خب بالاخره این تعطیلات اجباری موجب شد که کتاب جنایت و مکافات رو بخونم. از همون اول که به خوندن شروع کردم، منو به خودش جذب کرد و ازش لذت بردم. اگر سال پیش یا قبلتر بهم این کتاب رو میدادن همون اولش کتاب رو پس میزدم و ازش بدم میومد. ولی الان مدتی هست که با این نوع نوشتار آشنا شدم و ازش لذت بسیار زیادی میبرم.
من این کتاب رو از انتشارات یاقوت کویر و ترجمه مریم امیری و آرزو پیراسته خوندم. ترجمه خیلی خوبی بود و خسته نباشید میگم به این دو نفر. ولی حقیقتا غلطهای املایی و تایپی خیلی زیادی داشت و من ازش اصلا خوشم نیومد. نمیدونم نیازی هست بگم یا نه ولی خب جهت کامل بودن عرض میکنم که فئودور داستایوسکی هم نویسنده این کتاب هست.
اسم کتاب جنایت و مکافات هست. یه جنایت کوچیکی توسط نقش اصلی پسری بیست و سه ساله با اسم راسکونلیکوف روی میده و بعد مکافات خیلی بزرگی به دنبالش میاد. مثل خودش واژه مکافات که ترسناک هست، اینجا هم مکافات و بدبختی واقعا به سر مردم میاد. یک فردی بعد از انجام یک جنایت چی به روزش میاد و چقدر اذیت میشه و ... . به طور موازی چندتا اتفاق کوچیک هم دوروبرش میوفته که بر زندگی قبل و بعد از جنایت این شخص تاثیر میذاره. جالبه که کل این کتاب 811 صفحه ای، در 800 صفحه به بررسی حدود هفت هشت روز از زندگی این فرد میگذره. شخصیتهایی هم در کتاب هستند که کم نیستند ولی خب خیلی زیاد هم نیستند. شخصیتها به خوبی توصیف شدن و مطابق شخصیتی که دارند، میشه پیشبینی کرد که قرار هست هرکدوم در هر بخشی چه کاری رو قرار هست انجام بده.
یکی از اهداف نویسنده در این کتاب، بررسی جنایتی هست که یه آدم معمولی انجامش میده و یکی که یه آدم بزرگ و مسئولی انجامش میده. نویسنده مدام از این صحبت میکنه که چرا آدم معمولی رو میگیرن و زندانی میکنن، ولی اونی که مسئول هست و کلی خون بیشتری ریخته، مورد احترام بیشتری قرار میگیره و حتی بنای یادبود هم براش میسازن.
من ترجیح میدم بیشتر چیزی نگم تا داستان این کتاب رو خراب نکنم. کتاب خوبیه. پیشنهاد میکنم خونده بشه ولی شاید کسی به عنوان کتاب اول داستایوسکی بخونتش خوشش نیاد. در درجه اول پیشنهاد میکنم کتاب یادداشتهای زیرزمینیش خونده بشه و بعد این کتابش رو مطالعه کنیم. در اینجا چند دیالوگ و نوشته کوچیکش رو نقل میکنم و شاید در روزهای آتی دیالوگهای بیشتری رو ازش بیارم. اشاره کنم که متنهای طولانی رو که اینجا نقل نمیکنم، بسیار و به شدت زیبا هستند و متاسفم که حوصله تایپ کردن اونهارو الان ندارم. همچنین در صفحه آخرش هم اتفاق خیلی زیبایی میوفته که ترجیح میدم بیانش نکنم تا اسپویل نشه.
- فقط به این دلیل رد این باره بسیار سخن میگویم که کاری انجام نمیدهم.
- هرچه بیشتر مینوشم بیشتر او را درک میکنم...نوشیدنی مصرف میکنم که رنج بیشتری بکشم...
- هنوز هم وقتی میخواهد درباره او {همسر سابقش} صحبت کند چشمهایش پر از اشک میشود و سرکوفت او را به من میزند. اما من خوشحالم. خیلی خوشحال، چون حداقل گمان میکند که روزی خوشبخت بود.
- یک نفر را بیش از اندازه بزرگ میکنند و انواع خصوصیات مثبت را به اون نسبت میدهند هرچند میدانند که قابلیت این همه حرمت را ندارد ولی باز ادامه میدهند. فقط نمیتوانند واقعیت را قبول کنند.
- آنچه اون اکنون احساس میکرد از حقارت درونی خود او بود، حقارتی که ناشی میشد از جاه طلبیهای فرعی اش.
- کشیش: ناامید نباشید. خداوند بسیار رحیم و مهربان است. زن: مهربان است اما نه با ما.
- حقیقتا فرار نمیکند اما تاثیرش را در زندگی میگذارد.
- فقط هر چرندیاتی که خواستی سرهم کن و تحویلش بده. کنارش بنشین و با او حرف بزن. تو که دکتری. یک نوع مرض هم در اون پیدا کن و راه معالجه را هم به او بیاموز.
- خوشبخت آدمهای فقیرند که نیازی به قفل ندارند.
- اگر کسی وجدان داشته باشد در صورت بروز اشتباه رنج خواهد برد. این یعنی مجازات، حتی عذاب آور تر از حبس با اعمال شاقه.
- رنج و عذاب برای انسانهای با درک و فهم بالا واجب است. آدمهای بزرگ از نظر من در دنیا متحمل رنج بزرگی میشوند.
-دختر: من بدون خداوند هیچ هستم. راکولنیکف: خدا برای تو چه کاری انجام داده است؟
- اگرچه این شرم و حیای زنانه موضوعی مزخرف و به دردنخور است، ولی او حق دارد همانطور که میخواهد در مقابل من رفتار کند و من تمام و کمال رفتارش را میپذیرم.
- البته اون مسئله بوسیدن دست یک زن توسط مرد را خوب فهمیده و میداند که در واقع این توهین به یک زن است، زیرا موضوع نابرابر بودن این دو را پیش میکشد.
- کمکهایی از این قسم {کمک به فقیر و ...} بر خلاف عقاید شخص من است، زیرا مشکل را از ریشه حل نمیکند.
- اگر بتوانیم به کسی بقوبلانیم که چیزی برای گریستن وجود ندارد، او هم گریستن را فراموش میکند.
- کتککاری هم کرده اید؟ بله چطور؟ خب پس شما فرصت مبارزه با دیگران را در زندگی داشته اید، این چالش به زندگی آدمی روح میبخشد.
- بعضی آدمها به خاطر نفوذشان قانون را زیر پا میگذارند و البته همین آدمها برای افراد پایینتر قانون وضع میکنند.
- چه میگویی؟ تو دستت را به خون آلودی. اینطور نیست؟ راکولنیکوف با عصبانیت و سریع گفت: همه خون میریرزند. حالا اینگونه است، قبلا هم همینگونه بوده است. دریایی از خون را مثل نوشیدنی به زمین میریزند. به همین دلیل در پایتخت از آنها قدردانی میشود و بر سر آنها تاج میگدارند و به آنها لقب نیکوکاران انسانیت میدهند.