دلنوشته خیلی شخصی

همونطور که در توضیح وبلاگ، اون بالا نوشتم که این وبلاگ نیمه شخصی هست و پستهایی که در عنوانشون واژه دلنوشته رو دارن، شخصی هستند و دردی رو ازتون دوا نمیکنن، لازم هست که تاکید کنم که این دلنوشته خیلی شخصیتر هست و رنگ و بوی چسناله داره و به دردتون نمیخوره اصلا. پیشنهاد میکنم اصلا به پست بعدی برید که از نامجو حرف زدم و بنظرم پست پرمحتوا و قوی و خوبی شده.

بگذریم. ساعت یک و ده دقیقه بامداد روز بیست و نه فروردین هست و در کمتر از بیست و چهار ساعت آینده، وارد بیست و هشتمین سال زندگیم خواهم شد. درست زمانی که دارم بین شکستهای خودم دست و پا میزنم تا چند روز بیشتر زنده بمونم.

  • امروز که این مطالب رو مینویسم، دانشجوی دکترایی هستم که موضوع و پروپوزالشو هنوز ننوشته.
  • مقاله ارشدش به ناحق رد شده و هنوز مورد ویرایش و بازنویسی قرار نگرفته.
  • دو تا مقاله با استاد کارشناسیش تازگی نوشته که برای هر مجله که میفرسته از میز سردبیر رد نمیشه. اولی رو برای هشت جا تا حالا فرستادم و رد شده. دومی رو سه جا رد کرده و حداقل حقش نبوده چنین بشه. 
  • چپ و راست از دانشگاههای خارجی ریجکت میگیره.
  • درآمد بسیار بسیار کمی داره.
  • آینده مشخص نداره.
  • سربازی داره.
  • متوجه شده اونقدر که خودش فکر میکرد نوشتنش خوب نیست.
  • متوجه شده اونقدر که فکر میکرد بیتعصب نیست.
  • در بیان تفکرات و عقایدش بسیار ضعیفه.
  • چاقه، تنبله، شکمباره هست و کنترل درست حسابی روی خواب و خوراکش نداره.
  • از افسردگی شدید رنج میبره و چیزی نیست که خوشحالش کنه.
  • تعداد زیادی از دوروبریاشو حذف کرده چون به گوشه نشینی روی آورده.
  • «به تعویق انداز» شده.
  • و ... 

فراز امروز خسته شده و میترسه از یک سال دیگه ای که قراره شروع کنه. یک سال دیگه که شاید قراره با همین فرمون پیش بره. ناامیده. حتی نمیدونه چی پیش بیاد بهتره و چی از پسش بربیاد موفقتره.

 

در حالت ایده آل، در این سال زندگیم این اتفاقات روی خواهند داد:

  • مقاله ارشد بیرون بیاد.
  • دو مقاله دیگه بیرون بیان.
  • کتاب فیزیک خاک کاربردی، حکمرانی آب در شهرها، و آنتروپی، به همین ترتیبی که گفتم بیرون بیاد.
  • حداقل یک کتاب با شهرداری تهران ترجمه و چاپ کنم.
  • پروپوزال دکترامو بنویسم و آزمایشگاه رو شروع کنم و سعی کنم حداقل نتایج کافی برای دو مقاله از کارم دربیاد.
  • یا یه پذیرش از خارج بگیرم و برم اونور درس بخونم.
  • شاید GRE بخوام بدم.
  • مقاله با وحید بیرون بیاد.
  • دو مقاله با مریم بیرون بیاد.
  • دو کتاب باقیمونده از داستایوفکسی تموم بشه، جنگ و صلح و آناکارنینا از تولستوی رو بخونم، دو کتاب آبراهامیان رو ببندم، بینوایان رو تموم کنم، و کمی کاپیتال بخونم.
  • بتونم عین بچه آدم بنویسم. دوست دارم حدود هفت داستان کوتاه بنویسم و برای چاپ به یک انتشارات بفرستم.
  • طبیعتا لاغر بشم، روی خوابم کنترل داشته باشم.
  • بتونم از تعصب دور باشم.
  • اگر موندنی هستم، یه پروژه خوب از نخبگان بگیرم و به یجایی برسونم.
  • (میدونم ربطی نداره ولی) دوست دارم شاهد بیرون اومدن و موفق شدن کارهای سعید، و موفقیتهای سینا باشم و کلن کسایی که در زندگیم برام باارزش هستند رو شاد ببینم.

در یک کلام، امیدوارم سال بعد این موقع، شادتر و موفقتر باشم.

چند کلمه ای در مورد نامجو و چند پیشنهاد

نمیدونم آیا نوشتن من کار درستی هست یا نه. نمیخوام قاضی باشم. تا حد امکان تلاش میکنم که حکم ندم و نقش دادگاه رو بذارم برای افرادی که مسئولش هستند. این نوشته به بررسی خیلی کلی و سطحی ویس منتشر شده از نامجو، فیلم عذرخواهی اخیرش، چند تجربه شخصی و چند پیشنهاد و نتیجه میپردازه.

ویس 17 دقیقه ای نامجو:

اول از ویس بگم. در ویس، نامجو شاید خیلی خودش نبود. از کلمات و عبارات درستی استفاده نمیکرد، حرفه ای حرف نمیزد. صحبتهای قشنگی میکرد ولی با تک و توک جملات بد به شدت خرابش میکرد. بعضی از جملات خیلی بدش که باعث شد حرفش اصلا شنیده نشه اینا بودن:

  • «یک ساعت نفس کشیدن من به اندازه شیش ماه زندگی شما می ارزه.»
  • «نه قیافه داره نه هنر نه تحصیلات» {چندین بار تکرار}.
  • «تو اخه تونستی صدای زن رو پس بگیری که میای فلان کارو میکنی؟»
  • «طرف قیافه نداره لزبین شده برای جلب توجه.»
  • بیاد من هزینه تراپیش رو میدم.
  • رد کامل «نه یعنی نه» (در این مورد کمی به تفصیل جلوتر خواهم پرداخت).
  • یه سری جاها انگار از آیدین آغداشلو دفاع کرد.
  • اشاره شد که خب الان با تخریب من چه هدفی دارید تهش چی میشه من حذف بشم؟ {جواب این سوال رو همینجا بدم. تهش این میشه که فرد دیگری تجاوز نکنه. اگر تو نامجو متجاوزی و از صحنه روزگار پاک میشی، من فراز، فردا روزی که به جایی رسیدم، یادم میمونه که یه روزی ممکنه حساب پس بدم و مراقب رفتار خودم هستم. این قضیه کاملا واضح هست و از کسی مثل نامجو انتظار نمیره چنین حرفی بزنه}
  • یجورایی شاید با بحث فرهنگ مردسالاری و کشوندنش به حکومت، دور کردن موضوع از بحث اصلی بود.

