مدام میخوام بنویسم ولی همیشه پشت گوش میندازم. الان دوست دارم در مورد یچیزی بنویسم که این روزها بیشتر دغدغه ذهنی من شده.
من چندماهی هست که گرایشم از چپ به لیبرال و از جهان وطن به ملی گرا تغییر کرده. نه که برای خود ایران اعتقاد خیلی خاصی داشته باشم، بیشتر یک نوع حس خاص به مردم داخل این سرزمین، مردم داخل این مرزهای جغرافیایی هست. البته شایدم معنی احساساتم همین ملیگرایی میشه. من برای یه ادم در جنوب شرقی ایران ممکنه حس همنوعی بگیرم، ولی برای یکی که چند کیلومتر فقط اونورتر از مرز هست، نمیتونم همچین حسی داشته باشم. بنابراین شاید غلط نباشه بگم که از اولش ملی گرا بودم، ولی حداقل الان بیشتر اعتقاد دارم که نفع کشور از همه چیز باارزشتره و باید تلاش کنیم که فراموش کنیم که در خارج از ایران چه اتفاقاتی میوفته و چه کسی خوب یا بد هست.
بیشتر توضیح بدم. مثلا شاید وقتش هست که فراموش کنیم بین اسراییل و فلسطین چه اتفاقاتی داره رخ میده. قطعا در هر جنگی، دو طرف مقصر هستند و جنایت از هر دو طرف صورت میگیره. من قبلا بعنوان یه چپ گرایش بیشتری داشتم که بگم اسراییل جنایتکاره و الان این روزها بنظرم اسراییل بیشتر یک دوست میتونه باشه. چونکه اسراییل داره با دشمن من میجنگه و خب اصلا به من چه که داره جنایتی انجام میده.
برام جالب بود که رسانه های بینهایت زیادی که در آمریکا از فلسطین حمایت میکردند، در دانشگاهها تحصن میکردند، راهپیمایی و تظاهرات برگزار میکردن و ...، الان واکنش خاصی نسبت به ایران و جنایات دی ماه نداشتند. چرا؟ چون اسراییل از قربانیان جنایت حمایت کرده. خب این برای من این سوال رو برمی انگیزه که آیا اون رسانه ها از اولش دروغ میگفتند؟ من یک لولوخرخره دارم به اسم اسراییل، و یک ایران دارم که در مورد اتفاقاتش یقین دارم. شاید اسراییل کشور بدیه و نسل کشی کرده، ولی یقینا این وسط هم ج ا هست که کشور بدیه و نسل کشی داره میکنه. اما، یه رسانه تصمیم میگیره چشمشو به روی اتفاقات ایران ببنده و این منصفانه نیست.
پراکنده صحبت میکنم ولی نوشتنش بهتر از اینه که بخاطر کمالگرایی، ادامه ندم. من از بعد از جنگ دوازده روزه از چپ ایرانی زده شدم. گروهی که مخالف جنگ بودند و هیچ راهی برای پیروزی مردم در نظر نگرفتند بنظرم در زمین ج ا بازی کردند. از بعد از 1401 اعلام کردم که هرکسی که عرضه فراخوان مردمی داشته باشه، حمایتش میکنم. حامد یا نرگس یا رضا پهلوی. از قبل از جنایات دی ماه، متوجه شدم که رضا پهلوی که فراخوان میده، طرفدار داره و دشمن ج ا هست. اینجا بود که به راست ایرانی گرایش پیدا کردم. کمی قبل اون، در کریسمس امسال (قبل از دی) با خوندن کتاب لیبرالیسم به ترجمه مهدی تدینی به اقتصاد راست اعتقاد پیدا کردم. منظورم به بازار آزاد و حمایت از مصرف کننده و ... هست. از بعد از نادیده گرفته شدن جنایات ج ا در دی ماه، از چپ جهانی بیزار شدم و امروز نمیدونم چی هستم، ولی مشخصا آدمی هستم که دنبال یه ایران آزاد و قوی هستم.
من از یه خونواده چپ و به طور خاص، از یه خونواده چپ خیلی افراطی میام. حالا شاید خونواده خودم نه، ولی فامیلها و ادمهای نزدیک ما، همگی چپ افراطی بودند. همزمان کرد هم هستم و خب همین باعث میشه که فامیل و دوست و آشنای زیادی داشته باشم که هویت خودشون رو اول کرد و بعدا شاید ایرانی بدونن. و خب کسی که در چنین محیطی بزرگ میشه، مشخصا داشتن یه گرایش فکری دیگه باعث میشه که مطلوب فامیلاش نباشه. حالا اینو در نظر بگیرید به عنوان کسی که خونوادهش از دوران پهلوی سیاسی بودن و زندانی شدن تا بعدش که هزینه های بسیار بیشتری در دوران ج ا دادند. اگر من تصمیم بگیرم که طرف رضا پهلوی رو بگیرم احتمالا معنیش اینه که دارم به بزرگان فامیل خودم پشت میکنم و خائن هستم. اگر چپ نیستم و به بازار اقتصاد اعتقاد دارم، یعنی طرفدار لولوخرخره سرمایه داری هستم. اگر ملی گرا هستم یعنی دشمن کردها و خائن به هویت خودم هستم.
