لقب کتابخون

علیرغم اینکه در بسیاری از لحظات زندگیم کتاب زیاد خونده بودم، هیچوقت به خودم اجازه ندادم لقب کتابخون رو به خودم بدم. همیشه معتقد بودم کتابخون بودن بعد از خوندن چند کتاب کلیدی هست که حدودا این کتابها همیشه مد نظرم بوده:

جنگ و صلح

یکی از رمانهای بزرگ داستایوفسکی

بینوایان

صدسال تنهایی

کلیدر یا سالهای ابری

 

معیارم از این تقسیم بندی، مطالعه بزرگترین آثار ادبی جهان بوده. البته اشاره کنم که هیچوقت نتونستم از صدسال تنهایی خوشم بیاد ولی خب خوندنش رو بر خودم واجب میدونستم.

دیشب جنگ و صلح رو شروع کردم. اگر بتونم تمومش کنم و بعد بینوایان هم بخونم میتونم این لقب رو به خودم اختصاص بدم.

کتاب جنایت و مکافات

خب بالاخره این تعطیلات اجباری موجب شد که کتاب جنایت و مکافات رو بخونم. از همون اول که به خوندن شروع کردم، منو به خودش جذب کرد و ازش لذت بردم. اگر سال پیش یا قبلتر بهم این کتاب رو میدادن همون اولش کتاب رو پس میزدم و ازش بدم میومد. ولی الان مدتی هست که با این نوع نوشتار آشنا شدم و ازش لذت بسیار زیادی میبرم.

من این کتاب رو از انتشارات یاقوت کویر و ترجمه مریم امیری و آرزو پیراسته خوندم. ترجمه خیلی خوبی بود و خسته نباشید میگم به این دو نفر. ولی حقیقتا غلطهای املایی و تایپی خیلی زیادی داشت و من ازش اصلا خوشم نیومد. نمیدونم نیازی هست بگم یا نه ولی خب جهت کامل بودن عرض میکنم که فئودور داستایوسکی هم نویسنده این کتاب هست.

اسم کتاب جنایت و مکافات هست. یه جنایت کوچیکی توسط نقش اصلی پسری بیست و سه ساله با اسم راسکونلیکوف روی میده و بعد مکافات خیلی بزرگی به دنبالش میاد. مثل خودش واژه مکافات که ترسناک هست، اینجا هم مکافات و بدبختی واقعا به سر مردم میاد. یک فردی بعد از انجام یک جنایت چی به روزش میاد و چقدر اذیت میشه و ... . به طور موازی چندتا اتفاق کوچیک هم دوروبرش میوفته که بر زندگی قبل و بعد از جنایت این شخص تاثیر میذاره. جالبه که کل این کتاب 811 صفحه ای، در 800 صفحه به بررسی حدود هفت هشت روز از زندگی این فرد میگذره. شخصیتهایی هم در کتاب هستند که کم نیستند ولی خب خیلی زیاد هم نیستند. شخصیتها به خوبی توصیف شدن و مطابق شخصیتی که دارند، میشه پیشبینی کرد که قرار هست هرکدوم در هر بخشی چه کاری رو قرار هست انجام بده.

یکی از اهداف نویسنده در این کتاب، بررسی جنایتی هست که یه آدم معمولی انجامش میده و یکی که یه آدم بزرگ و مسئولی انجامش میده. نویسنده مدام از این صحبت میکنه که چرا آدم معمولی رو میگیرن و زندانی میکنن، ولی اونی که مسئول هست و کلی خون بیشتری ریخته، مورد احترام بیشتری قرار میگیره و حتی بنای یادبود هم براش میسازن.

 من ترجیح میدم بیشتر چیزی نگم تا داستان این کتاب رو خراب نکنم. کتاب خوبیه. پیشنهاد میکنم خونده بشه ولی شاید کسی به عنوان کتاب اول داستایوسکی بخونتش خوشش نیاد. در درجه اول پیشنهاد میکنم کتاب یادداشتهای زیرزمینیش خونده بشه و بعد این کتابش رو مطالعه کنیم. در اینجا چند دیالوگ و نوشته کوچیکش رو نقل میکنم و شاید در روزهای آتی دیالوگهای بیشتری رو ازش بیارم. اشاره کنم که متنهای طولانی رو که اینجا نقل نمیکنم، بسیار و به شدت زیبا هستند و متاسفم که حوصله تایپ کردن اونهارو الان ندارم. همچنین در صفحه آخرش هم اتفاق خیلی زیبایی میوفته که ترجیح میدم بیانش نکنم تا اسپویل نشه.

 

- فقط به این دلیل رد این باره بسیار سخن میگویم که کاری انجام نمیدهم.

- هرچه بیشتر مینوشم بیشتر او را درک میکنم...نوشیدنی مصرف میکنم که رنج بیشتری بکشم...

- هنوز هم وقتی میخواهد درباره او {همسر سابقش} صحبت کند چشمهایش پر از اشک میشود و سرکوفت او را به من میزند. اما من خوشحالم. خیلی خوشحال، چون حداقل گمان میکند که روزی خوشبخت بود.

- یک نفر را بیش از اندازه بزرگ میکنند و انواع خصوصیات مثبت را به اون نسبت میدهند هرچند میدانند که قابلیت این همه حرمت را ندارد ولی باز ادامه میدهند. فقط نمیتوانند واقعیت را قبول کنند.

- آنچه اون اکنون احساس میکرد از حقارت درونی خود او بود، حقارتی که ناشی میشد از جاه طلبیهای فرعی اش.

- کشیش: ناامید نباشید. خداوند بسیار رحیم و مهربان است. زن: مهربان است اما نه با ما.

- حقیقتا فرار نمیکند اما تاثیرش را در زندگی میگذارد.

- فقط هر چرندیاتی که خواستی سرهم کن و تحویلش بده. کنارش بنشین و با او حرف بزن. تو که دکتری. یک نوع مرض هم در اون پیدا کن و راه معالجه را هم به او بیاموز.

- خوشبخت آدمهای فقیرند که نیازی به قفل ندارند.

- اگر کسی وجدان داشته باشد در صورت بروز اشتباه رنج خواهد برد. این یعنی مجازات، حتی عذاب آور تر از حبس با اعمال شاقه.

- رنج و عذاب برای انسانهای با درک و فهم بالا واجب است. آدمهای بزرگ از نظر من در دنیا متحمل رنج بزرگی میشوند.

-دختر: من بدون خداوند هیچ هستم. راکولنیکف: خدا برای تو چه کاری انجام داده است؟

- اگرچه این شرم و حیای زنانه موضوعی مزخرف و به دردنخور است، ولی او حق دارد همانطور که میخواهد در مقابل من رفتار کند و من تمام و کمال رفتارش را میپذیرم.

- البته اون مسئله بوسیدن دست یک زن توسط مرد را خوب فهمیده و میداند که در واقع این توهین به یک زن است، زیرا موضوع نابرابر بودن این دو را پیش میکشد.

- کمکهایی از این قسم {کمک به فقیر و ...} بر خلاف عقاید شخص من است، زیرا مشکل را از ریشه حل نمیکند.

- اگر بتوانیم به کسی بقوبلانیم که چیزی برای گریستن وجود ندارد، او هم گریستن را فراموش میکند.

- کتککاری هم کرده اید؟ بله چطور؟ خب پس شما فرصت مبارزه با دیگران را در زندگی داشته اید، این چالش به زندگی آدمی روح میبخشد.

- بعضی آدمها به خاطر نفوذشان قانون را زیر پا میگذارند و البته همین آدمها برای افراد پایینتر قانون وضع میکنند.

- چه میگویی؟ تو دستت را به خون آلودی. اینطور نیست؟ راکولنیکوف با عصبانیت و سریع گفت: همه خون میریرزند. حالا اینگونه است، قبلا هم همینگونه بوده است. دریایی از خون را مثل نوشیدنی به زمین میریزند. به همین دلیل در پایتخت از آنها قدردانی میشود و بر سر آنها تاج میگدارند و به آنها لقب نیکوکاران انسانیت میدهند. 

پادکست داستان جهان در شش لیوان

به لطف اجبار مادرم در طول روز دو نوبت پیاده روی در خانه داریم و این پیاده رویها رو فرصت مناسبی برای گوش کردن به پادکستها هستند. پادکست دومی که امروز گوش کردم، پادکست بیپلاس هست که کتاب داستان جهان در شش لیوان رو خلاصه کرده و این متن، خلاصه این خلاصه هست.

این پادکست رو خیلی دوست داشتم و بنظرم یکی از زیباترین پادکستهایی بود که در طول زندگیم شنیده بودم. اونقدر خوب از کتاب حرف زده بود که مشتاق شدم هرچه سریعتر خود کتابشو بخونم و اگر میدونستم که قطعا چاپ میشه، قطعا تو فکرم میرفت که چاپش کنم.

این کتاب به بررسی تاریخ جهان بر اساس 6 نوشیدنی پرطرفدار جهان میپردازه. آبجو، شراب، مشروب، قهوه، چایی و نوشابه. شنیدن تاریخش، سرمنشا بوجود اومدن، علل و نوع گسترشش بین مردم و تاثیری که در جهان میذارن بسیار شنیدنی هست. مثلا ما میفهمیم که سه مورد اول، یعنی آبجو، شراب و مشروب تقریبا به دست مردمی اختراع شد که الان خودشون رو از خوردنش منع میکنن. منظورم ما ایرانیها، جهان اسلام و اعراب هست. همچنین یه چیزی مثل نوشابه که در انگلستان اختراع شد در آمریکا قدرت گرفت. کوکاکولا ساخته شد با این هدف که سیاستهای آمریکا رو پیش ببره که منزوی باشه و فقط محدود به مرزهای خودش باشه، اما رفته رفته به تمام جهان پخش شد. چایی که از چین اومد به انگلستان رفت تا «باکلاس» باشه و یچیزی متفاوت از قهوه باشه. قهوه نوشیدنی مخصوص افرادی بود که نیمخواستن مست باشن و با نوشیدنش در قهوه خونه ها، بحثهای روشنفکری میکردند. شراب و آبجو نوشیده میشد چون آب تمیز وجود نداشت و آب لازم بدن رو تامین میکرد و ... .

 

پیشتر کتاب شکر جهان را تغییر داد رو خوندم که تقریبا همین محتوا رو داشت و به بررسی تاریخ با خوردنی محبوب مردم میپرداخت. 

