دلنوشته + برنامه

یه هدفگذاری برای خودم چیدم. مینویسم که به یادم بمونه.

دوست دارم یه طوری باشه که صبحها بتونم یه ساعت زبان بخونم و یه ربع دمبل بزنم. نیاز دارم یک ساعت و یک ربع صبحها زودتر از خواب بیدار بشم. و این کار رو باید همیشگیش کنم. اگر الان مثلا میانگین شیش و نیم یا هفت بیدار میشم، باید حداکثر پنج و نیم بیدار باشم که تا یه ربع به هفت برسم به کارهام. برای زبان هم تمرکزم روی مطالعه کلمات جی ار ای باید باشه و مطالعه مثلا یه رایتینگ یه اسپیکینگ.

اگر این کارو کنم در مدت خیلی کوتاهی احتمالا نتایج موفقی میگیرم. امیدوارم بتونم عملیش کنم.

کتاب - یک رمانک لمپن

توی شهر کتاب در بخش کتابهای انتشارات ماهی، یه کتاب ارزون دیدم و چون ارزون بودم خریدمش. 

یک رمانک لمپن

نویسنده: روبرتو بولانیو

مترجم: مریم اسماعیل پور و وحید علیزاده رزازی

انتشارات: ماهی

راستش نفهمیدم که چه سالی این رمان نوشته شده. در ویکی پدیای فارسی که چیزی نبود. در ویکی پدیای انگلیسی گفته 2002 و در شیلی و به زبان اسپانیایی چاپ شده. گویا یه سال پیش از مرگ نویسنده این کتاب چاپ شده. خوشحالیم که قبل مرگش چاپ کارشو دید. تولد نویسنده هم میشه 1953 که با این حساب این بشر کلن 50 سال عمر مرده.

 

داستان به طور کلی داستان جالبی هست. نمیگم چیز خاصی داره. در متن پایین هم میبینید که واقعا چیزی نداره ولی متنش روونه و از خوندنش حقیقتا لذت بردم. نه خیلی زیاد ولی خب لذت بردم. یه مقداری داستانش تیره و تاریکه و ممکنه احساس خفگی به آدم دست بده ولی خب از اون ورم مدام دوست داشتم ببینم بعدش چی میشه. با اینکه در تمام طول داستان میدونستم قرار نیست چیز خاصی روی بده. 

مورد دیگه اینه که نفهمیدم چرا این عنوان رو برای خودش انتخاب کرده نویسنده. من بیشتر از اینکه جذب قیمتش بشم، جذب عنوانش شدم. 

گویا بر اساس این رمان فیلمی هم تحت عنوان Il Futuro در سال 2013 ساخته شده و امیدوارم بتونم پیدا و دانلودش کنم.

 

خلاصه داستان:

به طور کلی این کتاب داستان زندگی یه خواهربرادر رو نقل میکنه که مامان باباشون میرن مسافرت و تو راه تصادف میکنن و میمیرن و بعدش اینا باید با زندگی روزمره یتیمی خودشون زندگی کنن. بنا به دلایلی کسی ازشون نگهداری نمیکنه از اون ور هم خونشون رو نمیگیرن. اینا باهم باید کار کنن و از هزینه های مختلف بگذرن تا بتونن زنده بمونن. دختره میره تو آرایشگاه تی میکشه و پسره میره باشگاه و اونم تی میکشه و از این کارا خلاصه. پسره یه مقدار خیلی زیادی خام هست و بی تجربه. بعد از مدتی پسره با دوتا پسر دیگه وارد خونه میشه و اون دو نفر تو خونه میمونن. تمام کارای خونه رو میکنن و کمک خوبی هستن ولی خب پول غذای دو نفر دیگه رو باید بدن. البته بنظر آدمهای خوبی هستن ولی خب اونجا چتر شدن به نوعی. دختره هم از این خوشش اومده که پسرا در مورد مسائل جنسی دست درازی به دختره نمیکنن. هر از گاهی دختره یکیشون رو به تخت میکشونه و باهاش میخوابه. بعد یه مدت انگار این سه پسر میفهمن یه کسی به اسم ماچیستی وجود داره که بازیگر بوده قبلا و الان پیر و کور شده و گویا پول خیلی زیادی تو یه گاوصندوقی داره. به دختره میگن بره باهاش بخوابه تا بتونه جای پولارو پیدا کنه. دختره بعد یه مدت عاشق پیرمرده میشه. ولی بعدا میفهمه اصلا عشقی نبوده و بابت این حسش خجالت میکشه و خلاصه بعد از هفته ها نمیتونه گاوصندوق رو پیدا کنه. یه روز خسته میشه. از کاری که میکنه از حسی که به پیرمرده داشته از اون دو تا مهمون همیشگیش و ... . پامیشه میره خونه به اون دو نفر میگه پاشید برید بیرون. داداششم خوشحال میشه. 