این چند جمله، که شاید یکی دو جمله دیگه بشه بهش اضافه کرد، به شدت زشت بودن. و تمام مخالفینش، روی این صحبتها مانور دادن و عملا اجازه شنیده شدن بقیه حرفهاش رو ندادن که صددرصد مقصر هم خودش بود. اونقدر این صحبتها زشت بودند که من گفتم شاید تحت تاثیر مواد مخدر این حرفها رو زده (جهت بزرگنمایی از شدت شوکی که از این جملات از فایل صوتی نامجو بود این حرف رو زدم. اتهامی نمیزنم). مشخصا جاهایی مثل فمینیسم روزمره، که از نظر من مردستیزترین اکانت مجازی فارسیه، زورشونو زدن تا از این چندکلمه نهایت سواستفاده رو بکنن. همجنسگرایی رو به جلب توجه و زشت بودن ربط داد، از آغداشلو چندبار حمایت کرد که بذاریم کارهاش دیده بشه، همه رو متهم کرد که عقده دارید و باید درمان بشید، به کسی که نتونست به اصطلاح «صدای زن رو پس بگیره» بی احترامی کرد، و ... . بگذریم.

اما میخوام حرفهایی که در فایل صوتی نامجو خوب بودن رو بیان کنم {اشاره کنم که خلاصه و برداشت من از صحبتهاش بوده چون نمیتونستم مثل بالا، تک جمله از صحبتهاش بیرون بکشم}:

  • مشخصا نمیشه بر اساس اکانتهای فیک صحبت و قضاوت کرد. از طرفی قبول دارم که در ایران نمیشه خیلی راحت بگیم فلانی به من تجاوز کرده و خودمون سالم بمونیم. کافیه یه خانومی حرفی بزنه تا آخر عمرش برچسب فاحشه و جنده و ... بهش زده میشه. از جامعه طرد میشه، از مردم آسیب میبینه، موقعیت ازدواجش رو نداره، و حتی از نظر قانونی هم ممکنه آسیب ببینه. به قول دریا، دخترخاله م، در ایران وقتی به یکی تجاوز میشه، با بیانش نزد مردم، یک دور از سوی همون مردم بهش تجاوز روحی میشه. اینها رو همه میدونیم. اما چون اینها هستند، اعتماد به اکانتهای فیک توجیه نمیشه. هرکسی میتونه با هر هدفی داستان بسازه و هر شخصیتی رو زیر پا خورد کنه.
  • حرف دیگه این بود که اوکی بهش تهمت زدید، حالا باید چیکار کنه. برای من هم سواله. اگر فرداروزی به من همچین تهمتی زده بشه، و خدایی ناکرده تهمت درست باشه، من باید چیکار کنم؟ نامجو اشاره کرد که برای جذب لایک هست. خیلی جاها این حرف درسته. خیلیها برای جلب توجه و لایک و این چیزها حرفهایی میزنند. اما ممکنه برخی از اتهامات درست باشه. واقعا چه کاری درسته. خواسته اون مردم که ادعا میکنن از سوی نامجو بهشون تجاوز شده چیه؟ درخواست دارن غرامت بهشون پرداخته بشه؟ موسیقی و هنر رو کنار بذاره؟ عذرخواهی کنه؟ چی درسته؟
  • بحث دادگاهی شدن و قضاوت شدن از طریق لایو اینستاگرام بود. حرفش درسته که قضاوت و دادگاهی شدن جاش در اینستاگرام نیست. ولی خب سوال من اینه که جاش کجاس؟ تو ایران که دادگاهی برگزار نمیشه. تو اینستا هم مخاطبان دادگاه فقط کسایی هستند که به هر دلیلی با نامجو مشکل دارن، یا یجورایی دنبال تقویت جنبش می تو هستند. یعنی مشخصا دادگاه یک طرفه هست. چه باید کرد؟ جواب این سوال رو هم نمیدونم. ولی نمیتونم مخالفت کنم که قضاوت در فضای مجازی، به دور از تعصب هست.
  • در بسیاری جاها اشاره شد که زندگی شخصی و حرفه ای این شخص رو داریم خراب میکنیم. لایک من در توییتر و اینستا واقعا شاید داره به این قضیه دامن میزنه. شاید واقعا داریم اشتباه میکنیم. بزرگترین و تلخترین قضیه مشابه رو میتونیم به جانی دپ اشاره کنیم که علیرغم تمام شواهدی که مردم میبینن، دادگاه خلاف اون رای داده و همه ما رو ناامید کرده. کوین اسپیسی هم مثال دیگری هست. هنوز هیچی نشده بود، فصل آخر هوس آف کاردز که آماده پخش بود، دوباره مورد فیلمبرداری قرار گرفت. هنوز هیچی نشده بود قسمت آخر دزدان دریایی کاراییب فروش خیلی کمی داشت. ما خیلی سریع و خیلی سطحی، قبول کردیم که هرچی بقیه گفتن درست بوده. شاید من در مورد کسی مثل آغداشلو، که در قدرت هست، بتونم با قطعیت بسیار بیشتری بگم که این پشتش گرمه و تهمتها بهش وارد هست، ولی واقعا در مورد کسی که خارج از کشور هست و به جایی وصل نیست، من اجازه ندارم حرفی بزنم. 
  • در مورد «نه یعنی نه» بحث زیادی وجود داره. دوست دارم تجربه شخصی خودم که یه زخم خورده هستم رو بیان کنم. در طول کارشناسی من به چند نفر پیشنهاد دادم ولی هرکدوم به محض اینکه گفتن نه، من هم پس کشیدم. سالها بعد، وقتی اتفاقی با برخیشون صحبت میکردم، متوجه شدم که اونها منتظر بودن من اصرار بیشتری بکنم. براشون خیلی راحت نبود که اوکی بدن. حتی براشون تعریف نشده بود. دوستی داشتم به اسم مهرداد. بهم گفت وقتی از یه دختر خوشت اومده و باهاش بیرون میری، اصلا نباید بهش پیشنهاد رابطه بدی. فقط باهاش بیرون برو و خوش بگذرون. عملا خودش میشه دوست دخترت. و این روش، اولین تجربه من از وارد رابطه شدن بود. با یکی بدون اینکه حرفی از پیشنهاد و رابطه بزنم، اونقدر بیرون رفتم و گفتیم و خندیدیم که عملا وارد رابطه شدیم. من، یه جوون عادی تو ایران هستم. جذاب نیستم ولی زشت و غیرجذاب هم نیستم. خیلی معمولیم. من اینها رو درک کردم و قبول دارم. در خیلی جاها نه به معنی نه نیست. باید وایسیم تا ببینیم شرایط چطور پیش میره. ناز و نیاز وجود داره. این حرف نامجو کاملا درست بود. اما خیلی بسط داده نشد که بگیم کجا نه به معنی نه هست. کجا باید وایسیم. در مورد مرز حرف نزد. غلط نگفت، ولی کامل هم نگفت. جلوتر گریز کوچک دیگری به این قضیه خواهم زد.

