سریال Better Call Saul

سریال بریکینگ بد، قطعا بهترین سریالی بوده که دیدم. تابستون گذشته دیدمش. سریالی بسیار قوی، زیبا، دارای خط داستانی بینظیر، شخصیتهای بسیار دوست داشتنی، حس واقعی و .... . شما با تمام سریال میتونی ارتباط برقرار کنی. از آدم خوبه تا آدم بده سریال. از اونی که نقش کمی داره تا اونی که شخصیت اصلی هست. همزمان شخصیت خیلی بد، یعنی والتر و شخصیت خیلی خوب، یعنی هنک رو دوست داری.

اینقدر این سریال رو دوست دارم، که متاسفم در ذهنم مونده. دوست داشتم این بخش از حافظمو پاک میکردم تا دوباره از اول بتونم ببینمش و ازش لذت ببرم. حتی شاید یه روزی دوباره از اول بشینم ببینم. بگذریم. بعد از تموم شدن سریال، واقعا دچار افسردگی شدم. با سریال انس بسته بودم. خیلی برام واقعی بود. انگار خودم در بخشی از ماجرا بودم. مدتی هست که متوجه شدم سریال Better Call Saul به بیرون میاد و تا حالا پنج فصل ازش گذشته. ساول گودمن یا به اسم اصلیش، باب اندکیرک، وکیل دو شخصیت اصلی سریال بریکینگ بد هست. در واقع به طور کلی وکیل آدمهای تبهکار و مجرمه. خودش آدم بدی نیست. انصاف داره. اخلاق داره. برای کارش تلاش میکنه و پشتکار داره و ... . اما خب برای آدمهای بد کار میکنه. بگذریم. این سریال، در واقع از 6 سال قبل از ورود شخصیتهای بریکینگ بد، به بررسی داستان و زندگی ساول گودمن میپردازه. اینکه چطور از یه وکیلی که حتی دفتر هم نداره، پیشرفت میکنه و به جاهای بالاتر میرسه. اشاره کنم که در این سریال، علاوه بر ساول گودمن، داستان زندگی مایک هم در این سریال دیده میشه و فکر میکنم وجود همین شخصیت کمک خیلی خوبی به پرطرفدار شدن سریال میکنه. مایک، یا به اسم اصلیش جاناتان بنکس، شخصیتی کاریزماتیک و بسیار باابهت و اقتدار هست که انصاف و مرام حالیشه و در سریال بریکینگ بد خیلی زیبا درخشید. اینجا شاهد این هستیم که نقش آفرینی خودش رو به زیبایی انجام میده و کارها رو بسیار مدیریت شده و خوب پیش میبره.

خوبی این سریال اینه که داستان و کارگردانی و خیلی پارامترهای دیگه ش، مشابه با سریال بریکینگ بد هست و همون حس و حال رو به شما میده و اگر مثل من دچار افسردگی پایان بریکینگ هستید، با دیدن این سریال میتونید کمی خودتون رو آروم و خوشحال کنید. 

 

 

دلنوشته+اخبار خوب هفته پیش

در طول هفته گذشته که هفته مفیدی برام بود، دنیا هم باهام خوب بود و اخبار خوبی رو به گوشم رسوند. برای اینکه یادم نره مینویسمشون:

از دکتر لیاقت کلی تعریف شنیدم. فهمیدم که جز داورهای مجله هستم. {تا قبلش فکر میکردم فعلا فقط ویراستارم}. همچنین قرار شده به زودی مجله، چکیده مبسوط انگلیسی هم بخواد که یعنی نمایه اسکوپوس میگیره و جز مجلات بین المللی محسوب میشه و در نتیجه من جز عوامل اصلی یه مجله بی المللی هستم.

دکتر رمضانی ظاهرا کلی از من تعریف کرده و این موجب خوشحالیم شده.

در یک طرح پژوهشی ملی جز همکاران کلیدی شدم به لطف دکتر رمضانی.

شروع به انجام یه سری کارها در راستای سلبریتی شدن در تخصص آب کردم. این یه قدم مهم میتونه باشه در پیشرفت خودم.

