رفتن...
مدتی شده که دارم مثل بقیه تلاش میکنم برم. البته تصمیم به رفتن تصمیمی نبود که از اول داشته باشم. مثلا دوستانی دارم که از اول تحصیل، هدفشون رفتن بود. مثل سهند که یکی از بهترین دوستان دوره راهنمایی و دبیرستان من بود و بعد از کارشناسیش مستقیم رفت آمریکا. یا سینا که نتونست زودتر بره و بخاطر سربازی مجبور شد ارشد بره و بعدش برای دکترا بره کانادا. بنظرم این دو افراد باهوشی بودن و تونستن بدون احتساب احساسات خودشون نسبت به مثلا مفید بودن برای کشور یا دلتنگی برای خونواده، هدف رو به یک زندگی مفید و سالم بذارن و برن. اما این وسط افرادی مثل من بودن که یه پاشون درگیر احساسات خونوادگی بود و دلشون نمیومد برن، یه پای دیگه شونم درگیر رویاهای ساختن ایران و ... .
من از روز اول تصمیمم این بود که بمونم. میخواستم و دوست داشتم که قزوین استاد بشم. در قزوین دانشجوی بدی نبودم و خودم رو جز خوبها میدونستم. ارشد اومدم و همچنان هدفم بر رفتن بود ولی وقتی کلی دانشجوی نخبه دیدم متوجه شدم که اینجا جای من نیست یا از من خیلی با صلاحیتتر وجود دارن. دوران ارشد اونطور که باید سخت نگرفتم و هدف رو بر رفتن نچیدم. بعضی وقتا فکر میکنم دلیلش رو پیدا نمیکنم. نمیدونم چیشد که نذاشت درست حسابی متمرکز باشم. بهرحال این شد که دکترا آزمون دادم و اون آخرا که دیدم قرار نیست برم، به جای اینکه برای رفتن تلاش کنم، موندم. نرفتم. نتونستم برم. تلاش هم کردم. ولی نه خیلی کافی بوده نه متمرکز بوده و نه درست حسابی با تجربه و علم بوده. اما از این طرف بعضی وقتا برام سوال پیش میاد که چیشد و چرا نشده برم. پاسخهای احتمالی هم برای خودم پیدا کردم.
احتمالا اولین پاسخش اینه که هنوز مقداری به این سمت تعلق خاطر دارم. هنوز بعععضی وقتا دلم برای خودم و خونواده میسوزه. بعضی وقتا احساس میکنم تنها راه رفتن اینه که احساسات تعلقم به اینجا از بین بره. اینطوری شاید بتونم برم. البته اگر این فرض درست باشه، خبر خوبیه، چون روز به روز داره بیشتر از اینجا حالم بهم میخوره. منظورم جامعه و حکومت و ... نیست. منظورم مشخصا خونواده و فامیل خودمون هست. ارتباطم با اعضای خونواده خوب نیست و محیطش رو امروز مسموم میبینم. البته منکر خوبیهای پدرمادرم نمیشم. احتمالا نسبت به خیلی چیزها از بیشتر خونواده های دیگه بهتر بودن. ولی خب مشکلاتی از ابتدا برام به وجود آوردن که باعث شده حس مسموم بودن این محیط رو داشته باشم. تعصبهای بیجا، کاهش اعتماد به نفس و نبود روحیه و انگیزه و افسردگی و خیلی چیزهای دیگه. من از پدرم احساس ناامیدی و بدبختی دریافت میکنم، از مادرم احساس افسردگی و تعصب، از برادرمم که ظلم و ستم و بی احترامی و ناراحتی. از مجموع کل خونواده هم دلسردی و ضعف رو دریافت میکنم. معتقدم روزی که از این خونواده جدا بشم و بتونم با فاصله قابل توجه ازشون زندگی کنم، این مسمومیتها تا حد زیادی از بین میره. کمااینکه چند تجربه کوتاه دور بودن ازشون هم همینها رو نشون داده. البته باید اشاره کنم که اینها احساساتی هستند که من امروز دریافت میکنم و ممکنه واقعیت نداشته باشه.
