دو سه سال پیش، یکی از دوستام به اسم امیر، یه توییتی زده بود و نوشته بود که هنوز نمیدونه میخواد بزرگ شد، چیکاره بشه. این توییت بسیار تاثیرگذار و شوکه کننده بود. چون برای من هم همین سوال پیش بود. در واقع سوالی بود که باعث شد در طول این چندسال همواره از خودم بپرسم و نه تنها از خودم، که از دوستان و اطرافیانم بپرسم که دوست دارن بزرگ شدن، چیکاره بشن. طبیعتا واژه بزرگ شدن منظور، چندسال آینده هست که بخوایم به یه ثباتی برسیم و یه شغلی که هم ازش لذت ببریم هم برامون ثروت به اندازه کافی به ارمغان بیاره رو پیدا کنیم.
خب من در زندگیم اهدافی دارم که شاید در مسیر زندگیم به این سادگی بهشون نرسم. قبلا میگفتم دوست دارم عضو هیات علمی بشم، از طریق اون در سطح دانشگاه به یه مسئولیتی برسم. مثلا به مرور معاون پژوهشی یا فرهنگی بشم و از این طریق، با دانشجوها ارتباط نزدیکتری داشته باشم و بتونم به مرور هم سطح دانشگاه رو بالا ببرم، هم خودم رو بالا بکشم، بعدش احتمالا ریاست دانشگاه و در نهایت معاون وزیر نیرو یا کشاورزی بشم. و در اینجا، گام نهایی، یعنی ریاست جمهوری رو پیشه کنم. البته الان این مسیر، با تمام غیرواقعی و غیرممکن بودنش، به لحاظ شدنی، قابل دستیابی هست. نه برای من، طبیعتا برای کسی که موانع و مشکلات سر راهش کمتر از من باشه. کسی که بالاخره حکومتی باشه. حالا این به کنار، من امروز حتی سواد و دانش عضو هیات علمی رو هم ندارم. یعنی الان میتونم بگم کلی آدم دیگه لیاقتشون از من بیشتره و من در حدی نیستم که بخوام نه تهران نه قزوین استاد بشم. ولی خب. این آرزو و هدف اصلیم بوده و شاید تقی به توقی بخوره و این مسیر غیرممکن شدنی بشه.
اما این یه شغل نیست. این یه هدف هست. شغل چیه؟ پیشتر در یه پستی به تفصیل به این قضیه پرداخته بودم که دوست دارم دانشگاهی تاسیس کنم که به تولید علم بپردازه. از ابتدای دانش بشری تا چیزی که امروز درش هستیم رو مورد بررسی قرار بده و یه منبع مستقل از دولتها بشه. حرف و حدیثی توش نباشه، کسی نتونه به سادگی ادعاهاشو زیرسوال ببره. برای مردم و با مردم باشه. تا حد امکان از تئوری توطئه در امان باشه، و البته تمام اکتشافات و اختراعاتش به طور علنی برای عموم باشه. نرم افزارهای اوپن سورس، واکسنهای کامل با روش ساخت مشخص، تحلیل حقیقی تاریخ و گذشته ما و کره زمین و جهان، اکتشافات فضایی و ... . دانشگاهی برای تمام مردم. با شعبه هایی در سرتاسر جهان. و نیروهایی که مدام در گردشن تا از درستی تحقیقات مطلع بشن.