بنظرم این نوع دنبال کردن تاریخ میتونه کمتر از روشهای دیگه تحریف بشه و ما میتونیم بیشتر به این آثار اعتماد کنیم. مطالعه این کتاب و شنیدن این پادکست رو به همه توصیه میکنم.

خلاصه پادکست بی پلاس، استثناییها

اولین پادکست ساخته شده پادکست بی پلاس رو امروز گوش کردم که با عنوان Outliers به معنی استثناییها بود و به بررسی رمز موفقیت آدمهای بزرگ پرداخت. نویسنده کتاب مالکوم گلادوی هست و این کتابش در 9 انتشارات مختلف ترجمه و چاپ شده.

به یه سری عوامل کمتر مورد توجه قرار گرفته در موفقیت افراد اشاره میکنه. مثلا میگه قد بلند معیار لازم ولی نه کافی برای بسکتبالیست شدنه. ریاضی دان شدن یه چیزی فراتر از پشتکار و استعداده و ... .

چند تا عامل رو ذکر میکنه که من یکی دو تاشون رو فقط در خاطرم مونده و بنظرم کاربردی تر بودن و تا اونجا که ممکنه به طور خلاصه در مورد این پادکست صحبت خواهم کرد.

اولین چیز، نقش عدد 10 هزار ساعت هست که نویسنده کتاب از خودش با ضرب و تقسیم به دست آورده و ثابت میکنه که برای رسیدن به موفقیت در یچیزی، باید 10 هزارساعت براش تمرین کرده باشیم. این میتونه یه محرک خوب برای هرکسی باشه. مثلا 10هزارساعت نواختن پیانو یا رقصیدن یا یادگیری یه حرفه باعث میشه که ما در اون چیز خیلی خیلی حرفه ای بشیم و کمتر کسی در حد ما باشه. 

مسئله بعدی نقش زبان و فرهنگ هست. چینیها مثلا در ریاضی قویتر هستند چون اعدادشون کوتاهتره و میتونن مثلا در پنج ثانیه اعداد بیشتری رو حفظ کنن یا نوع بیان یه عدد دو رقمی براشون خیلی ساده تر از انگلیسی هست و سریع میتونن ضرب و تقسیم کنن و بنابراین ممکنه در پیشرفتشون در ریاضیات در سطح جهان نقش برجسته ای داشته باشه. همچنین اینکه از سنین پایینتر به یادگیری ریاضی میپردازن هم بی تاثیر نیست. دقت نسل پیشین خودشون هم باعث شده که به این نسل به ارث برسه و در ریاضیات قویتر بشن.

سومین مورد که کم ارتباط به دومین مورد نیست هم به فرهنگها اشاره داره. میگه آمار یه کشوری در سوانح هوایی خیلی زیاد بود. بررسی کردن دیدن کمک خلبان ممکن بوده مسائل رو پیشبینی کرده باشه ولی چون خلبان به لحاظ جایگاه شخصیتی خیلی بالاتر بوده، جرات نداشته بهش بگه این مشکل هست و همین باعث میشده که خلبان هم نبینه و سانحه هوایی روی بده. فهمیدن که طبقاتی بودن شخصیت میتونه مشکلات زیادی رو به وجود بیاره و سعی کردن که با اقداماتی این طبقاتی بودنه رو رفع کنن.

ماه تولد هم معیار دیگه هست که میگه وقتی همه افرادی که در یک سال به دنیا اومدن در یک دسته قرار میگیرن و با هم مورد مقایسه قرار میگیرن، اون افرادی که در انتهای سال به دنیا اومدن، بیشتر شکست میخورن که علتش هم اینه که اون فردی که اوایل سال به دنیا اومده یه سال بزرگتره و یه سال بیشتر تجربه کسب کرده و این برای افراد کودک و نوجوان خیلی تاثیرگذارتر هست و از اونجایی که این سن باعث میشه که آدم اعتماد به نفس کسب کنه یا سرخورده بشه خیلی بیشتر مشاهده میشه.

 

در کل، این کتاب رو خوشم نیومد. به جز اون بخش 10هزار ساعتش، فکر نمیکنم به درد کسی بخوره خوندنش. بیشتر کتابی هست که افراد سیاستمدار اگر بخونن ممکنه به دردشون بخوره و اصلاحاتی در کشور اعمال کنند. نه کتاب و نه پادکست رو پیشنهاد نمیکنم. فکر میکنم هر اونچه که لازم بود در همین چند خط نوشته شد.

از جمله مصائب کودکی برخی...

این قضیه خیلی تلخه. حتما در پستهای اینستاگرامم ازش استفاده خواهم کرد. ولی فعلا دوست دارم اینجا باشه.

این صحبتها از توییتر هست. هرکسی از مشکلاتی که داشته نوشته و منم بدون ذکر منبع، برخی از این توییتهارو عینا نقل میکنم

۹ سالگی بلوغ شدم و سینه هام بزرگ بود همه مسخره میکردن ک این “کوهان شتر” چیه مامانبزرگم میگفت این چون بی‌حیاست سینه‌هاش گنده شده از خجالت آب میشدم، اینقد قوز کرده بودم ک دیده نشن کمردرد شدید گرفته بودم هنوزم ک هنوزه ازشون متنفرم

نوجوان که بودم قیافه شروری داشتم. یه سال عید شنیدم دو تا دخترخاله های بزرگم بهم میگن که: بیجاره فرهاد اصلا قیافه نداره. دماغش هم خیلی بزرگه. این جملات باعث شد سالها فکر کنم من که زشتم و بهش امیدی نیست و باید تو جنبه‌های دیگه پیشرفت کنم. غافل از اینکه همه تو سن بلوغ زشتن!

دوران دبیرستان قدم حدود ۱۶۲ بود و وزنم چهل ، کلا ریز نقش بودم و به چشم نمیومدم همیشه با بچه های فامیل که از نظر سنی ازم کوچکتر بودن ولی از لحاظ جسمی ازم بزرگتر بودن مقایسه میشدم. واسه همین تا همین چندسال پیش همیشه کفشای پاشنه بلند میپوشیدمو خودمو اذیت میکردم و سعی میکردم چاق بشم

همیشه معدلم ۱۹، ۲۰ بود تا اینکه دوم دبیرستان معدلم شد ۱۸. شنیدم که مامانم تلفنی به خاله م میگفت این بچه آبروی ما رو برده دیگه هیچوقت نمیتونیم سرمون رو بالا بگیریم. صد ساله فکر میکنم مایه ی آبروریزی ام و هیچوقت هیچی نمیشم.

من و خواهرهام نسبت به اطرافیان همیشه باریک بوده و هستیم. وارد دانشگاه که شدم۴۸کیلو بودم‌ همیشه همه مسخره ام‌ میکردن و هزار جور حرف بارم میکردن. از بازو مگسی و لاغر مردنی و نی قلیون گرفته تا چوب خشک و... البته هیچ وقت واسم مهم‌ نبود، اما واقعا به بار منفی کلمات دقت نمی کنیم.

1-تو بچگی بخاطر اینکه خیلی آروم بودم و به جای اینکه مثل بقیه ی پسرا با تفنگ و شمشیر اینا بازی کنم به جاش کلی عروسک حیوونا،کتابای مختلف و کلی لباس داشتم که باهاشون عشق میکردم ولی حرفای بقیه که میگفتن این مثل دختراس و کلی مزخرفات دیگه خیلی روحمو آزار میداد

 

2-درتمام اون سال ها مادرم پشتیبانم بود و من به خودم قول دادم باید جوری بشم که حسرت بخورن چرا بچه های خودشون اینطور نیستن و خوشبختانه بهش رسیدم و بارها شاهد این بودم که جلوی خودم به بچه هاشون گفتن که چیت از این(توجه کنید این!) کمتره و نمیتونی مثلش باشی!...

یه روز تو یه گروه از یکی تعریف کردم همکلاسی هام مسخره ام کردن از اون روز همه اکانتام فیکن. دیگه اسم یا عکسی از خودم هیچ جا نمیذارم تو هیچ گروهی که هویتمو بدونن فعالیت نمیکنم یک ساله که‌تو مجازی تبدیل به سایه شدم به خاطر اینکه اونا خواستن فان به نظر برسن

 

راهنمایی بودم و اوج دوران بلوغ!همکلاسیم که خونمون تو یه کوچه بود باهام نمیومد میگفت خجالت میکشم مارو با هم ببینن تو زشتی! بعد سال ها هنوز تو جمعا اعتماد به نفس ندارم و همیشه خودمو زشت ترین آدم جمع میبینم:)

من تمام کودکی و نوجوانی ام چاق بودم. یه روز حدود ۱۴ سالگی ام، عمه ام سر سفره بهم گفت: نخور اینقدر، اینقدر چاق باشی هیچ کس نگاهتم نمیکنه، چه رسد به شوهر و من زان پس هیچ وعده غذایی ای رو با آرامش نخوردم، و تا همین پارسال با دیدن هر دختر خوش هیکلی اولین فکرم این بود که چقدر من زشتم!

رنگ پوستم سبزه اس و همیشه خانواده و فامیل مسخره م میکردن و بهم میگفتن «سیاه بندری» من واسم مهم نبود اما همیشه هر جایی میرفتم و ادمای جدید میدیدنم فکر میکردم که الان پیش خودشون میگن این پسره چقد سیاهه در صورتی که واقعا سیاه نبودم و نیستم ولی خب ....

 

 

پست اول پیج اینستاگرام

تصمیم گرفتم یک پیج اینستاگرام راه بندازم و در اون از هرچیزی که فکر میکنم مفید هست بنویسم. این اولین پست من خواهد بود:

پست اول پیج اینستاگرامم:

خب. به پیشنهاد دوستان، تصمیم گرفتم که این پیج رو راه اندازی کنم تا در اون از تجربیات و مشاهدات خودم حرف بزنم. در این پیج، در مورد کتابهایی که خوندم، فیلمها و سریالهایی که دیدم، مشاهدات خودم از محیط پیرامونم، مشکلات و مسائل اجتماعی و ... صحبت میکنم.

هدف دیگه من از ساخت این پیج، بیان مسائل و مشکلات افرادی هست که در توییتر با اسامی غیرواقعی از خودشون صحبت میکنند. اونهایی که در خفا حرف میزنند و جرات این رو ندارند که خود واقعیشون رو معرفی کنند. بنظرم اونها میتونند نماینده افراد صادقی باشند که هرچه در وجودشون هست رو بدون ترس از شناخته شدن، بیان میکنند. مسائلی که هممون به نوعی تجربشون کردیم و ازشون میترسیم.

