعید بیرون بودم و عطش زیادی برای خرید کتاب داشتم اما چون کلی کتاب نخونده داشتم، نخواستم کتاب قطوری بگیرم. بنابراین یکی از ارزونترین کتابهای ممکن رو انتخاب کردم که صرفا این عطش برطرف بشه.

کتاب خانه ماتریونا، نوشته آلکساندر سالژنیتسین، ترجمه عبدالرضا ناطقی و چاپ انتشارات ماهیه. کتابی کمتر از هفتاد صفحه، داستانی بسیار قوی و موضوعی بسیار تلخ، ولی واقعی. بر اساس نقد انتهای کتاب این داستان مبتنی بر واقعیته و صرفا اسم شخصیت راوی و اسم دهکده عوض شده و تمام قضایا بر اساس زندگی واقعی شخصی به نام ماتریوناس. 

داستان کتاب در مورد یک معلم ریاضی اهل روسیه س که قبلا زندانی بوده و حالا میخواد به یه روستای خلوت بره تا یه زندگی آرومی داشته باشه. روستایی پیدا میکنه و در منزل پیرزنی به نام ماتریونا زندگی میکنه. این زن نماد راستی و خوب بودن و پاک بودنه و در عین حال فقیر و بدبخت و به دور از ثروت اندوزی. شیش تا بچه داشته که همگی در کودکی مردن. عاشق یکی میشه که قبل ازدواج میره جنگ و سه سال مفقود الاثر میشه. با یکی دیگه ازدواج میکنه و شوهرش میره جنگ و دیگه هیچوقت برنمیگرده. حقوق شوهرشو دریافت نمیکنه چون مدارک کافی پیدا نمیکنه. هرکسی هم هرچیزی ازش میخواد برمیداره یا هرکسی هرکاری داره ازش میخواد. کار کشاورزی و بخشش اموال و این چیزا. اونم تو سرمای خیلی سخت روسیه که زغال به اندازه کافی برای گرم کردن خودشون پیدا نمیکنن. 

خلاصه کتاب به بیان زندگی و مرگ این زن بینوا میپردازه و از حیث ادبی بسیار غنیه و از حیث موضوعی بسیار تلخه. ولی بنظرم قطعا ارزش خوندن داره. خوشحالم خوندمش.

 

یک متن از کتاب:

همه ما کنارش زندگی کردیم و هیچوقت نفهمیدیم که او همان انسان راست‌کرداری است، که چنانکه می‌گویند، بدون او روستایی در کار نخواهد بود.

و شهری.

و جهانی.

 

دلنوشته+تابستون هشت سال پیش

گویا در چنین روزی هشت سال پیش رفتم سیمهای گیتارم رو عوض کردم و قیمتش شده 55 هزار تومن و از این قضیه شاکی بودم.

خاطره جالبی بود. ترم دوم تموم شده بود و میخواستم یه تابستون خوب داشته باشم. پس در یک اقدام فوری سیمها رو عوض کردم و آماده شدم تا دوباره به عرصه موسیقی برگردم. بعد از سالها. 

تابستون خوبی نبود. یادم میاد خیلی دست و پا زدم تا به یه دختری که کراش اصلیم بود برسم و آخرشم خراب شد. البته در کل بد نبود ولی چیز خاصی به دست نیاوردم. کتابی نخوندم، درسی نخوندم. پیشرفتی نکردم و ... .

ولی خب یادم میاد اون زمان حدود دویست گیگ فیلم دیدم که از این نظر خوب بود.

یاداوری فیسبوک-کتاب کافه پیانو

در مورد خوب یا بد بودن کتاب کافه پیانو حرفی نمیزنم. بهرحال اظهار نظراتی در مورد نویسنده وجود داشته و مورد تایید یا تنفر تعدادی قرار گرفته. صرفا متنی که هفت سال پیش در فیسبوک نوشتم رو بدون کم و زیاد با همون لحن اینجا کپی میکنم. 