 

تا ببینیم بعدش چی میشه. هفته گذشته خودم بودم. و  انگار اگر خوب باشی و تلاش کنی، دنیا هم روی خوششو بهت نشون میده. شاید واقعا منتظر کنشی از من بوده تا واکنشی نشون بده. امیدوارم بتونم دوباره خودم باشم. 

دلنوشته+آنچه در این هفته بر من گذشت.

در هفته ای که گذشت، واقعا انرژی خوبی داشتم و خیلی تلاش کردم و در راستای برطرف کردن کار و بارم واقعا قدمهای خوبی برداشتم. شنبه شروع خوبی بود. پر انرژی، استوار و قاطع. تا تمام هفته، خودم رو مشغول کار و بار مختلف کردم و تعطیلی و خونه بودن خونواده و ... هم مانع از پیشرفتم نشد. شنبه این هفته هم خیلی خوب بودم. اما از یکشنبه، تمام انرژیم افتاد و مثل سابق شدم.

نمیدونم چرا اینطوری میشه. فکر میکنم اگر جمعه رو کامل استراحت میکردم و خیال راحتی میداشتم، شرایط متفاوتتر میبود. 

بگذریم. یکشنبه و دوشنبه خیلی ضعیف عمل کردم اما امیدوارم که امروز متفاوت باشم و بتونم دوباره پیشرفت کنم.

داستان

من خیلی در توهم و رویا هستم. در طول روز خواسته یا ناخواسته، وقت زیادی رو در ذهنم میگذرونم و رویابافی میکنم. شاید به علت تنها موندن زیاد در دوران کودکی هست. الان مسئله این نیست. داشتم میگفتم. من برای خودم و در ذهنم دنیاهایی خلق میکنم که شاید تا حالا اونجا نبوده باشم. ندیده باشمشون و ... . من متناسب با شخصیتم، رویاهامم تغییر میکنند. تازگی فهمیدم که بد نیست بنویسمشون. امروز و با توجه به حرفی که تازگی شنیدم، دوست دارم از یک رویای خودم حرف بزنم و بعد تحلیلش کنم:

در ذهن من، من آدم خیلی بزرگ و سرشناسی شدم که مسئولیت مهمی هم دارم. وزارت نیرو، ریاست جمهور، رهبر کشور، یا یه سمت مشابهی. یک روزی، متوجه میشم که سدی در حال شکستن هست. بارش باران بسیار زیاده و سرریزهای سد، توان خارج کردن آب اضافی رو ندارند. در واقع اونقدر بارون ورودی به سد زیاد هست که سطح آب مدام داره بالا و بالاتر میاد. آب تقریبا هم سطح سد شده و میدونیم اگر بالاتر از سد بیاد، سد رو میشکنه و در کسری از ثانیه، شهر و مردمش رو به کشتن میده. به دستور من، نیروهای امدادی در حال تخلیه شهر هستند. ولی خب سرعت کندی دارند. تمامی تکنسینها و مهندسین در حال مدیریت سد هستند ولی خب کار خاصی ازشون برنمیاد. بارون شدیدتر از همیشه هست. یه ماشین هست که میخواد من رو از این محل دور کنه. اما من ممانعت میکنم. به زیردستام میگم، شما اگر میخواید برید، ازادید. اگر مردم قراره بمیرند، من هم باید بمیرم. پا به پای بقیه مسئولای سد، بهشون نظارت میکنم و روحیه میدم. بارون میباره و کتم رو درآوردم و پیرهنم خیس شده. سوادی ندارم که مفید باشم. صرفا میخوام اونجا باشم. پیش مردمم. میخوام بدونن که پیششونم. لحظات بحرانی تر از همیشه میشه. کارمندها آژیر مخصوصی رو به صدا درمیارن که به معنی خروج تمام کارمندا از اتاق کنترل سد هست. کاری از دست کسی برنمیاد. همه به فکر فرار هستند. و همه میرن. بادیگاردهای من به شدت عصبانی هستند و مدام تاکید میکنند که من هم باید برم. مسئولیتشون رو صلب میکنم و اونها هم کنار سد منتظر من میمونن تا شاید پشیمون بشم و بهشون بپیوندم. آب سد بیشتر از همیشه بالا اومده و آروم آروم به سطح سد رسیده. با وجود صدای غرش آسمون و بارش دیوانه وار بارون، صداهای شکستن دیواره های سد به گوش میرسه. از شنیدن این صدا به شدت میترسم. میدونم که وقتشه. نگاهی به پاییندست سد میکنم. به جایی که در افق، مردم زندگی میکنند. البته به سبب فاصله زیاد شهر و هوای مه آلود، چیزی نمیبینم. ولی میدونم اون پایین یه عده هستند. و میدونم به زودی قراره بمیرند. چطور میتونم فرار کنم؟ چطور میتونم بیخیالشون بشم؟ صدای غرش ناشی از جابجایی مواد داخل سد دوباره به گوش میرسه. برای چند لحظه نفس نمیکشم. فقط منتظر میمونم. میدونم کاری از دستم برنمیاد اما میگم باید یه کاری بکنم. با خودم میگم مهم نیست چی میشه. میخوام تا آخرین لحظه یه کاری کنم. دنبال راه درمان میگردم. دوروبرم رو نگاه میکنم. یه سطل آب میبینم. بی درنگ برش میدارم و از این سمت سد که آب بالا اومده، سطل رو پر میکنم و بدو بدو به طرف دیگه سد میرم و آب رو خالی میکنم. شد. دوباره انجام میدم. دوباره. دوباره دوباره. اونقدر انجامش میدم که از شدت دویدن، به نفس نفس میوفتم و نمیتونم دیگه راه برم. با سرعت کندتر و با نصف جون، دوباره میرم. چند بار دیگه سطل رو پر میکنم و به این طرف سد میارم و خالی میکنم. از شدت بارون تمام بدنم خیس شده. اما میتونم قطره دیگه ای رو در صورتم تشخیص بدم. اشکهای من. اینها اشکهای من هستند که جاری شدن. به آسمون نگاه میکنم. «بسه دیگه. تمومش کن. تموم کن این لعنتی رو». با تمام قدرت اینها رو فریاد میزنم. از سینه به روی زمین میوفتم و هق هق گریه میکنم. آماده مرگ هستم. 