این پیج با این هدف راه اندازی شده که در درجه اول، خودم و اطرافیانم یاد بگیریم و پیشرفت کنیم. در این راه به کمک تک تک افراد نیاز دارم. همه ما نیاز داریم یاد بگیریم تا از مشکلات و سختیهای به وجود اومده دور بشیم. 

با هم به پیشرفت خودمون کمک خواهیم کرد.

ارادتمند همه

فراز گرگین

کرونا و نظر هراری در کتاب انسان خداگونه

هیچوقت حوصلم نکشید که کتاب دوم یووال نوح هراری (انسان خداگونه) رو به انتها برسونم. تقریبا دوسومشو خوندم. کتاب جالبی بود ولی از اونجایی که بنظرم خیلی پراکنده حرف میزد و انسجام لازم رو مثل کتاب انسان خردمند و 21 درس برای انسان قرن 21ام نداشت، حس و حال تموم کردنش رو از من گرفت. اما خب اونقدر خوندم که بتونم در رابطه با کرونا بر اساس عقاید و نظرات و صدالبته فکتهای علمی و مستندات تاریخی، چند کلمه ای بنویسم.

در این کتاب، هراری بارها و بارها از پیشرفتهای نسل بشر و توانایی مقابلش با مشکلات صحبت میکنه. یکی از مسائلی که چندبار بهش اشاره میکنه این هست که انسان وقتی چند سال پیش با ویروس سارس مواجه شد به شدت ترسید. بسیاری از تحلیلگرا، خبرنگارها، دانشمندا و ...، خبر از مرگ قریب الوقوع تعداد زیادی از آدمهای دنیا میدادند. با آمارها و معیارهاشون نشون میدادند که قراره این بیماری به جهان آسیب زیادی بزنه. و البته همه شون به کمک مستندات تاریخی ثابت میکردند که یک بیماری دیگه مشابه بیماری طاعون به وجود اومده و همونطور که جمعیت خیلی زیادی رو در اروپا و سرتاسر جهان به کام مرگ میفرسته، قراره الانم از بین ببره و احتمالا جمعیت جهان رو به نصف یا یک سوم یا حتی کمتر کاهش بده.

اما...

به محض ظهور بیماری، با بسیج همگانی دولتها، پزشکا و متخصصین، خیلی سریع واکسن بیماری کشف شد و تقریبا تمامی پیشبینیهارو رد کرد. ثابت شد که اگر تا همین چند قرن پیش یه بیماری مثل طاعون میومد و یدفه یک سوم جمعیت یک کشور رو از بین میبرد، الان چنین قدرتی نداره.

اینارو گفتم که به کرونا بپردازم.

روزی نیست که ما در اخبار، شبکه های داخلی و خارجی، اخبار رسمی و غیررسمی، متخصص و غیرمتخصص، خبرهای ترسناکی از بیماری نشنویم. اگر این بیماری توسعه پیدا کنه چی؟ اگر جهش ژنتیکی پیدا کنه و مقاوم بشه چی؟ اگر فلان بشه چی؟ اگر واکسنش فعلا ساخته نشه چی؟ اگر نسبت به گرما مقاوم باشه چی؟

از اونورم ما اخبار مختلفی از آمارها میشنویم که مثلا اگر در کل جهان این بیماری پخش بشه، مثلا دو درصد از هفت میلیارد میشه اینقدر میلیون آدم. مثلا سی درصد مردم تهران بگیرن، میشه اینقدر نفر کشته. مثلا... . بعد هم از اون ور میان میگن مثلا اگر در ایران پخش بشه با توجه به شرایطی که برای مردم وجود داره، دو درصد میشه بیست درصد. یا مثلا دیروز بی بی سی یه دکتری رو آورده بود میگفت تو انگلیس میگن سیصدهزارنفر میمیرن. واکسنش فعلا کشف نمیشه. هممون در خطریم. نمیتونیم جلوشو بگیریم و ... . 

 

من، نظر امروز هراری رو نمیدونم و خب البته مشتاق شدم بگردم و یه خبرگزاری ازش پیدا کنم که ببینم در مورد کرونا چی میگه و اگر چیزی پیدا کردم، حتما باهاتون درمیون خواهم گذاشت. اما با توجه به صحبتهاش در کتابش که سال پیش خوندم و مقایسه سارس و کرونا، حدس میزنم شرایط همونطوری خواهد شد و ما میتونیم موفق بشیم که در مقابل این بیماری مقاومت کنیم و قبل از اینکه فاجعه جهانی رو به ابعاد بزرگتری گسترش بده، شکستش بدیم.

 

پی نوشت: این صحبتها رو در درجه اول برای این بیان کردم که استرس و نگرانی خودم کم بشه و شاید شما هم در صورت نگرانی مطالعه بفرمایید و حس خوبی بهتون دست بده. اطلاعات بیشتر در مورد سارس و البته بقیه بیماریها در کتاب خودش خیلی بهتر بیان شده. 

همچنین اشاره کنم که تعصبی روی هراری و کتابهاش ندارم و ممکنه بعدها نظرمو نسبت به دیدگاهاش تغییر بدم. صرفا این کتاب مرتبط ترین کتابی بود که در این زمینه ویروس و موفقیت بشر در شکستش مطالعه کرده بودم.

آغاز مطالعه کتاب جنایت و مکافات

تعطیلات توفیق اجباری شد که یکی دیگه از کتابهای داستایوسکی رو شروع کنم. دیشب ساعت یک شب کتاب جنایت و مکافات رو که از علیرضا قرض گرفته بودم رو بالاخره شروع کردم. از قسمتهای اولش ازش خوشم اومد. خوشبختانه به لطف مطالعه دو کتاب یادداشتهای زیرزمینی و قمارباز که نیلوفر بهم معرفیشون کرده بود، با سبک نگارش این نویسنده آشنا شدم و میتونم بگم اگر هنوز این کتاب رو نخوندید، شاید بهتر باشه حداقل کتاب کوچیک یادداشتهای زیرزمینی رو بخونید.

من به این کتاب علاقه مند شدم و فکر میکنم بتونم لحظات خوبی رو با این داستان بگذرونم. همچنین فکر میکنم به محض اینکه این قضایای کرونا تموم شد میتونم کتابهای دیگه نظیر برادران کارامازوف و ابله رو بخونم. 

امیدوارم که بتونم تمومش کنم و بعدا بیشتر و بهتر درموردش توضیح بدم.

سریال دکتر خوب

سریال the good doctor رو امشب با خونواده از شبکه جم سریز شروع کردیم. بعد از تموم شن سریال مانک، این سریال رو شروع کردن و خیلی اتفاقی دیدیمش و اونقدر جذاب و شیرین بود که از همون قسمت اول همه ازش خوشمون اومد.

این سریال محصول سال 2017 هست و تا الان هم ادامه پیدا کرده. تا حالا 56 قسمتش بیرون اومده. بازیگر نقش اصلیش فردی هیگمور هست که اگر بخواید یادتون بیاد کیه میتونم به نقش اصلی فیلم چارلی و کارخونه شکلات سازی ارجاعتون بدم و فکر میکنم یادتون خواهد اومد بازیگرش کی بود.

داستان در مورد پسر جوونی هست که با اختلال اوتیسم مواجه شده، تمام بچگیش از خونواده و دوستا کتک میخورده. تنها کسی که دوستش داشته برادرش بوده که جلوی چشمش کشته میشه. دوران سختی رو میگذرونه. پسره اما نابغه هم هست و در جوونی جراح میشه. 

چیز بیشتری از این سریال رو بلد نیستم جز اینکه این شخص نابغه ای به تمام معنا هست و حافظه تصویری فوق العاده ای که داره، میتونه تغییرات ریز رو دقیقتر از دستگاهها ببینه و مشکلات رو برطرف کنه. 

بازیگر به خوبی نقش یه آدم اوتیسمی رو بازی میکنه و نشون میده که مشکلات اجتماعی زیادی داره و مهارتهای ارتباط متقابل بسیار کمی داره. اما در عین حال رک، صادق، پاک و دقیق هست.

مشتاقم زودتر قسمتهای بعدیش رو ببینم. دیدنش رو هم پیشنهاد میکنم.

مختصری در مورد سریال آدرین مانک

امشب میخوام کمی در مورد این سریال بنویسم. این سریال، یه سریال معمولی با بازیگرای معمولی هست. 125 قسمت در طول 8 فصل و بین سالهای 2002 تا 2009 منتشر شده و من از حدود قسمت هفتاد به خاطر اینکه مامانم از شبکه جم سریز میدید، به دیدنش نشستم و حقیقتش رو بخواید از دیدنش به شدت لذت بردم.

این سریال، یه سریال کارآگاهی هست که با صحنه های کم و بیش کمدی، به شدت دیدنش رو دلچسب میکنه و به ما فرصت مناسبی داد تا به دیدنش بشینیم.

جریان در مورد یه کارآگاهی هست که هزاران بیماری روحی و روانی و وسواس و اختلال داره. دوازده سال پیش همسرش رو از دست میده {در واقع کشته میشه} و از نیروی پلیس بیرون میاد. بعدش به صورت کارآگاه مشاور به پلیس کمک میکنه و تقریبا همه پرونده ها رو حل میکنه و معروفترین کارآگاه دنیا میشه. یه رییس پلیس به اسم لیلند و یه معاون پلیس به اسم رندل در اداره پلیس هستند که مانک برای اونا کار میکنه و یه دستیار به اسم ناتالی داره که با خل و چل بازیهای این چهار نفر، سریال جنبه های طنز خیلی خوبی پیدا میکنه.

داستان سریال انسجام خیلی کلی نداره و هر قسمت یه داستان منحصربه فرد خودشو دنبال میکنه. صرفا انسجام شخصیتها حفظ میشه و همین باعث میشه که روز به روز بیشتر به چهار بازیگر اصلی علاقه مند بشید و دوستشون داشته باشید.

انتهای سریال که دو قسمتی هست هم به شدت زیبا تموم میشه و بنظرم حس خوبی برای بیننده ایجاد میکنه.