 

کتاب کافه پیانو رو خوندم و دوس دارم نکات قشنگشو با شوماها درمیون بزارم.امیدوارم لذت ببرید:

- هیچوقت خدا ساعت نمیبدنم چون میترسم بهش نگاه کنم و ببینم عمرم دارد با چه سرعت وحشتناکی تمام میشود درحالیکه به هیچکدام از کارهایم نرسیدم.

- جدلها تا ب این اندازه دوام نمی آوردند اگر که تنها یک طرف مقصر بود(البته مال یکی به اسم لاروش هست)

- اگر میبینید کسی کار بزرگی نمیکند یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند یا اساسا آدم کوچکی است(خیلی بهش اعتقاد دارم)

- خوب نیس آدم با عروسکش طوری رفتار کند ک انگار یک عروسک است و بگه دل نداره و نمیتونه نفرینش کنه از قضا آهشون خیلیم دام انگیزه(دوتای بالایی به نظر خود نویسنده بهترینن)

کافه پیانو-فرهاد جعفری

مینی سریال Katla

امروز مینی سریال کاتلا رو تموم کردم. در واقع پریشب شروع کردم و اونقدر پرکشش بود که نتونستم تا تموم شدنش، کنار بذارم. سریالی بسیار خوب که ارزش وقتی که میذارید رو داره و ایده نسبتا جدیدی رو مطرح میکنه. سریالی از جنس لاست با ایده های جدید و متفاوت.

سریال کاتلا، محصول امسال، ساخته نتفلیکس، در کشور ایسلند و به زبان ایسلندی در هشت قسمت حدودا 50 دقیقه هست که با بازیگرهای نسبتا جدید و کمکار پیش رفته. شخصیت اصلی سریال دومین باری بوده که به عنوان بازیگر ظاهر شده و قبلا چندجایی به عنوان خواننده کار میکرده. شخصیت اصلی که در سریال گریما نام داره، متولد 1996 هست و اسم سختی داره که این میشه: Guðrún Ýr Eyfjörð Jóhannesdóttir

سریال کاتلا در مورد فوران کوهی به نام کاتلا هست که یک سال پیش باعث شده کل اون شهر از اون منطقه خارج بشن و تنها تعداد خیلی کمی در اون شهر اقامت دارن. تعدادی که متشکل از چند زمین شناس و محقق، پلیس و آتشنشان و دکتر و هتلدار هست. با اینکه سال پیش فوران آتشفشان بوده، همچنان خاکستر از کوه فوران داره و حتی توفانهای خاکستری خیلی شدیدی هم در شهر مونده. تمام زمینهای منطقه از خاکستر پر شده و ماشینها مدام خاموش میشن چون فیلترشون از کار افتاده و همه جا گردوخاک هست و همه باید مرتب ماشین و خونه خودشون رو تمیز کنن و ... .

داستان از اینجا شروع میشه که اتفاقی یک نفر رو میبینن که از سمت کوه به شهر میاد. فردی که یک لایه سنگین و ضخیم زغال و خاکستر روی تمام بدنش هست. این فرد ادعا میکنه که همین دیروز اونجا بوده ولی طی بررسیهایی متوجه میشن که زمان و تاریخ این فرد مربوط به سالها پیشه و انگار که در تمام این سالها ناپدید یا حتی فریز شده و الان به این جمع اومده.

سریال ابدا تم مذهبی یا رستاخیزطور نداره. داستان پر از معما هست و در تمام قسمتهای مختلف شما بیشتر متعجب میشید یا به اصل قضیه شک میکنید. حتی جاهایی احساس میکنید که قرار هست داستان مسخره پیش بره یا از بازی بد برخی از بازیگرها یا از نوع روند پیشرفت سریال ناراحت میشید ولی در اواخر قسمت هفت و در قسمت انتهایی، متوجه چرایی این اتفاقات میشید و پاسخ تمام سوالاتتون رو میگیرید. 

نماها: در تمام سریال، نماهای بسیار زیبایی از کوه در حین فوران، توفانهای خاکستر، اتصال خشکی پر از خاکستر و دریا و گدازه های آتش رو میبینید. ارزش این رو داره که کیفیت خوب دانلود کنید تا حداکثر لذت رو از سریال ببرید.

