دلنوشته

راستش این قضیه مال دو سه هفته قبله و این مدت طول کشید که هم حوصله نوشتن داشته باشم هم دقیقا بفهمم که به چه علت این مقدار ناراحتی بر من مستولی شده. بالاخره چندروز قبل فهمیدم و الان فرصتی شد که در اینجا بنویسم.

قضیه از این قرار هست که دو سه هفته قبل مادرم سر کشوهای لباسهای من میره و تعداد ده دوازده تا تیشرتی که برام کوچیک بوده رو درمیاره و میده به برادرم. من چندین سال بود که اون تیشرتهارو نگه میداشتم. یکی دو تا از اونها اندازه م میشدن، ولی من چاق شدم. یه تعدادی آب رفتن. یه تعداد زیادی هم پدرمادرم از سفرهایی که میرفتن و من نمیرفتم، برام میخریدن و تئوری زیباشون این بود که انگیزه بگیرم و لاغر بشم و به همین علت همیشه یه سایز کوچیکتر میگرفتن. تیشرتها خیلی خوب و شیک بودن و من اونها رو نگه داشته باشم که روزی که لاغر میشم استفاده کنم و باهاش دانشگاه برم و ... . بدون اجازه من، لباسهای منو دادن به برادرم و برادرم حالا اونها رو به عنوان لباس خواب و لباس تو خونه ای میپوشه و حتی حاضر نیست برای مدرسه یا وقتی با دوستاش بیرون میره استفاده کنه چون معتقده خیلی سطحشون پایینه.

حقیقتا از این قضیه خیلی ناراحت شدم و زورم نرسید که مقابل برادر و مادرم بایستم. مدام بهم میگفتن حسود. اینقدر گفتن که حتی خودمم باورم شد. مثل بسیاری از اتفاقات بدی که میوفته، سکوت کردم و سعی کردم ناراحتیشو پیش خودم نگه دارم و مثل همیشه هیچکس هیچچیزی نفهمید. این ناراحت مدت بیشتری طول کشید. از حسادت خودم هم خوشم نیومد و از طرفی احساس خسیس بودن هم داشتم (که این هم ناشی از صحبتهای اونها بوده). از یک طرف به خاطر از دست دادن لباسهام ناراحت بودم و از یک طرف بابت این دو حس حسادت و خساست. خلاصه، گذشت تا همین اواخر که متوجه شدم این حس ناراحتی من از چیه. 

من ناراحت شدم چون در تمام زندگیم خودم رو شکست خورده احساس میکنم. در تمام زمینه ها. در سطح تخصصی رشته خودم چیزی بلد نیستم، کار نمیکنم و فنی ندارم، نتونستم خارج برم، نتونستم حداقل مواردی که یه پسر همسن من باید داشته باشه داشته باشم (ماشین، یکم منبع درآمد و ...)، در وضعیت دکترای خودم به طرز فجیعی گند زدم و کار خاصی هنوز برای پروپوزال نکردم و ... . در کنار این شکستها، بحث لاغر شدن من هم هست. من سالهاست نتونستم لاغر بشم. علیرغم تمام تلاشهایی که کردم، علیرغم اینکه حتی دو بار هم تونستم مقدار قابل توجهی لاغر بشم، ولی باز هم نتونستم لاغر بشم و لاغر بمونم. این چاقی، یکی از صفات تعریف کننده شخصیت فراز شده. مردم منو به چندچیز میشناسن: مثلا دانشجوی دکترا یا مهندس آب یا اونی که خیلی درس میخونه یا همون پسر ضعیفه (از نظر بدنی) یا اون که همیشه ضایع میشه یا همون که چاقه. و این صفت آخر، در کنار مسئله کچل شدنم، از مواردی هستن که وجود دارن و دارن منو آزار میدن و یکی از مواردی هست که باهاشون خودم رو فرد شکست خورده میدونم. لاغری، بیشتر از اینکه بحث هیکل متناسب و خوشتیپ و دلربایی و ... باشه، بحث شکست یا موفقیت من در زندگیم شده. 

و حالا، تمام این سالها، این لباسها در کشو من بودن. میدیدمشون و نمیتونستم تنم کنم، ولی همواره این امید رو داشتم که روزی به این موفقیت میرسم که بتونم بپوشمشون. اما امروز، که من با لباسهام خدافزی کردم، به این معنی است که از لاغر شدن دلسرد شدم و در این قضیه شکست خوردم. و از اونجایی که این لاغر شدن، یک جورهایی نماینده تمام مسائل دیگه زندگی من است، احساس میکنم در همه چیز بازنده هستم. در همه چیز شکست خوردم. و این شکست خوردن رو پذیرفتم و اون امید رو از دست دادم. احساس میکنم در سطح علمی شکست خوردم، در سطح کاری شکست خوردم، در سطح خارج رفتن شکست خوردم، در سطح زندگی شخصی شکست خوردم. احساس پوچگرایی بهم مستولی شده و احساس افتضاحی دارم.

و متاسفم برای خودم که نمیتونم این مسائل رو بیان کنم.

نمیدونم. شاید هم فقط به حسادت و خساست مربوط باشه و دارم خودمو توجیه میکنم.

نمیدونم.

دلنوشته+کمی غر

بعضی وقتا میشه که شدید مشغول کار هستم. پیشرفت خیلی خوبی دارم. همه چیز خوبه. اما وقتی به ناهار میرسه، یا به ساعت خوابم تا آخر شب نزدیک میشم، یک دفعه تمام انرژیم رو از دست میدم. میدونم، انگیزه دارم، امید دارم که کارم رو بیشتر و بهتر پیش ببرم. ولی به یکباره انگار تمام جونم رو از دست میدم و با ناراحتی، باید کار رو کنار بذارم.

خیلی این موقعیت اعصاب خورد کن هست. میفهمم که بدنم نمیکشه. یا هرچی انرژی داشتم در ساعات قبل تموم شده. احتمالا آدمهایی که دچار معلولیت ذهنی هستن، ولی اونقدر شدید نیست که نفهمن معلول ذهنی هستن، چنین احساسی دارن. من هم آدم باهوشی هستم. ولی فقط اونقدر باهوش هستم که بفهمم هوشم خیلی بالا نیست. فقط کمی قدرت بدنی و ذهنیم بیشتر بود یا مثلا عدد آیکوی ذهن من ده تا بیشتر بود، احتمالا خیلی خوشحالتر میبودم.

نمیدونم.

شخصی + دورنمای سه ماهه علمی من

نیاز داشتم دستاوردی از کارهای خودم بنویسم. برنامه های خودم. امید دارم که طبق برنامه پیش برن. مینویسم که ثبت بشه و انجام بشه. امیدوارم که به نتیجه برسه.

داشتم به روند مقالاتی که دادم فکر میکردم. امسال، این سال تحصیلی در واقع، فعالترین دوره زندگی من به لحاظ کارهای علمی بوده. سال 96 و بعد از کنکور ارشد، به شدت مشغول کار علمی شدم. ولی متاسفانه در مسیر اشتباهی بودم. با اساتید بدی کار کردم و فقط ترجمه انجام دادم. تنها با یک استاد کمی حرفه ای کار کردم که یکی دو سال بعدش، نتیجه داد و اولین مقاله ISI خودم رو دادم. بعد درگیر ارشد شدم و گفتم تمام تمرکزم رو روی پایان نامه میذارم که ازش کلی مقاله بریزه بیرون که اون هم بدشانسی آوردم و موضوع پتانسیل زیاد نداشت و آزمایشگاه خراب بود و ... . در این زمینه بیشتر توضیح میدم. اما در ادامه، لیست فعالیتهای علمی یک سال اخیر خودم رو بیان میکنم.