 

در کل این سریال، یه سریال معمولی هست و نبینید هم چیزی رو از دست نمیدید. سریالهای کارآگاهی مثل پوآرو، ترو دیتکتیو، شرلوک و ... وجود دارن که اولویت دیدن دارن. سریالهای کمدی هم کم نیستند. در این سریال، برخی قسمتها کارگردان ضعیف کار کرده. خبری از موسیقی خوب، تدوین حرفه ای، جلوه ویژه، حس رمانتیک، دیالوگهای ناب و ... وجود نداره. در قسمتهایی، بخش فان قضیه خیلی کم میشه حتی. حتی تقریبا جایزه ای هم نبردند. ولی این سریال، یه داستان شیرین زندگی هست که بعد از دو سه قسمت شما رو عاشق این خونواده چهار نفری میکنه.  

 

من به شخصه برای گذروندن لحظان خوب کنار خونواده، دیدن این سریال رو پیشنهاد میکنم. 

کتابهای برجسته ای که در زندگی خوانده ام...

خب دوست دارم در مورد بهترین کتبی که خوندم حرف بزنم و معرفیشون کنم.

من تا چند سال پیش یه لیستی داشتم از بهترین کتبی که خوندم. مطمئن نیستم الان اونا در لیستم باشند ولی ذکرشون همیشه برام دلچسبه.

-کوری اثر ساراماگو

- یازده دقیقه پائولو کوئیلو

- سینوحه

- کلیدر محمود دولت آبادی

 

اما کتابهایی که در یک سال اخیر خوندم و به شدت بنظرم دلچسب و شیرین بودن عبارتند از:

- سهم من پرینوش صنیعی

- پدر آن دیگری پرینوش صنیعی

- کتاب همه میمیرند از سیمین دوبوار

- کتاب دنیای قشنگ نو از آلدوس هاکسلی

- کتاب بارن درختنشین اثر ایتالو کالوینو

- کتاب فارنهایت 471درجه اثر ری بردبری

- کتاب یادداشتهای زیرزمینی داستایوفسکی

- سوفیا پترووانا اثر ؟؟؟

- قلب سگی اثر ولگاکوف

 

کتاب مرگی بسیار آرام

تنها باری که در دوران قرنطینه در جایی عمومی ظاهر شدم، کتابفروشی شهرکتاب بود که کتاب مرگی بسیار آرام اثر سیمون دوبووار رو خریدم. این کتاب در نشر ماهی و با ترجمه فوق العاده خوب سیرون ذکاء به چاپ رسیده.

اشاره کنم احتمالا این کتاب، کوتاهترین کتاب سیمون دوبوار هست. با توجه به اینکه کتاب همه میمیرند ایشون رو خوندم و به شدت عاشق اون کتاب شدم، بنظرم هر کتاب دیگه ای که منتشر کرده رو باید بخونم. 

این کتاب در واقع داستان مرگ مادر سیمون هست. داستان از اینجا شروع میشه که بهش تماس میگیرن و میگن مادرت افتاده و یه بخشی از پاش شکسته و وقتی میره پیش مادرش، بیمارستانه و با آزمایشات مختلف میفهمن که سرطان روده داشته و حتی علت افتادنش هم، همین سرطانه بوده. به لطف پزشکا تا 30 روز دووم میاره و این کتاب هم در مورد این سی روز نوشته، هم در مورد سرگذشت خود مادره و هم احساسات سیمون. 

این کتاب، مثل بقیه کتابهای سیمون دوبوار، به شدت روون، دلنشین، جذاب و کششدار هست. قطعا هر خواننده ای رو به خوندنش جذب میکنه و آدم با اینکه میدونه قراره چه داستانی بخونه و از همون اولش میدونه که قضیه چیه و تهش چی میشه، ولی بازم با ذوق و شوق به خوندنش ادامه میده.

نکات خیلی جالبی در این کتاب هست. یکیش اینه که مثلا چطوری خود مادره و دختراش، با این قضیه که پدرشون معشوقه های زیادی داشته اوکی هستن. برام اولش عجیب بود تا یادم اومد که کشور فرانسه زندگی میکنن و فرهنگشون بنظر میرسه با این قضیه نسبتا اوکی هست. چگونگی تلاش مادر برای زنده موندن، سخت بودن از دست دادن عزیزی توسط فرزندان، بحث مرگ عزیزی در پیری و غمگین بودنش و ...، از نکات بسیار شیرین دیگه این کتاب هستند.

اما این کتاب بیشتر از اینکه نکات خیلی زیادی داشته باشه، متنهای خیلی شیرینی داره. برخیشون رو در اینجا ارائه کردم. اشاره کنم فقط متنهای کوچیک رو آوردم و حوصله نداشتم طولانی ها رو هم بنویسم.

- پدرومادرها آخرین کسانی هستند که میپذیرند پسرشان دیوانه است و فرزندان هم آخرین کسانی که قبول میکنند مادرشان سرطان دارد.

کیست که بگوید من از خودم گذشتم و احساس تلخکامی نکند.

- عبارت «من کاملا حق دارم»، که برآشفته مان میکرد، در واقع نشانه اعتماد به نفس پایین او بود.

- اگر بیماری به جای دیگری بزند، باید به مامان چه بگوییم؟ - نگران نباشید، راهی پیدا میکنیم. همیشه راهی پیدا میشود و بیمار هم حرفتان را باور میکند.

- چیزی که آن روز ما را تحت تاثیر قرار داد، توجهش به خوشیهای کوچگ زندگی بود؛ انگار در 78 سالگی، تازه معجزه زندگی را کشف کرده بود.

- من نومیدانه بار سنگین خطایم را به دوش میکشیدم، خطایی که نه مسئولش بودم و نه میتوانستم جبرانش کنم.

- اوه من و خدا حسابی با هم رفیقیم. اما واقعا دلم نمیخواهد به این زودیها به دیدنش بروم.

- پدرومادرها حرف بچه هایشان را نمیفهمند، اما عکسش هم صادق است.

- شنبه مامان کل روز را خوابید. پوپت به او گفت بد هم نشد، حسابی استراحت کردی. مامان آهی کشید و گفت: امروز زندگی نکردم.

- آنکه پیشبینی میکند، لزوما همه چیز را نمیداند.

- همه میدانند اشیا چه قدرتی دارند. زندگی در آنها منجمد و محصور میشود و در عین حال حضوری زنده تر میابد.

- هیچ مرگی طبیعی نیست. آنچه بر سر انسان می آید هرگز نیمتواند طبیعی باشد، زیرا حضور انسان جهان را به پرسش میکشد. همه میمیرند، اما مرگ هر آدمی برای او یک سانحه است. حتی اگر آن را بشناسد و به آن تن در دهد، باز خشونتی است ناروا.

 

 

خلاصه که خوندن این کتاب رو به همه توصیه میکنم. قطعا ازش لذت خواهید برد...

کمی در مورد سریال چرنوبیل

به لطف تعطیلات، سریال چرنوبیل رو برای خونواده گذاشتم و خودم هم نشستم پاش و یه بیست و چهار ساعتی وقفش کردم و از اول دیدمش. در وبلاگم نگاهی انداختم و دیدم که در مورد سریال ننوشتم پس تصمیم گرفتم که الان کمی در موردش بنویسم.

بی شک، یکی از بهترین سریالهایی بود که تا حالا دیدم. موسیقی متن بینظیر، فیلمبرداری بینظیر، بیان فکتهای علمی و تاریخی، بازیگری بینظیر شخصیت اصلی، صحنه های تاثیرگذار فراوان، ریتم آهسته ولی بینهایت هیجان انگیز، صحنه های غمگین کننده ولی زیبا و ... .

این سریال، 5 قسمتی، محصول سال 2019 ساخته شده و Jared Harris، بازیگر نقش اصلی اونه که بخش زیادی از ارزش و اعتبار فیلم قطعا به لطف وجود ایشون هست. 

دیدن این سریال بیشتر از همیشه باعث میشه آدم از وجود آدمهای فاسد در سطوح بالای نظامی بترسه. بیشتر از همیشه باعث میشه آدم از دیکتاتوری و تصمیمات احمقانه دیکتاتورها وحشت کنه. منظورم فقط کشور خودمون نیست، به طور کلی برای تمام دنیا میگم. 

این سریال دیالوگهای خیلی زیبایی داره که برخیشون رو در اینجا آوردم:

- بهای دروغ چقدره؟ اشتباه گرفتن دروغ با حقیقت چیز خطرناکی نیست. خطر اصلی اینه که اگر دروغ های زیادی بشنویم دیگه اصلاً نمی تونیم حقیقت رو تشخیص بدیم اون موقع چی کار می تونیم بکنیم؟ دیگه چی می مونه به جز رها کردن امید به حقیقت و راضی کردن خودمون به داستان ها؟ توی این داستان ها مهم نیست قهرمان ها چه کسایی هستن ما فقط می خوایم بدونیم کیو باید سرزنش کرد.

-چرا نگران چیزی باشم که قرار نیست اتفاق بیفته؟ اوه،این عالیه. باید این جمله رو روی اسکناس هامون بنویسن.

-دانشمند بودن یعنی خیره‌سر بودن. چنان شیفته و شیدای جستجوی حقیقتیم، که نمی‌فهمیم حقیقت واقعا چندنفر خواهان داره! ولی حقیقت باقیه، چه ببینیمش، چه نبینیمیش. چه بخوایم ببینیم چه نه.​

-حقیقت خواسته‌ها و نیازهای ما براش ملاک‌ نیست. نه جکومت‌هامون براش ملاکه و نه ایدئولوژی. تا آخر دنیا منتتظر میمونه و این در نهایت هدیه چرنوبیله. زمانی از بهای حقیقت هراس داشتم. حالا فقط می‌پرسم بهای دروغ چیه؟​

-تو به عنوان یک آدم احمق اینجا هستی. آدم احمق هیچوقت تهدید محسوب نمیشه.

تو یه دنیای عادل، آدمها باید بابت دروغهاشون کشته بشن نه بابت حقیقتهاشون.

- حقیقت همیشه زنده‌است و هر دروغی که میگیم بدهی ما به حقیقت رو بیشتر می‌کنه. بدهی که دیر یا زود باید پرداخت بشه.

- این مردان {معدنچیان}، همیشه تو تاریکی کار میکنن، اونا میتونن دروغ و حقیقت رو از هم تشخیص بدن و هرچیزی رو ببینن.

- شیطان وقتی ما حواسمون بهش نیست، قدرتمند تر از همیشه است. مثل یک برنامه که بی سر و صدا داره اجرا میشه و ما متوجه اش نیستیم؛ چون مشغول برنامه های دیگه ایم…

 

دلنوشته+بعد از کرونا

میترسم.

از فردای بعد از تموم شدن کرونا میترسم.