خب. این شغل هست اما نه برای الان. این بیشتر یه شغلی هست که قراره 50 سالگی، بعد از اینکه دوره ریاست جمهوریم تموم شد، به عهده بگیرم و یجورایی شغل دوران بازنشستگیم هست. پس این وسط، شغل من چی خواهد بود؟
مدتی هست که شغلی که دوست دارم در آینده داشته باشم رو پیدا کردم. من میخوام سردبیر و مدیرمسئول باشم. دوست دارم مدیریت یک نشریه حرفه ای رو به عهده بگیرم. مشخصا از این کار خوشم میاد. اما چه نوع نشریه ای؟ با توجه به مسیری که در اون قرار دارم، طبیعتا ناچارم که نشریه تخصصی مرتبط با رشتمو برعهده بگیرم. در ادامه یا کارم رو گسترش میدم، مثلا تمام نشریات رشته عمران یا رشته کشاورزی یا مهندسی، یا تمام نشریات تخصصی دانشگاهی رو برعهده میگیرم، یا به عنوان معاون یا یه نفر دوم سوم در یه نشریه عمومی تر مشغول به فعالیت میشم. شاید این کار جدید، نشریه نباشه و سایت باشه. یه سایت خبری نسبتا مستقل یا حداقل با انحراف و تعصب خیلی کم. به مرور در این جای جدید مشغول به کار میشم تا مدیریتش یا سردبیریشو به عهده بگیرم. یا، خودم نشریه جدیدی رو تاسیس میکنم. مشخصا فعلا نیاز دارم چندسالی در نشریات تخصصی رشته خودم فعالیت کنم. اما در تصوراتم، وقتی که در خارج باشم و ادامه تحصیل بدم، قرار هست آخر هفته ها برای روزنامه ها بنویسم. داستان یا گزارش کوتاه یا نقد خودم بر کتاب و رمان و اتفاقی و تحلیل سیاسی و ... . و از اونجا به مرور اونقدر پیشرفت کنم که در مدارج بالاتر قرار بگیرم. خیلی تاکیدی بر این ندارم که حتما مسئول کل و اون سمت بالا رو کسب کنم. اما دوست دارم مدام در حال نوشتن باشم و یه تیمی رو زیر نظر خودم اداره کنم. در این مرحله، دوست دارم به مرور که یاد گرفتم و آموختم، یک وبسایت خبری تحلیلی راه اندازی کنم و اخبار کشورهای فقیر و تحت ظلم رو توسط خود مردم، مورد پوشش قرار بدم. و همزمان آموزشهایی به مردم بدم. میخوام یه جایی درست کنم که مردم بهش اعتماد کنن، ازش یاد بگیرن، و از توصیه هاش به منظور درست کردن کشور استفاده کنن. نمیگم من در اون وبسایت یا پایگاه، دستور بدم. من فقط دوست دارم آموزش بدم. حرکت و عمل رو مردم انجام بدن.
امروز که این حرفها رو میزنم، در یه مرحله خیلی خیلی کوچیک از این هدف هستم. شاید یک هزارم درصد به این هدف رسیدم. البته این نزدیکترین تجربه من به نزدیک بودن به هدفم هست. در اهداف دیگه، حتی در اون مسیر قرار ندارم یا احتمال رسیدن بهشون صفر هست و یا خیلی طول میکشه تا به مرحله شروع برسم. اما اینجا، امروز حداقل کمک ویراستار یه مجله تخصصی داخلی هستم. داور یکی دو تا مجله هستم و ... . به علاوه، پیشتر تجربه سردبیری و مدیرمسئولی یه نشریه مربوط به انجمن علمی رو داشتم. طعمش زیر زبونم هست و میدونم در چه دنیایی قرار هست قدم بردارم. بد نیست تا اینجا که اومدم، مطلب دیگری رو بیان کنم. البته قبلا دوست داشتم تحت عنوان افتخاراتم، یک پست جدا بنویسم. ولی خب الان بیشتر بهش میخوره.
افتخارات من:
من افتخاراتی در زندگیم کسب کردم. زیاد نبودن. ولی کم هم نبودن. بهشون افتخار میکنم چون حاصل دسترنج خودم بودن. با فکر کردن بهشون، خوشحال میشم و انگیزه میگیرم. از تجربیات خیلی قبل از دانشگاه میگم:
پنجم ابتدایی بابت مقاله ای در رابطه با نقش زنان در جامعه، نفر اول ناحیه شدم.
دوم راهنمایی از آقای درویشیان، معلم انشا، نمره 19 گرفتم که تقریبا میشه گفت بالاترین نمره ایشون بود.
کتاب هری پاتر جلد آخر رو در کمتر از یک ماه خوندم.
در سوم راهنمایی، مدیر گروه درس پرورشی شدم و یه اجرای خیلی خوب داشتیم. یه تئاتر کوچیک و بسیار بامزه رو نوشتم، نمایشنامه نویسی، نقش اول، بازیگری و ... رو برعهده داشتم.