  1. خلاصه، این شد که رسید به تابستون سال پیش که فهمیدم باید کل آزمایشهای ارشدم رو تکرار کنم. یک دوره عذاب آور رو تکرار کردم. اما اونجا که بودم دو ایده به ذهنم رسید و داده هاش رو جمع کردم. این دو ایده، پتانسیل دو مقاله جدا رو داره که امیدوارم وقتی سرم کمی خلوت شد بتونم روی متن و تحلیلهاشون کار کنم. اما فعلا، از اون کار یک مقاله سابمیت شد و امید دارم که به زودی بیرون بیاد. عملا میشه باارزشترین کاری که کردم. 
  2. اما در کنارش، دو مقاله کنفرانسی آبان سال پیش دادم.
  3. کار کاملتر دو مقاله فوق رو هم آماده کردم و در مجله خوبی سابمیت کردیم. البته اشکالی داشت و بنظر میرسه در چندروز آینده دوباره سابمیت میشه. در این مقاله یک ایده نو وجود داشت و تونستیم با استفاده از داده های ماهواره ای، خودمون رو از ایستگاههای هواشناسی بینیاز کنیم. کار جدید، جالب و لذتبخشی بود.
  4. همزمان یک موضوع و تعدادی داده در رابطه با استفاده از یک مدل گیاهی به دستم رسید که نیاز داشت مقاله بشه. مقاله این کار سابمیت شده. ممکنه ریجکت بشه ولی امید دارم که نتیجه مثبتی دریافت بکنه و ماژور بخوره.
  5. تازگی دو کار جدید انجام دادم. اولی، ادامه دادن کار پایان نامه یکی از دوستام هست که در اون ما به بررسی عدم قطعیت و آنالیز حساسیت و ... پرداختیم. این احتمالا قویترین مقاله من میشه. و بنظر میرسه سایت زیادی میگیره و اعتبار زیادی در آینده برام خواهد داشت. در این مقاله من کمی آمار یاد گرفتم. روشهای حساسیت سنجی آموختم و کلی به دانشم اضافه شد. امید داریم که در ده روز آینده این مقاله سابمیت بشه.
  6. مقاله دومی که دارم موازی پیش میبرم، بحث تصفیه آب هست. یک کار کاملا آزمایشگاهی بدون نیاز به تحلیل سنگین و دانش ریاضی خاص و ... . کار به لحاظ انجامش ساده هست ولی خب نوشتن مقاله کار سختیه. موضوعش شیرینه نسبتا، ولی از اون مهمتر اینکه کلی برام اعتبار و سایت میاره. یعنی روند سایتها رو بررسی میکنم متوجه میشم میتونه تا چهل پنجاه تا هم سایت داشته باشه. این مقاله دو سه هفته آینده ارسال میشه. از این مقاله چیزهایی یاد گرفتم و پتانسیل اینو داره در آینده هم برام موضوعات جدید بیاره. خیلی موضوع گسترده و ساده ای هست و میشه روش بیشتر کار کرد.
  7. مقاله ای که دعوت شدم انجام بدم، کاری هست که دوستم انجام داده و بخشهای مختلفش رو داده به دوستهای مختلفش از جمله من که انجام بدم. احتمالا سه چهار روز زمان میبره که بنویسم. هفته بعد اگر بشه قصد دارم بنویسم و تحویل بدم. یک مقاله مرتبط با تخصص ارشدم. و البته میتونه شروع یک همکاری خوب با این دوستم باشه.
  8. اما در این بین بحثهای تازه ای هست. مثلا دو مقاله مرتبط با ارشدم هستند که در سال آینده ارسال میشن. شاید بتونم تابستون یکیشون رو به نتیجه برسونم حتی.
  9. از مقاله شماره چهارم، احتمالا میتونم دو مقاله کنفرانسی در یک کنفرانس معتبر استخراج کنم. امید زیادی بهش دارم.
  10. از مقاله شماره پنجم، قرار هست با دوستم کار رو ادامه بدیم و یک مقاله جدیدتر و قویتر حتی استخراج کنیم.
  11. از مقاله شماره ششم، از همین الان قرار هست با دوستم در کار بعدی مشارکت داشته باشیم و بتونیم به نتیجه برسونیمش.
  12. یک مقاله در رابطه با آب مجازی و مرکبات هست که یکم کار داره، ولی پتانسیل داره بعد از چندماه به نتیجه برسه.
  13. یک مقاله مربوط به علیرضا هست. سعی میکنم بعد از ارسال مقاله شماره پنج و شش، پاش بشینم. احتمالا چهار روز زمان میخواد تا به سرانجام برسه. در یک مجله سطح پایین. صرفا عدد مقالات من رو افزایش میده.
  14. و البته یک کتاب تا آخر تابستون چاپ میشه مربوط به فیزیک خاک.
  15. و یک کتاب که باید ویرایش بشه و بره داوری. کارش زیاده البته.
  16. این وسط هم منتظرم یکی از اساتیدم کتاب دیگری رو که داریم ویرایش بکنه. نمیدونم کی انجام میده. امید دارم تابستون به سرانجام برسه. ولی مطمئن نیستم.

سریال لوپین، پنج قسمت دوم

سریال لوپین رو امروز دیدم. در واقع امروز تموم کردم. فصل دوم، یا پنج قسمت دوم از فصل اول. آخرش نفهمیدم کدوم درسته. سریال خوب و دوست داشتنی بود که چندساعتی از زندگیم رو شاد کرد. پنج قسمت اول رو چندماه پیش دیده بودم. و مشتاق بودم زودتر ادامه سریال رو ببینم.

سریال در مورد فرد سیاهپوستی هست که در کودکی پدرش به اتهام دزدی یکی از گرونترین گردنبندهای جهان زندانی میشه و در زندان خودکشی میکنه. پسرش با حمایت فردی، در یک مدرسه خوب و خصوصی وارد میشه. شیفته رمانی به اسم لوپین شده که پدرش بهش معرفی کرده و در این رمان نقش اصلی یا فرد لوپین، با گول زدن مردم، کمی پول به دست میاره یا کارهای یواشکی انجام میده مثل ماجراجویی و ... و البته دوستی باهاش تمام مدت همراه هست. داستان به بیست و پنج سال بعد از خودکشی پدرش مربوط میشه و امروز پسر در تلاش برای گرفتن انتقام پدرش و پاک کردن لکه ننگ دزدی پدرش بلند شده.

داستان نسبتا موازی پیش میره. همزمان به سال 1995 برمیگرده و زندگی پسر رو نشون میده که چطور با دوز و کلک و شیطنت بچگونه زندگی خودشو پیش میبره. امروز شخصیت اصلی، که اسمش حسنه ولی به خودش لوپین میگه، صاحب یه بچه شده. ولی از همسرش جدا شده. البته هر دو احساسهایی به هم دارن، ولی با هم رابطه ندارن. از اون ور لوپین با دوست دوران مدرسه خودش در تلاش هست که علیه اون فرد ثروتمند بجنگه. اون فرد وزیر کشور رو داره و کلن با افراد ثروتمندی ارتباط داره. در این ده قسمت، تلاش میشه که لوپین با گریم و زبردستیها و زیرکیهای خودش هم از دست پلیس فرار کنه، هم حقیقت رو نمایان کنه.