اطرافم رو نگاه میکنم. یکی ازدواج موفقی داشته و سر خونه زندگیش میره، یکی کار و کاسبی خودشو به خوبی پیش برده و مشغول اونه. یکی خارجش جور شده و داره میره. یکی باباش پولداره و براش یه کار خوب داره. یکی باباش تو نظامه و موقعیت خوبی سراغشه. یکی پارتی خوبی داره و قراره بره پیشش و ... .

اما من.

فردای بعد از کرونا، من مثل قبل خواهم بود. من، یه دانشجوی دکتری، بدون هیچ برنامه خاصی، با مشکلات و بدبختیهای سابق خودم، دوباره به روال کار کسل کننده خودم برمیگردم. من دوباره باید دنیای خودمو تحمل کنم. دنیایی که متاسفانه روز به روز بیشتر ازش بدم میاد و متاسفانه به سمت خیلی روشنی حرکت نمیکنه یا حداقل من قادر به دیدن نورش نیستم.

نمیدونم اما انگار که بخشی از وجودم بدش نمیاد کرونا بگیرم و بمیرم و از این بدبختی و ترس رها بشم.

مردن آسونترین روش برای تحمل شرایط دشوار این روزهای ماست... . 

بازی plague inc

مدتی هست که میخوام در مورد یه بازی موبایل که یه هفته ای بهش معتاد بودم صحبت کنم.

اسم این بازی plague inc یا همچین چیزی بود. شعارشم این بود: «دنیا رو بیمار کن». هدف بازی خیلی ساده هست. شما یک هدف دارید. یک بیماری رو در سطح جهان پخش کنید و کاری کنید که تمام مردم دنیا بهش دچار بشن و در اثر این بیماری بمیرند. شما با بالا رفتن تعداد افراد بیمار شده یا کشته شده یا سرایت بیماری به کشورهای جدید، امتیاز میگیرید که این امتیاز به شکل DNA خودشو نشون میده. مثلا DNA شما با ورود بیماری به یه کشور جدید احتمالا دو سه شماره بالا میره. با بالا رفتن این DNAها، شما قادر هستید که بیماری خودتون رو قوی کنید. مثلا نسبت به گرما، آنتی بیوتیک، سرما و ... این بیماری مقاوم میشه. شما میتونید روشهای گسترش این بیماری رو هم تقویت کنید. مثلا شما میتونید بگید این بیماری با آب، سرنگ، حشرات، مواد دامی یا پرنده ها هم گسترش پیدا کنه. از همه بدتر اینه که شما یه قابلیت دیگه هم دارید و اون اینه که میتونید نوع بیماریهایی که این بیماری ایجاد میکنه رو هم گسترش بدید. مثلا دلدرد، خونریزی روده، استفراغ، استفراغ خونی، تب، بیخوابی و ... . 

شما در این بازی باید یه استراتژی داشته باشید. اول باید یه کشور رو انتخاب کنید. اگر کشور اولی که برای این بیماری انتخاب میکنید یه کشور ثروتمند باشه، طبیعتا پزشکای اون کشور سریعتر بیماری رو کشف میکنند، سریعتر نسبت بهش دارو میسازن و زودتر بیماری رو شکست میدن. بنابراین شما باید بدونید که در کجا این بیماری رو درست میکنید. مثلا هند، آفریقای جنوبی، برزیل یا هرجای دیگه. بعدش باید کشورهای مختلف رو انتخاب کنید تا بیماری به اونجاها هم بره. در واقع شما با تمرکز بر یک کشور، باعث افزایش تعداد افراد به اصطلاح infected میشید. باید بدونید که بیماری از کجا به کجا بره، با توجه به DNAهای به دست اومده، باید تشخیص بدید که کدوم قابلیت بیماری رو گسترش بدید و باید بدونید که کجا چه کار جدیدی انجام بدید.

بازی به این نحو هست که شما نقشه کره زمین رو دارید که به رنگ سبز هست. اولش یکم آروم میگذره. یدفه یه پیام میاد که اولین فرد در جهان بیمار شد. آروم آروم تعداد افراد بیمار، رشد میکنند تا بعد از مدتی اولین فوتی گزارش میشه. به این ترتیب کشورهای مختلف آروم آروم به بیماری دچار میشن. شما اینو میتونید از حرکت ماهواره و کشتیها متوجه بشید. بعد از یه مدت هم سازمان مشخصی شروع به مقابله با بیماری میکنه و روند پیشرفت ساخت واکسن رو در پایین صفحه نمایش میتونید مشاهده کنید. بازی تداوم پیدا میکنه. بعد از یه مدتی شما میبینید که کل نقشه به صورت قرمز در اومده. بعد از مدتی هم البته به رنگ قرمز تیره درمیاد که به این معنیه که اون کشور از دست رفته. جالبه که اولین کشوری که از بین بره هم پیامش میاد و میگه فلان کشور از دست رفت. یه پیام هیجان انگیز دیگش اینه که آخرین فرد سالم، بیمار شد. این بازی اونقدر تداوم پیدا میکنه که یا شما ببرید، یا واکسنش کشف بشه یا دیگه کسی نمیره و بعد بازی تموم میشه و شما میتونید آمار و ارقام رو مشاهده کنید.

اشاره کنم این بازی حالتهای مختلفی داره که پولی هستند که فقط یه حالتش رایگان هست. همچنین سه مرحله خیلی آسون، معمولی و سخت داره. همچنین شما میتونید با پرداخت مبلغی که ازش اطلاع ندارم، نوع بیماری {ویروس، باکتری یا ...} رو مشخص کنید و DNA خریداری کنید تا بیماری رو بهتر گسترش بدید.

این بازی خیلی اسم ترسناکی داره و ممکنه کسی که این شعار یا هدف بازی رو میشنوه اصلا سمتش نره. ولی به محض اینکه این بازی رو فقط امتحان میکنید، یه اعتیاد وحشتناکی شما رو فرامیگیره که نمیتونید تصورشم بکنید. ممکنه از خودتون بدتونم بیاد ولی خب بیماری ترسناکی هست که خودتون بوجود آوردیدش. شما از اینکه بخش زیادی از دنیا رو بیمار کنید و به کشتن بدید لذت میبرید و این هنر طراحان بازی هست. 

اینکه این بازی با چه هدفی ساخته شده خیلی عجیبه. چه فکر خبیثانه ای پشت ساخت این بازی بوده هم از جمله سوالات حداقل من یکی هست. ولی اینکه چنین بازی یی رو این اندازه هیجان انگیز ساختن، واقعا هم کار پستی هست و هم شما رو به ترس میندازه. چطور یه بازی ساده کاری میکنه که من یه آدم معمولی مثلا خوش طینت، به دنبال از بین بردن مردم جهان باشم؟ لذتی که من از این بازی کسب میکنم، آیا برابر با لذت یه تروریست که یه بمب گذاری در شهر پرجمعیت میکنه نیست؟ 

این بازی با هر هدفی که هست، انگار که میخواد اون سمت تاریک چهره خودمون رو به خودمون نشون بده. 

 

از خودم و بازی باهاش بگم. من بازی رو روی حالت خیلی آسون قرار دادم. بار اول 60 میلیون نفر رو کشتم. بار دوم تا بار nام، حدود دو میلیارد نفر رو کشتم. بار یکی مونده به آخر 70 میلیون و بار آخر 7 میلیارد و 104 میلیون نفر رو کشتم. یکم مونده بود تا بازی رو ببرم. دیگه حمل و نقلی صورت نمیگرفت تا افراد جدیدی مبتلا بشن. از ترس کاری که کردم، بازی رو پاک کردم. واقعا ترسناک بود. خصوصا که همزمان با هفته اول قرنطینه بود و من واقعا از خودم و کاری که کردم میترسیدم. از این هم میترسیدم که کاری که در بازی تجربش کردم، در دنیای واقعی روی بده. حتی الان هم فکر کردن بهش منو میترسونه.

{این پاراگراف یکی از قسمتهای سریال black mirror رو اسپویل میکنه.} راستش این بازی منو یاد قسمتی از سریال black mirror مینداخت. اون قسمتی که زنبورها مردم رو میکشتن. مردم عادی رای میدادن که امروز یک نفر توسط زنبورها کشته بشه. زنبورها سمت اون فرد میرفتن و هیج راه فراری برای اون افراد وجود نداشت. زنبورها از طریق بینی، وارد مغز طرف میشدن و شدیدترین درد ممکن رو به فرد وارد میساختند. در آخر این قسمت، تمامی افرادی که در این رای گیری شرکت کرده بودن، توسط همین زنبورها کشته شدن. این بازی به شدت منو ترسوند.

شنیدم که بازی رو حذف کردن که از این بابت به شدت خوشحالم. امیدوارم که هم این نوع بازیها حذف بشه و هم خود بیماری کرونا.

هری پاتر

تعطیلات اجباری فرصت مناسبی بود بشینم فیلمهای هری پاتر رو ببینم. از قسمت اولش شروع به دیدن کردم. البته نمیخواستم خیلی وقتم گرفته بشه و بخش زیادی از دیالوگها و صحنه های غیرهیجان انگیزشو رد میکردم.  به قول ایمان و علی از بچه های خوابگاه، به صورت مروری دیدمش.

قبل از ادامه بحث، جا داره یادی کنم از ایمان و علی که خودشون رو اساتید هری پاتر میدونستند. اونها هرکدوم موفق شده بودن که به ترتیب در حدود 40 و 50 بار (تقریبی) ببیننش و از این رو لقب ارباب رو دادن به خودشون.

بگذریم. چیزی که من متوجه شدم این بود که تا حالا هری پاتر رو کامل ندیده بودم. قسمت یک و دو رو دوبله از تلویزیون ایران دیدم، قسمت سه واقعا نمیدونم چطوری دیدم. حتی فکر میکنم که تا حالا ندیده بودمش. قسمت چهارم رو با کیفیت افتضاح با شقایق (دخترداییم) در پاوه دیدم (یادم میاد رفت ویدئو کرایه کرد آورد دیدیم و چقدر دوق میکردیم). قسمت پنجم رو مجدا یادم نمیاد چطوری دیدم. احتمالا در آلمان بودم و قسمت ششم رو همزمان با اکران رسمیش در آلمان دیدم. قسمت هفتم هم بعد از کنکور در ترم یک دانشگاه دیدم.

