دلنوشته+برنامه

چندروز پیش با سعید بیرون بودم و از اینکه چقدر دوست داشتم مثل سعید یه کلاسی مثل داستان نویسی میرفتم صحبت کردم. سعید بهم گفت الان سالهاست دنبال اینی که کلاس داستاننویسی بری و نمیری و کمکاری کردی. هرچند با دلایل قانع کننده ای باهاش مخالفت کردم، ولی از اون شب به این قضیه خیلی فکر میکنم. من واقعا کمکاری کردم. نه فقط در این زمینه، بلکه خیلی چیزای دیگه. 

الان سالهاست دوست دارم مطالعات متمرکز در زمینه روانشناسی داشته باشم، زبان آلمانی یاد بگیرم و فلسفه بخونم، شطرنج خودمو تقویت کنم، کلاس داستاننویسی برم و داستان بنویسم. اما هیچکدوم رو انجام نمیدم چون منتظر یه روز مسخره ای هستم که در اون روز قراره شاد و آروم با ذهنی خالی باشم و شاید قرار نباشه هیچوقت بیاد. در همین زمینه داستاننویسی، الان حداقل ده ساله که منتظر اون روزم. البته شکی نیست که مسئله مالی همواره مانع بزرگی جلوی زندگیم بوده ولی هزاران مجتوای رایگان در اینترنت وجود داره که میتونم ازشون استفاده کنم. 

این چیزا باعث شد که یکم به خودم بیام و یکم عملی تر گام بردارم. مدتیه با دولینگو آلمانی رو شروع کردم. روزی یه ساعت حدودا وقت میذارم. قصد دارم اینکار رو ادامه بدم و در کنارش از یه منبع رسمی هم کمک بگیرم که یادگیریم تسریع بشه.

چندتا کتاب روانشناسی آکادمیک گرفتم و از مرداد پاشون میشینم و ورق میزنم و سعی میکنم بفهممشون.

میخوام کمی روی شطرنج بیشتر وقت بذارم و یه سری حداقلها رو یاد بگیرم.

کدنویسی با سی رو شروع میکنم و خودمو توش تقویت میکنم.

 

فعلا این چهار رو تو تابستون ادامه میدم تا ببینم نتیجه چی میشه. بعد میرم سراغ گامهای بعدی.

آنچه گذشت...

خیلی وقت بود که حوصله نوشتن نداشتم. البته الانم درست حسابی ندارم. ولی قصد دارم برای رفع تکلیف هم که شده چندخطی بنویسم. نمیشه تا ابد نوشتن رو بخاطر روحیه بد و درگیری زیاد و ... به تعویق انداخت. البته این فکر مدت زیادی تو سرم بود ولی خب امروز آدرس وبلاگم رو به یه دوست جدید دادم و مشتاق شدم که بیام اینجا یه مجموعه چرت و پرت بنویسم.

بخش اول این پست: یک سال و نیم.

قصد دارم از یک سال و نیم پاره شدن خودم حرف بزنم. از شهریور 99 تا عید امسال، من تقریبا تمام تفریحات ممکن رو کنار گذاشتم و متمرکز شدم روی مقالات و اپلای. کرونا تموم شده بود. در طول این مدت این اقدامات رو انجام دادم:

- 400 پوزیشن برای اروپا و حدود 10 پوزیشن برای آمریکا اپلای کردم.

- چندتا کتاب ترجمه کردم.

- سه تا مقاله کنفرانسی دادم، دو تا مقاله داخلی چاپ کردم، و حدود 10 تا مقاله سابمیت کردم.

- آیلتس دادم، جی ار ای دادم، آزمون جامع دادم. 

- خیلی خیلی کتاب خوندم.

-مدتی آیلتس خوندم.

- روی پروپوزال کار کردم.

از مجموعه این اقدامات، یکی از کتابهای ترجمه چاپ شد، مقالات رو که گفتم، پذیرشی از اروپا نداشتم ولی چندتا پوزیشن تو آمریکا قبول شدم که بهترینشو انتخاب کردم. آیلتس خوبی دادم و نمره هفت گرفتم. جی آر ای خیلی خوب نشد، پروپوزال به نتیجه نرسید. 