مدتی میگذره. بارون کم میشه. تموم نمیشه. صرفا از شدتش کاسته میشه. اینو چند ثانیه بعد کم شدن بارش متوجه میشم. بلند میشم و متوجه میشم که سطح آب یه مقداری پایین رفته. خبری از صداهای وحشتناک سد نیست. متوجه میشم که فعلا قرار نیست سد بشکنه. لبخند میزنم. همراهش اشک شوق هم هست. دستام رو مشت میکنم و به سمت آسمون میبرم. مسئولای سد دوباره به اتاق کنترل برمیگردن. همه چی داره درست میشه. یکی از افراد برام یه پتو میاره و بغلم میکنه. دیگه کاری برای انجام ندارم. تصمیم میگیرم برای نظارت بر انجام امورات مربوط به تخلیه شهر به سمت شهر برم. 

این، یکی از خیالاتی هست که هرروز، مدتی رو با یادش زندگی میکنم. شاید یکی از چیزهایی باشه که دوست دارم روزی تجربه کنم. یعنی واقعا چنین مسئولی بشم. اما تازگی متوجه شدم، این الان من هست. دارم تجربه میکنم. مسئول هم اتفاقا هستم. من مسئول زندگی یک فرد هستم. اون شهر و مردمش، تمام زحمات این همه سال سختی من بودن که در آستانه نابود شدن هستند. تلاش من برای خالی کردن آب پشت سد، تلاش من برای زنده موندنه. برای نجات پیدا کردن. من دارم تلاش میکنم که از بین نرم. که خودم رو از دست ندم. شرایط آب و هوا و مشکل کارکرد سد، وضعیت دنیای پیرامون منه. خالی کردن سطل آب، تلاشهای احتمالا عبثی هستند که برای نابود نشدن انجام میدم. توقف بارش سنگین هم احتمالا بهبود اوضاع هست. امید از بهبود اوضاع. چیزی که دوست دارم تجربه کنم. نشکستن سد هم، از بین نرفتن منه. از بین رفتن، منظورم دقیقا مرگ نیست. اینکه ناامید بشم از خودم، اینکه تغییر کنم و وارد یه دنیای جدید و کلیشه ای بشم که همیشه ازش متنفر بودم، مرگی هست که در این داستان روی نداد.