موسیقی: موسیقی سریال در ابتدا خوب هست ولی هرچی جلوتر میره بهتر میشه. به خصوص از اواسط سریال، موسیقی اوج میگیره و لحظات پراحساسی رو بوجود میاره. اینقدر خوب هستند که به صورت موسیقی جداگونه گوششون خواهم کرد.

بازیگری: گفتم که در لیست بازیگرهای سریال به جز دو سه مورد، عمدتا بازیگرهایی با تجربه کم هستند. ولی همگی خوب بازی میکنن. به خصوص نقش اصلی که مطمئنم به زودی ازش بیشتر میشنویم.

گریم: به علتی که سریال اسپویل میشه نمیتونم بگم چرا، ولی از من بپذیرید که گریم بازیگرها بسیار خوب بوده و هدفی که کارگردان میخواسته از اون گریم داشته باشه رو به دست آورده.

 

 

ادامه داستان - این بخش اسپویل میشه

شخصیت اولی که از گدازه های آتشفشان بیرون میاد مربوط به سال 2001 هست. یعنی انگار بیست سال پیش هست و بعد از بیست سال یه دفعه از خواب بیدار شده و به شهر اومده. از طرفی متوجه میشن که همون آدم در حال حاضر در سوئد زندگی میکنه. یعنی انگار یک فردی وجود داره و شخصیت خودش در بیست سال قبل ظاهر میشه. در قسمتهای بعدی، خواهر گریما که سال پیش فوت شده برمیگرده. یک پسر کوچولو که سه سال پیش فوت کرده، یک پیرزن که الان به علت سرطان کاملا فلج هست ولی چندسال قبلش که سالم بوده، و در نهایت یک شخصیت عینا از خود گریما ظاهر میشه. اینکه این افراد چطوری ظاهر شدن دقیقا مشخص نیست. یک زمین شناس با یه بررسی حدس میزنه که این منطقه دارای موادی هستن که از خارج از منظومه شمسی اومده و یک جورهایی حس دارن و یک کارهایی دارن میکنن. 

داستان سریال حول این میگرده که این شخصیتهایی که ظاهر شدن کی هستن و اینجا چیکار میکنن. گریما به مرور میفهمه که باید یک هدفی پشت این شخصیتها باشه و در انتهای قسمت هفتم و کل قسمت هشتم به این سوال پاسخ میده. اما باید قبل از بیان پاسخ یک توضیح بدم. شخصیت اولی که پیدا میشه با پدر گریما رابطه داشته و متاسفانه چون پدر گریما در اون زمان متاهل بوده میذاره میره ولی اون فرد همواره عاشق اون مرد میمونه و اون مرد هم همواره عاشق اون زن میمونه ولی هر دو از نداشتن هم غمگینن، پدرمادر پسربچه ای که پیدا شده دارای اوقات تلخی هستن و از هم دارن جدا میشن چون نتونستن با هم بسازن یا با غم فقدان پسرشون زندگی کنن. خود گریما نتونسته فوت خواهر خودش رو بپذیره، همچنین در رابطه خودش با همسرش خیلی بد کار میکنه و همه چیز اون خونه رنگ افسردگی و تکراری و بیروحی داره و همسرش در شرف جدا شدن هست. و در نهایت همسر رییس پلیس در اثر سرطان تقریبا فلج شده و روزهای آخر زندگیش رو میگذرونه.

همه این اتفاقات از این حیث بیان شد که نشون بدم همه این افراد یک جورهایی در غم و سختی مثل هم هستن. شخصیتهای کپی دیگری وارد صحنه میشن تا اون صمیمیت و روح و نشاط و سرزندگی رو به این افراد برگردونن. گریما با دیدن کپی خواهرش، قدرت گذشتن از خواهرش رو پیدا میکنه و میتونه فوتش رو بپذیره. همچنین با دیدن کپی خودش (که انسان شادتر و بهتری هست)، سعی میکنه خودش و زندگی خودش و همسرش رو نجات بده. پدرش با دیدن کپی دختری که بیست سال قبل باهاش بوده و عاشقش بوده، دوباره با دیدن فرد اصلی (اونی که کپی نیست) شاد میشه و به هم برمیگردن، پدرمادر پسربچه میتونن با مرگ پسرشون کنار بیان و همو ببخشن، در نهایت رییس پلیس هم میپذیره که همسرش قرار هست به زودی بمیره.