به طور کلی لوپین هرجا مشکلی براش پیش میاد، سریع فرار میکنه و نجات پیدا میکنه. آدم قدرتمندی هست. سعی میکنه تا حد ممکن خودشو گریم کنه و با لباسهای مختلف خودشو بپوشونه. روند داستان ساده س. یه سری حرکتها و زبردستیهاش خیلی مسخره و غیرواقعیه ولی در کل داستان جالبی داره و از دیدنش لذت میبرید.

بنظرم کارگردان تونسته مینی سریال خوبی رو راه بندازه. اشاره بشه که مینی سریال در ده قسمت، دو فصل یا دو نیم فصل پنج قسمتی ساخته شده که هر قسمت کمتر از 50 دقیقه بوده و به زبان فرانسوی و در پاریس پخش میشه. نتفلیکس هم سازنده سریاله. پیشتر در پستی در مورد پنج قسمت اول گفتم.

نقش یک اسم در زندگی من

مطلب زیر رو نمیدونم در چه بخشی قرار بدم. شخصی یا بحث. اصلا در مورد نوشتنش دو به شک بودم. نمیدونم کار درستیه که در این مورد بنویسم یا نه. ولی لازم دیدم بنویسم.

در زندگی من، اسم پریسا خیلی کاربرد داشته. از بچگی و در مهدکودک دختری به نام پریسا بود که مادرش همکار و بهترین دوست مادر من بود. سال 97 متاسفانه دچار بیماری سرطان شد ولی خوشبختانه در دو سال بعدی، بهبودی کامل به دست آورد و خوشحالم که به زندگی عادی برگشته. در شرف ازدواج هست و ... . به طور کلی هم با فکر کردن بهش خاطرات خوب زنده میشه. در حقش اونقدر که باید خوب نبودم، ولی همیشه به عنوان یه شخصیت قدیمی و دوست داشتنی، دوستش داشتم.

اولین رابطه ای که تجربه کردم، وقتی نوزده سالم بود، با دختری به نام پریسا بود که تنها چهار کوچه با ما فاصله داشت. البته اون رو از طریق فیسبوک و دوستهای مشترکی پیدا کردم که همدانشگاهی بودیم. یعنی در واقع از اول همدانشگاهی بودیم بعد تو فیسبوک از این طریق پیداش کردم و بعد فهمیدم که هممحله ای هستیم. بگذریم. صرف نظر از خوب یا بد بودن رابطه یا اون فرد، اون دوران رو همیشه با خاطرات خوب یاداوری میکنم.

آخرین رابطه ای هم که داشتم، مربوط میشه به سال اول دکترا، 98، که با دختری به نام پریسا دوست شدم. در مورد چند و چون اون رابطه به لحاظ اخلاقی الان درست نیست حرفی بزنم. ولی فقط به همین نکته تاکید کنم که اسمش پریسا بود.

اما در زندگی من یک پریسا دیگه هم حضور داشته. با قدمی بالا ولی نوع و رفتاری بسیار متفاوت. مطلب این پست در رابطه با ایشون هست. این پریسا رو از بچگی که نه، ولی از حدود هفت هشت سالگی احتمالا میشناسم. در واقع پدرمادرش دوست خونوادگیمون بودن. از خوب بودن پدرمادرش هم هرچی بگم کم گفتم. یبار در سال سوم راهنمایی یا اول دبیرستان چند نفر از بچه ها، که احتمالا زا سه خونواده بودیم، یعنی حدودا 5 6 نفر، یه گردشی در کرمانشاه داشتیم و خوش گذروندیم. از بعد از اون سفر، احساس کردم این پریسا، که یکی دو سال ازم کوچیکتر بود، بهم حسی پیدا کرده. از بعد از اون سفر بهم زنگ میزد و عیدو تبریک میگفت، سوال میپرسید و مسیج میداد و ... . متوجه شده بودم که بهم علاقه داره ولی هرکاری کردم که با بیتفاوتی بهش نشون بدم که بهش علاقه ندارم، باز هم به سمتم حرکت کرد. باز هم به پیام دادنش ادامه داد. یک دوره تونستم بهش بگم که بخاطر کنکور سرم شلوغ هست و یک سالی بهم پیام نداد. یک دوره هم به اسم کنکور خودش، تونستم باهاش ارتباطی نداشته باشم. امیدوار بودم که حس و عشقی که به من داشته از سرش بیوفته. ولی متاسفانه هربار بعد از یک سال برمیگشت و تازه نفس تر از قبل میشد. هم فامیل بود و احترامش واجب بود، هم از طرفی چون مستقیما بهم نگفته بود که بهم علاقه داره، نمیتونستم بهش جواب منفی بدم. بارها بهش گفتم که با کسی در رابطه هستم، ولی گوش نکرد. نسبت به پیامهاش سرد شدم و جواب نمیدادم یا دیر جواب میدادم یا تماس تلفنیش رو پاسخ نمیدادم، ولی باز هم ادامه میداد. به معنی کلمه هرکاری که کردم، نتیجه نداشت. این قضیه اونقدر تداوم داشت که به دوره کنکور ارشدم هم رسید. بهش گفتم که میخوام درس بخونم و دوباره کنار رفت. اما این بار بعد از کنکور، احتمالا در اردیبهشت و در بحبوخه استرس نتیجه، یه متن بلندی برام نوشت و ازم گلایه کرد. که مثلا من لیاقتشو نداشتم ولی اون بهم علاقه داشته، یا مواردی از این دست. حالا دقیقا یادم نمیاد چی ها بودن. من که هم از پیامهای زیاد این فرد در طول این سالها خسته شده بودم، هم دلم به حال کسی میسوخت که اینهمه ساله بهم وابسته هست و منتظر منه، و هم از رفتاراتش عصبانی و کلافه شده بودم، تصمیم گرفتم یک بار جدی باهاش برخورد کنم. پیام نسبتا تندی بهش دادم و بعد از همه جا بلاکش کردم. با اینکه این رفتار در حق یک فرد آشنا درست نیست، ولی نیاز دیدم اینکارو کنم که عقب بره. از همه جا بلاک شد. و دیگه ارتباطی باهام نداشت. اون دوران رو به خوبی یادم میاد که چقدر استرس کشیدم و گفتم اگر کنکورم بد بشه سر بدرفتاری من با اون بوده. از طرفی خوشحال بودم که تونستم یه پیام تند بهش بدم چون بالاخره بعد از شاید هشت سال اقرار کرده بود که بهم علاقه داره و فرصت داشتم که بگم علاقه ندارم. ولی خب برای منی که با ادمهای کمی برخورد تند داشتم، اون رفتار ناراحتم کرده بود. تمام مدت سوالم این بود که چطور این همه سال متوجه نشده که بهش علاقه دارم. چطور عشقی هست که میبینه من باهاش خوب نیستم، ولی ادامه داده. میدونه هیچ احساسی بهش ندارم ولی در کارش تداوم داشته.حقیقتا از این رفتارهاش ناراحت و عصبانی بودم.