 

در کلام آخر. از این کتاب بدم نیومد. ولی خب لزوما پیشنهادش هم نمیکنم. خوشحالم که خودم خوندمش.

دلنوشته + کچلی

متن زیر فقط برای خالی شدن خشمه و هیچچیزی به دانسته های شما اضافه نخواهد کرد.

هرکسی که منو میبینه میاد میگه فراز چقدر کچل شدی یا میپرسه چرا اینقدر کچل شدی.

خب به شماها چه ربطی داره اخه. لال بشید. از همتون بدم میاد. خودم نمیدونم کچل شدم یا خودم کورم نمیبینم موهامو؟ نمیگم زندگیم بدتر از دیگرانه. اصلا صحبتم این نیست. ولی واقعا حق ندارید همش بپرسید چرا اینقدر کچلی یا اصلا حق ندارید در مورد ظاهر من حرف بزنید.

واقعا از این رفتارها خسته شدم. خودم به اندازه کافی بدبختی و ناراحتی دارم و نیاز نیست شماها همش یاداوری این کسشرارو به من بکنید.

و نکته بعدی اینکه نه. با هیچ داروی عنی خوب نمیشه. یا اگر بشه پول هنگفتی میخواد. اگر پولشو میدید تا برم دکتر. اگرم نمیدید فقط لطفا خفه شید. با تشکر.

 

دلنوشته + هدفگذاری

میخوام یه هدف گذاری برای خودم داشته باشم.

دوست دارم تا پایان تابستون 99، بتونم یه مقاله در مجله ساینس یا نیچر داشته باشم.

حدود عنوان و موضوعشم تقریبا بلدم و میدونم و قصد دارم از امروز بشینم پاش.

رابطه بدون تعهد و مسئولیت

خب. امروز میخوام در مورد یه قضیه ای صحبت کنم که فکر میکنم خیلیها تجربشو داشتند. حالا یا قربانی این قضیه بودند یا خودشون عامل ایجاد این قضیه هستند و شاید حتی از کارشون آگاه نیستند. موضوع صحبتهای من به رابطه بدون مسئولیت مربوط میشه.

یک نوع از رابطه بین یه دختر و پسر ممکنه شکل بگیره که هم رابطه عاطفی محسوب میشه و هم رابطه عاطفی نیست. در این رابطه، یکی از طرفین (مثلا شخص الف) علاقه مند به ایجاد رابطه عاطفی به طرف دیگر (شخص ب) هست. اما شخص ب، ترجیح میده که رابطه فقط بصورت دوستی ساده باقی بمونه. دو طرف با همدیگه اوکی هستند و همو دوست دارند اما یکی نوع دوست داشتنش شدیدتر و متفاوتتر هست و دوست داره که سطح ارتباط رو بالاتر ببره. این رابطه دوستی ساده ممکنه تداوم پیدا کنه که در اینجا مشکلاتی پدید میاد. بحث این متن در همین مورد هست.

