جدیدا در توییتر مطلبی بیان شده تحت عنوان توییتهای مربوط به ده سال گذشته. مثلا یکی نوشته ایکاش دو میلیون تومن میداشت که میتونست باهاش لپتاپ بخره، گوشی بخره و اتاقشو یکم قشنگتر کنه. یکی دیگه از خرید تخم مرغ و سس و چندتا خوردنی ریز دیگه نوشته بود که حدود نه هزار و دویست شده. کمی قبلترش یکی دیگه از اینکه برنج 3700 شده گلایه کرده.

اول که این مطالب رو دیدم، شاید خنده م گرفت. برام مضحک بود. ولی بعد که یکم فکر کردم فهمیدم این قضیه مال سال 90 هست. ده سال پیش. خاطرات زیادی برام زنده شد. اون سال، من کنکوری بودم. امید و انگیزه بسیار بالا برای اینکه یه رتبه خوب بیارم و بتونم یه دانشگاه خوب رشته صنایع بخونم و بعدش برم تو شرکت مپنا کار کنم. فکر دکترا و ارشد و خارج و مقاله و این چیزا اصلا نبودم. آرزوم این بود یه درآمد خوبی داشته باشم و آروم آروم خونه و ماشین بخرم. اینم بد نیست اشاره کنم که یکی از دوستهای صمیمی اون زمانم، سهند بود که خونواده هامون از سالها قبل با هم دوست بودن. سهند آدم بسیار تیزهوشی بود که سال قبل از من کنکور داد. بعد از کنکور برای خودش یه لپتاپ سونی گرفت که قیمتش نهصد تومن بود.

اون سالی که من کنکوری بودم، به یکباره شاهد افزایش قیمتها بودیم. آروم آروم همه چیز داشت گرون میشد. افزایش قیمتها واقعا محسوس بود. شانس آورده بودم بیشتر کتابهامو قبلش خریده بودم ولی میدیدم اجناس داره گرون میشه. همه هم به احمدی نژاد ملعون گیر میدادن. وقتی که کنکورمو دادم و خواستم برای دانشگاهم لپتاپ بخرم، مجبور شدم مدتی صبر کنم تا پولی تو دست و بال پدرمادرم بیاد. بهمن 91 تونستم بخرم. با کلی هزینه، تونستیم دو میلیون و سیصد یه لپتاپ اچ پی بگیریم. البته که دوست داشتم ایسوز بگیرم و البته که دوست داشتم 7 هسته ای باشه. اینقدر هم قانع بودم که هیچوقت به سونی فکر نمیکردم و فقط حس داشتن یه لپتاپ خوب مثل مال سهند، برام دیگه آرزوی از دست رفته محسوب میشد. بهرحال با همون اچ پی هم راضی بودم. اتفاقا الانم دارم با همون لپتاپ مینویسم.

بگذریم. دوران کنکور آرزو داشتم که برای خودم پالتو بگیرم که دانشگاه میرم با پالتو برم، دوران کنکور آرزو داشتم بتونم چندین جفت کفش و لباس مختلف داشته باشم. تو فکر این بودم بابام برام یه ماشین بگیره. تو فکر این بودم که بتونم با دوستام مرتب کافه و رستوران برم و دور ایران بزنم و سفر برم و ... . اما همه شون تو همون روزای آخر کنکور و بعد روزای اول دانشگاه به دست فراموشی سپرده شد. همشم بخاطر حجم گرونی که یکدفعه به سرمون اومد. 

ما نسبت به بقیه مردم، وضع متوسطی داشتیم. اما چون تیرماه 90 خونمونو عوض کردیم، یکم تو قسط و بدهی بانکا رفتیم، زمستونشم که پدرم تصادف بدی کرد و هزینه دکتر و زیرمیزی دکتر واقعا کمرشکن بود که باعث شد یه مقداری احساس فقر بیشتری حس کنیم. بعد از جبران بخشی از هزینه ها و گرفتن دیه و بیمه و چندتا چیز دیگه، بابام سی میلیون پول داشت و قصد خرید مگان تو ذهنش بود. اما یکدفعه همه چیز گرون شد و سمند ال ایکس به بیست و هشت میلیون رسید. عملا اون همه پول خرج یه ماشین خیلی سطحی و مزخرف شده بود.

بعد از اون هم مدام خبر گرونی رو میدیدیم و لمس میکردیم. آجیل گرونتر، میوه گرونتر، برنج و گوشت و مرغ گرونتر، لباس گرونتر، ... همه چیز. 

من اقتصاددان نیستم و نمیتونم تحلیل درستی داشته باشم. ولی در حد سواد خودم اشاره میکنم که نباید تقصیرا رو گردن احمدی نژاد انداخت. سیاست فاسدی که از ابتدا وجود داشت، نوید این گرونی رو میداد که احمدی نژاد فقط بدشانسی آورد که نتونست اون رو بیشتر به تعویق بندازه. سیاستهایی مثل خودمختاری در تولیدات و بیرون کردن سرمایه گذارها و دشمنی با تمام جهان و بردگی برای چین و روسیه و حماقت تداوم رویای دستیابی به انرژی هسته ای و درخواست افزایش جمعیت بدون پشتوانه و دزدی و فساد و رانت و اختلاس و ... همه بعد از سی سال، خودشو نشون داد. جنگ فقط تونست چندسال این مجموعه رو پنهان کنه و بعدش با خوششانسی افزایش ارزش نفت، چندسالی وضع کشور اگر نگم بهتر شد، حداقل پایدار شد. اما بالاخره فنر فشرده شده حماقت، به طرز افسارگسیخته ای باز شد و الان بعد از گذشت ده سال، هنوز که هنوزه، در حال نوسانه. بعد از اون سال دیگه روی خوش از کشور دیده نشد. دلاری که سال نود از هزار تومن به سه هزار رسیده بود، طی سالهای 96 تا امروز به شیش، هشت، دوازده، بیست و هشت و سی رسید. و خب سیاستهای کشور که عوض نشده. میشه انتظار داشت فنر همچنان در نوسان باشه. مقداری شدت کم بشه و دوباره بیشتر کش بیاد. هر تصمیم احمقانه ای که گرفته شده، مثل این بوده که فنر رو بیشتر بکشن. باز هم جهش و نوسان ادامه داره. وقتی این همه سیاست کثیف که سی سال اول وجود داشت و خودشو در سال 90 نشون داد تغییر نکنه، قرار نیست باز هم تغییری داشته باشه.

این وسط مردم به چند دسته تقسیم شدن. به جز اونایی که در قدرت بودن و اختلاس کردن و مشخص شد یا نشد که البته اونها رو جز مردم حساب نمیکنم، یه دسته دیگه بودن که زدن تو کار دلالی و پول خیلی خوبی درآوردن، یه دسته دیگه شروع به فرار از کشور کردن و سرمایه یا دانششون رو به خارج بردن و زندگی آرومی رو آغاز کردن، یه دسته دیگه بهر طریقی خوششانس بودن و در کشور رشد کردن. ولی این وسط هرچی که گذشت عمده مردم فقیر و فقیرتر شدن و بسیاری به طریقی، دچار بیماری جسمی و روحی شد و نتیجه همین شد که مردمی گرسنه اونقدر ضعیف شدن که حتی صداشون شنیده نمیشه. بقیه هم که کمی کمتر گرسنه هستن، در شرایطی قرار گرفتن که با کوچکترین عملی، از کار برکنار میشن و در آستانه شکست قرار میگیرن.

امیدی نیست. حداقل من امیدی ندارم.