 

پیشنهاد من به نامجو:

از این حرفها بگذریم. فایل ویدیویی امروز منتشر شده و حرفهایی زده. مشخصا عذرخواهی کرده. نگفته دقیقا چیکار کرده، ولی عذرخواهی کرده و تلویحا پذیرفته که تجاوز یا آزار جنسی داشته. و تاکید کرده که میخواد جبران کنه. نامجو در مسیر خیلی حساسی هست. امیدوارم که اشتباه نکنه. چه واقعا تجاوز کرده باشه چه نه، امروز میتونه اقداماتی انجام بده که هم محبوبیتش رو بیشتر کنه، هم گذشته شو پاک کنه. مثلا میتونه از چند فرد مشخصا عذرخواهی کنه. تجاوزهایی که داشته رو با ندامت بیان کنه. یک پایگاه درست کنه برای حمایت از تمام افرادی که بهشون تجاوز شده و به جمع آوری سند و مدرک بپردازه تا امثال آغداشلو و کیوان امام زودتر و راحتتر لو برن، و ... . من از نامجو حمایت نمیکنم. عاشق و شیفته اون هم نیستم که بگم باید حتما یجوری از این قضیه بیرون بره. اصلا شاید بد نباشه اینجا احساسات خودم رو نسبت به نامجو بگم. من موسیقی نامجو رو شنیدم و دوست داشتم. یک فایل یک ساعته از سخنرانیش با محوریت گذشته و نوستالژیک شنیدم و بسیار لذت بردم و ازش یاد گرفتم. اینجا اوج علاقه من به این فرد بود. در رابطه با اتهاماتش رفته رفته ازش بدم اومد. فقط فایل صوتی چندثانیه ای که مشخصا گفته بود «یک ساعت نفس کشیدن من برابر با شیش ماه زندگی شماست» باعث شد ازش متنفر بشم و گوش کردن فایل صوتی 17 دقیقه و فیلم 7 دقیقه امروزش منجر به این شد که این متن رو بنویسم. میخوام بگم که من امروز ازش متنفر بودم که این ویدیو و فایل صوتی رو گوش کردم. و در متنم در چندجایی که ازش حمایت میکنم، به معنی این نیست که عاشق و شیفته ش هستم و نتونستم ازش دل بکنم. این پیشنهادی هم که بهش دادم، از سر دلسوزی و دوست داشتنش نیست. صرفا تصور میکنم که اگر خودم جای اون بودم، و در بدترین حالت ممکن، فردی متجاوز بودم، این کار رو انجام میدادم چون عاقلانه و انسان دوستانه هست. 

 

چند پیشنهاد مهم در مورد خودمون:

بیاید به رفتارات خودمون اشاره ای کنیم. دوباره برگردیم به قانون «نه یعنی نه». در این زمینه دو جنس باید کاری انجام بدن:

  • زنان باید یاد بگیرن که قبول پیشنهاد رابطه یا سکس در همون پیشنهاد اول، کار بد یا زشتی نیست. انگی بهشون وارد نمیشه. یک نیازه و دو طرف برای ارضای نیازشون طبیعیه که با هم رابطه داشته باشند. من از این اصطلاح دفاع نمیکنم، ولی «ادای تنگا رو درنیاوردن» یه فرهنگ غلطی هست که در کشور وجود داره. «دختر همه ناز است و پسر همه نیاز»، معادل همین اصطلاح قبلی هست که هم اشتباهه، هم باید از ذهن و رفتار ما پاک بشه. در این قضیه، دختران بسیار مقصر هستند و باید روی این رفتار کار کنند. البته که برخی مشکل توجه دارند یا سادیست هستند و دوست دارن که طرف مقابلشون به دست و پاشون بیوفته یا مدام براش تلاش کنن. اینها هم مشکلاتی دارن و باید روی خودشون کار کنن. اما منظورم دسته ای هست که از قبول پیشنهاد در بار اول، میترسند یا شرم دارند.
  • در مقابل، مردان باید یاد بگیرن که کجا عقب برن. کجا جلوی خودشون رو بگیرن. کجا وقت پیشنهاد هست و کجا وقت سکوت و قبول رد پیشنهاد هست. من، فراز، امروز نمیدونم کجا باید سکوت کرد. در زندگیم تقریبا همیشه همون نه اول، پا پس کشیدم چون معتقد بودم «باید به خواسته اون فرد اهمیت بدم». چندبار که تعدادشون خیلی کم بوده، کمی بیشتر اصرار کردم و دیدم که به نتیجه رسیده. ولی مطمئنم دوباره در موقعیت مشابه قرار بگیرم، نمیدونم کی باید عقب برم. شاید من خیلی بی دست و پا و بیتجربه هستم. شاید هم واقعا موضوع چالش برانگیزی هست. اما باید یاد بگیرم مشخصا وقتی دختری قاطع میگه نه، عقب برم و منتظر بشم ببینم خودش با رفتار و حرف و ...، علامتی به من میده که جلو برم یا نه.
  • از این قضیه بگذریم. یک کار دیگه که هر دو جنس باید انجام بدن، ولی شاید بتونیم بگیم مردان نقش مهمتری دارن، اینه که به دختران برچسب نزنن. یعنی اگر دختری در پیشنهاد اول من قبول کرد که با من رابطه داشته باشه، پسفردا من جلوی دوستام نرم بگم «طرف اینقدر جنده/داغ/حشری/... بود که همون اول قبول کرد». دوستای من نیان بگن «چه جنده ای پیدا کردی». من این رفتارها رو هم در بین پسرها دیدم هم در بین دخترها. ولی شدتش در بین مردان بسیار بیشتره. نمیتونم بگم خودم جز این پسرها هستم، ولی در ایستادن در برابر توسعه این نوع گفتمان هم نقش خیلی موثری نداشتم. 

 

دو نکته در رابطه با جنبش می تو:

باید چیزی اضافه کنم که در دسته بندی های فوق جای خاصی نداره. جنبش می تو هست و وجود داره. خوبه که فردی که بهش تجاوز شده راحت بیان کنه و خوبه که کسی که تجاوز میکنه، شناسایی بشه. اما ماهیت این جنبش نباید در سمت مردستیزی یا توسعه بیشتر جنگ و دعوا پیش بره. هدف باید ایجاد دنیایی بهتر باشه. اگر من به کسی تجاوز کردم، قطعا در جایی از ذهنم، اختلال روانی دارم یا دچار کمبودی در جایی هستم. من باید درمان بشم. من باید فرصت «خوب شدن» رو به دست بیارم. از طرفی، اگر به من تجاوز شده، باید تحت درمان قرار بگیرم و سرم رو بلند کنم و به ادامه زندگیم بپردازم. نباید تجاوزی که به من شده، موجب جلب توجه بشه، نباید تجاوزی که به من شده موجب سرافکندگی من بشه. 