من این مدت بابت هر یک از 400 پوزیشنی که رد شدم، یه دور مردم و زنده شدم. بسیاری از مقالاتم بارها و بارها ریجکت شدن. هربار ایمیل ریجکتیش دیوونم میکرد. بابت هر مقاله، کلی اذیت شدم تا بفهمم چی به چیه. انگار هرکدوم یه پایان نامه ارشد بود برام. انگار حداقل چهار پنج تا ارشد گرفتم. این وسط روزی حدود ده تا دوازده ساعت مشغول بودم. از بسیاری از تفریحاتم زدم. بسیاری از دوستامو ندیدم، تمام مدت خودم بودم و سیستمم و میزم. 

احتمالا این دوره، فشرده ترین دوره زندگی من بود. الان، منتظر و امیدوارم که ویزا بتونم بگیرم. نمیدونم اگر نشه میتونم دوباره سرپا بشم یا نه، ولی واقعا کیس من مشکلی نداره و باید بشه. ولی خب هیچچیز قطعی نیست در این زمینه.

چقدر بد مینویسم. بیشتر هدفم شرح حال نویسی این مدته که موندگار بشه. 

 

این وسط، چیزی که باعث میشد بتونم ادامه بدم، کتابام بود. در کنار اهداف اصلیم، برای خودم این هدف رو وضع کردم که کتابهای بزرگی رو به اتمام برسونم. نیمه دوم 1400، تمام کتب داستایوفکسی و کتب اصلی تولستوی رو خوندم. این وسط با فلسفه کمی آشنا شدم. مقدار زیادی مینی سریال هم دیدم. یکی از بزرگترین افتخاراتم همینه که این رمانهای بزرگ رو تموم کردم. فکر کردن بهشون باعث میشه حس خوب پیدا کنم. ولی خب یه بدی داشت. تمام اهدافم برای کتاب خوندن تموم شد. الان کتاب خاصی ندارم بخونم و حوصله هم ندارم.

 

بخش دوم این پست: سه ماه اول امسال

این سه ماه دوم خیلی خیلی سخت بود. خصوصا ماه اولش. یه استاد ایرانی بهم قول داد که قبول میشم، ولی پذیرش رو نداد و وقتی که داد بدون فاند بود. یک ماه من دیوونه شدم. روز تولدم پذیرش اومد. ولی بعدش ایمیل زد گفت فاند جور نشده. نمیدونم چطور اون شبی که ایمیلشو گرفتم تونستم بخوابم و بگذرونم. ولی فرداش با این استاد عزیزم آشنا شدم و چندروز بعدش بهم آفر رو داد و باقی ماجرا. اما فروردین امسال واقعا داغون شدم. خیلی سختم بود. قطعا بدترین دوران زندگی من، فروردین 1400 بود و بدترین روز زندگی من، بامداد 31 فروردین بود و بهترین روز زندگی من، از اول اردیبهشت شروع شد. من این سه ماه تقریبا هیچکاری نکردم. چرا؟ نمیدونم. انرژی نداشتم.

 

بخش سوم این پست: بیماریها. 

من مریض به دنیا اومدم و تمام زندگیم بیمار بودم. کبدم چرت گرید دو به سه شده. مطمئنم حداقل یه گرید بخاطر استرس فروردین بهم اضافه شده. این وسط یبار دیگه هم سکته مغزی کردم. دو هفته پیش. البته چیزیم نشد ولی واقعا ترسیدم. دیگه رفتم دکتر و گویا باید تا آخر عمر آسپرین بخورم. تا آخر عمر هم باید داروهای کبدی بخورم.

پاییز سال پیش بالاخره پیش روانپزشک رفتم ولی از شروع سال داروهای افسردگی و اضطرابمم قطع کردم. اگر گفتید چرا؟ خودمم نفهمیدم هیچوقت. فکر میکنم بخاطر این بود که هیچ داروی اضطراب روم جواب نداد. البته افسردگیمو یه مقداری کم کرد و نتیجه بخش بود. راضیم از دکترم.

 

بخش چهارم این پست: برنامه پیش رو.

آه چه سوال سختی. خسته هستم. امیدوارم بتونم برنامه نویسیمو تقویت کنم. کار دکترامو شروع کنم. پروپوزال اینجامو هم بنویسم. امیدوار باشم وقت پیدا کنم و ویزامو بگیرم. سعی کنم زنده بمونم.