مشکل من با این روابط این هست که در این نوع روابط، شخص الف، داره آسیب میبینه. دو طرف همو میبینن. میگن، میخندن، بیرون میرن، دردودل میکنن، غر میزنن و ...، اما وقتی پای تعهد و وارد مرحله بعدی شدن رابطه میرسه، شخص ب کنار میکشه. شخص الف هم به این سادگیها نمیتونه از این رابطه بیاد بیرون. بهرحال علاقه ای به شخص ب داره و میگه اگر نمیتونم یه رابطه عاطفی باهاش داشته باشم حداقل به همین رابطه دوستانه بسنده کنم. در اینجا شخص الف آسیب میبینه چون دل خودشو به چیزی عبث و بیهوده خوش کرده. امید اینو داره که شاید در آینده ای دور یا نزدیک بتونه با ب وارد رابطه بشه. شخص الف در رویا به سر میبره. خودشو گول میزنه مدام. به خودش روحیه یا امیدواری کاذب میده. شاید حتی از وقت و زندگی خودش بزنه تا طرف مقابل رو بیشتر خوشحال کنه با این نیت که شاید در آینده ای نزدیک بتونه وارد رابطه بشه.

اما از اون طرف ماجرا در مورد شخص ب بگم. بنظرم شخص ب داره خیانت بزرگی میکنه. میدونه که طرف مقابل ازش خوشش میاد ولی از رابطه ای که بینشون هم شکل گرفته ناراضی نیست. بهرحال تفریحات خودشو داره. یکیو داره که باهاش صحبتی کنه، خستگی در کنه و تنوعی براش ایجاد کنه. اما از این ور نمیخواد که وارد تعهد و مسئولیت بشه. شاید ویژگیهای طرف مقابل رو نپسنده که وارد رابطه بشه.

برای من، رفتار شخص ب مثل یه آدمی هست که داره خیانت میکنه. آدم خیانتکار مثلا میگه چشمهای فلانی قشنگه پس باهاشم، بدن اون یکی بهتره پس با اونم هستم، اون یکی هوامو داره پس باهاش خواهم بود و ... . اینم تقریبا همونه. شخص الف برای شخص ب، یه ویژگی منحصر به فرد داره که باعث شده باهاش بمونه. صداقت، مهربونی، حمایت یا هرچیز دیگه. شخص ب این بخشها رو میخواد ولی بقیه بخشها رو از یکی دیگه میره میگیره. من تفاوتی با خیانت نمیبینم اینجا.

 

این قضیه رو از این رو مطرح کردم که هم خودم بارها و بارها در این مضیقه قرار گرفتم و هم دیدم دوروبریهامو که با این مشکل دست و پنجه نرم میکنند. من بیشتر دیدم که این قضیه از سوی دخترا هست و دخترها همون شخص ب هستند ولی خب دوروبرم واقعا دیدم پسرهایی که شخص ب هستند که در این موقعیت متاسفانه با توجه به فرهنگ کشورمون به این دسته از خانومها، ممکنه عبارت آویزون نسبت داده بشه. 

بهرحال به عنوان یک تجربه عرض میکنم. وقتی میبینیم به دوستمون احساسی بیشتر از دوستی عادی داریم باید دو کار کنیم: اول سریع پیشنهاد بدیم به طرف مقابل و وارد مرحله بعدی بشیم. دوم، اگر قبول نکرد، دوستی عادی رو هم از بین ببریم. بسیار سخته. خصوصا اوایلش. ولی بیرون اومدن از این ارتباط مثلا دوستانه، باعث آرامش اون فرد میشه.

 

 

پی نوشت: این صحبت ممکنه بین دو جنس موافق هم شکل بگیره ولی با توجه به محیط پیرامون خودم اشاره کردم بین دختر و پسر.

کتابهای پدربزرگ

کتابفروش میگفت تازگی یه مجموعه خیلی بزرگ کتاب به دستش رسیده که مربوط به یکی بوده که از پدربزرگش به ارث رسیده. کتابفروش خیلی خوشحال بود.

