حوصله عنوان ندارم

امروز شنبه عصر/شب، بیکارم. نه برنامه ورزش دارم، نه میخوام اوبر کار کنم، نه کار خونه، نه دانشگاه، نه مهمونی، نه هیچی. و خب دارم دیوونه میشم.

چندین هفته س که این روزا در حال مسافرکشی هستم و پول خوبی درمیارم. امروز ولی استراحت بود و یهو انگار هیچکاری نیست که برای انجام دادن داشته باشم. حتی حوصله اینجا رو هم ندارم. اصلا خدافس

مدیریت مالی

من از وقتی اومدم آمریکا در مدیریت مالی خودم خیلی خوب نبودم ولی با هر روشی شده، تونسته بودم یجوری بقا پیدا کنم. در سیراکیوز وضعم خوب بود، حقوق خیلی بهتر، خونه خیلی ارزونتر، بدون ماشین و البته بدون خرجای خیلی زیاد. جابجا شدن به آلاباما باعث شد خرجام بسیار بیشتر بشه و حقوقم همزمان کمتر بشه و فشار اقتصادی زیادی بهم بیاد. جابجایی یکهویی باعث شد که چند هزار برم رو کردیت (1000 تا بلیط هواپیما و چمدون، 3000 وسایل اولیه خونه). بعدش ماشین خریدم و 3 هزار تا مستقیم پول پیش ماشین و بیمه دادم، بعدش گرین کارت فایل کردم و حدود 2000 تا هم اونجا پیاده شدم. همزمان مشکل دندون هزار تا برام آب خورد، مدیریت هزینه زندگیم رو هم خوب نداشتم و تقریبا ماهی دویست سیصد دلار کم میاوردم. اینطوری شد که در اکتبر سال پیش که اوبر رو شروع کردم حدود 11500 دلار رو کردیت بودم و استرس زیادی بهم میداد. با اینکه دوستام میگفتن نگران نباش و طبیعیه، میدونستم اگر اینطوری پیش بره تا دو سال دیگه سی هزارتا بدهکار میشم و این باعث میشد بدجوری اذیت بشم.

از اکتبر گذشته تا اینجا من چندین هزار دلار کار کردم و پول خوبی پس انداز کردم. سال پیش در طول سه ماه حدود 5000 تا پول در آوردم، امسالم تا اینجای کار بنظر میرسه 4 5 تا درآورده باشم تا حالا (شاید یکم کمتر، بعدا باید ببینم) ولی خب همزمان یه سفر 1500 دلاری داشتم و یکم خرجام در کل بالا بود. ولی با هر روشی بوده تلاش کردم جمع کنم. الان که اینجام، کردیت دیسکاور رو صفر کردم، تا آخر آپریل امکس و چیس صفر میشه و حدود سه هزارتا میمونه برای بنک آف امریکا. یعنی بدهی خودم رو از 11500 به 3000 تا رسوندم و این کاهش بسیار چشمگیره.

مشکل اینه که تابستون دیگه درآمد زیادی از طریق اوبر نخواهم داشت و فقط تلاش میکنم مثلا ماهی 500 دلاری دربیارم و این یعنی خرج و مخارج به زور خودشو با هم صاف میکنه. البته اگر سوئد برم حدود 3 هزارتایی برام هزینه اضافه در پی خواهد داشت. ولی خب فدای سرم. تابستون تا 6 هزارتا هم برم رو کردیت مشکلی نیست و ترم بعد صافش میکنم.

این وسط من تونستم به مشکل مالی خودم غلبه کنم و پیشرفت چشمگیری داشتم، ولی در زمینه وزن و هیکل بسیار بد عمل کردم. برنامه م اینه تابستون هیکل رو بسازم و یجوری بیوفتم به جونش که در طول سه ماه به مقدار خوبی وزن کم کرده باشم. حدود 20 کیلو اضافه دارم و باید از شرش خلاص بشم.

ببینیم چطور پیش میره. خواهیم دید.

ولی، در حال حاضر، به خودم افتخار میکنم که تونستم کردیت خودم رو حدود 8 هزارتا کاهش بدم. بینهایت دستاورد شگرفی بود.

سه سناریو برای ایران

چند حالت برای ایران تصور میکنم.