امیدوارم که شاهد این باشم که در زندگی واقعی هم، واقعا نشکستم و خودم رو نجات دادم.

کتاب دنیای قشنگ نو

در لیست برترین کتابهایی که خوندم، کتاب دنیای قشنگ نو هست. مشابهش فیلمهای دیگه ای ساخته شدن، کتب دیگه ای نوشته شدن، مباحث مختلفی پیرامونشون مطرح شدن و ... . اما به نظر من، این کتاب، بهترین کتاب در این موضوع خاص هست.

کتاب دنیای قشنگ نو، نوشته آلدوس هاکسلی هست. سعید حمیدیان هم این کتاب رو «به درستی» ترجمه کرده و انتشارات نیلوفر هم به زیبایی به چاپ رسونده. آلدوس هاکسلی، در نسخه اصلی کتاب به زبان اصلی، از واژگان و جملات بسیار ثقیل و سنگین استفاده کرده. وقتی کتاب رو به دست گرفتم، اوایل از متن ترجمه شده بسیار بدم اومد و مترجم رو مقصر دونستم. به توصیه دوستانم کتاب رو ادامه دادم و سعی کردم با سنگین بودنش کنار بیام. بعدها متوجه شدم که سعید حمیدیان سعی کرده امانت در ترجمه کتاب رو رعایت کنه. چون احتمالا دقیقا اون هدفی که نویسنده اصلی داشته رو در ترجمه خودش اعمال کرده. پس برای جمعبندی بگم. کتاب متن سنگینی داره. به این معنی نیست که نفهمیم. برای همه قابل فهم هست. اوایل ممکنه از متنش خوشمون نیاد. اما فکر میکنم مثل من، ممکنه جز برترین کتابهاتون باشه.

در مورد موضوع کتاب. قبلش بگم دوست ندارم در مورد داستان خود کتاب چیزی بگم. صرفا خود کتاب رو معرفی میکنم. موضوع کتاب در مورد احتمالا قرن 26 ام میلادی هست. دنیا خیلی مدرن شده. به طوری که سیستم متفاوتی برای تولید مثل، بزرگ شدن و دوران بلوغ وجود داره. کودکان از طریق دستگاه تولید میشن. از طریق رباتها بزرگ میشن. از همون بچگی به آمیزش جنسی میپردازن، وقتی بالغ میشن شغلی دارن و تا آخر عمر مشغول اون شغل هستند. در زندگی مردم سختی، بدی، مشکل، بیماری و ... وجود نداره. همچنین مفهوم عشق و رابطه تک نفره هم از بین رفته. داروی مخدری مصرف میکنند که دردها رو از بین ببره. اساس این دنیا، شست و شوی مغزی از همون کودکی با نیروی برق و استفاده از یک نوع ماده مخدر هست. مثلا کودکان وقتی که چهاردست و پا راه میرن، در مقابل یک کتابی قرار میگیرن که تماما از تصاویر درختان و جنگل و ... هست. وقتی سمتش میرن، شوک الکتریکی بسیار بدی بهشون وارد میشه و همین باعث میشه که تا آخر عمر سمت کتاب و درخت و طبیعت نرن. به طور کلی شیوه تربیت بچه ها همین شوک الکتریکی هست. در این دنیا کاهش روابط جنسی و ارتباط تنها با یک شخص هم یک ضد ارزش محسوب میشه. به واسطه داروهای مخدر همیشه شاد هستند. مرگ آروم و در تنهایی دارن و کسی نباید بابت مرگ یک نفر ناراحت بشه. تنها علم موجود، علم روانشناسی و ژنتیک هست. هنر و موسیقی و سینما معنی نداره. خوندن و نوشتن بی معنی هست. 