داشتم فکر میکردم، اون پدربزرگه احتمالا با ارزشترین داراییش اون کتابهاش بوده. دوستشون داشته، عاشقانه نگهشون میداشته، همشون یا اکثرشون رو خونده و از اینکه اون کتابها رو داشته به خودش میبالیده. صرف نظر از داشتن احتمالی ملک و زمین و ماشین و سرمایه، اون پدربزرگه، کتابهاشو بیشتر از همه دوست داشته و با ارزشترین دستاورد زندگیش میدونسته.

حالا زده و مرده و تمام کتابهاش به نوه احمقش رسیده. اون نوه احتمالا هیچ درک و فهمی از اون کتابها نداشته، هیچوقت نخوندتشون، هیچوقت براش مفهومی نداشته کتابها و به محض اینکه بهش به ارث رسیده گفته گور باباش ببرم بفروشم پولشو بزنم به یه زخمی. اون نوه چه میفهمه از ارزش کتابها، چه میفهمه از سرمایه واقعی پدربزرگش؟ چه چیزی به جز چند میلیون تومن اندک براش معنی داره؟

اون پدربزرگ بدبخت چی؟ با چه ذوق و شوقی نگهشون میداشته. جای کتابهاشو حفظ بوده قطعا. میدونسته چه کتابی چی داخلش داره و چه زمانی خریدتش و چه حس و حالی داشته اون زمان. ولی فکر نمیکرده که این سرمایه با ارزششو کامل از دست بده و پخش بشه.

 

نمیدونم. شاید هم الان که فروخته شده کتابهاش، به دست افراد لایقی برسه. امیدوارم که اینطور بشه و خوشحال بشه.

 

پی نوشت: دو احتمال وجود داره. شاید نوه هه به اندازه پدربزرگش کتاب داشته خودش، شاید نوه هه واقعا فقیر بوده و به شدت به پولش نیاز داشته. در این حالت از نوه عذرخواهی میکنم.

دلنوشته + کابوسهای من

حالم از خودم و کابوسهایی که میبینم بهم میخوره.

از تمامی لحظاتی که میخوابم کابوس شروع میشه و هر ثانیه هزاران کابوس مختلف رو میبینم. هر لحظه ای که در طول شب بیدار میشم داشتم یه کابوس متفاوت میدیدم.

کابوسها برخیشون بر اثر علائم اطراف هستند و برخیشون واقعا هیچ معنی و مفهومی ندارند و واقعا دارن عذاب آور میشن. خیلی زیاد.

چند سوال جنسی

چرا برجستگی سینه خانومها اشکالی نداره و حتی یه مزیت محسوب میشه ولی برجستگی آلت مردها یه چیز خیلی ضایع و زشته؟

چرا مردها مدام باید به دنبال پوشوندن برجستگی آلتشون باشن در حالی که یه زن هرچی بیشتر برجستگی سینشو بیرون بندازه سکسی تر و بهتره؟

بعد چرا طبیعیه اگر خانومی سینه های بزرگی نداشته باشه طبیعیه و نباید زن ها رو بر اساس سایز سینشون طبقه بندی کرد ولی اگر سایز آلت مردها کوچیک باشه هزار تا عیب و ایراد میزنن روش؟

چرا زنها میتونن پریود بشن و بیانش کنن و اصلا چیز کثیفی نیست، ولی مردها اگر در جایی در خواب به انزال برسن هزار تا برچسب کثیف و ... میزنن؟

و هزاران سوال دیگه.

یه دور دیگه + طنز

- نظرت با یه دور دیگه چیه؟

+ بابا همین الان یه دور رفتیم که.

- آره. ولی یه دور دیگه هم بریم بد نیستا

+ آخه دیرمون شده

- میدونم ولی سریع تمومش میکنیم.