اینو میگم چون دیروز که روز اول عید بود و زنگ زدم به خاله م تبریک بگم و با دخترخاله و دخترداییم (دریا و نرگس) صحبت کردم، احساس صمیمیت حداقل با دریا و نرگس نکردم. یعنی من دوسشون داشتم و ذوق کردم که دیدمشون ولی انگار اونها هیچ علاقه ای به دیدن من نداشتن. اونم دریا و نرگسی که همواره ازشون به چشم خواهرایی که نداشتم دیدم. همبازیای کودکی من که باعث میشدن عیدا و تابستونام قشنگ بشن. کسایی که برای دیدنشون ذوق داشتم که برم پاوه و ببینمشون و الان میبینم باهام صمیمی نیستن. یجور انگار که دشمنشون هستم. یا خیانتکار پست و "بیشرفی" که "هویت برای خودش نداره و بخاطر کمبودی که داره افتاده دنبال پهلوی". چندوقت پیش (26 فبریه) که با دخترخاله م در اینستا صحبت کردم و به یکی از استوریاش ریپلای زدم و بهش گفتم داره در مورد یک فکر سیاسی اشتباه میکنه، بهم گفت توروخدا تو یکی باهام بحث نکن.اونجا شاخکام تیز شد و ناراحت شدم از حرفش ولی تلاش کردم به این چشم ببینم که صرفا در محیط گفت و گوی سیاسی، باهام تند برخورد کرده.
چهارم مارچ، وقتی با خاله م چت میکردم، یجایی از صحبتش چند دقیقه ای نبود و بعدش یه پیام بیشرف برام فرستاد و در ادامه گفت که این رو هونیا نوشته و بخاطر این بوده که گفتیم فراز پهلوی چی شده و اونم گفته بیشرف. حرفشو باور میکنم ولی معنیش اینه که در اون خونه (که خاله م و دخترش هونیا و دریا و نرگس زندگی میکنن)، از من به شوخی یا کمی جدی بیشرف یاد میشه. اونجام شاخکام تیز شده بود و ناراحت شده بودم ولی سکوت کردم. قبلترش، یعنی از وقتیکه رفتم تظاهرات ال ای برای حمایت از رضا، در راه برگشت که بودم، اول یه سر به هانا زدم و عکسی گرفتم و فرستادم در گروه و موقع برگشت، خاله م شروع کرد به صحبت که چرا دارم خیانت میکنم و چرا دارم هویت خودم رو انکار میکنم. هویت من اینه که کرد هستم و نباید فراموش کنم و ... . و چندروز صحبت کردیم و یجایی بهش گفتم که بنظرم منطقی صحبت نمیکنه و بیشتر داره لجبازی میکنه و مشخصا از صحبت با من ناامید شد و در حین اینکه به فارسها (بقیه ایرانیای غیرکرد احتمالا) فحش میداد انگار یجورایی منظورش من بودم. چیزایی مثل ملت بیسواد فاشیست ازخودمتشکر احمق ... که افتادن دنبال یه منجی مثل پهلوی و مردم بت پرستی که تاریخ نمیخونن و نمیدونن و نمیفهمن و ... . اونجا (حدودای 20 فبریه) این حرفا رو به فارسها و غیرمستقیم به من زد. گفت و گوی ما چندروزی ادامه پیدا کرد ولی دو سه باری این حرفای بد رو تکرار کرد و آخرشم به خوبی تموم نشد و پیامم رو بدون پاسخ رها کرد تا دیروز که برای عید بهش زنگ زدم.
دیروز دوباره، خاله کبرا که خاله من نیست ولی از بچگی میشناسمش و دوسش دارم طوری باهام رفتار کرد که انگار دشمن کرد و کردستان رو دیده. وسط صحبت با خاله م پرید و یه تیکه بهم انداخت و بعد اینکه من با روی خوش بهش سلام کردم و عید رو تبریک گفتم، بازم برگشت یه سری حرفا زد و اینطوری بودم که اوکی چرا داری منو میزنی؟ خب به درک برو سراغ یکی از اون هزار تا حزبی که کردا دارن و هیچوقت عرضه متحد شدن و انجام یه کار عملی ندارن. چرا همه فکر میکنن منم که باعث جدایی و شکست شدم؟
این ضرباتی که خوردم خیلی ناراحتم کرد. میدونم دریا و نرگس دیگه مثل قبل دوستم ندارن. خاله م هم احتمالا به من به چشم خیانتکار بیسواد نگاه میکنه. خلاصه که بدجوری کدر هستم.