از طرفی، نباید خیلی اغراق آمیز بیان بشه. برای توضیح این جمله، به قضیه تجاوز گلزار به یک دختر که سمانه سوادی بیانش کرده بود میپردازم. داستان تجاوز اونقدر سطحی، مسخره، پوچ و غیرواقعی بود که در هیچ داستان سکسی در سایتهای سکسی فارسی نمیتونید مشابهش رو بخونید. از اساس مشکل داشت. همه به تمسخر هم سمانه سوادی پرداختند، هم به داستان. و البته حق هم داشتند. داستان خنده دار بود. البته گریه دار هم بود. گریه دار بود به این علت که یک نفر میاد و باور میکنه چنین داستانی حقیقت داشته و در پیج پابلیکش که هزاران فالوور داره میذاره. ولی خود داستان خنده دار بود. اما یکی کامنت خوبی گذاشته بود. گفته بود «من فکر میکنم که گلزار خودش این داستان رو با یه پیج فیک به سمانه سوادی داده تا پخش بشه، که فرداروزی اگر داستان واقعی تجاوز خودش از سوی عده ای دیگه بیرون اومد، با استناد به همین داستانی که سمانه سوادی گذاشته بگه همه میخوان منو به ناحق زمین بزنن». باید در پخش و حمایت از جنبش می تو، خیلی مراقب باشیم و تلاش کنیم که در مسیر درست، با هدف درست پیش بره.

نکته دیگری رو بگم. ممکنه یه روزی من، فراز، به دختری قول ازدواج بدم و باهاش سکس کنم و فرداش ازش خداحافظی کنم. به اصطلاح «بکن دررو» باشم. واضجه که اسم این، تجاوز نیست. اما میتونم حس کنم برخی از توییتها از سمت خانومها، چنین رنگ و بویی داره. که چون فلانی به عهدش وفا نکرده یا گولش زده، آدم متجاوزی هست. اشاره کنم که من تو زندگیم چنین کاری نکردم، امیدوارم که در آینده هم نکنم.

 

در نهایت، امیدوارم یاد بگیریم که همدیگه رو بیشتر دوست داشته باشیم و بیشتر مراقب هم باشیم. به دور از مردستیزی و زن ستیزی و تخریب همدیگه.... .

وقتی خودمونو گم کردیم ...

مدتی میشه که مشغله های مختلف بیش از پیش بهم فشار آورده و حس و حال نوشتن رو ندارم خیلی زیاد. مشغله های زیاد، به خصوص بحث درس و دانشگاه و اپلای و خارج و اینجور چیزمیزها، واقعا بحثهای سنگینی هستند که بخش زیادی از ذهن ما رو میگیرن. من تا همین چندوقت اخیر، وقتی میخوابیدم، قبل خواب فکر میکردم. به آرزوهام، به رویاهایی که هرچند غیرممکن بودن، ولی شیرین بودن. به خیلی چیزهای دیگه. یجورایی فراز رو به رویاها و تلاشهایی که برای رسیدن به رویاهاش داره میشناختم. اما جدیدا تا لحظه آخر گوشی تو دستم هست و وقتی که دیگه انرژی ندارم و میخوام بخوابم، گوشی رو کنار نمیذارم. از طرفی حجم درسها و کارهای مربوط به دانشگاه داره اونقدر زیاد میشه که من هم، علیرغم تمام تلاشم برای دور بودن از زندگی کلیشه ای تکراری که هدف خاصی نداره، خودم رو در اون مسیر میبینم. به همین علت، یه برنامه ریزی قصد دارم انجام بدم. که البته موضوع این برنامه ریزی رو شاید در پستی جداگانه و به صورت دلنوشته برای خودم بنویسم، اما، حرفی که میخواستم در این پست بزنم، بحث این هست که ببینم به چه چیزهایی علاقه دارم و سعی کنم در یه گوشه بنویسم و حداقل مد نظرم باشه شاید یه روزی که یه کمی سرم خلوت شد و دلم برای خودم تنگ شد، سعی کنم با مراجعه به اطلاعات خودم، یادم بیاد که چه چیزهایی منو خوشحال میکنن.

مثلا، همواره گفتم که من از اسباب بازی خوشم میاد. به خصوص ماشینهای کوچیک. اونهایی که در اندازه دو تا بند انگشت هستند یا یه کف دست. امروز که نه، ولی یه روزی میرسه که دغدغه مالی خیلی زیادی ندارم و به دنبال آرامش میگردم. طبیعتا اون روز اگر یادم بیاد که من چقدر عاشق این ماشینهای کوچیک هستم، میتونم برای خودم یکی از اینها رو بخرم. حالا تا بحث اسباب بازی هست اینم اشاره کنم که عروسکهای چندتا شخصیت ابرقهرمان به خصوص هالک، هلبوی، کاپیتان آمریکا و دکتر استرنج رو خیلی دوست دارم.

 اما خب این حرف رو شاید قبلا بارها به خودم و اطرافیانم زدم. حرف قشنگی هست که متاسفانه بعد از یه مدتی از ذهنمون پاک میشه. چیزی که باعث شد این پست رو بنویسم اینه که پیشنهاد بدم که یه گروه شخصی در تلگرام برای خودتون درست کنید. من در تلگرام چندین گروه درست کردم که خودم تنها عضو اون گروهم. با توجه به عناوین مختلف، به اون گروهها مراجعه میکنم. یجورایی حکم همون سیود مسیج رو داره ولی مرتبتر هست. مثلا گروه داده های آزمایشگاه، عکسهای آزمایشگاه، پایان نامه ارشد، مقاله با موضوع فلان با فلان دکتر، از اینها فراتر چیزهای دیگه هست مثل ایده داستان، ایده علمی، یا لیست خرید کتاب، مسائل مربوط به اختلافات بین دو جنس، جامعه شناسی و .... . تعدادشون خیلی زیاده. ولی اونهایی که باهاشون کار میکنم رو در ذهنم هست و معمولا بهشون رجوع میکنم. خوبیشم اینه که دم دست هست. مثلا برای ایده هایی که مینویسم، لزومی نیست همیشه یه دفتر و کاغذ کنارم باشه. موقع دویدن، صحبت با یه دوست، دانشگاه و ...، همیشه گوشیم همراهم هست و ایده رو میتونم خیلی سریع برای خودم بنویسم. حالا پیشنهادم این هست که یه گروه درست کنید برای خودتون به اسم آرزوها. یا مثلا دلخوشیها. برای خودتون بنویسید به چه چیزهای علاقه دارید که شاید فرداروزی که موقعیتش رو داشتید بهش برسید.

دیشب که این ایده به سرم زد، اولین چیزی که به ذهنم اومد رو نوشتم. کایت سواری. خیلی چیز خاصی نیست. خیلیها تجربه کردن. ولی مشخصا الان من تجربه ش نکردم و با توجه به هم کرونا و هم فشردگی کاری، نمیرسم که سمت این تفریح برم. ولی در گروه تک نفره خودم ثبتش کردم و یه روزی امید دارم که تجربه کنم. 

یچیز دیگه که امروز نوشتم، خریدن دایره المعارفهای مختلف هست. البته که الان نیازی بهشون نیست. ولی از بچگی خاطرات خوبی برام مونده و خب چون در دوران کودکی دایره المعارفها خیلی گرون بودند و پدرمادرم تنها سه چهار تا تونستن برام بخرن، آرزوی خریدن چندتای دیگه در موضوعات مختلف دیگه تو دلم موند. الان بنظرم اگر بخرم، باعث میشه حس خوبی نسبت به خودم پیدا کنم.