+ شاید به اندازه بار اول حال نده

- خودت خوب میدونی که هر بار حالش بیشتر هم میشه.

+ باشه. یه دور دیگه بریم.

 

مکالمه هر صبح من با خودم، با هدف نوشیدن یک لیوان چای دیگه.

زیباترین دفترچه های خاطرات

امشب، وقتی داشتم با فروشنده کتابفروشی کابوک صحبت میکردم، به نکته جدیدی رسیدم. اشاره کنم کتابفروشی کابوک، یه کتاب دست دوم فروشی خیلی خوب هست که فروشنده خیلی خوب و با اخلاق و کتابخونی داره و صحبت کردن باهاش شیرینه. و اما موضوع این پست:

کتابخونه من، زیباترین دفتر خاطرات من هستند. من با دیدن هرکدوم از کتابهام یادم میاد که چه کتابی رو چه زمانی خریدم، چه حس و حالی موقع خوندنش داشتم، چه لحظات تلخ و شیرینی قبل و بعد و حین مطالعه ش داشتم، وضع مالیم موقع خریدنش چطور بوده و در صورت بد بودن، بابتش چه چیزیو از دست دادم یا چه لذت دیگه ای رو کنار گذاشتم، و  ... . به طور کلی، کتابخونه من، زیباترین دفتر خاطرات من محسوب میشن. گذشته و تاریخ من هستند و شاید حتی هویت من محسوب میشند.

اما هنگام نوشتن این متن، موضوع دیگه ای رو هم متوجه شدم. علاقه و اشتیاق شدید من به کتابهام و علت قرض ندادنشون رو متوجه شدم. از اینکه گذشتمو فراموش کنم، یا ازم بگیرنش میترسم. از طرفی به شدت علاقه دارم که گذشتمو به دیگران نشون بدم. دوست دارم افراد نزدیکم کتابهامو ببینند. حتی بدم نمیاد ورقشون بزنند. عاشق اینم از من درموردشون بپرسن و من نظرمو درمورد کتابها بگم. من دوست دارم تاریخ و گذشته خودم رو به نزدیکانم معرفی کنم.

مسئله دیگه در همین زمینه، افراد خیلی محدودی هستند که دوست دارم کتابهام رو بهشون قرض بدم. تعدادشون واقعا به دو سه نفر نمیرسه. اشاره کنم که الان اسم یکیشون رو بیشتر به ذهنم نمیاد. این افراد، افرادی هستند که گذشته من رو دوست داشته باشند و تجارب مشترکی داشته باشند. بنابراین تعداد محدودی هستند که لیاقت مطالعه گذشته من رو دارند.

در حین نوشتن دو پاراگراف فوق، نکته دیگه ای رو متوجه شدم. من به شدت نیازمند گذشته خودم هستم. گذشته خودم رو بیشتر دوست دارم. گذشته من میخواد دیروز باشه یا ده سال پیش، من بیشتر دوستش دارم. اگر گذشته من رو از من بگیرید، من تهی میشم. واقعا میگم. برای همین دوست ندارم که کتابهام قرض داده بشن. چون نمیخوام حتی برای مدت کوتاهی هم گذشته خودم رو از دست بدم.

 

پی نوشت: این نظر رو در مورد کتب درسیمم دارم.

دلنوشته+میترسم

خیلی میترسم.

از تصمیماتم. از انتخابهام. از آینده نزدیک و دور.

منظورم بحث عاطفی و ازدواج نیست. منظورم خود زندگی هست. 

رشته، تخصص، دانشگاه، ... . 

روز به روز بیشتر یقین پیدا میکنم که اگر ایران بمونم به هیچجا نمیرسم که هیچ، سر موضوع دکتری هم به نتیجه خاصی نخواهم رسید.

و این حقیقتا بدجوری داره منو میترسونه.

میترسم. خیلی شدید. و دلم مرگ میخواد. مرگ خیلی سریعی که از بار فشار و مسئولیتی که رو دوشم هست خارج بشم.