بدترینش اینه که ایران چنان پر میشه از نیروهای مسلمون تروریست کشورهای دیگه، که دیگه چیزی به اسم ایران نمیمونه، مردم مهاجرت میلیونی میکنن یا نسل عوض میشه و اکثریت طرفدار وضعیت فعلی رژیم با آرمانهای خودشون میشن. نشونه ش هم اینه که سالهاست افغانیها در کشور بسیار بیشتر از قبل شدن، نیروهای حشد الشعبی، زینبیون و فاطمیون و ... وارد شدن و قراره طی یک دوره کوتاه همه این جمعیت به همراه جمعیتای حماس و بقیه کشورها وارد ایران بشن. همه شهرهای بزرگ رو در اختیار بگیرن، بخشی از نفت برای اونها خرج بشه و در نهایت اونها همیشه موندگار بشن و طی بیست سی سال آینده وقتی اسم ایران میاد برای دنیا تداعی کننده قلسطین و عراق و طالبان باشه. این سناریو بسیار دارکه و حتی حمله زمینی آمریکا هم نمیتونه به نتیجه خوبی برسه. و به دنبالش به ضرر تمام دنیا میشه. در بلندمدت ایران میشه بزرگترین کشور تروریستی دنیا که هیچجایی از منطقه و حتی جهان رو امن نمیذاره. روزی رو میبینم که بمب بزنن تو سر مردم اروپا و از اون ادمهای بیعرضه و دولتهای کثیف صدایی بلند نشه.

سناریو دوم اینه که به کمک نیروی خارجی (اسراییل و آمریکا) زدن تاسیسات نظامی، زیرساختها و صدالبته این نیروها صورت بگیره. احتمالا بمبارون گسترده در برخی از شهرها رخ بده و بسیاری از مردم غیرنظامی هم کشته بشن ولی بخش زیادی از تلفات از این نیروهای تروریستی خواهد بود. در این سناریو، اوضاع بسیار دارکه و خیلی تلفات بزرگی به مردم و کشور وارد میشه، ولی عوضش احتمالا باعث سقوط این نیروها هم میشه، البته سناریو فرعی این اتفاق اینه که زیرساختا رو بزنن ولی این گروهها رو نزنن و این تلختر از سناریو اول هم میشه.

سناریو سوم اینه که از جلوی ورود بیشتر این نیروها گرفته بشه و در راه کشته بشن، و اسراییل از چند شهر شروع کنه به انقلاب و انقلاب به سرعت به کل ایران برسه. این سناریو رو اگر آمریکا و اسراییل عاقل باشن انجام میدن و اگر انجام ندن ادامه سناریو اول رخ میده. در این سناریو باید به سرعت مردم عادی مجهز بشن، حمله کنن، کشته بشن و در کنارش حمایت هوایی و اطلاعاتی اسراییل و آمریکا وجود داشته باشه.

ما فقط در صورتی شانس داریم که حمایت آمریکا و اسراییل رو داشته باشیم و اگر نباشن، کار برای مردم بسیار سخت میشه و شاید مردم شکست کامل بخورن. ولی اگر سناریو سوم رخ بده، تازه شااااید مردم موفق بشن. اونجاست که نیازمند یک رهبر هستیم که بتونه عرضه داشته باشه و جلوی مردم بایسته و بهشون بگه باید برید تو زمین جنگ و بکشید و کشته بشید. رضا پهلوی مرد این کار نیست. ولی شاید بتونه مدیر یه بخشی از کار باشه و مثلا عناصری از داخل حکومت به صورت چریکی قدرت دستشون بگیرن و معروف بشن و فرمانده تشکیل بشن. چیزی از جنس سوریه.

در هر سه سناریو اوضاع دارکی پیش میره و حکومت از 1401 که ورود زیادی از افغانها رو اوکی کرد، پیشبینی این چیزا رو میکرد. آمادگی داشت که اگر نتونست با مردم ایران ایدئولوژی خودشو پیش ببره، با مردم بقیه کشورها ولی در داخل ایران پیش ببره. بعدا در مورد احساساتم نسبت به کثیف بودن این آدمای داخل حکومت مینویسم ولی فعلا حوصله نوشتن زیاد ندارم. امیدوارم سناریوهای خوشبینانه تری به وجود بیاد و وضعیت کشور بهتر از تصورم پیش بره.

نظرات سیاسی این روزای من

خب. پیرو پست قبلی (لطفا اول اونو بخونید) الان داشتم خونه رو میدیدم، هنوز یکم مونده و نامرتبه. بعدش میام در موردش مینویسم.