در واقع این شخصیتها از این رو ظاهر میشن که بتونن تسلایی برای بازمانده ها باشن یا یه فرصتی ایجاد کنن که افراد بتونن زندگیشون رو بهبود ببخشن. 

 

نقد: شاید هیچکدوم از این شخصیتهای کپی وجود خارجی ندارن و صرفا توهماتی هستن از ذهن افرادی که در اثر خاکستر دچار بیماری شدن. شاید همگی توهمات ذهن گریما باشه. بهرحال، هرچیزی که هست باعث میشه زندگی بهتری داشته باشن.

نگاهی به فیلم Infinite

فیلم Infinite یه فیلم جدیدی بود که تازه پخش شده و هفته گذشته دیدم. یه فیلم با ایده آشنا ولی جالب داشت. خود فیلم اصلا قوی و خوب نبود. اما خود ایده رو دوست داشتم. البته یکم از نظر انگلیسی سنگین بود و من بدون زیرنویس دیدم و ممکنه یه سری جاها نفهمیده باشم یا اشتباه متوجه شده باشم. 

فیلم در مورد این ایده هست که برخی از آدمها قدرت اینو دارن که زندگیهای قبلی خودشون رو به یاد بیارن. دهها و صدها زندگی سابق خودشون. یجورایی یه استعداد محسوب میشه. و از طریق اون یادآوری، طبیعتا آدمهای موفقی هستن چون مثلا طرف به اندازه صد بار زندگی کردن تجربه داشته. فیلم، در مورد این شخصیتها هست.

اما داستان این فیلم مربوط میشه به یه آدم بدی که میخواد تمام دنیا رو نابود کنه. از این طرف شخصیت خوب ماجرا مشکل به خاطر آوردن زندگی قبلی خودشو داره. شخصیت خوبه، در زندگی قبلیش یه وسیله رو میدزده که محرک یه بمبی هست که آدم بده ساخته. اون بمب اگر بترکه تمام موجودات زنده در سرتاسر جهان از بین میرن. آدم خوبه باید یادش بیاد بمبه کجا هست تا از بینش ببره.

در طول فیلم، موسیقی، فیلمبرداری، صحنه اکشن، جلوه ویژه، نقطه عطف، داستان جالب و ... اصلا و ابدا وجود نداره. یعنی وجود داره، ولی هیچکدوم سطح بالا یا خوب نیستن. 

به جز اینها صرفا یه ایده جالب داره. آدم بده، مغز اونهایی که ازشون بدشون میاد رو اسکن میکنه و کامل نابود میکنه و کل وجود اون آدمها رو به شکل یه چیپ کوچیک نگه داری میکنه و عملا روح اونها محسوب میشه. اون باعث میشه که اون آدمها نتونن زندگی بعدی داشته باشن.

فیلم شبیه به فیلم Wanted هست. ماجرای یک نفر که از یک چیزایی عذاب میبره و دارو مصرف میکنه ولی بعدش متوجه میشه که این عذابها ناشی از واقعیاتی در گذشته هستن و ... . یعنی میخوام بگم فیلم حتی یه داستان منحصر به فرد هم برای خودش نداره.

نگاهی گذرا به فیلم Awake

چندشب پیش فیلم awake رو دیدم. یه فیلم سینمایی محصول امسال از نتفلیکس با بازی جینا رودریگز که در یک ساعت و سی و شیش دقیقه پخش میشه. به طور کلی دیدنش رو توصیه نمیکنم چون عوامل فیلم به معنی کلمه گند زدن.

فیلم ایده بینهایت جذابی داره، ولی متاسفانه پاسخ سوال در همون دقیقه پنجم جلوی چشم هست و تا لحظه آخر ما رو معطل میکنه که مثلا به جواب برسیم. متاسفم که چنین ایده خوبی رو این سریال خراب کرد.