آرزوی دیگه: داشتن یه اتاق بازی در خونه آینده م. طبیعتا دوست دارم یه اتاق داشته باشم که توش کنسولهای مختلف بازی باشه، به اضافه یه صندلی خیلی راحت، یه سیستم گیمینگ حرفه ای، کلی بازی مختلف و البته یه یخچال کوچیک برای نگهداری چندتا نوشیدنی برای استفاده در زمان بازی.

 

به طور خلاصه، اینها رو در گروه تلگرامم مینویسم. روزی که نیاز دارم خودم رو پیدا کنم به این گروه مراجعه میکنم و هرکدوم که از دستم براومد انجام میدم. نذاریم زندگیمون "تنها یک روز بیشتر زنده موندن" باشه. به خودمون برگردیم، وقتی که میتونیم.

و البته اشاره کنم لزومی نداره آرزوها حتما بزرگ باشن. آرزوی داشتن یه اتاق گیمینگ همین الان فقط به صرف کنسولهای مختلف و بازیها بالای دویست سیصد میلیون خرج داره، ولی یه وقتی میتونم برای خودم یه ماشین بخرم، یا یه عروسک هالک... .

کتاب رنجکشیدگان و خوارشدگان

در چندروز گذشته، به مطالعه یکی دیگه از آثار داستایوفکسی پرداختم. عنوانش «رنجکشیدگان و خوارشدگان» هست. محسن کرمی نسبتا ترجمه خوبی داشته، نشر نیلوفر اون رو چاپ کرده، ولی خب متاسفانه پر از غلطهای تایپی و نگارشی هست. هرچند به لحاظ صحافی و طرح جلد، خوب کار کرده.

این کتاب، یکی از کتابهای ضعیف داستایوفکسی هست. خیلی چیزی برای ارائه نداشت و بیشتر به یه دفترچه خاطرات شبیه بود تا یک داستان ادبی. یه شرح حال خیلی ساده، که بعضی جاها با اضافه گوییهای داستایوفکسی، کمی خسته کننده میشد. البته میتونم بگم به لحاظ ادبی، هنرهایی هم داشت. مثلا در طول صحبت، بخشی از حرفی رو میزد، به عقب برمیگشت و دنبال صحبت یه قضیه دیگه رو که در چند فصل قبل بهش اشاره کرده بود، میگرفت و ادامه میداد. مجدد داستان دیگری رو پی میگرفت و ... . به لحاظ ادبی، از این نظر، بنظرم کارش خوب بود. فراموش نمیکرد چی کجاس و کی باید چی بگه. اما خود داستان، ضعیف بود. داستان به خودی خود، صرفا بازگوکننده یه سری اتفاقات و مشکلات بود و به دور از نتیجه گیری خاص و توصیف زیبا و بیان احساسات بود. 

اما خود داستان چی بود؟ در واقع داستان از دو بخش تشکیل شده بود. یک ماجرای عشقی مربوط به دوست شخصیت راوی، و یک ماجرای اتفاقی مربوط به یک شخصی که وارد زندگی راوی میشه. ماجرا از این قرار هست که وانیا، شخصیت اصلی، یک نویسنده تازه کار هست که تازگی کتابش بیرون اومده، برای یه انتشارات داستان مینویسه و بابت هر داستانش پولی دریافت میکنه. وانیا، عاشق دختری به اسم ناتاشا هست. ناتاشا هم دوسش داره، اما خودش عاشق پسری به اسم آلیوشا هست. پدر آلیوشا، پرنسی هست که در یک کار تجاری، به ناحق به پدر ناتاشا ظلم کرده و در دادگاه میخواد که ازش پولی به دست بیاره. ناتاشا برای رسیدن به معشوق، از خونه فرار میکنه و همین باعث رنجش بسیار زیاد خونواده ناتاشا میشه. پدر آلیوشا، مردی پولپرست بوده و تلاششو میکنه که آلیوشا با یه دختر پولدار ازدواج کنه و این وسط مدام سنگ پرت میکنه و به تحقیر ناتاشا میپردازه. تلاشهای وانیا برای دلداری دادن ناتاشا و کمک بهش، بخش «خوارشدگان» داستان هست. از این طرف وانیا اتفاقی با دختری 13 ساله آشنا میشه که مادرش به تازگی مرده و خودش تحت فشار و مشقت هست. از فقر و بیپولی و سرپرست بد و بیماری در عذاب هست که وانیا اونو به خونه خودش میاره و ازش مراقبت میکنه. شرح حال گذشته و حال این دختر بچه که نلی اسمش هست، بخش «رنجکشیدگان» داستان هست. داستایوفکسی، به زیبایی این دو تا داستان رو در کنار هم قرار داده و به شرح موازی هردو میپردازه. البته که دو تا داستان متفاوت هست، ولی با همدیگه ارتباطاتی هم دارند و حتی خیلی شبیه به هم هستند که در داستان مشخص میشه. به طور خلاصه شرح حال اتفاقات و سختیهای این دو گروه، طرز برخورد خونواده ناتاشا و ناتاشا با هم، تلاشهای نلی برای زنده موندن و بیان خاطرات و مفید بودن، ماجرای داستان این رمان نسبتا طولانی هست. 

چند تک جمله ازش میارم:

- ‏عارف و مسلک نیستم. به پیش‌آگاهی و غیب‌گویی چندان عقیده ندارم، و با این همه، مثل اکثر مردم، تجربه‌هایی در زندگی‌ام داشته‌ام که نمی‌شود توضیحی برایشان پیدا کرد.

- بعضی عادات نامطلوب خاص جامعه اشرافی هستند: سبک سری، از خود راضی بودن، و گستاخی توام با ادب.

- در بعضی موارد، پول کمک میکند بیطرف باشی و بیطرفانه تصمیم بگیری.

- ‏گدایی که شرم ندارد. من از یک نفر گدایی نمیکنم، از همه گدایی میکنم و همه کس یک کس نیست. گدایی از یک نفر شرم دارد ولی جدایی از همه که شرم ندارد. این را پیرزن گدایی بهم گفت.

- دلها با گذشت ممکن است از سر غمخوار یو شفقت عاشق شوند.

- ‏به‌نظرم رسید که دارد عمدا به زخم‌های خودش نمک می‌پاشد، و یک‌جور اشتیاق او را به این کار می‌کشاند، اشتیاق به نومیدی و رنج ... . و این اشتیاق غالبا در دل کسانی پدید می آید که ضایعه ای دلخراش داشته‌اند.

- ممکن است رنجکشیده و خوارشده باشیم، اما دوباره باهمیم.

 

ولی بهترین بخش این کتاب و از بهترین متونی که خوندم این بخش هست:

واقعا داستان هولناکی بود، داستان زنی رهاشده، که در جست وجوی ویرانه شادکامی و نیکبختی اش روزگار میگذراند، بیمار، از پاافتاده، طرد شده از سوی آخرین کسی که میتوانست رویش حساب کند-پدرش، که زمانی از او بد دیده بود و از رنجها و خواریهای طاقت فرسا کارش به جنون کشیده شده بود. داستان زنی بود که به سوی نومیدی رانده شده و آواره در خیابانهای سرد و گل آلود پطرزبورگ، گدایی میکند، همراه دخترکی که مادرش را چونان طفلی تر و خشک میکند. زنی که ماهها در بستر مرگ با آن سل لعنتی دست و گریبان است و پدری که تا واپسین لحظات زندگی دخترش از بخشیدن اون سر باز زده، و در آن دم آخر کوتاه می آید و پرپر میزند برای بحشیدن او، و بر جای دختری که بیش از هرچیز دیگری روی زمین دوستش میداشت تنها جسد سرد و بیجانش را میابد.