دومین پاسخ احتمالی در زمینه رفتن تموم کردن کتابهایی میشه که تو قفسه وجود دارن و بهشون احساس دارم. البته این رو شاید میتونستم در دسته اول جای بدم، ولی شاید هم لیاقت اینو داشته باشن که جداگونه در حد معرفیشون بگم. دوست دارم صرفا کتب بزرگی که خریدم رو یک دور بخونم و با ذهن باز و عاقل و آگاهی کامل بتونم برم. انگار که نیاز به اعتماد به نفس اینو دارم بگم فلان کتابها و رمانهای بزرگ رو خوندم. نیاز دارم بگم کارهای بزرگ تولستوی و هوگو و داستایوفکسی رو خوندم و به رمانهای صادق هدایت و درویشیان مسلطم. نیاز دارم اول به خودم و دوم به بقیه نشون بدم که یه آدم معمولی نیستم. آدمی هستم که داستانهای بزرگ دنیا رو خوندم.
سومین پاسخ در این زمینه احتمالا مربوط میشه به چاقی من. یعنی تا وقتی که چاق هستم، قرار نیست برم. و وقتی که خوشهیکل بشم، احتمالا رفتنم میسر میشه. حالا ارتباط چاقی و رفتن در چیه؟ شاید خیلی بی ربط به نظر بیان ولی مطمئنم در پایان این پاراگراف همه تون متفق القول خواهید بود که رفتن من منوط به لاغر شدن منه. من، فراز گرگین، خودم رو دوست ندارم. با اینکه میدونم شیرینی و شکلات برام ضرر دارن، میخورم. با اینکه سیر هستم، میخورم. با اینکه میلی داشته باشم، میخورم. میخورم چون باید بخورم. چون کار دیگه ای ندارم. خیلی وقتا از خود خوردن لذتی هم کسب نمیکنم ولی میخورم چون کار دیگه ای ندارم. نیاز دارم بخورم. نمیدونم علتش دقیقا چیه نمیدونم چطور چنین نتیجه ای در پی داره، ولی میخورم. میدونم برام ضرر داره. آسیبش رو هم دیدم. کبد چرب، اضافه وزن زیاد، متناسب نبودن لباسهام، هیکل بدترکیبی که در عکسهای گرفته شده از خودم میبینم، استرس دیابت و خیلی چیزهای دیگه، همگی به لطف خوردن زیاد هست. البته منکر لذتهای مختلف خوردن هم نمیشم، ولی میدونم که این لذتها تنها ده درصد این عمل رو تشکیل میدن و نود درصد دیگه انجام میشن به علتهای مختلف که در لذت جزشون نیست. بنابراین اگر یه روزی از شدت بیماریهای مختلف آسیب فیزیکی نبینم و لاغر بشم، به وزن ایده آلی میرسم، احتمالا برای موهام اقدامی میکنم و پرپشتشون میکنم، شاید دندونپزشکی برم و دندونهامو سفید کنم و احتمالا یه لیزری میرم و بدنم رو سروسامونی میدم. و بعدشم با چند تیکه لباس، زیبایی ظاهریمو به حد کمال ممکن در سطح خودم میرسونم. بنابراین باید لاغر بشم تا شاید بتونم برم. فعلا خودمو دوست ندارم.
چهارمین پاسخ احتمالا به نوشتن مربوط میشه. من در هر تجربه ای که دارم، ایده های زیادی برای نوشتن به ذهنم میاد و احساس میکنم باید بنویسم. نیاز دارم دو بیوگرافی از خونواده بنویسم. نیاز دارم از خودم بگم. از طبیعت، از مردم. از میوه فروش محله و سبزی فروش سر کوچه و پاوه و خونواده مادری و رفتارهای خاص خونواده پدری و تعصبها و زیباییها و زشتیها و خوبیها و بدیهای زندگی. نیاز دارم بنویسم قبل از اینکه برم. نیاز دارم ثبت کنم چون احساس میکنم به جز من کسی نمیتونه بنویسه. نیاز دارم بنویسم چون میترسم وقتی برم نوشتن رو فراموش کنم. اما خب نوشتن اصلا آسون نیست. همین متنی که الان میخونید چندین روز در ذهنم مونده بود و نمیتونستم بنویسم تا آخر امروز فشار روحی ترکید تا تونستم بنویسم. چه برسه به داستانی بزرگ و کتب قطور و رمانهای معروف من. عللش مختلفه اما مهمترینش قطعا مشغله ذهنیه که من امروز ازش رنج میبرم. باید حالم خوب باشه و خیالم راحت که بتونم بنویسم. امروز الان نمیتونم.