به طور کلی، هدف از نویسنده، بیان دنیای صنعتی آینده هست که به دنبال تصویرسازی مدینه فاضله ای هست که اونقدری که فکر میکردیم زیبا نیست. ما در این آینده، به ابزارهایی تبدیل شدیم تا چرخ صنعت رو بچرخونیم. خودمون رو گول میزنیم که شادیم. اگر مخالف سیستم باشیم، به سادگی حذف میشیم و .... . 

داستان کتاب به نظر من میتونست پایان خیلی تاثیرگذارتری داشته باشه. اما خود ایده و مفهومش بینهایت زیبا و دلنشینه و از این رو، به این کتاب بسیار علاقه دارم. باید اشاره کنم توضیح بسیار زیبایی از شخصیتهای داخل کتاب در ویکیپدیا موجود هست که بعد از خوندن کتاب، حتما مطالعه این چند خط رو پیشنهاد میکنم. تازه اینجا شما میتونید به زیبایی هنر طنز داخل داستان این رمان بسیار زیبا رو متوجه بشید. 

مشابه این کتاب، کتاب فارنهایت 451، و یکی دیگه هست که الان یادم نمیاد. همچنین فیلمهای مشابه رو میتونم Hungergames، Mad Max Furry و یکی دو فیلم دیگه که باز هم خاطرم نیست بگم. همگی دنیای آینده هستند که احتمالا خیلی زیبا نیستند.

 

چند بخش زیبا از کتاب:

تمام هدفهای شرطی سازی در این خلاصه میشود: علاقه مند ساختن آندمها به سرنوشت اجتماعی گریزناپذیرشان. 

خانه، خانه- چند اتاق کوچک که فضای آن به سبب سکنه بیش از حد، یعنی یک مرد و یک زن که هر چند وقت یک بار میزاید، و یک مشت پسر و دختر قد و نیم قد خفقان آورد بود. بدون هوا، بدون فضا؛ یک زندان خیلی بی روح، تاریکی، مرض و بوهای گند.

دنیا پر از پدر بود-و به همین خاطر هم پر از فلاکت؛ پر از مادر بود- و از این رو پر بود از همه نوع سادسیم در لفاف عفاف؛ پر بود از برادر و خواهر، عمو و دایی و عمه و خاله- پر از جنون و خودکشی

اگه آدم مجبور نبود به خوشبختی فکر کنه، چقدر جالب میشد.

اما بعضی کارهای حقیر را آدم با شرافتمندی تقبل میکند. من دوست دارم با شرافتمندی زیر بار چیزی بروم.

زیبایی جاذبه دارد؛ و ما نمیخواهیم که مردم به طرف چیزهای کهنه جذب بشوند. دلمان میخواهد که به چیزهای نو علاقه پیدا کنند.

 

کتاب تاریخ ایران مدرن

کتاب دوم معرفی در پیج

در طول زندگیم، خیلی کتاب تاریخی زیادی مطالعه نکردم. اما اونهایی که مطالعه کردم، عموما خیلی خشک بودند و یا از کلمه های سنگین استفاده میکردند یا جمله بندی دشواری داشتند. کتابهای آبراهامیان اما، به طرز شگفت انگیزی روون، ساده، جذاب و علمی هستند. منظورم از علمی، ارجاعات مختلفی هست که در بخشهای مختلف کتاب ارائه شده. سعی کرده همه مطالب رو به ساده ترین مقدار ممکن بیان کنه و فکر نمیکنم اگر مقدار کمی به تاریخ علاقه داشته باشید، بعد از خوندن چند خط از کتابهای آبراهامیان، بیخیالش بشید. اشاره کنم معروفترین کتاب آبراهامیان، کتاب «ایران بین دو انقلاب» هست. 

کتابی که امروز معرفی میکنم، کتاب «تاریخ ایران مدرن» نوشته یرواند آبراهامیان و ترجمه محمد ابراهیم فتاحی هست و نشر نی هم به چاپ رسوندتش. کتابی بسیار روون، جذاب و دلنشین که در چند صفحه، اطلاعات بسیار خوبی از دوران اواخر قاجار تا دهه 70 و 80 ارائه میکنه. تاکید کنم بیشتر تمرکز کتاب بر بخش دوره پهلوی هست و اطلاعات بسیار جامعی در این زمینه ارائه میکنه. 