خلاصه بگم، از وضعیت ایران بسیار میترسم. برای خونواده و دوستام نگرانم. با سعید صحبت میکردیم و بهش داشتم میگفتم چقدر زندگی در خارج سخته. آدم نمیتونه وطن خودشو بذاره و بره یجای دیگه. من عاشق این کشورم و آینده خودم رو اینجا میبینم ولی فکر و خیال ایران منو رها نمیکنه. صادقانه نمیدونم اگر دوستا و خونواده م ایران نبودن همینقدر نگران بودم یا نه. یعنی نمیدونم چه مقدار به وطن عرق دارم. از این جملاتم در آینده اگر معروف بشم سواستفاده میشه. خودم میدونم. ولی خب اگر قرار شد آدم معروفی بشم ایشالا که جامعه (که خودم هم جزش هستم) هم شعورش بالاتر رفته باشه و فقط با یه جمله قضاوت نکنه و کل متن رو بخونه هرچند احتمالش بسیار ضعیفه. چی داشتم میگفتم؟ آهان. من نمیدونم چقدر کشورو دوست دارم و چقدر حاضرم براش جون بدم. اومدم خارج و زندگی خودم رو ساختم و احتمالا آینده دارم اینجا و شاید هیچوقت حتی در ایران آزاد هم نتونم برگردم ایران کار کنم. نمیدونم.

بوی ماهیچه ای که گذاشتم بدجور پیچیده. قراره تا خود صب با شعله کم جا بیوفته. به به. چایی سبز هم آوردم بخورم یکم باز بشم. بگذریم.

شاید بزرگترین زیرکی ج ا این بود که فرصتی به وجود آورد که بخشی از جمعیت از کشور فرار کنه. بخشی از جمعیت که عمدتا باهوش بودن و وضعیت خونواده طوری بود که بتونن یه سرمایه اولیه (زیر 10 هزار دلار) جور کنن که دختر یا پسرشون رو بتونن بفرستن خارج (هزینه های خودم حدود 8 هزار دلار شد). یه عده اینطوری رفتن، یه عده یواشکی از ترکیه رفتن، یه عده سیاسی رفتن. برای ما همیشه این امید بود که میتونیم یه زندگی ساده بسازیم. خونواده من هم اینطوری تربیتم کردن که میگفتن ما که بگا رفتیم ولی تو برو و زندگیتو بساز.

اگر راههای خروج از کشور سختتر میبود، امید داشتن یه زندگی حداقلی هم نزدیک به صفر میبود، شاید وضعیت این شکلی ادامه پیدا نمیکرد. شاید الان ما میرفتیم و خودمون کارو درمیاوردیم. من معتقدم اگر الان کشور در جنگ هست، بخاطر اینه که ما نتونستیم ایران رو از ایدئولوژی نجات بدیم و بخشیش بخاطر اینه که ما خودخواهانه فرار رو بر قرار و بمان و پس بگیر و اینا ترجیح دادیم. حداقل در مورد من صادقه. یادم نمیره روزی که برای بار دوم میرفتم سفارت (اواخر مهر 1401) و لحظاتی قبل داشتم با خودم مرور میکردم که اگر ریجکت بشم میرم ایران و یه حرکتی میزنم ولی خب جور شد و اومدم اینجا و زندگی بسیار بسیار بهتری ساختم. تازه من در خودم یه شخصیت ترسو و بزدل میبینم. و میگم اگر من تخمشو داشتم، قطعا خیلیای دیگه هم داشتن. البته که شاید ریجکت میشدم هم همین وضع میبود، انکار نمیکنم. به هر روی، آدمهای امثال من جاخالی دادیم و از مسئولیت شونه خالی کردیم و باعث شدیم توجش ج ا اینقدر شدید بشه که کشور رو به نابودی بکشونه و جنگ رو شروع کنه.

البته که حرفا کلیشه ای هست و اگر این روزا کسی چنین حرفی رو بزنه همه بهش حمله میکنن از جمله خودم چون معتقدم مردم همه راهها رفتن و راهی جز فرار پیدا نکردن. ولی بهرحال اگر راه فرار هم بسته میبود، شاید شاید دل و جرات یکی مثل من بیشتر میشد و از خیلی قبلترش اقدام بیشتری میکرد. ملتی هستیم که حاضر نشدیم همه ما برای آزادی جون بدیم. اگر 88 تهران شلوغ شد کل ایران حمایتش میکرد، یا وقتی که 98 بخاطر فقر اقتصادی شلوغ شد، ادمهای 1401 هم بیرون میومدن یا وقتی دی ماه گذشته بیشتر ایران بهم ریخت، کردها و ترکها و بلوچها هم حمایت حداکثری میکردن، شاید وضعیت اینطوری نمیبود. شایدم میبود ولی بهرحال بخشیش بخاطر بهای عدم اتحاد کامل و طولانی مدت ماست.