از اینم بگذریم. بین خودمون بمونه. واقعا خیلی جاهاش هری پاتر داستان مزخرفی داره. داستان تک قهرمانی و اینکه یه بچه قهرمان بشه برای من خیلی مسخره هست. مثلا یه بچه 11 ساله در مدرسه چطوری میتونه اینهمه مسئولیت پذیر باشه و نسبت به اتفاقات پیرامونش نگران باشه و جون خودشو به خطر بندازه؟ خیلی خیلی غیرواقعی هست. بعدشم چرا اصلا هری پاتر به قول خودشون the chosen one هست؟ 

فیلم سوالات زیادی داره. بنظرم حتی تناقضهای زیادی هم داره. در صحنه های رمانتیک خوب کار نکرده. به طور کلی بازیگری خیلی خوبی نداره. (در ادامه بازیگرهای خوب رو عرض خواهم کرد). بنظرم فیلم خیلی خیلی جای کار بیشتری داره و امیدوارم که واقعا در آینده مجدد مورد کارگردانی قرار بگیره و یچیز نابی ازش دربیاد.

اگر بخوام منصفانه قضاوت کنم، به غیر از قسمت شیشم و هفتمش (دو بخشش)، بقیه قسمتهاش واقعا چرت و پرت بودن و ارزش دیدن ندارن. مثلا کل قسمت سومش اصلا چیز خاصی نیست. قسمت چهارمش، فقط بخش آخرش که ولدمورت زنده میشه قشنگه. قسمت اول و دوم و سوم و چهارمش میتونست یه قسمت بشه و سرهمش جمع بشه. 

خیلی شخصیتهای مهم توش نمردن. بنظرم یه فیلم تاثیرگذار، شخصیتهای دوست داشتنی رو زودتر بکشه قشنگتر میشه (مثل گات)

در مورد خوبیهای هری پاتر اینو بگم که بازیگری یه سری شخصیتهاش فوق العاده هست. اسنیپ، پروفسور خانومه، ولدمورت و دامبلدور. اگر در ساخت جدید این سریال، شخصیت ولدمورت شبیه تر به شخصیت جوکر بشه خیلی بنظرم کیفیتش بالاتر میره. 

موسیقی فیلم بنظرم خیلی قشنگ و دوست داشتنیه. هم موسیقی اصلیش و هم موسیقیهای دیگه که در هر قسمت منحصر به فرد هستند.

جلوه های ویژه قشنگی داره.

 

 

از این بگذریم. دیدن فیلمهای هری پاتر واقعا حس خوب دوران گذشته رو برام یاداور میشه. قسمتهای اول تا چهارمش به خوبی منو یاد دوران ابتدایی تا چهارم ابتدایی میندازه. قسمت پنجمش منو یاد کتابهایی میندازه که از سهند قرض گرفتم در پنجم ابتدایی. قسمت ششم هم مربوط به بعدش میشه. فکر میکنم اواخر ابتدایی یا اوایل راهنمایی. خودم رفتم بهمن خریدمش. قسمت هفتمش هم منو یاداوری بهترین دوران زندگیم (دوم و سوم راهنمایی) میندازه. این کتاب در سوم راهنمایی به دست من رسید. سعید یه نسخه تازه ترجمه شدشو که بصورت یه مجله بود بهم داد. همیشه فکر میکنم که اون حجم از کتاب چطور به شکل یه مجله بود. بگذریم. منو یاد دوره خیلی کوتاهی که کتاب رو خوندم انداخت به طوری که سعید و اون یکی دوستمون، سیدعلیان، باور نمیکرد که اینقدر سریع خونده باشمش و سعید برای اطمینان از من سوالاتی در مورد اتفاقات مهم پرسید. اون دوران سر همه زنگها هری پاتر میخوندم. ردیف آخر میشستم و هری پاتر رو برای خودم ورق میزدم. حتی به عنوان یه چالش در حد یکی دو خط هم سر کلاس اکبری (بهترین معلم تمام زندگیم بعد از دکتر هورفر) میندازه. البته اشاره کنم که مطمئن نیستم این خوندن هری پاتر سر زنگ اون حقیقته یا جز اغراقهای همیشگی من.

بگذریم. دیدنش منو به شور و شعف آورد و بدم نمیاد دوباره بشینم ببینمش. امیدوارم زودتر یه نسخه جدیدتر ازش بسازن...

کتاب ساحره سرگردان

کتاب ساحره سرگردان رو آخرین باری که سعید رو دیدم، درست چندروز قبل از شروع کرونا در ایران، از شهر کتاب خریدم.

این کتاب، در واقع 10 داستان کوتاه هست که ساحره سرگردان یکی از اوناس، ری برادبری، نویسنده محبوبم نوشتتش، چاپ دوم نشر ماهی هست و پرویز دوایی هم ترجمه کرده. متاسفانه ترجمه خیلی خوب نبود، هرچند باید اقرار کنم بعضی جاها واقعا شاهکار بود ولی به طور کلی بنظر من ترجمه سختی شده بود و خیلی روون نبود و کلماتی استفاده شد که تا حالا حتی نشنیده بودم. داستان آخرش، سیبهای طلایی خورشید، از ترکیبهای موصوف و صفت بسیار بسیار زیبایی استفاده میکنه که من واقعا باید به پرویز دوایی تبریک بگم.

 

خود داستان، یه داستان رئالیسم جادویی هست. جادوگر و جادو اتفاقات غیرواقعی مشاهده میشه. برخی داستانها بینهایت جذاب هستند ولی بیشتر داستانها از نظر من تعریفی نداشتند و یا بی محتوا بودند یا نویسنده نتونسته به خوبی تهشو جمع کنه. بنظر من داستان آخرش، سیبهای طلایی خورشید، خیلی خیلی قشنگ بود. ولی متاسفانه پایان قشنگی نداشت. آخرشو نویسنده حقیقتا خراب کرد. صدف دریایی، تاثیرگذارترین داستانش بود بنظرم. اون زمان که خیالات و رویاها به حقیقت میپیوندند. منو یاد رمان راز فال ورق انداخت. 

داستان ماجرای عاشقانه رو نفهمیدم. ساحره سرگردان و غرب اکتبر ضعیف بودند. مرگ و دوشیزه عالی بود و مرگ به خوبی نمایش میداد. تقسیم طولانی بینهایت زیبا بود. مادام و موسیو شل بنظرم ضعیف بود. یک شب در همه عمر بدک نبود ولی خوبم نبود. 

در کل برای خوندن، پیشنهاد میشه. ازش لذت بردم.

خلاصه رادیو فلسفیدن-سردرگمی در پایان عصر محدودیت‌های هنجار‌ی

نشستم از رادیو فلسفیدن گوش میدم و همزمان تایپ میکنم. شاید به درد کسی بخوره. در درجه اول به درد خودم میخوره.

 

سردرگمی در پایان عصر محدودیت‌های هنجار‌ی

  در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که واکنش اکثر مردم به وقایع سیاسی مخلوطی از «خشم» و «ناامیدی‌» است. در این قسمت از رادیو فلسفیدن، از این صحبت می‌کنیم که موقعی که صاحبان قدرت برای حفظ قدرت هرگونه هنجاری را زیر پا می‌گذارند، آیا امیدی به […]

نویسنده : محمد میرزایی

تاریخ انتشار : ۹۷/۰۴/۱۴

 

 

اوضاع بدیه. مشخصم نیست که چطور بهتر میشه. مردم ناامید از شرایط هستند. سیاستمدارا بنظر میرسه به صورت سیستماتیک دنبال تعقیب و زندانی کردن آدمهایی هستند که به دنبال آدمهایی هستند که اشتباه میکنند. کسی به مبنا و ریشه کارها فکر نمیکنه. فرصت نمیکنه. کسایی که بر ما جمومت میکنن، تقریبا تمام محدودیتهای هنجاری {سیاسی و اخلاقی} رو پشت سر میذارن.

دو نفر به اسم دموکراسی ها چطور میمیرن، میگن دموکراسی دو هنجار قانونی شکیبایی دو سویه و مدارایی باعث تداوم دموکراسی میشه. سواستفاده از قدرت، بی اعتنایی به قدرت، و ... . 

این چیزها باعث کند و کم اثر شدن سردرگمی مردم میشه. فضا بنظر مردم بیگانه میاد.

نظریه قرارداد اجتماعی: جامهع وقتی عادلانه است که افراد عاقل جامعه اون قوانین رو قبول داشته باشند. به رساله جمهور افلاطون میرسه. 

پیروزی به هر قیمیتی....

رد سندرز میگه بردن همه چیز نیست بلکه تنها چیز هست. 

هانی بال لکتر در ضد قهرمان سکوت بره ها بدون هیچ محدودیتی به دنبال رسیدن به اهدافش بود و به دنبال انجام کارهایی بود که هیچکس به گرد پاشم نمیرسید. 

اساس نئولیبرالیسم، فردگرایی بدون توجه به منافع جامعه هست. 

مارگارت تاگر میگه چیزی به نام جامعه نیست. مردان و زنان منفرد و خونواده هاشون فقط هستند. همکاری مردم با هم فقط رسیدن به منافع شخصی هست. این روحیه همه جا کم و بیش دیده میشه. هیچچیزی فراتر از مرزهای شخصی نیست. ممکنه آدمها باهم جمع بشن و جزبی به وجود بیارن ولی علت این جمع شدن، منافع فردیه. آدمها تنها هستند و از ترس باهم کار میکنن. 

درسته گاهی یه گوشه دنیا یه هدفی فراتر از مرزهای فردی بوجود میاد، ولی خیلی گذرا هسنتد.

یه فرد جامعه ستیز رو تصور کنید که اهمیتی به هنجارهای اجتماعی نداره. مردم یا ناامید هستن ازش یا میخوان ازش فرار کنن. یا باید جلوش ایستاد و دست به خشونت زد یا باید فرار کرد. نهادهای حکومتی هم تقریبا همینطوریه. ما نمیدونیم چطوری اعتراضهامون رو نشون بدیم. محدودیتهای هنجاری وجود دارن  و احساس سردرگمی داریم. وقتی که انسان گرگ انسان میشود {به قول هابز}. امید به اصلاح باطله. کسایی که سعی دارن فضای سیاسی رو بهبود ببخشن، باید بدونیم نیمتونن همون تاکتیکها رو به کار ببرن. 

هربار حتی برای اصلاح امور، هنجارهای اخلاقی مورد تعرض بگیرن، آینده روشنی وجود نخواهد داشت. 

از کجا بفهمیم هنجارهارو رعایت میکنیم یا نه.