بعد از سه سال تلاش که معدل کارنامه م به نوزده برسه و نرسید، بالاخره معادل دیپلمم 19.03 شد. سال اول دبیرستان 18.87 اینا شدم، سال دوم دبیرستان 18.97 شدم. سوم ولی نوزده و بیست شدم. یا همچین چیزی.
سال دوم دانشگاه در انجمن علمی فعالیت کردم و مسئول برد آموزشی گروه شدم که تنها بخشی بود که در انجمن اون سال فعال بود.
سال سوم دانشگاه جرات کردم و وارد رادیو شدم و گزارش خبری گرفتم.
همون سال در نشریه قطره، نشریه سیاسی که سال 88 بسته شد و بعد از تلاشهای بیشمار افراد مختلف دوباره شروع به کار کرد، در همون شماره اول، بخش مصاحبه با دبیر شورای صنفی رو برعهده گرفتم و یه کار خوب بیرون دادم.
همون سال در بخش جمع آوری زباله از رودخونه باراجین، به طور خیلی مستقیم نقش اصلی داشتم و کارهاشو پیش بردم.
همون سال، مدیریت سایت درختکاران البرز رو برعهده گرفتم و انصافا خوش درخشیدم.
بین سال سوم و چهارم، اولین مقاله کنفرانسیمو در اصفهان ارائه کردم.
سال چهارم دانشگاه در کنفرانس آب، سرچشمه زندگی فعالیت داشتم. در همون کنفرانس، به جای یه مجری نشست تخصصی، در مورد نقش مردم در حفاظت از منابع آب به انگلیسی حرف زدم و به بحث با بقیه اساتید دانشگاهی پرداختم.
همون سال، چندین بار مجری به زبونهای انگلیسی و فارسی، و مرتبط و غیرمرتبط با رشته شدم.
همون سال، دبیر انجمن علمی آب شدم، سعی کردم در انتخاب شدن اعضای اصلی نقش داشته باشم، سعی کردم استادراهنما رو به درستی انتخاب کنیم و ... .
همون سال، کارهای مختلفی در انجمن کردیم، نفر اول دانشگاه و دوم کشوری در بخش ترویج علم شدیم.
همون سال، سردبیری و مدیرمسئولی نشریه تخصصی رشته رو برعهده گرفتم و یه نشریه که سالها خوابیده بود رو احیا کردم که در سطح دانشگاه برگزیده شد.
همون سال دو مقاله در دو نشریه انجمن نانو آماده کردم.
همون سال در استارتاپ ویکند دانشگاه، عضو اجرایی بودم و مجری شدم.
سال پنجم برای کنکور خوندم و رتبه دوم کنکور شدم.
سال دوم ارشد اولین مقاله ISI بیرون اومد.
همون سال نفر دوم معدل در ووردی ارشد شدم.
همون سال، رتبه کنکور دکترام هفت شد. در مصاحبه همون سال نفر اول شدم.
سال اول دکترا، کتاب اولم دراومد.
سال دوم دکترا، سه مقاله سابمیت کردم.
اینها لیست افتخارات من هستند. شاید در ادامه بهشون برگردم و اضافه کنم بهشون. اما فعلا اینها مواردی هستند که با فکر کردن بهشون دلگرم میشم.
اما، چرا مطرح کردم؟ دلیلش واضحه. بخشهایی از این افتخارات هستند، که هنوزم دوسشون دارم و دوست دارم که باز هم به سمتشون برم و بهشون برسم. این بخشها، فعالیت من در نشریات هستند. بزرگترینشون، سردبیری و مدیرمسئولی بودند. نزد من، رتبه های کنکورم هیچ ارزشی در مقابل این تجربه مدیرمسئولی و سردبیری نداره. مقالاتی که دادم هم خوب بودن، ولی بازهم هیچ ارزشی در مقابل نشریه نداشتند. مشخصا، بهترین تجربه من، همین نشریه بوده و امروز دوست دارم این تجربه رو بارها و بارها تکرار کنم. بسیار اذیت شدم، میدونم سختیش قابل قیاس نیست و قراره خیلی سختتر بشه. ولی این هدف رو دوست دارم.