این روزها خودم رو به جریان رضا پهلوی نزدیکتر میبینم. نه که انتخاب اولم باشه، اتفاقا تا کمی پیشتر اونو عامل گسست اتحاد 1401 میدیدم. ولی این وسط زمان گذشت و دیدم که هیچ رهبری بیرون نیومد، هیچ اتحادی شکل نگرفت، و از اون بدتر، بسیاری از افرادی که مخالف پهلوی بودن یجوری یا وصل به نظام بودن یا بسیار کوچکتر از اون بودن که بتونن کاری عملی از پیش ببرن. البته انتقاد اولم به پهلوی اینه که نتونست زودتر این جریانات رو ایجاد کنه. سالها منوتو و بعدش انینترنشنال فعالیت کردن تا این شخصیت رو برجسته کنن. ولی شایدم زودتر جامعه پذیرش رضا رو نداشت. بهرحال انتقاد اصلی اینه که نتونست زودتر به رهبری برسه و جامعه رو با خودش همنظر کنه. و الانم نمیدونم آیا کلن برنامه ای داره یا نه.

خیلی خسته شدم. یه متنی میخواستم طولانیتر بنویسم ولی باید بخوابم الان. کلیاتش این بود که میخوام یه روزی داستان بنویسم. یه داستان حماسی از جنس شاهنامه که بتونه مردم رو متحد کنه و بشورونه. برای رسیدن به این موفقیت باید هم نوشتن رو یاد بگیرم، هم مطالعه عمیقی از تاریخ ایران و جهان و دوره پهلوی داشته باشم، هم یکم داستانهای حماسی بخونم و از ویژگیهای افراد خفن در فرهنگهای مختلف یاد بگیرم تا بتونم یه اثری خلق کنم. بعدا شاید در موردش بیشتر بخونم.

خدافس

اینم نوشتم ولی حوصله نداشتم کاملش کنم یا به جایی برسم باهاش. صرفا حیفیم اومد پاکش کنم: اگر اون زمان که همخوابگاهیم رییس بسیج دانشگاه بود و من در حد گپ و گفت اجباری داخل خوابگاه باهاش ارتباط داشتم، اگر همون زمان باهاش سرد میبودم تا اون هم هزینه ایدئولوژی خودشو بده، شاید وضعیت یه کوچولو بهتر میبود. این جماعت بسیجی و ارزشی، باید از روز اول هزینه میدادن. هزینه اینکه با ادمهای دیگه دوست نباشن و در کنج خودشون باشن. نمیدونم شایدم باید باهاشون صح

کارای خونه زیادننننننن

همیشه تو همین وضعیت هستم. یکشنبه ها از عصر تا آخر شب انرژی بسیار زیادی دارم که بنویسم ولی همزمان باید به کارهای خونه برسم. کارهای خونه هم اصلا راحت یا کم نیستن. ظرفای یک هفته رو بشورم، جاروبرقی بکشم، برای کل هفته آشپزی کنم، لباسا رو بندازم لباسشویی و بعدش لاندری و بعدش داخل کشو یا چوب رختی، گلدونا رو آب بدم، آشغالا رو دور بریزم، سمپاشی کنم، یکم به گیاها برسم، خونه رو مرتب کنم، توالت بشورم. اگر این وسط فرصتی به دست اومد ماشینو ببرم کارواش و داخلشو بشورم، سر و صورت رو اصلاح کنم، باشگاه برم (که مدتهاست متاسفانه نامنظم شده) و کلی کار دیگه.

اما وقتی یکم از کارای خونه رو میکنم چنان از کت و کول میوفتم که دیگه انرژی ندارم. در طول روزشم با بچه ها هایکی رفتیم و یه چیزی کباب کردیم و خوردیم، روز و شب قبلشم تا دو و سه تو اوبر مشغول کار بودم، جمعه و پنجشنبه شب رو هم کار کردم، در طول هفته هم مشغول کار و بار بودم. خلاصه که کارای کل هفته میمونه برای یکشنبه.