باید بدونیم آیا دغدغه های ما برای بهبود اوضاع، فقط برای خودمون هست یا به صلاح فراتر از خودمون هست؟؟؟ شاید این تنها راه مناسب برای خروج از سردرگمی باشه... .

 

خلاصه رادیو فلسفیدن-پساحقیقت و فلسفه

رادیو فلسفیدن برگشته. با اطلاعات بسیار بسیار زیبا و شنیدنیش. 

#رادیو_فلسفیدن، فصل ۴، شماره پیاپی ۵۹، پساحقیقت و فلسفه.
کرونا، هواپیما و باقی اخبار

 

من نمیتونم ویس گوش بدم. خوابم میگیره. تصمیم گرفتم مثل یه کلاس درس بشینم خلاصشو بنویسم. هرچیزی که میگه رو مینویسم. بدم شد مهم نیست. در درجه اول خودم استفاده میکنم. بقیه هم که یبار گوشش کرده باشن، میتونن اینو بخونن و براشون یاداوری بشه و در ذهنشون بهتر نقش ببنده. کسی هم که گوش نکرده از خوندن این متن، چیزهای خیلی خوبی می آموزه. خلاصه بدک نیست خوندنش.

 

اخبار مختلفی داریم میشنویم. ضد و نقیض خیلی زیاد. چرا؟ چون در دوران پساحقیقت هستیم. به قول هانا آرنت دنیا از حقیقت زدوده شده.
چرا مرز راست و دروغ در زمان ما اینقدر بهم ریخته؟
هانا آرنت در مقاله ای اشاره میکنه که دروغ چی هست؟ هانا میگه هر عمل کردنی مستلزم نوعی دروغ هست. مثلا جابجا کردن سیب از میز به صندلی، نیازمند تخیل کردن این هست که سیب در میز نباشه و در صندلی باشه.

در هیچ نظام سیاسی، راستگویی ارزش نیست. دروغگوی خوب همیشه یه قدم از مردم جلوتره چون یا چیزی رو میگه که دوست داریم بشنویم یا چیزیو میگه که اصلا انتظارشو نداریم و شوکه میشیم. تا مردم بخوان بفهمم چی به چیه، دروغ راه خودشو به صدر اخبار و باور ما میرسونه.

هانا میگه اگر دروغ سیستماتیک به جایی برسه، آدما فقط دنبال بقا هستند و کاری ندارن دروغه. بهرچیزی که بتونن بهش اعتماد کنن تکیه میکنن. 

روابط عمومی کارش خلق حقیقت به گونه ای هست که کالاش به فروش بره. اگر کالا فروش نرفت، صاحب کالا از قدرتش استفاهد میکنه. 

هگل میگه هدف رهایی فلسفه، رهایی از شک و رسیدن به قطعیت هست.

یکی از سناریوها، تبدیل هرچیزی به الف و ب و ج هست. حداکثر و حداقل و تعادل. فرینها بد هستن پس همین حالت وسط بهتره. ایده آل ما نیست ولی از الف و ج بهتره پس منطقیه. انتخاب بین بد و بدتر در بین مردم.

به قول هانا:واقعیت زدایی هست این کار. چون واقعیت ارزش خودشو از دست میده. ساحت واقعیت مورد تعرض قرار میگیره و چیزی تولید شده که اونقدر شبیه واقعیته که قابل تفویض با واقعیت حقیقی ینست. 

علم و شبه علم اونقدر شبیه هم هسنتد که تمییزش کار هرکسی نیست و نیاز به متخصص داره.

این شبه علم از فیلتر کلی متخصص و استاد دانشگاه رد شده.

نکته غم انگیز ماجرا: با مخالفت بیش از حد، در نظر مردم این ماییم که داریم غیرمنطقی و احساسی حرف میزنیم...

در چنین وضعیتی بوروکراسی جای واقعیت رو میگیره. برای مختل کردن چیزی، کافیه وارد بوروکراسی شد. رسیدن به حقیقت کار ساده ای نیست در این شرایط.

از دهه نود میلادی، پساحقیقت به وجود آمد. تداعی جامعه واقعیت زدایی شده. از بین رفتن واقعیت حقیقی. ترامپ، برگزیت، جنگ خلیج فارس و ... . سیاست پساحقیقی... . پساحقیقت اینطوریه که یچیزیو به صورت یه فکت علمی بیان میکنیم. اگر گرفت که هیچی اگر نگرفت دوباره تکرار میکنیم. فکت ما ظاهر علمی داره. اونقدر تکرارش میکنیم که آدمهایی این وسط گیج میشن و قبولش میکنن. 

سه علت: خبرگزاریهایی که یکی پس از دیگری ثبت میشن و ابزار مناسبی هستند. ظاهر علمی و منطقی رو ایجاد میکنن. خبرگزاریهایی برای تولید آمار خوشگل گول زننده. 

دلیل دوم: شبکه های اجتماعی. پشت هر اسمی میتونیم قایم بشیم. لشکری از آدمهای مجازی. دستمونم رو شد، یه اکانت جدید و اسم جدید درست میشه. اونقدر تکرار میشه اخبار که خیلیها باورش میکنن. اینترنت و شبکه های اجتماعی، جولانگاه مجازی شده و سوتی دادن به معنی از دست دادن اعتبار نیست.

دلیل سوم: دو قطبی شدن جامعه. طرفین اجتماع تمایلی به شنیدن اخبار طرف مقابل ندارند. طیف خاکستری باعث منطقی بودن ادبیات و شنیدن اخبار دو طرف میشه. وقتی طیف خاکستری نباشه، ماجرا لطیفتر نمیشه و حقیقت هم مجالی برای عرض اندام نخواهد داشت.

وقتی جوامع دوقطبی میشن، فکتهای شبه علمی و گزاره های آماری خوشگل ولی غلط خودشونو نشون میدن و محبوب میشن. 

نگاه کردن به همین وقایع اخیر، کلی مثال هست. کلی ادم متخصص با کلی تحلیل علمی. شبکه های اجتماعی بهترین میدون برای بازنده هاست. با یه شکست دست کسیروو نمیشه. کافیه تیمکشی کنی و یه ظاهر جدید داشته باشی. 

اینطوری پسا حقیقت  دموکراسی رو شکست میده. در این آشفته بازار حقیقت و دروغ تفاوتی نخواهد داشت. اونی برنده هست که پول بیشتری داشته باشه و بهتر و قویتر باشه. بعضیا میگن ادمای دنیا احمقتر شدن که دیوونه ها رای میارن. ولی مردم دنبال حقیقت هستن و در این شرایط نمیتونن حقیقت رو پیدا کنن.

هانا: شاید ما بتونیم ذهنمون رو آزاد کنیم و آزادانه فکر کنیم. ولی نمیتونیم بدنمون رو نجات بدیم. بدن ما در این وضعیت گیر افتاده و بنظر میرسه که براش راه نجاتی نیست. 

کتاب سیرکی که میگذرد

خب تعطیلات اجباری فرصت مناسبی بود برای مطالعه کتابهام و خصوصا کتبی که نصفه نیمه رهاشون کردم. کتاب سیرکی که میگذرد رو یکی دو ماه پیش خریدم. وقتی پریسا پیش شاگردش رفت و بعدش من تجریش بودم و از یه کافه ای که کتابفروشی هم بود گذشتم، این کتاب به چشمم اومد. چون مال نشر چشمه بود و قیمتش هشت تومن بیشتر نبود، خریدمش. البته اشاره کنم این کتاب چاپ سال 93 هست و علت ارزونیشم همینه. نشر چشمه و ترجمه نسیم موسوی پاک هست که انصافا ترجمه خوبی هم کرده.

این کتاب نوشته پاتریک مودیانو هست که در سال 1945 به دنیا میاد. نویسنده فرانسوی هست. مادرش تو تئاتر کار میکرده و مدام به سفر میرفته. تقریبا تنها بوده. با فوت برادرش در دهه شصت خیلی آسیب شدیدی میبینه ولی خب عملا نقطه آغاز آثار هنریشه.

در کتاب سیرکی که میگذرد، داستان یه پسر 18 ساله با مشخصات خودش هست که اتفاقی در یه اتاق بازجویی هست که نمیدونیم چرا. بعدش یه دختر دیگه هم برای بازجویی میره و پسره منتظر میشه تا بازجویی از دختره تموم بشه و بعد بره ببینتش و باهم برن کافه و صحبتی بکنن و از این چیزا. دختره دنیای مرموزی داره برای خودش. با آدمهای غریبه ارتباطاتی داره. پسره هم میگه مشکلی نیست و همراه دختره میمونه. راوی داستان خود پسره هست که چندسال قبل رو توضیح میده. در طول داستان مدام گریزهایی به زمان آینده و گذشته زده میشه. پسره میگه ده سال بعد فلانجا بودم، فلان سال پیش با پدرم فلانجا بودم و ... . 

به طور کلی داستان در مورد پسری هست که از این دختره خوشش اومده و حاضره باهاش یه زندگی جدیدی رو شروع کنه. اهمیتی نمیده گذشته دختره چیه. مهم اینه که دختره با پسره اوکی هست. 

 

راستش نمیدونم چیشدم ولی از این نوع داستانها و رمانها داره کم کم خوشم میاد. داستان بی هدفی هستند. ولی نمیدونم چرا ازش لذت میبرم. نمیتونم بگم توصیه میکنم ولی خوندنش خالی از لطف هم نیست.

دلنوشته+چیا دوست دارم

چند روزی هست که علایق جدیدی از خودم کشف کردم و دوست دارم برای خودم یه سری چیزمیز بخرم یا داشته باشم. الان که وضع مالی خیلی خرابه ولی خب شاید در آینده ای نزدیک بتونم به برخی یا همشون برسم. برای اینکه یادم بمونه از چیا خوشم میاد (چیزی که خیلی راحت فراموشش میکنم)، تصمیم گرفتم در این جا بنویسم. حالا یا همین پست رو آپدیت میکنم یا با همین عنوان دوباره مینویسم.

من از اسباب بازی خوشم میاد. اسباب بازی نسبتا کوچیک. در راس همشون از ماشینهای فلزی سنگین کوچیک خوشم میاد. کوچیک منظورم طولی برابر با حدود دو بند انگشت هست. از همونا که بچگی داشتم. تعداد زیادی هم میخوام. رنگهای مختلف. 