بهرحال. گذشت. در طول یکی دو سال اخیر دو سه باری یواشکی یه توییتی از من رو لایک کرده بود. البته منو فالو نکرد هیچوقت. من هم سعی کردم نادیده بگیرم. میدونستم که هنوز حسی بهم داره. ولی اگر مثلا سال 93 میتونستم به عنوان یه دوست خونوادگی باهاش برخورد خوبی داشته باشم، از بعد از اون سال و اصرارهای بیش از حدش، ازش خسته و کلافه بودم و به زبون ساده، ازش بدم میومد. یه مدتی گذشت. تا حدود یک هفته ده روز اخیر. دیدم که توییتر منو فالو کرده. اینستا هم همینطور. تو اینستا درخواستشو رد کردم، ولی توییتر چون پیج پابلیکی داشتم، نمیشد کاری کرد. سعی کردم رفتار مودبانه خودم رو داشته باشم و بلاکش نکنم. این مدت توییتهامو لایک کرده، ریتوییت کرده. اینستا دوباره درخواست داده. ولی نه پیام داده نه کامنت گذاشته. منم فالوبک نکردم. یبار دیدم تلگرام یه پیامی داده ولی خیلی زود پاکش کرده. متاسفانه به نظر میرسه دوران جدیدی شروع شده و میخواد دوباره باهام ارتباط داشته باشه. کلافه هستم و نمیدونم چیکار کنم.

این رفتار اگر به طور مخالف بود، واژه آزار جنسی بهم چسبونده میشد. الان دارم احساس میکنم که آزار جنسی داره علیه من صورت میگیره. من با بیتوجهی و ادب و رفتار غیرمستقیم یا با رفتار تند و مستقیم بارها و بارها بهش نشون دادم که علاقه ای به ارتباط ندارم. این وسط من هم دارم آزار میبینم. ولی متاسفانه طرف مقابل متوجه نمیشه. البته این نوع آزار که یک خانومی بهم حسی داشته باشه و من متقابلا اون حس رو نداشته باشم قبلا چندبار دیگه برام پیش اومده بود. ولی این بار شدیدترینش بود و ازش کلافه هستم. در زندگی خودم، وقتی هیجده سالم بود، به دختری به نام مروارید علاقه داشتم و یه دوره ای بهش همین نوع آزار رو رسوندم. آزار جنسی یا جسمی نبود. صرفا نتونستم بپدیرم که بهم حسی نداره. ولی خیلی زود فهمیدم و کنار کشیدم. بیتجربه بودم و باید زودتر کنار میکشیدم، ولی در کل آزار خیلی بزرگی براش نداشتم. اما نمیدونم چرا این شخص متوجه نمیشه. حدود دوازده ساله که متوجه نمیشه. خیلی مهمه یاد بگیریم کجا کنار بکشیم. 

البته شاید دارم تند برخورد میکنم و واقعا الان با اون نیات حسی بهم نداره. هرچند که 99.99 درصد مطمئن هستم که حس داره، ولی بهرحال احتمالات رو در نظر میگیرم که قضاوت یک طرفه وجود نداشته باشه. ولی اینقدر از رفتاراتش ناراحت و ناامید شدم که حتی نمیخوام در فضای مجازی ببینمش. خونواده شو بینهایت دوست دارم. افرادی عزیزی هستند. ولی نمیخوام خودشو ببینم. ایکاش میفهمید.

 

ببخشید که در این متن، عنوان «شخصی» وجود نداشت. احساس کردم لازمه این غرنامه رو از سطح شخصی به سطح عمومی ارتقا بدم. شاید خودمون برای افراد دیگری، چنین آدمی هستیم. باید یاد بگیریم مراقب رفتار خودمون باشیم.

از رنجها و تبعیضهای جنسیتی

نمیخوام دعوا راه بندازم و از بدبختیهای جنسیت پسر بگم. نمیخوام بگم کی بدبختتره. نمیخوام منکر ظلمهای بیحد و اندازه ای که به دخترا میشه بشم. فقط، میخوام مشکلاتی رو که خودم تا به امروز داشتم بیان کنم. چیزهایی که خیلی از خانومها نمیدونن، ولی احتمالا همه ما پسرها باهاش به نوعی آشنا هستیم. البته برخی کمتر. صرفا گلایه ای هست که خودم رو راحت کنم. ولی شنیدنش برای همه خالی از لطف نیست.

قبلش از خودم بگم. بیست و هفت یا هشت سالم هست. دکترا دانشگاه تهران میخونم. دارم تلاش میکنم برم خارج. دو مقطع کارشناسی و ارشد رو دولتی گذروندم. معافیت هم ندارم. معافیت به خودی خود، یک بدبختی دو ساله هست. اما، وقتی که در عمق مینگریم، خیلی بیشتر از این حرفها ما رو عذاب میده. در ادامه، مشکلاتی که دارم بیان میشه ولی باید توجه داشت که قضایا به همدیگه مرتبط هستند.