مثلا امروز، رفتیم یجای نسبتا جدید و یک ساعت هایک سخت کردیم، بعدش رفتیم یک ساعت رودخونه نوردی کردیم. قبلش صبونه خوردیم و قبل هایک، جوجه کباب کردیم، بعد هایک هم جمع کردیم و یه بستنی خوردیم و تازه رسیدم به این عصر یکشنبه پرانرژی برای نوشتن که یادم اومد فردا یه مصاحبه تخمی دارم که قرار نیست نه قبول بشم نه اگر بشم واردش بشم (چون اصلا مرتبط به من نیست). بعدش اومدم خونه و آشپزی رو شروع کردم، یه قابلمه داخلش دو تا ماهیچه گذاشتم بپزه، یه قابلمه سه تا رون مرغ خورشتی درست کردم، یه وعده هم برای فردا از جوجه امروز درست کردم، تازه قبلش دوش گرفتم و رفتم یه خرید ریز کاهو اینا کردم و برای 4 وعده سالاد درست کردم، ظرفایی که ویکند قبلی بخاطر کمردرد نتونستم بشورم رو شستم (دوهفته ظرف کثیف)، لباسایی که هفته پیش از لاندری درآورده بودم و دوباره بخاطر کمردرد نتونسته بودم تو کشوها بچینم چیدم، گلا رو آب دادم و سمپاشی برای سوسک و مرتب کردن خونه و شستن مستراح. الان اومدم وسط تایپ کردن این متن همزمان یه سرچی میکنم برای مصاحبه فردام و نمیدونم چرا فردا دارم میرم این مصاحبه رو در حالی که بعد از ظهرش یه میتینگ مهم برای فاندرهای پروژه دارم که باید یه خلاصه از کارم بگم و استادم احتمالا میاد و میخوام میتینگ مصاحبه اینترنشیپ فردا رو تو خونه انجام بدم.

چی داشتم میگفتم. وسط متن رفتم یه ایمیل دیدم از استاد دوم کار دومم که از مقاله تعریف کرده بود و احتمالا به زودی باید برم کارای سابمیتش رو انجام بدم. هرچند که برای اونم یکم استرس دارم چون میگم نکنه تقش دربیاد که کار کسشری بوده و آبروم بره. هرچند الان یادم افتاد که در بدترین حالت یه چیزش مشکل خواهد داشت که اونو میشینم درست میکنم. میون کلوم، یه چایی دمنوش طور الان خوردم خیلی چسبید. جاتون خالی

بگذریم، در پستی که بعد از این مینویسم، نظرات سیاسیم رو مینویسم. امیدوارم گشادی نکنم.

اندراحوالات گرایشهای سیاسی و احساسات خودم

مدام میخوام بنویسم ولی همیشه پشت گوش میندازم. الان دوست دارم در مورد یچیزی بنویسم که این روزها بیشتر دغدغه ذهنی من شده.

من چندماهی هست که گرایشم از چپ به لیبرال و از جهان وطن به ملی گرا تغییر کرده. نه که برای خود ایران اعتقاد خیلی خاصی داشته باشم، بیشتر یک نوع حس خاص به مردم داخل این سرزمین، مردم داخل این مرزهای جغرافیایی هست. البته شایدم معنی احساساتم همین ملیگرایی میشه. من برای یه ادم در جنوب شرقی ایران ممکنه حس همنوعی بگیرم، ولی برای یکی که چند کیلومتر فقط اونورتر از مرز هست، نمیتونم همچین حسی داشته باشم. بنابراین شاید غلط نباشه بگم که از اولش ملی گرا بودم، ولی حداقل الان بیشتر اعتقاد دارم که نفع کشور از همه چیز باارزشتره و باید تلاش کنیم که فراموش کنیم که در خارج از ایران چه اتفاقاتی میوفته و چه کسی خوب یا بد هست.

بیشتر توضیح بدم. مثلا شاید وقتش هست که فراموش کنیم بین اسراییل و فلسطین چه اتفاقاتی داره رخ میده. قطعا در هر جنگی، دو طرف مقصر هستند و جنایت از هر دو طرف صورت میگیره. من قبلا بعنوان یه چپ گرایش بیشتری داشتم که بگم اسراییل جنایتکاره و الان این روزها بنظرم اسراییل بیشتر یک دوست میتونه باشه. چونکه اسراییل داره با دشمن من میجنگه و خب اصلا به من چه که داره جنایتی انجام میده.