داستان غریب روابط اسرارآمیز و درک ناشدنی آن پیرمرد دیوانه بود با نوه کوچکی که حال او را میفهمید، دخترکی که با همان سن و سال کمش چیزهایی فهمیده بود که بعضی از آدمها در سالهای دراز زندگی آرام و بیدغدغه شان نمیفهمند. داستان تلخی بود، یکی از آن نمایشهای تلخ و اندوهباری که هرازچندی، در زیر آسمان سنگین پطرزبورگ، در گوشه گوشه های مخفی و تاریک این شهر بزرگ، به اجرا در می آید، بی تماشاگر، اسرارآمیز، در میانه جوش و خروش سرگیجه آور زندگی، خودمحوری کسالت بار، تضاد منافع، فساد سیاه و جنایتهای مخفی در آن جهنم جوشان زندگی ابلهانه و غیرطبیعی.

 

100 دلخوشی کوچک زندگی-پیشنهاد یک پزشک

در وبلاگ یک پزشک، پستی هست تحت عنوان صد دلخوشی کوچیک زندگیتون رو بنویسید. البته پیشنهاد شده که اگر نمیتونید صد تا بنویسید حداقل سی تا بنویسید. من، سعی میکنم تا پایان رسیدن به صد دلخوشی کوچیک، این پست رو آپدیت کنم.

  1. قدم زدن تو کتابفروشی
  2. بو کردن کتاب تو کتافروشی
  3. ورق زدن کتابهای قدیمی
  4. خرید کتاب جدید
  5. دیدن کتابهای داستایوفکسی و تولستوی
  6. تعریف کتابهایی که خوندم برای دیگران
  7. یکی از من راهنمایی بخواد که چه کتابی بخونه.
  8. دیدن کتابخونه منزل، کتابخونه ای که خودم تک تک کتابهاشو خریدم.
  9. خوردن شکلات
  10. خوردن نون خامه ای
  11. خرید کیک تولد بدون مناسبت تولد
  12. قدم زدن با دوستان به خصوص سعید و سینا
  13. بحث کردن با آدمی که ازش چیزی یاد بگیرم.
  14. نوشتن. فارغ از موضوع.
  15. پرورش ایده یک داستان
  16. فکر کردن و رویاپردازی.
  17. لذت بردن از حافظه بلندمدت قوی در زمانی که نیاز دارم چیزی رو به یاد بیارم.
  18. دیدن سریال قوی و خوب.
  19. مرور کردن برخی فیلمها و دیدن صحنه های خوب مثل هری پاتر، لئون، لالاند و ... .
  20. داشتن یه اینترنت نامحدود و پرسرعت.
  21. نوشتن مقاله
  22. نیمرو، املت، سوسیس تخم مرغ
  23. خوردن غذاهای خیلی خوشمزه
  24. دیدن سریال نون خ
  25. دیدن یه فیلم با خونواده
  26. خوندن یه مطلب خیلی جالب
  27. صحبت تلفنی با حسین و ایمان
  28. گشت زنی در توییتر و ریتوییت شدن توییتهایی که دوسشون دارم.
  29. فهمیده شدن.
  30. دیدن برخی از کارکنان دانشگاه.
  31. سفر به قزوین و دیدن اساتید کارشناسی
  32. دوش گرم و پرفشار.
  33. سشفار کشیدن.
  34. نخ دندون کشیدن
  35. مسواک بعد از بیدار شدن
  36. دستشویی.
  37. ورق زدن کتابی که خیلی وقت قبل خوندم و نکات قشنگش رو علامت زدم.
  38. یاد گرفتن چیز جدید
  39. چت کردن با آدمهای فرهیخته.
  40. {واقعیته} گرفتن نود از یه آدم جدید.
  41. دیدن صحنه در فیلم و سریال
  42. با آستین کوتاه تو شبهای تاریک و خنک تابستونی قدم زدن
  43. ناز کردن گربه.
  44. غذا دادن به گربه و سگ
  45. بغل کردن بچه و آروم کردن یه بچه وقتی گریه میکنه.
  46. تمیز کردن میزم، وقتی گردوخاک هست.
  47. بعضی وقتا جاروبرقی.
  48. خواب یک ربعه ظهر
  49. وسط شب بیدار شدن و دوباره خوابیدن با خیال راحت.
  50. لاغر شدن.
  51. وقتی آفیس جدید نصب میکنم، ورد رو طوری تنظیم کنم که مطابق با نیاز من بشه.
  52. دیدن کلیپ موسیقی چندتا قطعه که خیلی دوسشون دارم. مثل موسیقی دزدان دریایی کاراییب از Princess of Violin یا قطعه الحمرا و آستریاس.
  53. نون داغ صبحها. وقتی بابام میخره.
  54. خندیدن همراه با پدر و مادرم.
  55. ارائه دادن
  56. ساخت پاورپوینت.
  57. خرید لباس جدید.
  58. دیدن اسباب بازی.
  59. حرف زدن با خودم وقتی در خیابون تنها قدم میزنم.
  60. سفر با قطار
  61. خرید لوازم تحریر.
  62. دیدن دوربین مخفی
  63. فکر کردن به افتخارات خودم {بخش دوم این پست}.
  64. کدنویسی.
  65. خوندن جوکهای نکته دار. {مثلا یه قطار میخواد بره خونه در میزنه میگه واگن منم}
  66. خوندن جوکهایی که برای دونستنشون نیاز به یه دانشی در یه زمینه داریم {مثل نکات مربوط به انتگرال گیری و شوخی با فلان بازیکن}.
  67. از شدت کار و درس، تا ساعتها بیدار بمونم و مشغول باشم.
  68. فین کردن. به خصوص زیر دوش.
  69. گوش کردن به بعضی آهنگها.
  70. رانندگی در اتوبان خلوت و تاریک با سرعت معمولی.
  71. بار اول قرار رفتن.
  72. دریافت ایمیل با متن خوب.
  73. غذا خوردن در یه رستوران یا یه فستفودی خوب.
  74. خوردن شیرموز و آبهویج بستنی.
  75. هدیه گرفتن یه کیک خونگی از یه دوست.
  76. بستن تبهای مرورگر.
  77. دیدن یه آدمی که یه کتاب خیلی خوبی که کمتر شناخته شده هست رو خونده باشه {مثل سهم من پرینوش صنیعی}.
  78. دیدن خنده از ته دل بچه های کار {قطعا این جز بهترین دلخوشیهاس. متاسفم که کمتر میبینم}.
  79. گرفتن عکس و ویس یواشکی از اعضای فامیل و به خصوص سالخورده ها {در واقع وقتی میدونم قراره فوت کنن، چیزی ازشون به یادگار خواهم داشت}.
  80. مورد تعریف قرار گرفتن.
  81. پرسیده شدن نظرم در مورد یچیزی.
  82. قانع کردم اطرافیانم با استدلالهای منطقی.
  83. به چالش کشیدن نظرات مختلف در یک گفت و گوی آموزنده.
  84. طناب زدن {خیلی دوسش دارم ولی متاسفانه تنبلی میکنم}.
  85. باز کردن پنجره اتاق، وقتی اتاق بوی نم یا عرق گرفته.
  86. نوشیدن آب، وقتی خیلی تشنه هستم.
  87. خوردن معجون.
  88. خوندن نقد یه فیلم یا کتاب و فهمیدن کلی چیزهای جدید {مثل خوندن نقد کوری}.
  89. تمیز کردن زیر ناخونها.
  90. احساس مفید بودن کردن.
  91. یاد دادن و آموزش.
  92. هدف جدید و کوتاه مدت پیدا کردن و تلاش کردن برای رسیدن بهش.
  93. پر کردن پرسشنامه.
  94. بعضی وقتا خوابیدن رو زمین.
  95. نوشتن ایده یه فیلمنامه.
  96. بالا رفتن از درخت. به خصوص درختهای مادربزرگم و خوردن میوه هاش.
  97. خوردن انجیر تازه. به خصوص انجیرهای مادربزرگم.
  98. دیدن خاله هام و خونواده.
  99. برنده شدن یه مرحله از کندی کراش.
  100. خوردن یه نوشیدنی جدید.