  1. بیشتر افرادی که همسن من هستند و مشکل سربازی ندارن، یا معاف هستن یا دخترن، مدارکشون رو در بنگاههای کاریابی میذارن و در شش ماه مدارک رو آزاد میکنن. اما من اگر بخوام در بنگاه کاریابی بذارم، باید معافیت داشته باشم، ندارم باید بخرم. جرم منی که دانشگاه دولتی درس خوندم، بیست میلیون پول مدرک کارشناسی و دوازده میلیون پول مدرک ارشد است.
  2. بخوام برم خارج، صرف نظر از هزینه های مختلف و هزینه های بخش اول، باید 48 میلیون تومن وثیقه بذارم که برگردم. یعنی تا همینجا، نسبت به یه دختر همسن 78 میلیون بیشتر باید خرج کنم. به جرم پسر بودن.
  3. تا حالا در روند اپلای موفق نبودم، ولی بارها بهم پیشنهاد شده که یک ارشد دوباره بگذرونم. ولی بخاطر اینکه معافیت ندارم و فقط یک دوره حق استفاده از معافیت تحصیلی برای هر مقطع دارم، نمیتونم برای ارشد اقدام کنم.
  4. خیلی از دوستان برای کار و موقعیتهای کاری اقدام کردند. ولی معافیت، فقط از نوع تحصیلی داده میشه. عملا این گزینه هم از انتخابهای من حذف میشه.
  5. برای کسی که هدفش رفتن و موندن هست: اگر برم، باید به این فکر کنم که بعد از دکترا هم جایی بمونم و مثلا پست داک باشم تا یه گرین کارتی به دست بیارم. چون اگر نتونم چیزی پیدا کنم، باید برگردم ایران و مستقیم برم سربازی. البته این تصمیم برای کسی است که میخواد بره و برنگرده. افرادی که میخوان برن و برگردن فرق دارن.
  6. مجبورم در ایران و دکترا بگذرونم چون اگر اینکارو نکنم باید برم سربازی. در حین تحصیل آیلتس گرفتم. در حین تحصیل دارم برای GRE میخونم. در حین تحصیل دارم اپلای میکنم. این روند واقعا فرسوده کننده است. واقعا اذیت میشم. به جرم پسر بودن.
  7. اگر برم سربازی، احتمال زیادی داره که خیلی از موقعیتهای تحصیلی آینده رو از دست بدم. مثلا اگر بیوفتم سپاه، کلن باید دور آمریکا رو خط بکشم. حالا هرچقدر هم توضیح بدیم که تقسیم موقعیت شغلی دست من نیست و کاملا تصادفی است، کسی گوش نمیکنه. حتی یک نفر رو میشناسم که لاتاری برنده شد ولی چون در سپاه سربازی رفته بود، نتونست بره آمریکا.
  8. اگر پروژه کسری سربازی بگیرم، در نهایت این احتمال بسیار قوی وجود داره که به مورد قبل بربخورم و خیلی از موقعیتهای تحصیلی و شغلی رو در آینده از دست بدم.
  9. اگر به فرض تونستم روشی پیدا کنم و معافیت بیماری بگیرم {چیزی که متاسفم ازش ناتوان بودن}، بعدا در کشور تقریبا در هیچجایی نمیتونم کار کنم.
  10. بارها خواب این رو دیدم که موقع خروج از کشور به خاطر نداشتن معافیت ممنوع الخروج هستم. یا از سر دانشگاه به زور بردنم به سربازی.
  11. عملا اجازه سفر به خارج ندارم. البته با روشهایی میشه خروج از کشور داشت ولی به خاطر شرایط خاص و دشواریهای بی اندازه خروج از کشور، اجازه سفر به خارج ندارم. یا اینقدر سخت هست که نرفتن رو به جون میخرم.
  12. اگر قرار باشه برم و از این همه بدبختی رها بشم، باید در این زمانی که اوج درس و تلاش من هست بذارم برم سربازی. درست زمانی که کارهام داره نتیجه میده.
  13. از سربازی بیایم بیرون. از روز اولی که با یک دختری آشنا شدم و قرار شد رابطه داشته باشیم، وقتی که نوزده یا بیست سالم بود، همه بهم میگفتن که باید مراقب طرف مقابلم باشم و اگر نمیخوام باهاش ازدواج کنم باید ولش کنم. همه، لذت رابطه رو کوفتم کردن چون بهم گفتن یا باید بگیرمش یا نامرد نباشم و بذارم برم. این قضیه بارها و بارها پیش اومد. فرقی نداشت که نوزده سالم باشه یا الان، هربار میگفتن تو به فکر خودت نباش، طرف مقابل وقت ازدواجشه. و هربار این عذاب وجدان رو در دلم انداختن. هم طرف مقابل هم دیگران و دوروبریها.
  14. در راستای بحث قبلی، فرقی نمیکنه دیگران چی بگن، جامعه ازت انتظار داره به فکر خونه و زندگی و استقلال و تشکیل خونواده باشی. کار نکنی، خونه باشی، منبع درآمد خوبی نداشته باشی، آدم حساب نمیشی.
  15. باید همیشه آماده باشی که خرج کننده باشی. مهم نیست که طرف مقابلت چقدر روشنفکره، در اکثر موارد ازت انتظار میره که بار اول رو حداقل حساب کنی. همچنین خیلیا ازت انتظار دارن تمام قرارها رو حساب کنی. عملا بسیاری از انتخابهای ما محدود میشه به اندازه جیبمون.
  16. بحث حجاب برای ما هم هست. درسته که نسبتا پوشش خیلی کمتری داریم، ولی خیلی موارد دیگه رو عملا به راحتی نمیتونیم تجربه کنیم. شما میتونید نگاههای مردم به پسرهایی که جوراب نمیپوشن رو ببینید. یا اونها که کمی ساق پاشون بیرونه. حالا از این طرف بسیاری از دخترها مقدار زیادی پاهاشون بیرون هست و کسی چیزی نمیگه. بحث پوشش زیر گردن و لباسهای مختلف دیگه هم هست.
  17. زیبایی در پسرا یا مادرزادیه یا وجود نداره. امکان آرایش، عمل زیبایی یا خیلی چیزهای دیگه وجود نداره.
  18. بحث چاقی بنظرم اعتماد به نفس بسیار زیادی از پسرها میگیره. یه دختر چاق هم میتونه با آرایش و لباس مختلف کمی جبران کنه. 
  19. مجموعه زیادی رو باید همزمان داشته باشم. همزمان به کارهای فنی تسلط داشته باشم، از اون طرف از تاریکی و سوسک نترسم، از اون طرف سردم نشه یا دردم نگیره یا اگر دعوایی شد، اماده دعوا باشم و ... . چیزهایی که در اونها خوب نیستم اصلا.
  20. یه مرد باید در رابطه جنسی هم همیشه خوب باشه.
  21. اگر از موضوع جنسی حرف بزنم میشم هول. در مقابل دختری حرف بزنه معمولا صفت هورنی یا هات بهش داده میشه.
  22. کلن رابطه جنسی از بیرون رفتن و دست همو گرفتن و بوسیدن تا رابطه کامل، یه جورایی یه هدفه به من محسوب میشه. مثلا باید بگم دمت گرم بابت لطفت. در حالی که دو طرف دارن لذت میبرن چرا باید یکی به نفع اون یکی باشه؟ یه قضیه دوطرفه هست. چرا باید مسئول طرف مقابلم باشم اخه؟
  23. وقتی دو تا مرد در یک تاکسی عقب نشستن، زنا خیلی وقتا به طور خیلی جدی و عصبانی انتظار دارن کسی که جلو نشسته بره عقب. بعضیا اینها رو وظیفه شون میدونن.
  24. یبار از آزمایشگاه برمیگشتم، از ساعت 7 صبح تا 8 شب سرپا بودم و کار کردم. اون روز به طرز عجیبی بارون و برف اومده بود و راه بندون بدی بود. کلی منتظر تاکسی شدم. یکی پیدا شد. اومد گفت فقط خانومها. چرا؟ من چرا نباید حق داشته باشم؟
  25. خیلی از شغلهای آسون تک جنسیتی هست و من پسر حق ندارم توشون کار کنم. خیلی موقعیتها پیش اومده که بتونم برم یه کار نیمه وقت ساده مثل منشی داشته باشم، ولی چون پسرم محکوم بودم که هیچکاری نداشته باشم.
  26. بحث تجاوز یا آزار جنسی هم همواره با من بوده از بچگی. خوشبختانه چیز خاصی نبوده ولی موقعیتش وجود داشته و صرفا خوششانس بودم از چند موقعیت فرار کردم. ولی اینها رو نه کسی میبینه، نه راحت میتونم بیانشون کنم.

 

اینها برخی از مواردی بودن که تا به امروز من باهاشون مواجه شدم و ازشون رنج کشیدم. بزرگترینشون هم همین مسئله سربازی بوده که بابتش به شدت دارم عذاب میکشم. مشخصا اینها رو من تجربه کردم. ممکنه چیزهای دیگه ای هم باشن که افراد دیگه ای ازشون در عذاب باشن. نمیدونم. همچنین، اینها در تاریخ بیست و چهارم خرداد 1400 ثبت شدن. در روزهای آینده اگر چیزی به ذهنم برسه، در بعد از این پاراگراف بهشون اشاره خواهم کرد. تاکید کنم در این متن نه قصد داشتم که بگم پسرها بدبختترن، نه منکر مشکلات خانومها بشم، نه بخوام دنبال جلب توجه باشم. صرفا مواردی رو اشاره کردم که ممکنه خیلیها با اون آشنا نباشند.

 

کتاب کجا میروی

مقدمه: دقایقی پیش، آخرین سطور از آخرین صفحه کتاب کجا میروی رو به اتمام رسوندم. علیرغم اینکه در ابتدا از این کتاب خیلی خوشم نیومد و لایق برنده جایزه نوبل ندیدمش، اما در این پایان، نوشته های نویسنده چنان حماسی، پراحساس، واقعی، و آموزنده بود که متوجه شدم قطعا لیاقت نوبل رو داشته و ایکاش که هرکسی، به خصوص افرادی که مسئولیتهای شغلی دارن، باهاش آشنا میشدند. 