برای خود من که خیلی درگیر تاریخ نبودم و با وجود شبکه های اجتماعی، مدام نظرات مختلفی از دوره پهلوی مطالعه میکردم و حتی در بسیاری موارد سردرگمیهای بسیار زیادی داشتم، این کتاب بسیار مفید بود و اطلاعات خیلی جامعی ارائه کرد. مثلا همواره با دو سوال مواجه بودم: آیا شاه بد بود؟ اگر شاه بد نبود، چرا انقلاب شد؟ آیا شاه زیر دست و مطیع دول غربی بوده؟ ساخت و سازهای شاه رو باور کنم یا فقر و استبداد رو؟

قبل از اینکه شما، احیانا تعصبی نسبت به پاسخ سوالات داشته باشید، لازمه تاکید کنم که جواب سوالات بالا، بله یا خیر، و یا یک کلمه نیست. در این کتاب هم بسیاری از خوبیها مطرح میشه و هم بسیاری از بدیها بیان میشه و ابدا به بررسی یک سویه پرداخته نمیشه. حداقل از نظر من خواننده، پاسخهای جالبی مطرح میشه. به نظر من، خوندن کتاب، برای فردی مثل من که تاریخ کمی میدونه، بسیار مفیده. برای افرادی هم که کتب تاریخی زیادی خوندند، به مثابه یک جمعبندی بسیار زیبا و خلاصه ای از وقایع این دوره تاریخی هست. 

در نهایت، با توجه به اینکه کتاب تاریخی هست و مسائل تاریخ هم همواره دارای دیدگاههای موافق و مخالف زیادی هست، من از نظرات شخصی نویسنده حمایت نمیکنم و درستی یا غلط بودنش رو به عهده صاحبان نظر میذارم.

کتاب بازیها

خب پیج رو به زودی دوباره استارت میزنم. سه کتاب رو اینجا مینویسم و سعی میکنم در طول دو هفته آینده به تدریج پخششون کنم.

کتاب بازیها، روانشناسی روابط انسانی، نوشته اریک برن، ترجمه اسماعیل فصیح و انتشارات ذهن آویز هست. من خودم کتاب روانشناسی زیاد نخوندم و در این زمینه صاحب نظر نیستم. اما به شدت ازش خوشم اومد و فکر میکنم یکی از کتابهای بسیار تاثیرگذار زندگیم بوده. اشاره کنم این کتاب روانشناسی به معنی اون چیزی که ما میشناسیم نیست. یه ترکیبی از روانشناسی و انسان شناسی هست و همونطور که در خود عنوان کتاب مشاهده میشه، روابط انسانها رو مورد بررسی قرار میده. قبلش اشاره کنم که اسماعیل فصیح ترجمه بسیار روونی داشته و انتشارات ذهن آویز، یک کتاب بسیار زیبا به لحاظ ظاهری چاپ کرده. 

اشاره کنم که مفهوم بازیها، با مفهومی که ممکنه در رشته های صنایع و مدیریت و ... آشنا باشیم کمی تفاوت داره. 

اریک برن، با ارائه مفهوم بازیها، به بررسی سه ویژگی شخصیتی انسانها میپردازه و معتقده که انسانها در آن واحد، یکی از این سه شخصیت رو خواهند داشت: کودک، بالغ، والد. اریک برن معتقده هر کدوم از ما در هنگام تعاملات انسانی خودمون با انسانهای دیگه، یکی از این سه شخصیت رو داریم و تفکرات و احساسات ما جز یکی از این سه شخصیت خواهد بود. البته شخصیت ما در هر لحظه میتونه متغیر باشه ولی از این سه، خارج نمیشه. شخصیت بالغ، حالاتی هست که به طور مستقل متوجه ارزیابی منطقی واقعیتهای مشاهداتی ما هست. شخصیت والد، حالات مشابه والدین ما هست و رفتارهایی که نشونگر تجربیات گذشته خودمون در دوران کودکی هستند که شخصیت کودک ما هستند. اریک برن در فصل اول همین توضیحات رو بسیار کاملتر ارائه میکنه. در فصل دوم، به بررسی تبادلها میپردازه. مثلا یک نفر ممکنه با ما رفتاری از نوع والد داشته باشه و ما پاسخ رو از نوع کودک میدیم که تبادل مکمل هست. ممکنه پاسخ ما به جای از نوع کودک، از نوع بالغ باشه که به این نوع ارتباط رفتار تبادل متقاطع گفته میشه. در فصلهای بعدی به توضیح بیشتر این مفاهیم میپردازه و در نهایت چندین مثال مختلف و جالب رو مطرح میکنه.