از اینور بگذریم، اون طرف فامیلای چپی دارم. در صدرشون پسرعموم هست که خیلی متفاوت از محور مقاومت نیست. به شدت دشمن امپریالیسمه، موافق سیستم کمونیستیه و معتقده که آمریکا تمام دنیا رو به نابودی میکشونه و از این چیزا. در شروع اخباری که از دی ماه بیرون میومد معتقد بود که آمار کشته شده های اینترنشنال دروغه و احتمالا آمار خیلی خیلی کمتره (شاید مثلا هزار نفر در نهایت) و میگفت اینا دارن ذهنها رو آماده میکنن که بعدا اسراییل بمبارون شروع کرد مردم اوکی باشن. بعدش گفت خوشحالی از مرگ خامنه ای حماقته و کار آدمهای تیمارستانیه چون مردم نمیدونن که بعدش چی در انتظارشونه (بمبارون و جنگ همیشگی و ویرانی و قحطی و ...). در روزهای اول جنگ به من گفت که شریک کشتار غیرنظامیان و مقصر هستم چون در تظاهرات ال ای حضور داشتم. اونجا به خوبی ریدم بهش. و دیگه پیامشو سین نکردم. چندروز بعدش زنگ زد و عذرخواهی کرد و بعدش نشست دو ساعت حرف زد. حرفای ترسناک. اینکه ممکنه بمب اتم بزنن و قراره اول موشکا رو بزنن بعدش تاسیسات زیرساختا و بعد شبکه برق و نیروگاه و بعد سد و بعد زمین کشاورزی و ویرانی شهرا و ... . که تهش چیزی از ایران باقی نمونه.
دوساعتی حرف زد و من بسیار ترسیدم. اما یک چیزی باعث شد که ترسم کمتر بشه از حرفاش و اون این بود که یادم اومد پسرعموم هیچوقت هیچ حرفی از ج ا و بد بودن ج ا و مقصر بودن اون در این جنگ نزد. من که جنگ رو شروع نکردم. یکی دیگه 47 سال منتظر جنگ بوده، یکی دیگه بمب هسته ای میخواسته بسازه، یکی دیگه به اسراییل حمله کرده. من اثر داشتم؟ منی که رفتم ال ای تاثیر در این جنگ داشتم؟ کامان. من که کاره ای نیستم ولی ج ا کاملا مقصر این جنگ هست. یعنی اگر بخوایم آمریکا رو مقصر این جنگ بدونیم شاید از این دید بپذیریم که آمریکا خودش باعث به وجود اومدن ج ا شد و پس بله باعث جنگ شد. ولی اونو بذاریم کنار، مقصر اول و آخر جنگ، ج ا بود و پسرعموی من حتی یک بار بهش اشاره نکرد. یاداوری این نکته باعث شد ترس و استرسم کمتر بشه و خیالم راحتتر بشه که شاید حرفای ترسناک اون رخ نده.
و البته ارتباطم با پسرعموم باعث شد بفهمم چرا شعار مرگ بر سه فاسد میدن. نه فقط اون، بلکه هرکسی که طرفدار رضا پهلوی نبود، بعد از یه مدت گندش دراومد که وابسته به ج ا هست یا نونش در بقای ج ا هست. اینهمه مثلا اپوزوسیون وجود دارن که هیچکاری نمیکنن. اون آدمای داخل که از زندان آزاد شدن ولی چپی هستن و غیرمستقیم برای بقای ج ا دارن تلاش میکنن. از نرگس محمدی که با پابند و مرخصی کل ایران رو میگرده تا توماجی که قرار بود اعدام بشه ولی آزاد شد و مثلا مبارز باقی موند، تا حسین رونقی که جونش همیشه در خطره تا شروینی که یهو دنبال مجوز میره بگیر تا علی بندری که میگه کاری از دست ما برنمیاد تا پسرعموم تا خیلیای دیگه. من خودم مخالف پهلوی بودم ولی جاییی دیدم که یکی هست که از بقیه عرضه بیشتری داره. ایکاش حامد اسماعیلیون میبود ولی شایدم شانس آوردیم که اون نشد چون به اندازه کافی از چپ کشیدیم و این من بودم که باید خط فکری و گرایشم رو عوض میکردم ولی بهرحال، آدمهایی که دیرتر از من فهمیدن یا بدتر، آدمهایی که هنوز نفهمیدن، در نظر من حداقل 90 درصد خاکستری هستن و سخت میشه امید بهشون داشت که وابسته به ج ا نیستن.
ساعت دو شب 22 مارچ هست و فردا باید هشت صبح بیدار بشم و به کارهای مختلف برسم. این بحث رو اگر کونش بود، ادامه میدم.
پی نوشت: سعید احتمالا تنها کسی هست که این مطالب رو میخونه و نمیدونم که آیا بلاگفا از داخل ایران وصل میشه. سعید دلم برات تنگ شده و امیدوارم که خودت و خونواده سلامت باشید.