کلیات: کتاب کجا میروی، نوشته هنریک سینکویچ و ترجمه حسین شهباز در انتشارات ماهی به چاپ رسیده. کتابی با نویسندگی عالی، ترجمه بدون نقص و چاپ و صحافی بسیار زیبا. در سال 1905، کتاب برنده جایزه نوبل میشه. علتش هم بیان مطالب حماسی بوده. البته بنا به صحبت مترجم کتاب در سه جلد بوده که اینجا به صورت یک جلد متوالی دیده میشه. همچنین 690 صفحه هم بوده. کتابی که علیرغم طولانی بودن، داستان جذابی داره و خواننده رو به ادامه خوندن کتاب تا انتها تشویق میکنه. نمیتونم بگم کتابی هست که هرکسی باید یک بار در زندگیش بخونه، ولی قطعا خوندنش خالی از لطف نیست. به خصوص که احتمالا بعد از خوندن کتاب این امید در شما به وجود میاد که قرار نیست همه دیکتاتورها و آدمهای کثیف، سرنوشت خوبی داشته باشند. احتمالا همه اونها محکوم به مرگ در اثر ترس و پشیمانی اند. 

توضیح داستان: داستان کتاب، در مورد شخصیت نرون، پادشاه قرن اول میلادی روم هست. نرون، پادشاه مستبدی است که برادر، مادر و همسر خودش رو میکشه تا به پادشاهی برسه. در طول پادشاهی هم از کشتن و قتل و تجاوز به زنان زیبای کشور خودش کوتاهی نمیکنه. بنا به گفته نویسنده، از بدترین و مخوفترین پادشاهان جهان است. از جمله بدیهاش اینه که با ارابه خودش شبانه وارد کوچه های تاریک و شلوغ میشه و مردم رو با تازیانه میزده و مردم هم برای فرار کردن روی هم میوفتادن و این با دیدن تلاشهای مردم بدبخت، میخندیده. که هربار تعدادی کشته میشدند. یا شبانه در کوچه ها کمین میکرده و دختر خوشگلی رو که میدیده میگرفته و به حرمسرای خودش میبرده. یا هرکسی که کوچکترین مخالفی با اون داشته رو گردن میزده. نرون شاعر و نوازنده بوده. حتی اگر کسی از او زیباتر شعر میگفته، به کشتن میداده. در واقع مرسوم بوده که هیچکس حق نداره بهتر از نرون شعر بگه. 

اما گفتم قرن اول میلادی. این اتفاق همزمان بوده با رشد تفکر و دین مسیحیت. پتروس، یکی از حواریون مسیح در بین رومیها میاد و سعی میکنه که اونها رو مسیحی کنه. در روم، رفته رفته دین مسیحیت گسترش پیدا میکنه و تعداد مسیحیان به ده هزار نفر میرسه. البته از ترس نرون، دینشون رو مخفی گسترش میدن. بد نیست اشاره بشه که علامت دینشون هم، نماد ماهی است. ادامه داستان افراد مسیحی رو در بخش انتهایی بیان میکنم که از کتاب و داستان چیزی اسپویل نشه.

این بخش از متن، از صفحات ابتدایی هست و تقریبا اسپویل خاصی نداره: به طور کلی داستان از پترونیوس، دوست و مشاور اصلی نرون شروع میشه که ادم بدی نیست و تلاش میکنه که هم خودش زنده بمونه هم سعی کنه تا حد امکان نرون کار بد نکنه. خواهرزاده ای داره که فرمانده جنگه و عاشق یک دختر برده میشه که در حال حاضر به عنوان دخترخوانده یکی از افراد سرشناس روم زندگی میکنه. پترونیوس نزد نرون میره و درخواست میکنه که این دختر رو بگیرن و به قصر ببرن تا در قصر از نرون بخواد که به دختر رو به خواهرزاده خودش، مارکوس ببخشه. اما این وسط این دختر، لیژیا، علاقه به مارکوس علاقه نداره و از قصر فرار میکنه. مارکوس هم در عشق خودش مدام آزار میبینه. داستان، تلاش رسیدن مارکوس به عشق خودش، تقابل مسیحیان و نرون، و استبدادهای نرون است و به نوعی پایان حکومت یکی از بزرگترین ظالمان جهان. بقیه داستان در بخش انتهایی این متن اومده.

 

چند نکته از کتاب: کتاب، رمانی نسبتا بلنده که ارزش خوندن رو داره. نمیتونم بگم جز کتابهایی است که هرکسی باید در زندگی خودش اون رو بخونه. ولی معتقدم اگر کسی براش وقت بذاره، پشیمون نمیشه. ضمن اینکه به نوعی تاریخ واقعی قرن اول روم رو آشنا میشیم. حتی به نوعی، تاریخ اروپا در قرن اول میلادی. از این نظر خالی از لطف نیست. ضمن اینکه نویسنده، تاریخدان بوده و این کتاب رو بر اساس شواهد تاریخی مینویسه.

نکات جالب زیادی در کتاب وجود داره. مثلا دیناریوس، واحد پول رومیها بوده که شبیه به دینار مناطق نزدیک خودمون هست. یا از کوروش کبیر حرف میزنن و یکی از کلمات مدیحه گونه بوده. یا از ترس اسپارتاکوس میگفتند که حدود صد سال باعث انقلاب کارگران زیادی شده. 

باید اشاره کنم که کتاب، در اواسطش کمی خسته کننده میشه. ولی شاید نهایتا صد صفحه از کتاب باشه که کشش سابق رو نداره. به مرور کشش با شدت بیشتری برمیگرده و جذابتر از قبل میشه.

نکته جالب دیگه از کتاب نوع فرهنگ مردم رومی بوده. اولا اینکه تعصبی روی وفاداری به همسر نداشتند. با اینکه یک همسر داشتند، اما با افراد دیگه هم رابطه داشتند. و این قضیه مختص زن یا مرد نیست. هر دو جنس، روابط آزادی داشتند. مدام غرق در شراب و رقص و خنده و موسیقی و رابطه جنسی میشدند.

از طرفی تقابل دین مسیحیت با تفکرات و خدایان رومی جالبه. افراد مسیحی از فسق و فجور و روابط زیاد و ... رومیها ناراحت بودند. جالبه که رومیان معتقد بودن همین یک زندگی رو دارن و باید خوش باشن، در حالی که مسیحیت، اولین دینی بوده که بهشون وعده زندگی دوباره و خوشحالی بیش از حد رو داده و بهشون گفته که اشکالی نداره اگر در این دنیا رنج ببرن.

کتاب جملات زیبای بسیاری داره. تنها سه جمله رو بیان میکنم:

- در این لحظات نرون در آتش ندامت و پشیمانی می‌سوخت. همان‌گونه که در تاریکی شب به سوی مقابل می‌نگریست و پیش می‌راند، به تدریج به یاد مظالم و جنایات خود افتاد. رفته رفته در ظلمت شامگاهی، چهره شماتت‌بار مادر، همسر، برادر و هزاران فرد بی‌گناهی را که به دست جلادان خون‌آشام سپرده بود مقابلش می‌دید. دندان‌هایش از ترس به هم می‌خورد و رگ و پی‌اش از شدت وحشت می‌لرزید.

- حکومت جابرانه نرون روزبه‌روز موحش‌تر و طاقت‌فرساتر می‌شد. جور و بیدادهای او و اطرافیانش به جایی رسیده بود که دیگر در سراسر قلمرو روم کسی تامین جانی یا مالی نداشت. قانون مطالقا رخت بربسته و حکومت مطلق‌العنانی جایگزین آن شده بود. شخصیت و مقام انفرادی و حقوق اجتماعی همه به زیر پای مامورین دیوانه امپراتور لگدمال شده و اعتماد، اطمینان، امینت و آسایش به کلی از میان رفته بود.