برام جالب بود که رسانه های بینهایت زیادی که در آمریکا از فلسطین حمایت میکردند، در دانشگاهها تحصن میکردند، راهپیمایی و تظاهرات برگزار میکردن و ...، الان واکنش خاصی نسبت به ایران و جنایات دی ماه نداشتند. چرا؟ چون اسراییل از قربانیان جنایت حمایت کرده. خب این برای من این سوال رو برمی انگیزه که آیا اون رسانه ها از اولش دروغ میگفتند؟ من یک لولوخرخره دارم به اسم اسراییل، و یک ایران دارم که در مورد اتفاقاتش یقین دارم. شاید اسراییل کشور بدیه و نسل کشی کرده، ولی یقینا این وسط هم ج ا هست که کشور بدیه و نسل کشی داره میکنه. اما، یه رسانه تصمیم میگیره چشمشو به روی اتفاقات ایران ببنده و این منصفانه نیست.

پراکنده صحبت میکنم ولی نوشتنش بهتر از اینه که بخاطر کمالگرایی، ادامه ندم. من از بعد از جنگ دوازده روزه از چپ ایرانی زده شدم. گروهی که مخالف جنگ بودند و هیچ راهی برای پیروزی مردم در نظر نگرفتند بنظرم در زمین ج ا بازی کردند. از بعد از 1401 اعلام کردم که هرکسی که عرضه فراخوان مردمی داشته باشه، حمایتش میکنم. حامد یا نرگس یا رضا پهلوی. از قبل از جنایات دی ماه، متوجه شدم که رضا پهلوی که فراخوان میده، طرفدار داره و دشمن ج ا هست. اینجا بود که به راست ایرانی گرایش پیدا کردم. کمی قبل اون، در کریسمس امسال (قبل از دی) با خوندن کتاب لیبرالیسم به ترجمه مهدی تدینی به اقتصاد راست اعتقاد پیدا کردم. منظورم به بازار آزاد و حمایت از مصرف کننده و ... هست. از بعد از نادیده گرفته شدن جنایات ج ا در دی ماه، از چپ جهانی بیزار شدم و امروز نمیدونم چی هستم، ولی مشخصا آدمی هستم که دنبال یه ایران آزاد و قوی هستم.

من از یه خونواده چپ و به طور خاص، از یه خونواده چپ خیلی افراطی میام. حالا شاید خونواده خودم نه، ولی فامیلها و ادمهای نزدیک ما، همگی چپ افراطی بودند. همزمان کرد هم هستم و خب همین باعث میشه که فامیل و دوست و آشنای زیادی داشته باشم که هویت خودشون رو اول کرد و بعدا شاید ایرانی بدونن. و خب کسی که در چنین محیطی بزرگ میشه، مشخصا داشتن یه گرایش فکری دیگه باعث میشه که مطلوب فامیلاش نباشه. حالا اینو در نظر بگیرید به عنوان کسی که خونوادهش از دوران پهلوی سیاسی بودن و زندانی شدن تا بعدش که هزینه های بسیار بیشتری در دوران ج ا دادند. اگر من تصمیم بگیرم که طرف رضا پهلوی رو بگیرم احتمالا معنیش اینه که دارم به بزرگان فامیل خودم پشت میکنم و خائن هستم. اگر چپ نیستم و به بازار اقتصاد اعتقاد دارم، یعنی طرفدار لولوخرخره سرمایه داری هستم. اگر ملی گرا هستم یعنی دشمن کردها و خائن به هویت خودم هستم.