داستان: داستان از این قراره که در اثر یک اتفاقی تمام الکتریسیته شهر قطع میشه. البته این داستان اصلی نیست. داستان اصلی از چند دقیقه بعدش هست که مردم متوجه میشن خوابشون نمیبره و انگاری یه مشکل جدی در این زمینه وجود داره. هیچکس نمیتونه بخوابه. در آخر فیلم یکی از مسئولا یه حدسی میزنه که احتمالا در اثر یک تشعشع خورشیدی، قطبهای ذهن ما جابجا شدن و خوابیدن رو بلد نیستن. داستان فیلم، حول تلاش یک مادر به نام جیل برای حفظ دختر و پسرش از این بحران هست. 

در همون ابتدا که برقا قطع میشه و ماشینها از کار میوفتن، تصادف میکنن و داخل آب میوفتن. دختره کشته میشه ولی احیا میشه و زنده میشه. تنها دختری هست که در اون محل میتونه بخوابه. خب هرچقدر هم که بیننده احمق باشه احتمالا میتونه بفهمه که قابلیت خوابیدن این دختر یه ربطی به مردنه داره. حالا فیلم یک ساعت و ربع طول میکشه تا به اینجا برسه تا کلی محقق و دانشمند و نیروی ارتشی بعد از کلی تحقیق نمیفهمن باید چیکار کنن، ولی همون دختر متوجه میشه و تصمیم میگیرن که مادر خودشونو بکشن تا بتونه بخوابه و زنده بمونه.

 

گریم: گریم بازیگرها که خوابشون میاد و چهره شون خسته میشه بینهایت جذابه. خیلی دقت کردم. یه سری جاها چهره مادره کمتر خواب آلودگی داره، ولی عموما چهره همه به خوبی گریم شده. همه خسته هستن، ولی دختر کوچیکه چون خوابیده، کاملا اوکی هست.

اقتباس؟ نمیدونم. ولی بنظر میرسه این فیلم اقتباسی از فیلم گفت و گو با مرگ از ژوره ساراماگو باشه.

چند نکته:

موسیقی و فیلمبرداری خاصی نداره. صحنه های اکشن داره، ولی اونقدر واضح نیست. 

بازی دختره و پسره جفتشون خوبه، ولی بازی دختره خیلی بهتره. به نسبت سنش. گریه میکنه، میترسه، نگرانه و ... .

با اینکه اول فیلم برق میره، کسی متوجه نمیشه چطوری یه سری جاها برق هست. 

 

در کل، متاسفم واسه این خراب کردنشون. 

مینی سریال Time

مقدمه: این هفته فرصتی بود و مینی سریال Time رو دیدم. یه سریال خیلی خیلی مینی بود. سه قسمت. و در حدود دو ساعت و نیم. شاید میتونست حتی به صورت یک فیلم سینمایی بیرون بیاد ولی احتمالا به خاطر نیاز به کشش وسطش بود که به صورت سه قسمت دراومد. این سریال، محصول امساله، ساخت بی بی سی، امتیاز هشت و نیم گرفته و در کل بنظرم عملکرد بسیار موفقی داشته.

توجه: قبل از هرچیز بگم که دیدن سریال رو توصیه میکنم. سریال بسیار قوی و خوبی هست و ارزش داره که ببینیدش. هرچند متن زیر، مقدار کمی از سریال رو اسپویل میکنه، ولی اگر خیلی علاقه دارید که سریال رو ببینید، بد نیست این متن رو نخونید.