- و در این لحظات واپسین، آخرین پیشنهاد و تمنای آشنای دیرین تو به تو این است که جنایت بکن، ولی آواز نخوان. مسموم بکن، اما شعر نسرا. کسان و نزدیکان خود را بکش، اما نرقص. بگذار این مردم بینوا و سیه‌روزی که گرداگرد تو را گرفته‌اند، از تماشای هنرنمایی‌های تو بیش از این رنج نکشند.

 

 

این بخش از متن، داستان رو اسپویل میکنه: به مرور متوجه میشن که این دختر مسیحی بوده و بین بقیه مسیحیا فرار کرده. رفته رفته تعداد مسیحیا بیشتر میشه. از طرفی، همون روز که لیژیا در قصر نرون بوده، پسر خردسالش مریض میشه و میمیره و این شایعه به وجود میاد که لیژیا باعث کشته شدن دختر میشه. پترونیوس تلاش میکنه که نرون رو قانع کنه که بچه اون، بچه خدا بوده و با یه غلام و برده چیزیش نمیشه. نرون و اطرافیان عزم سفر میکنن و به سفر میرن. در راه سفر نرون به شعر و شاعری میپردازه و برای مردم مختلف تئاتر بازی میکنه. از این طرف مارکوس به دنبال عشق خودش میگرده. بالاخره معشوق خودشو پیدا میکنه و بعد از داستانهایی، قرار ازدواج با هم میذارن. یک روز که مارکوس نزد نرون در یک سفر خارجی بوده میبینه که بحثی شکل گرفته. نرون بیان میکنه که برخی از شاعران قدیمی خوشبخت بودن و تونستن که به آتیش کشیده شدن یک شهر بزرگ رو ببینن و شعر بسراین. بنابراین تصمیم میگیره که شهر خودش رو به آتیش بکشه. آتش بزرگی در سرتاسر شهر پهن میشه. و تعداد زیادی کشته میشن. گویا 10 منطقه از 14 منطقه شهر به مدت هفت روز در آتش بوده. نرون برمیگرده و از خشم مردم میترسه. بنابراین مسیحیا رو عامل آتشسوزی میدونه. و بعد چندین روز به روشهای وحشتناکی دستور قتل مسیحیا رو میده. روش قتل اینطور بوده که یک زمین رو آماده میکرده تا مردم مختلفی به تماشا بیان. معمولا تعداد مردم تماشاگر ده هزار نفر بوده. هر شب به طور مجزایی، کشتن مسیحیا رو انجام میداده. مثلا شب اول مسیحیان بدون سلاح درمقابل گلادیاتورها. یا حمله سگهای گرسنه به اونها. شب دوم شیر و ببر و خرس و گرگ به مسیحیا حمله میکردن. این اتفاقات چندین شب به درازا میکشه تا شب آخر که لیژیا رو میخواد بکشه ولی غلام لیژیا اونو نجات میده و نرون بنا به خواسته مردم عصبانی، اونها رو میبخشه. بعد هم با مارکوس به خونه ای نقل مکان میکنن و سعی میکنن خوشحال باشن. از این طرف پترونیوس که از به آتیش کشیده شدن شهر ناراحته با نرون به مخالفت میپردازه و از چشم نرون میوفته. در روزهای آخر دستور مرگ پترونیوس از طریق نرون صادر میشه و پترونیوس نامه ای انتقادی به نرون مینویسه و خودش رو میکشه. نرون هم بعد از مدتی متوجه میشه که مردم از دستش عصبانی هستن و شورش کردن، فرار میکنه و خودش رو میکشه. 

فیلم Bomshel

امروز، فیلم بمبشل رو دیدم. فیلمی که در سال دوهزار و نوزده پخش شد و بخاطر موضوعی که داشت و بازیگرهایی که داشت، خیلی معروف شده بود. به دلیل اینکه این فیلم در مورد شبکه فاکس آمریکا بود، نیاز داشتند که مجریان زن خیلی خوشگلی داشته باشند و برای این کار، از کلی بازیگر معروف استفاده کردن: از جمله شارلیز ترون، نیکول کیدمن، مارگو رابی و ... . اینقدر بازیگر معروف زیاد بود که نازنین بنیادی با اون همه زیبایی، یکی از کمنقشترین بازیگرهای این سریال بود.

داستان فیلم در مورد چند مجری زن هست که در مورد آزار جنسی یک مسئول در شبکه فاکس بحث میکنن و تلاش میکنن که این مشکل رو کاهش بدن. خب میدونیم که فاکس شبکه ای برای جمهوری خواها هست و طبیعتا در اون یک سری مسائل خاص وجود داره. مثلا کمی فاشیست هستن، موافق همجنسگرایی نیستن، یجورایی مردسالاری قوی وجود داره و ... . برای توضیحات بیشتر کافیه که رفتارات ترامپ رو به یاد بیاریم. این قضایا در شبکه هم وجود داره و تعدادی از زنان تحت فشار جنسی هستن. چگونگی این نوع فشارها و از لاک خود بیرون اومدن و حرف زدن کاری هست که در این سریال میوفته و یکجورهایی جنبه تشویقی داره که اگر شما هم تحت آزار جنسی هستید، ساکت نشینید و حرف بزنید. 

به طور کلی داستان نسبتا جذاب هست، نمای فیلمبرداری خیلی خوبه، تقریبا موسیقی خاصی وجود نداره، بیوگرافی هست و بر اساس یک داستان واقعی پیش میره، گریم خیلی خوبی دارن، انتخاب تصاویر و تدوینشون هم خیلی زیباست. بازی همه بازیگرا متوسط و خوب هست، ولی بازی مارگو رابی بنظرم بهترین بخش این فیلم بود. به خصوص که در چندجا به معنی کلمه، هنرنمایی کرد و نقش خودش رو به طور بینظیری نشون داد. نقش آزار جنسی که بهش میشه و بعدش ناراحتی از آزار جنسی و آسیبی که بهش وارد شده. بقیه بازیگرها در بهترین حالت خوب بازی کردن، ولی مارگو کارش خیلی حرفه ای بود. البته به بقیه بازیگرها فرصت کار بیشتر داده نشد و هرچی که قرار انجام بدن رو انجام دادن، و از این نظر، کلن فیلم بازیگری خاصی نداشت، ولی این یک نفر که نقش مهمی داشت، کارش رو خوب انجام داد. 

به نظر من، در کل فیلم چیز زیادی برای بیان نداشت. خیلی با ارزش بود که مسئله آزار جنسی رو بیان کرده بود، ولی بنظرم به جای تمرکز به گیر انداختن متجاوز، خیلی بهتر میشد روی اون آسیبی که به فرد قربانی و احساساتش تمرکز میداشت. فیلم اصلا تاثیرگذار نبود. صرفا یک واقعه رو مشابه با یک مستند به تصویر کشیده بود. اصلا خبری از آسیبهای روانی و درمان اونها نبود. 

فیلمی نیست که بخوام دیدنش رو توصیه کنم و شاید در بهترین حالت به فیلم امتیاز پنج از ده بدم.

یک نتیجه گیری از کتاب کجا میروی.

چندماهی میشد که کتاب کجا میروی رو از یه فرد معتبری شنیده بودم و در لیست خریدم قرار داده بودم. چندهفته پیش در کناب کتاب خاکستر و خاک دیدمش و چون دیدم به قیمت چاپ چندسال پیشه، خریدم.