اینو میگم چون دیروز که روز اول عید بود و زنگ زدم به خاله م تبریک بگم و با دخترخاله و دخترداییم (دریا و نرگس) صحبت کردم، احساس صمیمیت حداقل با دریا و نرگس نکردم. یعنی من دوسشون داشتم و ذوق کردم که دیدمشون ولی انگار اونها هیچ علاقه ای به دیدن من نداشتن. اونم دریا و نرگسی که همواره ازشون به چشم خواهرایی که نداشتم دیدم. همبازیای کودکی من که باعث میشدن عیدا و تابستونام قشنگ بشن. کسایی که برای دیدنشون ذوق داشتم که برم پاوه و ببینمشون و الان میبینم باهام صمیمی نیستن. یجور انگار که دشمنشون هستم. یا خیانتکار پست و "بیشرفی" که "هویت برای خودش نداره و بخاطر کمبودی که داره افتاده دنبال پهلوی". چندوقت پیش (26 فبریه) که با دخترخاله م در اینستا صحبت کردم و به یکی از استوریاش ریپلای زدم و بهش گفتم داره در مورد یک فکر سیاسی اشتباه میکنه، بهم گفت توروخدا تو یکی باهام بحث نکن.اونجا شاخکام تیز شد و ناراحت شدم از حرفش ولی تلاش کردم به این چشم ببینم که صرفا در محیط گفت و گوی سیاسی، باهام تند برخورد کرده.

چهارم مارچ، وقتی با خاله م چت میکردم، یجایی از صحبتش چند دقیقه ای نبود و بعدش یه پیام بیشرف برام فرستاد و در ادامه گفت که این رو هونیا نوشته و بخاطر این بوده که گفتیم فراز پهلوی چی شده و اونم گفته بیشرف. حرفشو باور میکنم ولی معنیش اینه که در اون خونه (که خاله م و دخترش هونیا و دریا و نرگس زندگی میکنن)، از من به شوخی یا کمی جدی بیشرف یاد میشه. اونجام شاخکام تیز شده بود و ناراحت شده بودم ولی سکوت کردم. قبلترش، یعنی از وقتیکه رفتم تظاهرات ال ای برای حمایت از رضا، در راه برگشت که بودم، اول یه سر به هانا زدم و عکسی گرفتم و فرستادم در گروه و موقع برگشت، خاله م شروع کرد به صحبت که چرا دارم خیانت میکنم و چرا دارم هویت خودم رو انکار میکنم. هویت من اینه که کرد هستم و نباید فراموش کنم و ... . و چندروز صحبت کردیم و یجایی بهش گفتم که بنظرم منطقی صحبت نمیکنه و بیشتر داره لجبازی میکنه و مشخصا از صحبت با من ناامید شد و در حین اینکه به فارسها (بقیه ایرانیای غیرکرد احتمالا) فحش میداد انگار یجورایی منظورش من بودم. چیزایی مثل ملت بیسواد فاشیست ازخودمتشکر احمق ... که افتادن دنبال یه منجی مثل پهلوی و مردم بت پرستی که تاریخ نمیخونن و نمیدونن و نمیفهمن و ... . اونجا (حدودای 20 فبریه) این حرفا رو به فارسها و غیرمستقیم به من زد. گفت و گوی ما چندروزی ادامه پیدا کرد ولی دو سه باری این حرفای بد رو تکرار کرد و آخرشم به خوبی تموم نشد و پیامم رو بدون پاسخ رها کرد تا دیروز که برای عید بهش زنگ زدم.

دیروز دوباره، خاله کبرا که خاله من نیست ولی از بچگی میشناسمش و دوسش دارم طوری باهام رفتار کرد که انگار دشمن کرد و کردستان رو دیده. وسط صحبت با خاله م پرید و یه تیکه بهم انداخت و بعد اینکه من با روی خوش بهش سلام کردم و عید رو تبریک گفتم، بازم برگشت یه سری حرفا زد و اینطوری بودم که اوکی چرا داری منو میزنی؟ خب به درک برو سراغ یکی از اون هزار تا حزبی که کردا دارن و هیچوقت عرضه متحد شدن و انجام یه کار عملی ندارن. چرا همه فکر میکنن منم که باعث جدایی و شکست شدم؟

این ضرباتی که خوردم خیلی ناراحتم کرد. میدونم دریا و نرگس دیگه مثل قبل دوستم ندارن. خاله م هم احتمالا به من به چشم خیانتکار بیسواد نگاه میکنه. خلاصه که بدجوری کدر هستم.