داستان کلی سریال: داستان کلی این سریال از این قرار هست که یک معلم زبان میانسال، که اتفاقا مردی بسیار با شخصیت و ساده هست، به زندان میوفته و بین تعداد زیادی از آدمهای مختلف قرار میگیره. آدمهایی که برخیشون خلافکارهای بسیار خطرناکی هستن، ولی برخیشون آدمهای ساده ای هستن که صرفا در یک درگیری ساده کسی رو به قتل میرسونن و زندانی میشن. در کل، همگی در یک زنان مستقر هستند. هر دو نفر در یک سلول کوچیک با تخت دوطبقه مستقر هستن. امکانات نستبا خوبی دارن. مثلا هرکدوم تلویزیون دارن. اتاق غذاخوری جدا، دسترسی به تلفن به مدت ده دقیقه، قابلیت انتخاب از بین دو غذا، داشتن میوه، ساعت هواخوری و قدم زنی و بسیار چیز دیگه. همچنین، دسترسی دارن که در روزهای مشخصی وارد کلیسا بشن و در اونجا به گفت و گو در مورد تجارب خودشون و مشکلات زندان و ... حرف بزنن.

این وسط یک رییس بسیار سختگیر ولی شریف هم وجود داره که سعی میکنه در عین انسانیت، امنیت زندان و زندانبانها رو حفظ کنه. سریال حول زندگی دو نفر، معلم زندانی شده، مارک کوبن، و رییس زندان هست. پسر نوجوون رییس زندان به جرم خرید و فروش مواد مخدر به پنج سال زندان محکوم شده و در زندانی مخصوص کودکان قرار داره. معلم هم به جرم کشتن یک نفربه علت رانندگی در مستی به چهار سال زندان محکوم میشه. آقا معلم یک پسر 14 ساله داره، همسرش به علت مشروب خوردن معلم، میخواد ازش طلاق بگیره، پدرمادر پیری هم داره. 

اما در همن ابتدای سریال میبینیم که یکی از زندانیها، رییس رو تهدید میکنه که آمار حضور پسرش رو داره و اگر به کارهایی که میگن گوش نکنه، اون رو در زندان به قتل میرسونن. از طرفی معلم زندانی هم در به اصطلاح بولی نشدن و مورد آزار قرار گرفتن در اثر آسیبهای دیگران تحت چالش سنگینی هست. داستان در مورد چگونگی تلاشهای این دو فرد در زندان هست.

سرعت سریال: سرعت سریال نسبتا دور کند هست. ولی این ابدا به معنی جذاب نبودن یا کشش نداشتنش نیست. سریال خیلی آروم ولی جذاب پیش میره و از همون ابتدا شما ناراحت میشید که قرار هست به زودی تموم بشه. 

احساسات: احساسات سریال بسیار غمگین هست. از همون ابتدا یک حس غمگین و تلخی رو حس میکنید و از همون ابتدا بغضی گلوی شما رو میگیره. اگر احساساتی تر باشید، گریه هم میکنید. ولی همزمان جذب سریال میشید و دوست دارید ببینید در ادامه چه اتفاقی میوفته.

موسیقی: موسیقی سریال به شدیدتر شدن احساسات داخل داستان کمک بسیار قابل توجهی میکنه. در طول سریال، شما بیشتر صحنه های غم و سختی و اندوه رو مشاهده میکنید. موسیقی کمک بسیاری میکنه که این احساسات رو بهتر نمایش بده.

داستان: داستان سریال بسیار جالبه. در سه قسمت، کلی مطلب گنجونده شده و کلی اتفاق خاص در طول سریال میوفته. البته کمی تند و خشن و بیرحمانه نوشته شده که به قویتر شدن سریال کمک میکنه.

نکته مهم در داستان سریال: آموزنده بودن سریال از همه برای من جذابتر بود. شما محیط یک زندان رو میبینید. متفاوت از تصورات ما از زندان هست. به قول مادر معلم:

You are here as punishment, not for. یعنی تو در اینجا {زندان} به عنوان مجازات هستی، نه برای مجازات.

و شما این رو میبینید. اگر قضیه بولی و آزار و اذیت دیگر افراد نباشه، شما دچار مشکلی نمیشید. زندگی خودتون رو میکنید و حتی فرصت دارید که مطالعه کنید، بنویسید، مراوده داشته باشید و تفریح کنید.