 

خب در یک حرکت، هر صدتا رو نوشتم. تازه الان متوجه شدم که این پست وبلاگ مال چندسال پیشه. خوب شد زودتر متوجه نشدم وگرنه انگیزشو از دست میدادم. دوست داشتید شما هم ادامه بدید.

«من هنوز نمیدونم بزرگ شدم، میخوام چیکاره بشم»

دو سه سال پیش، یکی از دوستام به اسم امیر، یه توییتی زده بود و نوشته بود که هنوز نمیدونه میخواد بزرگ شد، چیکاره بشه. این توییت بسیار تاثیرگذار و شوکه کننده بود. چون برای من هم همین سوال پیش بود. در واقع سوالی بود که باعث شد در طول این چندسال همواره از خودم بپرسم و نه تنها از خودم، که از دوستان و اطرافیانم بپرسم که دوست دارن بزرگ شدن، چیکاره بشن. طبیعتا واژه بزرگ شدن منظور، چندسال آینده هست که بخوایم به یه ثباتی برسیم و یه شغلی که هم ازش لذت ببریم هم برامون ثروت به اندازه کافی به ارمغان بیاره رو پیدا کنیم.

خب من در زندگیم اهدافی دارم که شاید در مسیر زندگیم به این سادگی بهشون نرسم. قبلا میگفتم دوست دارم عضو هیات علمی بشم، از طریق اون در سطح دانشگاه به یه مسئولیتی برسم. مثلا به مرور معاون پژوهشی یا فرهنگی بشم و از این طریق، با دانشجوها ارتباط نزدیکتری داشته باشم و بتونم به مرور هم سطح دانشگاه رو بالا ببرم، هم خودم رو بالا بکشم، بعدش احتمالا ریاست دانشگاه و در نهایت معاون وزیر نیرو یا کشاورزی بشم. و در اینجا، گام نهایی، یعنی ریاست جمهوری رو پیشه کنم. البته الان این مسیر، با تمام غیرواقعی و غیرممکن بودنش، به لحاظ شدنی، قابل دستیابی هست. نه برای من، طبیعتا برای کسی که موانع و مشکلات سر راهش کمتر از من باشه. کسی که بالاخره حکومتی باشه. حالا این به کنار، من امروز حتی سواد و دانش عضو هیات علمی رو هم ندارم. یعنی الان میتونم بگم کلی آدم دیگه لیاقتشون از من بیشتره و من در حدی نیستم که بخوام نه تهران نه قزوین استاد بشم. ولی خب. این آرزو و هدف اصلیم بوده و شاید تقی به توقی بخوره و این مسیر غیرممکن شدنی بشه.

اما این یه شغل نیست. این یه هدف هست. شغل چیه؟ پیشتر در یه پستی به تفصیل به این قضیه پرداخته بودم که دوست دارم دانشگاهی تاسیس کنم که به تولید علم بپردازه. از ابتدای دانش بشری تا چیزی که امروز درش هستیم رو مورد بررسی قرار بده و یه منبع مستقل از دولتها بشه. حرف و حدیثی توش نباشه، کسی نتونه به سادگی ادعاهاشو زیرسوال ببره. برای مردم و با مردم باشه. تا حد امکان از تئوری توطئه در امان باشه، و البته تمام اکتشافات و اختراعاتش به طور علنی برای عموم باشه. نرم افزارهای اوپن سورس، واکسنهای کامل با روش ساخت مشخص، تحلیل حقیقی تاریخ و گذشته ما و کره زمین و جهان، اکتشافات فضایی و ... . دانشگاهی برای تمام مردم. با شعبه هایی در سرتاسر جهان. و نیروهایی که مدام در گردشن تا از درستی تحقیقات مطلع بشن.

خب. این شغل هست اما نه برای الان. این بیشتر یه شغلی هست که قراره 50 سالگی، بعد از اینکه دوره ریاست جمهوریم تموم شد، به عهده بگیرم و یجورایی شغل دوران بازنشستگیم هست. پس این وسط، شغل من چی خواهد بود؟

مدتی هست که شغلی که دوست دارم در آینده داشته باشم رو پیدا کردم. من میخوام سردبیر و مدیرمسئول باشم. دوست دارم مدیریت یک نشریه حرفه ای رو به عهده بگیرم. مشخصا از این کار خوشم میاد. اما چه نوع نشریه ای؟ با توجه به مسیری که در اون قرار دارم، طبیعتا ناچارم که نشریه تخصصی مرتبط با رشتمو برعهده بگیرم. در ادامه یا کارم رو گسترش میدم، مثلا تمام نشریات رشته عمران یا رشته کشاورزی یا مهندسی، یا تمام نشریات تخصصی دانشگاهی رو برعهده میگیرم، یا به عنوان معاون یا یه نفر دوم سوم در یه نشریه عمومی تر مشغول به فعالیت میشم. شاید این کار جدید، نشریه نباشه و سایت باشه. یه سایت خبری نسبتا مستقل یا حداقل با انحراف و تعصب خیلی کم.  به مرور در این جای جدید مشغول به کار میشم تا مدیریتش یا سردبیریشو به عهده بگیرم. یا، خودم نشریه جدیدی رو تاسیس میکنم. مشخصا فعلا نیاز دارم چندسالی در نشریات تخصصی رشته خودم فعالیت کنم. اما در تصوراتم، وقتی که در خارج باشم و ادامه تحصیل بدم، قرار هست آخر هفته ها برای روزنامه ها بنویسم. داستان یا گزارش کوتاه یا نقد خودم بر کتاب و رمان و اتفاقی و تحلیل سیاسی و ... . و از اونجا به مرور اونقدر پیشرفت کنم که در مدارج بالاتر قرار بگیرم. خیلی تاکیدی بر این ندارم که حتما مسئول کل و اون سمت بالا رو کسب کنم. اما دوست دارم مدام در حال نوشتن باشم و یه تیمی رو زیر نظر خودم اداره کنم. در این مرحله، دوست دارم به مرور که یاد گرفتم و آموختم، یک وبسایت خبری تحلیلی راه اندازی کنم و اخبار کشورهای فقیر و تحت ظلم رو توسط خود مردم، مورد پوشش قرار بدم. و همزمان آموزشهایی به مردم بدم. میخوام یه جایی درست کنم که مردم بهش اعتماد کنن، ازش یاد بگیرن، و از توصیه هاش به منظور درست کردن کشور استفاده کنن. نمیگم من در اون وبسایت یا پایگاه، دستور بدم. من فقط دوست دارم آموزش بدم. حرکت و عمل رو مردم انجام بدن. 