همون طور که احتمالا حدس میزنیم، شخصیت بالغ، شخصیت عاقل ما هست که تصمیمهای منطقی میگیره. کودک، میتونه به دو حالت سازگار و ناسازگار باشه. بالغ هم، شخصیتی هست که بدون منطق، یک سری باید و نباید نتظیم کرده. به نظر من مثالهای خیلی خوبی در کتاب ارائه نشده و نیاز به یک تجدید چاپ داره و ایکاش یک محقق جدید کتابی جدید با مثالهای متفاوت و به روز ارائه میکرد تا بهتر با این شخصیتها آشنا بشیم. به هر روی، ما با مثالها و تعاریف مختلف، میتونیم در ارتباطات هم شخصیت خودمون رو تحلیل کنیم و هم بفهمیم طرف مقابلمون در چه حالتی قرار داره و این کمک بسیار بسیار خوبی در روابطمون میتونه داشته باشه. میتونیم ریشه بسیاری از مسائل و مشکلات رو بفهمیم و به سادگی کنترل و برطرفش کنیم.

این کتاب از کتابهایی هست که به شدت توصیه میکنم. شاید در آینده در مورد درسهای مختلفش، کمی بیشتر بنویسم تا بهتر و بیشتر با این نوع روان-انسان شناسی آشنا بشیم.

در نهایت لازمه اشاره کنم که وبلاگ متمم، یک مجموعه آموزش بسیار بسیار ارزشمند و غنی در مورد این مسئله ارائه کرده که در این لینک میتونید مشاهده کنید.

دلنوشته+مسائل و مشکلات شخصی

چند وقتیه مسائل مختلفی هستند که ذهن منو درگیر کرده. اما متاسفانه دستم به کاری نمیره. دستم به نوشتن نمیره. هربار که وبلاگ رو باز میکنم و به این مرحله میرسم، متوقف میشم. حتی شاید چند خط هم بنویسم، اما پاکش میکنم و بیخیال میشم. مثل کارهایی که باید بکنم و اونقدر حجمشون زیاده که بیخیال انجامشون میشم. 

چند موضوع هست در موردشون دوست دارم صحبت کنم. اولیش تغییرات وسیع شخصیتی خودم هست که در طول یک سال اخیر باهاش مواجه شدم و قصد دارم در این پست در موردشون بنویسم.

مسئله اول شخصیتی: آدم به شدت عصبی شدم. قبلا هم عصبی بودم ولی به خوبی تونسته بودم کمش کنم و در مقابل خودم بایستم. از اون آدمی که مثلا سال اول دوم دانشگاه بودم بدم میومد. یه آدم به شدت عصبی، که متوجه رفتار خودش نیست. رو خودم کار کردم و واقعا دوران خوبی داشتم. اما دوران دکتری برای من مصادف شد با شروع عصبانی شدن دوباره. انگار که در طول پنج سال اخیر، هرچی زحمت کشیدم که خودمو اصلاح کنم از بین رفته. 

مسئله دوم شخصیتی: اگر یک صفت برای خودم تعریف میکردم و خودم رو با اون میشناختم، پشتکار داشتنه. همیشه معتقد بودم که از عموم جامعه کمهوشتر، ضعیفتر و احمقترم. اما معتقد بودم از اکثریت قابل توجه جامعه، پشتکار بالاتری دارم. همیشه میگفتم یک صفت دارم و اون پشتکار بالا هست. حتی اطرافیان هم منو به این اسم میشناختند. از تابستون سال پیش به شدت سست و ضعیف شدم. از همون دورانی که داشتم روی متن پایان نامه و تحلیل داده های آزمایشگاه کار میکردم، یدفعه افتادم. دیگه هم درست نشدم. این قضیه در مورد همه چیز صادقه. از همون تابستون، نسبت به درس، کتاب، فیلم و سریال و هرچیز دیگه، ضعیف شدم. علاقه به همه چیز رو از دست دادم. اگر امروز دانشجوی دکتری هستم، صرفا به خاطر اینه که در اردیبهشت، قبل از این از بین رفتن پشتکاره، مصاحبه دادم. اون زمان یکی دیگه بودم. چطور در عرض این مدت کوتاه این همه تغییر کردم؟ نمیتونم تصور کنم.