 

 

از این به بعد اسپویل میشه:

اتفاقاتی که در بخش اول گفتم، مربوط به قسمت اول سریال هست. البته بخش زیادی از سریال به مقدمه چینی و گرم کردن فضا میگذره. فقط لازمه اشاره کنم که یک نامه به همسر فردی که کشته مینویسه و منتظر میشه که ببینه همسر اون فرد حاضر هست که نامه رو دریافت کنه یا نه. در ادامه، از قسمت دوم میگم. مافیا داخل زندان بسیار خطرناکتر هست و علیرغم اینکه رییس زندان پسر خودشو به یه زندان دیگه منتقل میکنه، یک روز مورد کتک شدیدی قرار میگیره و بستری میشه. رییس زندان متوجه میشه که چاره ای نداره جز اینکه به حرف رییس مافیا گوش کنه. بنابراین میشه قاچاقچی داخل زندان و به انتقال هرویین، ماری جوانا و موبایل میپردازه. رییس زندان، مردی بسیار منظم و با اخلاق هست و سنگینی خلاف کردنش رو میتونیم در چشمهاش و صورتش ببینیم. معلم هم تصمیم میگیره که با یک نفر از زندانیها که اذیتش میکرده برخورد کنه و در یک زد و خورد، درس خوبی بهش میده. اما برای اینکه چطوری بتونه جرات کنه اون فرد رو کتک بزنه، از همون رییس مافیا زندان کمک میگیره و برای همین بهش قول جبران این کار رو میده. در ادامه این قسمت، که در حدود روزهای صدم زندانی بودن آقا معلم هست، پدرش سکته میکنه. قرار میشه که به مراسم تدفین پدرش بره. ولی این وسط هم اتاقیش یک موبایل داشته و چون معلم از این قضیه خبر داشته، حق خروج از زندان رو نداره. خانم رواندرمانگری که در زندان هست کمکش میکنه که مراسم تدفین رو خودشون دو نفری اجرا کنن تا قلب معلم تسکین پیدا کنه. همچنین، برگشت نامه هم بهش میرسه. همسر فردی که آقا معلم کشته، حاضر به دریافت نامه نیست.

قسمت سوم: یک روز، آقا معلم بابت اخلاق خوبش، دعوت میشه که در یک کنفرانس جنایت و مجازات بره صحبت کنه. اینقدر این امتیاز خوب بوده که از زندان آزاد میشه و بدون دستبند و حتی بدون یک نفر محافظ، میره یه شهر دیگه تا در کنفرانس حرف بزنه. در تمام طول مدت زندان قضیه کشتن اون فرد و صداهای همسرش در دادگاه تو ذهنش بوده و در کنفرانس از اینکه عذاب وجدانش همیشه باهاش مونده حرف میزنه. قبل از اینکه بره، رییس مافیا پیشش میره و ازش میخواد که وقتی آزاد میشه، جایی بره و مقداری مواد بگیره و جابجا کنه. آقا معلم در کنفرانس تحت تاثیر حرفهای خودش هست و به اون مسیر نمیره. وقتی برمیگرده زندان، رییس مافیا با یک نفر دیگه در حالی که توپ بیلیارد داخل جوراب کردن میره و به کتک زدن آقا معلم مشغول میشن. یکی از همزندانیهاش از مرگ حتمی نجاتش میده. در نهایت، یک روز، مدیر زندان که خانومی سیاهپوست هست، میره و به رییس زندان میگه که باید مورد بررسی قرار بگیره و مواد مخدر رو پیدا میکنن و در نهایت رییس زندان به 4 سال زندان محکوم میشه. در نهایت، اقا معلم بعد از دو سال از زندان آزاد میشه و یک سال بعد رو نشون میده که تونسته با همسر کسی که کشته قرار بذاره و ازش معذرت خواهی کنه. همسرش نامه ای که سالها قبل نخونده رو میگیره و میخونه. داخل متن نامه فقط یک صفحه نوشته شده بود «Sorry». اون زن آدرس خونشو به اون مرد میده و بهش میگه بازم برام نامه بنویس. شاید بتونم ببخشمت. الان نمیتونم ولی نیاز دارم که ببخشمت. و سریال تموم میشه.