همچنین از ماشینهای ساخت و ساز و کشاورزی کوچیک هم خیلی خوشم میاد. تراکتور، جرثقیل، بیل مکانیکی، لیفتراک و ... . اندازشون کمی بزرگتر باشه مشکلی نیست. 

ماشینهای اسباب بازی تزیینی خیلی شیک از اونا که اولین بار در سرزمین عجایب دیدم.

نمیشه اسمشون رو عروسک گذاشت. ولی تقریبا چیز دیگه هم به ذهنم نمیرسه بگم. از این عروسکهای شخصیتهای قهرمانی خیلی خوشم میاد. شخصیتهایی مثل هالک، کاپیتان مارول، تانوس، هلبوی. اندازشون باید نهایتا بیست سی سانت باشه. دوست ندارم بزرگتر بشن. چون نرم نیستن بهشون نمیتونم بگم عروسکن. نمیدونم دقیقا چی باید بگم.

مطابق مورد فوق، دوست دارم عروسکهای باب اسفنجی و پاتریک و هشت پا هم میپسندم. ولی خیلی کمتر.

تابلو از شخصیتهایی که دوسشون دارم. شخصیتهایی نظیر چارلی چاپلین، انیشتین، چگوارا، نیوتون، و خیلی شخصیتهای دیگه که از شنیدن اسمشون لذت میبرم. تابلوها باید هم اندازه اونایی باشه که تو کتابفروشیها یا انقلاب میفروشن. در حد ده در ده سانت. در کنارشم شعر یا متن نوشته ای باشه هم میپذیرم.

 

فیلم پوآرو - قطار سریع السیر شرق

در سال 2014 چنین شبی، از منوتو یه قسمت از پوآرو رو دیدم و در فیسبوک قرار دادم. این تا اون زمان بنظرم اولین قسمتی بود که پوآرو از اجرای قانون سرباز زد (بعدها و به تازگی دیدم که قبل از مرگش هم یبار دیگه اینکارو میکنه که قسمت آخر پوآرو هست و حقیقتا یکی از قسمتهای به شدت زیبای پوآرو بود). بگذریم. 

 

خلاصه داستان:

داستان فیلم در مورد یه قتلی هست که در قطار سریع السیر روی میده. یه فردی توسط 14 نفر به قتل میرسه. بعدا مشخص میشه که اون فرد سالها پیش به یه دختربچه تجاوز میکنه و بعدش میکشتش و بر اساس لابیهای خودش یا یه طور دیگه از قانون فرار میکنه و از دست خونواده هم فرار میکنه. فک و فامیلهای اون دختربچه بعد از سالها، این مرده رو پیدا میکنن و با چهره ها و گریمهای مختلف اون فرد رو در یه شب در قطار گیر میارن و میکشنش. از بد حادثه، قطار در برف گیر میکنه و نمیتونن از قطار پیاده بشن و پوآرو معمارو حل میکنه. دیالوگ زیر صورت میگیره. پوآرو به پلیسا میگه که قاتل فرار کرده و از اجرای قانون سرباز میزنه. صحنه وحشتناک زیبایی هست وقتی که قاتلها رو لو نمیده و گریه میکنه. گریه میکنه برای خودش که دروغ گفته و قانون رو نقض کرده. ولی خب احتمالا کار درستی هم کرده.

 

ما در این فیلم فردی رو میبینیم که اصلی ترین اصل زندگیش، اجرای قانون هست. حالا با این اصل خودش یه تناقض وحشتناک درست رو میبینه و حاضر میشه علیه اون تناقض اقدامی کنه. تصمیم میگیره کار درست رو بکنه تا رعایت اصل خودش. و خب اجراش میکنه. تکرار میکنم صحنه گریه کردنش وحشتناک زیبا هست و از دیدنش لذت میبرم واقعا.

 

دیالوگ زیر رو عینا از شیش سال پیش آوردم و فقط از نظر نگارشی اصلاح کردم:

پوآرو:ما حق نداریم سر خود قانون رو به اجرا دربیاریم. این یه روش قرون وسطایی هست. حاکمیت قانون باید همیشه محترم باشه و اگر خواست سقوط کنه باید مردم حفظش کنن. چون اگه حاکمیت قانون از بین بره، جامعه هیچ پناه دیگری نخواهد داشت.
یکی از افراد: اجرای عدالت بالاتر از قانونه.
پوآرو: پس بذارید خداوند اجراش کنه نه شما.
یکی از افراد: وقتی خدا اجرا نمیکنه. وقتی جهنمی روی زمین برای کسایی ک بهشون ظلم شده درست میکنه. وقتی کشیشها ک باید ب نمایندگی از خدا عمل کنن ولی چیزی رو ک نابخشودنیه میبخشن، مسیح گفته درچنین مواردی بذارید سنگ اول رو اونایی ک بهشون ظلم شده پرت کنن.


(دراینجا پوآرو جوابی نداره و میره بیرون)

 

 

سوال

کی راست میگه؟؟؟؟؟

ایجاد هرج و مرج بخاطر اجرای عدالت یا ناعدالتی برای عدم اجرای هرج و مرج؟؟؟؟

کتاب من و تو

5شنبه هفته پیش که با سینا رفتیم ندای سبز و سینا میخواست برای یکی یه کتاب بخره، من هم اتفاقی یه کتاب ارزون قیمت در انتشارات چشمه دیدم و خریدمش (میدونید که در مقابل دیدن قیمت مناسب، ناتوان میشم و میخرم!). کتاب «من و تو» نوشته نیکولو آمانیتی از ترجمه محیا بیات رو خریدم.

بر اساس پشت جلد کتاب، نیکولو آمانیتی متولد 1966 در ایتالیا هست و این کتاب رو در سال 2012 نوشته. البته داستان کتاب مربوط به سال 2010 و ده سال قبلش هست.

داستان خیلی قشنگی داشت و به قول اونچه که پشت کتاب نوشته، داستان کششداری بود.

 

خلاصه داستان:

داستان در مورد یه پسر 12ساله اجتماع گریزی به نام لورنزو هست که میخواد خونوادشو شاد کنه و بگه که آدم مقبول و خوبی هست. شروع میکنه به تظاهر. خودشو مثلا آدم خوبی نشون میده. آدم اوکی که با بقیه هم اوکی هست و از این حرفها. همه جا تظاهر میکنه. یه روز میشنوه یکی از همکلاسیاش یکی دیگه رو برای اسکی دعوت میکنه. اینم میره به مامانش میگه که برای اسکی دعوت شده. اونقدر مامانش ذوق میکنه پسرش تو مدرسه دوست صمیمی داره که پسره دیگه نمیتونه بگه دروغ گفته. دلش نمیاد. خلاصه برنامه ای میچینه که به خونوادش میگه میره اسکی ولی در واقع میره تو انباری خونشون و برای خودش با یه کنسول بازی، مشغول به بازی میشه. نوتلا میخووره و ... . اتفاقی خواهرش وارد انباری میشه. خواهرش رو قبلا یه بار دیده. از زن قبلی پدرش هست. قبلا بینهایت خوشگل و سکسی بوده ولی الان لاغر شدید شده و بعد در داستان میفهمیم که معتاد شده و میخواد ترک کنه. پدرش هم ازش متنفر بوده و علت تنفر پدرش به زن قبلیش برمیگرده و این بدبخت گناهی نداشته. دختره حدودا ده سال بزرگتر از لورنزو بوده. پسره نمیخواسته که دختره اینجا باشه. میخواسته در تنهایی خودش لذت ببره و خوش بگذرونه. ولی خب سر باج دادن دوطرفه و این چیزا، یه جوری با این پسره به توافق میرسن که چیزی به بیرون درز ندن و باهم بمونن. بعد از این مدت، که مثلا دوره اسکی تموم شده، دختر و پسره از هم جدا میشن. دختره قول میده که دیگه سمت مواد نره. پسره هم قول میده دوباره دختره رو ببینه. داستان به 10 سال بعدش یعنی سال 2010 میره که زمان حال راوی هست.پسره برای شناسایی جسد میره و خواهرشو میبینه شناسایی میکنه و علت مرگش مصرف بیش از حد مواد بوده. 

 

در یک کلام:

نمیگم چیز خاصی بود ولی به شدت برای یک بار خوندنش پیشنهاد میکنم. علاقه من هم شدم از نیکولو آمانیتی بیشتر بخونم.

 

یک جمله قشنگ:

ولی هرچقدر بیشتر نقش بازی میکردم بیشار احساس تفاوت میکردم و شیاری که مرا از بقیه جدا میکرد عمیقتر میشد. در تنهایی خوشحال بودم ولی بل دیگران باید نقش بازی میکردم. این موضوع اولش مرا میترساند. باید بقیه عمر تقلید میکردم؟

 

انیمیشن frozen 2

چند شب با برادرم، دخترخاله و دخترداییم انیمیشن frozen 2 رو دیدیم.

قسمت اولشو بینهایت دوست داشتم. بنظرم خیلی خوب ساخته شده بود و البته با دوبله گلوری شاید حتی بهتر از خود نسخه انگلیسیش بود. قسمت دومش هم بدک نبود. متاسفانه گلوری ورشکست شده و نمیتونه شاهکارهایی مثل دوبله فروزن رو دوباره بسازه. به نظر من دوبله فروزن یک از خود فروزن اصلی بهتر بود. اما بگذریم. در مورد قسمت دومش صحبت کنیم.

خلاصه داستان این قسمت جالب بود. ولی مسیر رسیدن به هدف کارگردان و مسئولای فیلم بنظرم خیلی قشنگ نبود. یعنی خود خط داستان و وقایعی که پیش میرفت خیلی قشنگ نبود.

خبری از دیالوگهای خوب نبود.

بنظرم موسیقی خیلی قوی نداشت. اصلا موسیقیش چیزی نبود که بگم لذت بردم.

فیلم موزیکال بود ولی قرار نیست دیگه همه جا موزیکال بشه بنظرم در این قسمت ضعیف بود.

خنده داریش به مراتب کمتر بود. انتظار داشتم خیلی تیکه های قشنگتر و بهتری ببینم.

نمیدونم اسمش تدوین هست یا نه ولی بنظرم تدوین خیلی ضایعی داشت. یه سری جاها مثل فوتوشاپهای ضایعی که توی فضاهای مجازی پخش میشه و سوژه مردم میشه، بود. 

 

در کل دیدنش بد نیست. بهرحال هرکی اولی رو دیده باشه و خوشش اومده باشه دوست داره دومیش رو هم ببینه. ولی بنظر من خیلی فیلم قشنگی نبود.