امروز که این حرفها رو میزنم، در یه مرحله خیلی خیلی کوچیک از این هدف هستم. شاید یک هزارم درصد به این هدف رسیدم. البته این نزدیکترین تجربه من به نزدیک بودن به هدفم هست. در اهداف دیگه، حتی در اون مسیر قرار ندارم یا احتمال رسیدن بهشون صفر هست و یا خیلی طول میکشه تا به مرحله شروع برسم. اما اینجا، امروز حداقل کمک ویراستار یه مجله تخصصی داخلی هستم. داور یکی دو تا مجله هستم و ... . به علاوه، پیشتر تجربه سردبیری و مدیرمسئولی یه نشریه مربوط به انجمن علمی رو داشتم. طعمش زیر زبونم هست و میدونم در چه دنیایی قرار هست قدم بردارم. بد نیست تا اینجا که اومدم، مطلب دیگری رو بیان کنم. البته قبلا دوست داشتم تحت عنوان افتخاراتم، یک پست جدا بنویسم. ولی خب الان بیشتر بهش میخوره.

 

 

افتخارات من:

من افتخاراتی در زندگیم کسب کردم. زیاد نبودن. ولی کم هم نبودن. بهشون افتخار میکنم چون حاصل دسترنج خودم بودن. با فکر کردن بهشون، خوشحال میشم و انگیزه میگیرم. از تجربیات خیلی قبل از دانشگاه میگم:

پنجم ابتدایی بابت مقاله ای در رابطه با نقش زنان در جامعه، نفر اول ناحیه شدم.

دوم راهنمایی از آقای درویشیان، معلم انشا، نمره 19 گرفتم که تقریبا میشه گفت بالاترین نمره ایشون بود.

کتاب هری پاتر جلد آخر رو در کمتر از یک ماه خوندم.

در سوم راهنمایی، مدیر گروه درس پرورشی شدم و یه اجرای خیلی خوب داشتیم. یه تئاتر کوچیک و بسیار بامزه رو نوشتم، نمایشنامه نویسی، نقش اول، بازیگری و ... رو برعهده داشتم.

بعد از سه سال تلاش که معدل کارنامه م به نوزده برسه و نرسید، بالاخره معادل دیپلمم 19.03 شد. سال اول دبیرستان 18.87 اینا شدم، سال دوم دبیرستان 18.97 شدم. سوم ولی نوزده و بیست شدم. یا همچین چیزی.

سال دوم دانشگاه در انجمن علمی فعالیت کردم و مسئول برد آموزشی گروه شدم که تنها بخشی بود که در انجمن اون سال فعال بود.

سال سوم دانشگاه جرات کردم و وارد رادیو شدم و گزارش خبری گرفتم.

همون سال در نشریه قطره، نشریه سیاسی که سال 88 بسته شد و بعد از تلاشهای بیشمار افراد مختلف دوباره شروع به کار کرد، در همون شماره اول، بخش مصاحبه با دبیر شورای صنفی رو برعهده گرفتم و یه کار خوب بیرون دادم.

همون سال در بخش جمع آوری زباله از رودخونه باراجین، به طور خیلی مستقیم نقش اصلی داشتم و کارهاشو پیش بردم.

همون سال، مدیریت سایت درختکاران البرز رو برعهده گرفتم و انصافا خوش درخشیدم.

بین سال سوم و چهارم، اولین مقاله کنفرانسیمو در اصفهان ارائه کردم. 

سال چهارم دانشگاه در کنفرانس آب، سرچشمه زندگی فعالیت داشتم. در همون کنفرانس، به جای یه مجری نشست تخصصی، در مورد نقش مردم در حفاظت از منابع آب به انگلیسی حرف زدم و به بحث با بقیه اساتید دانشگاهی پرداختم.

همون سال، چندین بار مجری به زبونهای انگلیسی و فارسی، و مرتبط و غیرمرتبط با رشته شدم.

همون سال، دبیر انجمن علمی آب شدم، سعی کردم در انتخاب شدن اعضای اصلی نقش داشته باشم، سعی کردم استادراهنما رو به درستی انتخاب کنیم و ... .

همون سال، کارهای مختلفی در انجمن کردیم، نفر اول دانشگاه و دوم کشوری در بخش ترویج علم شدیم.

همون سال، سردبیری و مدیرمسئولی نشریه تخصصی رشته رو برعهده گرفتم و یه نشریه که سالها خوابیده بود رو احیا کردم که در سطح دانشگاه برگزیده شد.

همون سال دو مقاله در دو نشریه انجمن نانو آماده کردم.

همون سال در استارتاپ ویکند دانشگاه، عضو اجرایی بودم و مجری شدم.

سال پنجم برای کنکور خوندم و رتبه دوم کنکور شدم.

سال دوم ارشد اولین مقاله ISI بیرون اومد. 

همون سال نفر دوم معدل در ووردی ارشد شدم.

همون سال، رتبه کنکور دکترام هفت شد. در مصاحبه همون سال نفر اول شدم.

سال اول دکترا، کتاب اولم دراومد.

سال دوم دکترا، سه مقاله سابمیت کردم.

 

اینها لیست افتخارات من هستند. شاید در ادامه بهشون برگردم و اضافه کنم بهشون. اما فعلا اینها مواردی هستند که با فکر کردن بهشون دلگرم میشم.

اما، چرا مطرح کردم؟ دلیلش واضحه. بخشهایی از این افتخارات هستند، که هنوزم دوسشون دارم و دوست دارم که باز هم به سمتشون برم و بهشون برسم. این بخشها، فعالیت من در نشریات هستند. بزرگترینشون، سردبیری و مدیرمسئولی بودند. نزد من، رتبه های کنکورم هیچ ارزشی در مقابل این تجربه مدیرمسئولی و سردبیری نداره. مقالاتی که دادم هم خوب بودن، ولی بازهم هیچ ارزشی در مقابل نشریه نداشتند. مشخصا، بهترین تجربه من، همین نشریه بوده و امروز دوست دارم این تجربه رو بارها و بارها تکرار کنم. بسیار اذیت شدم، میدونم سختیش قابل قیاس نیست و قراره خیلی سختتر بشه. ولی این هدف رو دوست دارم.