پنجمین علت که میتونه زیرمجموعه علت اول قرار بگیره به دوستهام مربوط میشه. بعضی وقتا میگم باید اونقدر بدبخت بشم که دوستیم با تمام اطرافیانم از بین بره. من دوستیمو با علیرضا، رفیق هفت هشت ساله م بهم زدم چون منو درک نمیکرد و به خواسته های من توجهی نداشت. با انوشه و شقایق دوستیمو بهم زدم چون بهم آگاهانه یا ناآگاهانه بی احترامی کردن و پشتمو خالی کردم. اگر آگاهانه بود پس بدجنس بودن و اگر ناآگاهانه بود پس ابله بودن. با شیما دوستیمو بهم زدم چون احساس کردم داره از من سواستفاده میکنه و منفعت طلبی داره. با سینا بهم نزدم ولی خب رفت خارج و دیگه ارتباطی جدی باهاش ندارم. با ایمان و حسین هم بهم نزدم ولی اینقدر هرکسی مشغول کار خودش هست که دیگه نمیتونیم خیلی با هم ارتباطی داشته باشیم. سعید رو دارم از دوستها که با توجه به شرایط در این سالها کمرنگ و پررنگ شده ولی همیشه بوده و امیدوارم که این پنجمین علت، فرض غلطی باشه و چه رفتم چه موندم باهاش دوست بمونم. و البته امیدوارم ارتباط کمم با ایمان و حسین و البته سینا هم حفظ بشه. شبنم هم از دیگر دوستها هست که امیدوارم ارتباطمون با هم حفظ بشه. این وسط افراد دیگه ای هستن که همو دوست میدونیم ولی اونقدر صمیمیت نیست که من بهشون احساس تعلق خاطری داشته باشم.
خب. چند عامل بررسی شد. 5 احتمال. شاید نیاز باشه همه شون با هم باشن تا عملی بشه. شاید هم به این چیزا هیچ ربطی نداشته باشه. شاید بتونم بگم که عامل دوم چرته چون تا همین الانش کلی کتاب خوندم و قطعا وقتی یکم شرایطم استیبل بشه میتونم بخونم. شاید بتونم بگم عامل چهارم غلطه چون وقتی آرامش داشته باشم میتونم بنویسم. شاید بتونم بگم عامل پنجم غلطه چون اصلا ربطی به این قضایا نداره. شاید بتونم بگم عامل اول بیشتر نیروی محرکه برای رفتن هست. ولی عامل سوم احتمالا مهمترینشه. اینکه نمیرم چون خودمو دوست ندارم.
اما سوال پیش میاد که چرا خودمو دوست ندارم؟
ادامه این پست بعد از چندساعت استراحت و در فضای مجازی چرخیدن و ... نوشته شد.
خب این سوال سختیه. عوامل زیادی در این زمینه مطرخ هستند. برخی از مهمتریناشون رو در عامل اول ذکر کردم. یعنی احساس ناامیدی و شکستی که از پدرم دریافت میکنم، احساس تعصب و افسردگی از مادرم، و احساس مظلوم واقع شدن توسط برادر ظالمم. این آخری رو پی بگیریم. من مدام از سمت اون مورد توهین و بی احترامی قرار میگیرم. از بچگی بی ادب بود و بهم توهین میکرد. از بچگی باهام بد بود و هرچی بزرگتر شد بدتر شد. همیشه من سکوت کردم یا سعی کردم بعد از هر دعوا، ساکت باشم و کوتاه بیام. ولی هربار تنشها بیشتر شده و هربار توهینها و بی احترامیها بیشتر. رفتاراتی که با من داشته واقعا حقم نبوده. بیشترین میزان بی احترامی در زندگیم رو از برادرم دریافت میکردم همیشه و هنوزم میکنم. فرقی هم نمیکنه که چقدر من خودمو تغییر بدم. رفتارهای اون در مسیر خودشه و قصد خوبتر شدن نداره.