از اینور بگذریم، اون طرف فامیلای چپی دارم. در صدرشون پسرعموم هست که خیلی متفاوت از محور مقاومت نیست. به شدت دشمن امپریالیسمه، موافق سیستم کمونیستیه و معتقده که آمریکا تمام دنیا رو به نابودی میکشونه و از این چیزا. در شروع اخباری که از دی ماه بیرون میومد معتقد بود که آمار کشته شده های اینترنشنال دروغه و احتمالا آمار خیلی خیلی کمتره (شاید مثلا هزار نفر در نهایت) و میگفت اینا دارن ذهنها رو آماده میکنن که بعدا اسراییل بمبارون شروع کرد مردم اوکی باشن. بعدش گفت خوشحالی از مرگ خامنه ای حماقته و کار آدمهای تیمارستانیه چون مردم نمیدونن که بعدش چی در انتظارشونه (بمبارون و جنگ همیشگی و ویرانی و قحطی و ...). در روزهای اول جنگ به من گفت که شریک کشتار غیرنظامیان و مقصر هستم چون در تظاهرات ال ای حضور داشتم. اونجا به خوبی ریدم بهش. و دیگه پیامشو سین نکردم. چندروز بعدش زنگ زد و عذرخواهی کرد و بعدش نشست دو ساعت حرف زد. حرفای ترسناک. اینکه ممکنه بمب اتم بزنن و قراره اول موشکا رو بزنن بعدش تاسیسات زیرساختا و بعد شبکه برق و نیروگاه و بعد سد و بعد زمین کشاورزی و ویرانی شهرا و ... . که تهش چیزی از ایران باقی نمونه.

دوساعتی حرف زد و من بسیار ترسیدم. اما یک چیزی باعث شد که ترسم کمتر بشه از حرفاش و اون این بود که یادم اومد پسرعموم هیچوقت هیچ حرفی از ج ا و بد بودن ج ا و مقصر بودن اون در این جنگ نزد. من که جنگ رو شروع نکردم. یکی دیگه 47 سال منتظر جنگ بوده، یکی دیگه بمب هسته ای میخواسته بسازه، یکی دیگه به اسراییل حمله کرده. من اثر داشتم؟ منی که رفتم ال ای تاثیر در این جنگ داشتم؟ کامان. من که کاره ای نیستم ولی ج ا کاملا مقصر این جنگ هست. یعنی اگر بخوایم آمریکا رو مقصر این جنگ بدونیم شاید از این دید بپذیریم که آمریکا خودش باعث به وجود اومدن ج ا شد و پس بله باعث جنگ شد. ولی اونو بذاریم کنار، مقصر اول و آخر جنگ، ج ا بود و پسرعموی من حتی یک بار بهش اشاره نکرد. یاداوری این نکته باعث شد ترس و استرسم کمتر بشه و خیالم راحتتر بشه که شاید حرفای ترسناک اون رخ نده.

و البته ارتباطم با پسرعموم باعث شد بفهمم چرا شعار مرگ بر سه فاسد میدن. نه فقط اون، بلکه هرکسی که طرفدار رضا پهلوی نبود، بعد از یه مدت گندش دراومد که وابسته به ج ا هست یا نونش در بقای ج ا هست. اینهمه مثلا اپوزوسیون وجود دارن که هیچکاری نمیکنن. اون آدمای داخل که از زندان آزاد شدن ولی چپی هستن و غیرمستقیم برای بقای ج ا دارن تلاش میکنن. از نرگس محمدی که با پابند و مرخصی کل ایران رو میگرده تا توماجی که قرار بود اعدام بشه ولی آزاد شد و مثلا مبارز باقی موند، تا حسین رونقی که جونش همیشه در خطره تا شروینی که یهو دنبال مجوز میره بگیر تا علی بندری که میگه کاری از دست ما برنمیاد تا پسرعموم تا خیلیای دیگه. من خودم مخالف پهلوی بودم ولی جاییی دیدم که یکی هست که از بقیه عرضه بیشتری داره. ایکاش حامد اسماعیلیون میبود ولی شایدم شانس آوردیم که اون نشد چون به اندازه کافی از چپ کشیدیم و این من بودم که باید خط فکری و گرایشم رو عوض میکردم ولی بهرحال، آدمهایی که دیرتر از من فهمیدن یا بدتر، آدمهایی که هنوز نفهمیدن، در نظر من حداقل 90 درصد خاکستری هستن و سخت میشه امید بهشون داشت که وابسته به ج ا نیستن.

ساعت دو شب 22 مارچ هست و فردا باید هشت صبح بیدار بشم و به کارهای مختلف برسم. این بحث رو اگر کونش بود، ادامه میدم.

پی نوشت: سعید احتمالا تنها کسی هست که این مطالب رو میخونه و نمیدونم که آیا بلاگفا از داخل ایران وصل میشه. سعید دلم برات تنگ شده و امیدوارم که خودت و خونواده سلامت باشید.