مسئله سوم شخصیتی: هیچچیز برام لذت و موندگاری نداره. همه چیز وارد یه دنیای عبث تکراری خسته کننده میشه و دیگه ادامه ش نمیدم. این وبلاگ ساخته شد تا بنویسم. اما حوصله نوشتنو ندارم. دکتری رفتم تا درس بخونم و پژوهش کنم، اما حس پژوهش اصلا نیست. پیج اینستا ساختم ولی خیلی زود ازش خسته شدم. بعد عمری گیتار رو به دست گرفتم ولی خیلی زود بیخیالش شدم. کتاب و سریال رو حوصله ندارم. از کارهای خودم و زندگی خسته شدم. کلن «احساس» ندارم. 

مسئله چهارم شخصیتی: مدتی میشه که از تعدادی از دوروبریام ناراحتم و پیشبینی میکنم به زودی خیلیها رو از دست بدم. این حرف در مورد سه دوست صمیمیم {سینا، سعید، علیرضا} نیست. در مورد باقی دوستهای دیگه من میشه. کسی بدرفتاری کنه، به سادگی ازش میگذرم. نمونه ش ش و ا بود. من واقعا احساس خوبی بهشون داشتم. اما متاسفانه بدجوری ازشون رنجیدم و هیچ حس دوستی بهشون ندارم. اگر تو جمع باشن میبینمشون. اما صرفا در حد همون جمع حوصله دارمشون و نه بیشتر. مشابهشون کم نیست. دونه دونه دارم کنارشون میذارم. فکر میکنم روزی برسه که به شدت تنها باشم ولی راستش فکر میکنم تصمیم درستی رو دارم میگیرم. لازمه یه سری حذف بشن. یه سری که لیاقت دوستی با من رو ندارن.

 

چندتا سوال ذهنم رو درگیر کرده:

-  آیا درست میشم؟

- آیا همش ناشی از افسردگیه و اگر این مشکل برطرف بشه، به روال سابق یا به شرایط کمی بهتر برمیگردم؟

- روانشناس میتونه بهم کمک کنه بهتر بشم؟

 

امیدوارم خیلی سریع، این شرایط درست بشه. به شدت ازش در رنجم. بی احساسم. ولی این بی احساسی به معنی در رنج نبودن نیست. دوره مزخرفی از زندگی رو میگذرونم و تقریبا یک ساله که در این دوره هستم. امیدوارم بتونم بیرون بیام از این شرایط.

دلنوشته+هنر عکاسی...

قبل از هرچیز بگم که به زودی برنامه های قشنگتری برای آینده وبلاگ و پیجم و به طور کلی نوشتن داشته باشم. فعلا یه چیز دیگه مینویسم که یادم نره.

یکی از چیزهایی که بهش علاقه دارم، عکاسی هست. عکاسی نه با هر موضوعی. عکاسی از لبخند. اونم نه هر لبخندی. لبخند آدمهای زحمتکش. لبخند آدمهای خسته. لبخند کسی که کوله باری از غم به دوش میکشه ولی برای لحظاتی هست که خوشحاله. کسی که در اوج بدبختی کاری و زندگی شخصیش، میتونه لحظاتی از این دنیای کثیف جدا بشه و لبخند بزنه. 

البته نمیخوام به صورت حرفه ای برم سمتش. بیشتر قصد دارم به عنوان یه مهارت در حد کمی بیشتر از مبتدی بلدش باشم و وقتی در بیرون هستم و چنین صحنه ای رو میبینم، صحنه رو ثبت کنم. 

این عکس گرفتنه جز چیزهایی هست که دوست دارم کم کم یادش بگیرم.