به دومی بریم. مادرم. مادرم خودش داعشه. تعصبهای وحشتناک داره. جالب اینکه مذهبی نیست، ولی از مذهبیا متعصبتر و سختگیرتره. اصلا نمیتونم درکش کنم. تفکرات مسموم و عقب افتاده ای داره. این تفکرات همراه با افسردگی شدیدش یچیز وحشتناکی درست کرده که همزمان وسواس هم داره که نکنه برای کسی مشکلی پیش بیاد. مجموعه اینها به من هم رسیده. همیشه استرس همه چیزیو دارم. همیشه افسردگی وحشتناکی دارم. به جای تعصب هم، خجالت جاش اومده و سر هرچیزی کلی خجالت الکی میکشم. حالا این به کنار، به اعتماد به نفسمم همیشه آسیب زده. همواره میگه کچلم دندونام زرده، هیکلم چاقه و بدترکیبه و ... . و متوجه نیست چقدر این حرفهاش به اعتماد به نفسم آسیب میزنه. فکر میکنه مثلا اگر بگه چاقم باعث میشه به غرورم بربخوره و لاغر بشم. در همین حد سطح پایین فکر میکنه. و در کنارش پدرم که احساس بازندگی و ناامیدی وحشتناکی میکنه و همین دو حس همیشه همراه با من هست. نمیتونم و اخلاقی نیست که بیشتر درموردشون بگم.
دیشب تا اینجا نوشتم. از اینجا به بعد رو امروز صبح نوشتم.
خب. حرف خاصی نمیمونه. مشخصا الان خودمو دوست ندارم. مشکلات زیادی دارم. نه منبع درآمدی دارم نه کار خاصی میکنم نه پیشرفتی دارم نه به خواسته هام میرسم. فقط و فقط وقت میگذره و داره سنم بالاتر میره فقط. همین. هیچچیز دیگه ندارم. همش درجا میزنم. مشکلات همیشگی، اتفاقات همیشگی. بعضی وقتا بعضی از دوستای خیلی قدیمی بهم زنگ میزنن و میگن چرا یادی از ما نمیکنی. میخوام بهشون بگم وضعیت من نسبت به سال پیش همین موقع هیچ تغییری نکرده. هیچ پیشرفتی نداشتم. هیچ اتفاق خاصی در زندگی من روی نداده. زنگ بزنم که چی بگم که چی بشه. از خودم کلافه هستم. نه خودمو دوست دارم نه حوصله دارم که دوست داشته باشم نه میخوام کاری کنم. فقط کلافه هستم.
بعضی وقتا میگم فقط نیاز دارم که یه تغییری در زندگیم روی بده. یه تغییری از جنس مرگ که همه چیو تموم کنه بره. که راحت بشم از این وضعیت. بارها فکر میکنم مگه زدن سرم توی یه سنگ تیز چقدر درد داره؟ یا پریدن از یه ارتفاع بلند به جز چند لحظه سقوط، چقدر ترسناکه؟ یا طناب دار چقدر قراره اذیتم کنه؟ یک لحظه آدم میزنه و تموم میشه و راحت میشه. یعنی تنها راه نجاتم از این منجلاب رو همین میدونم. یه مرگ ساده روی بده و راحت بشم. اونقدر خوششانس باشم که در خواب بمیرم یا وقتی حواسم نیست در اثر تصادف یا یه اتفاق دیگه بمیرم و متوجه هیچچیزی نباشم. اون عامل اول و تعلق خاطرم رو بیارم. صرفا بابت تصور دوران تلخ زندگی خونوادم بعد از خودم کاری نمیکنم. یعنی اگر اون تعلق خاطر از بین بره، قطعا خلاص کردن خودم از اولین اقداماتم میتونه باشه. که راحت بشم و از این منجلاب بیرون بیام. منظورم از تعلق خاطر فوتشون نیست که امیدوارم چنین نشه که از این بیشتر وارد این باتلاق میشم. صرفا بتونم به آینده بدون خودم فکر نکنم و آرامش داشته باشم.
تو سریال پیکی بلایندرز، تامی شلبی موقع فوت یکی از اعضای خونوادشون میگه که وقتی ما توی آوار گیر کرده بودیم یقین داشتیم که میمیریم. وقتی زنده از اونجا اومدیم بیرون گفتیم که از این به بعد وقت اضافه هست و ما واقعا در اون تاریخ زیر آوار مردیم و از حالا که زنده ایم باید تلاش کنیم و هروقت مرگ سراغمون اومد آماده مرگ باشیم. الانم من همینو میگم در مورد خودم. من تو وقت اضافه خودم هستم و باید آماده مرگ باشم. خیلی نگرانی بابتش ندارم.
آه که چقدر حرف زدم...