البته این کتاب رو تموم کردم. در واقع نصفشو خوندم تا حالا. و قطعا وقتی کتاب به انتها میرسه، بیشتر در موردش مینویسم. ولی چند نکته جالب بود که حیفیم اومد الان بیان نکنم.

برای بیان این نکات اما، مجبورم به توضیح چند نکته از خود کتاب بپردازم. این کتاب، اثر هنریک سینکیویچ هست که یک تاریخنگار لهستانی و کاردرستیه و بر اساس تحقیقات خودش، سعی کرده رمانی مبتنی بر واقعیت رو بنویسه. این رمان به علت زحمات تاریخی گسترده این نویسنده و ارزش ادبی خود رمان و بیان اتفاقات حماسی، در سال 1905 جایزه نوبل ادبیات رو میگیره. 

داستان کتاب مربوط به اواسط قرن اول میلادی در روم است و تفکرات دین مسیح داره آروم آروم در روم گسترش پیدا میکنه. البته مخفیانه است ولی بهرحال پیروان بسیار متعصبی داره. در اون زمان نرون پادشاه روم بوده. گویا یکی از کثیفترین آدمهای تاریخ بوده و بعد از مرگش خیلی تلاش کردن هرچیزی مربوط بهش بوده رو آتیش بزنن تا نامش از روزگار محو بشه، ولی خب مردم شکست خوردند و اسمش به عنوان فردی مخوف در تاریخ ثبت شده. داستان از یک فرمانده نظامی به نام مارکوس شروع میشه که عاشق دختر و برده ای به نام لیژیا میشه. لیژیا مسیحیه و داستان تقابل عشق و دین و عصمت و این چیزها هست. فعلا در مورد داستان بیشتر چیزی نمیگم که هم اسپویل نشه، هم خودم به آخر برسم و بعد نظر بدم.

 

اما چیزی که برام جالبه، دینهای قبل از مسیح در اون تاریخ در اون منطقه هست. در کاخ نرون و بالطبع در کل روم، خدایان خیلی زیادی وجود دارن که انگاری خیلی هم قدرت خاصی ندارن. مردمش مست میکنن و در کنار هم رابطه جنسی گروهی دارن. همه لخت میشن و خیلی به چیز خاصی اعتقاد ندارن و کلن دنیای آزادی دارن. این روابط مخصوص اشراف نیست و به غلامان هم ادامه پیدا میکنه. اونها هم بین خودشون میتونن این روابط رو داشته باشن که البته در صورتی هست که پول کافی داشته باشن. یه چیز جالب دیگه هم اینه که غلامها میتونن پولشونو جمع کنن و خودشون رو بخرن و یک فرد آزاد بشن و زندگی کنن.

حالا در این کشور، خدایان زیادی هستند و دینهای زیادی وجود دارند. هرکسی میگه به فلان خدا اعتقاد داره و دیگری کاری باهاش نداره. حتی از شیوع دین جدیدی به نام مسیحیت حرف میزنن که تازه داره شیوع پیدا میکنه ولی مخالفتی باهاش ندارن. اما از این طرف مسیحیت انگار یکمی دعوا داره و تلاش میکنه خیلی گسترش پیدا کنه. دینهای دیگه در روم، سختگیری و تعصب خاصی ندارن، ولی مسیحیت داره. اما به طور کلی، برای مردم روم که اینهمه خدا و دین مختلف دارن، مسیحیت دو ویژگی اصلی داره:

تلاش زیادی میکنه که بخشنده باشه، از دنیای بعد از مرگ و آخرت و بهشت و جهنم حرف میزنه. چیزی که انگار در دینهای اون زمان روم نبوده.

از طرفی، یک مسئله در بین پیروان این دین هستس: تلاش زیادی میکنند که همه رو معتقد به دین خودشون بکنن. معتقدن که جهان مال این دین هست و باید همه طرفدارش باشن. 

 

البته حرفهایی که میزنم مبتنی بر یک رمانی هستند که سالها بعد از این اتفاقات نوشته شده، ولی از اونجایی که این رمان نوبل برده، شاید بشه به بخشهای زیادی از اتفاقات تاریخیش اعتماد کرد. همچنین، قطعا در آینده در این زمینه مطالعات تاریخی قابل اعتمادتری خواهم داشت. ولی فعلا، قصد دارم یک نتیجه گیری داشته باشم:

بنظر میرسه دنیا قبل از مسیحیت، کینه و تعصب و زور کمتری داشته. مسیحیت دین جدیدی هست که یک روش جدید از دین باوری رو به وجود میاره: «یا همدین من بشو، یا از جنس من نیستی». شاید هم بشه گفت شروع جنگهای ایدئولوژیکی، از همین مسیحیته. جنگهایی که امروز هم داریم باهاشون دست و پنجه نرم میکنیم.

 

بهرحال، ادامه میدم تا ببینم چه اتفاقی در کتاب میوفته.

بالاخره یک فیلم خوب: Cruella

امروز فیلم Cruella پخش شد و خوششانس بودم که امروز وقت داشتم و دیدمش. اما استون بازیگر نقش اصلی بود. اما تامسون، مارک استرانگ و چندنفر دیگه از ستاره های این فیلم بودند. فیلم ژانر نسبتا فانتزی داره که کمدی هست و یجورایی جناییه. موسیقیهای بینظیری داره، از نظر پوشاک و مد حرف نداره، فیلمبرداری، تدوین، داستان و کلن از هر نظر عالیه.

داستان کلی-عدم خطر اسپویل {حدود یک ربع اول رو توضیح میده}: داستان کلی فیلم در مورد دختری عجیب هست که نصف موهاش به رنگ سیاه و نصف دیگه به رنگ سفید هست. اسمش استلا هست. با مادرش تنها زندگی میکنه. از مدرسه بابت دعوا، اخراج میشه و مادرش سعی میکنه جایی بره که کمی پول دربیاره. مادرش به دلیلی فوت میکنه و استلا یتیم میشه و با دو پسربچه دیگه یک زندگی جدیدی رو شروع میکنه که شغلشون دزدی هست. البته استلا از بچگی عاشق طراحی پوشاک و مد بوده و بعد از شغل دزدی، سعی میکنه به این هدفش هم برسه. کار و استعدادش هم البته خوبه. داستان در مورد تلاش استلا برای پیشرفت در این حرفه هست.

چیزی که گفتم حدود پونزده دقیقه اول فیلم بود. در بخش پایانی، ادامه داستان رو میگم.

موسیقی: در تمام طول فیلم، موسیقیهای بینظیری پخش میشد. آوازهای بسیار بسیار زیبا و پرهیجان داشت که هرکدوم به تنهایی یک آهنگ جداگانه هستند. عوامل فیلم، قطعا هزینه زیادی برای این موسیقیها داشتند. 

مد: خب داستان در مورد صنعت مد هست. بدیهیه که از این نظر هم خوب باشه. اما فراتر از مد معمولی، لباسهای شخصیت کروئلا بود که به صورت اکستریم و خیلی افراطی بود، ولی خیلی زیبا بود.

اقتباس: یک جورهایی این فیلم اقتباسی از فیلم صدویک سگ خالدار هست. یک اقتباس خیلی متفاوت البته. شاید حتی بهش مرتبط نباشه، ولی یک جاهایی آدم کاملا احساس میکنه که کارگردان و تهیه کننده حداقل یک نیم نگاه کوچیکی به این فیلم داشتند. 

دوربین: فیلمبرداری بینظیر بود. عالی. لذتبخش. در فضا میچرخید و ارتفاع میگرفت و پایین میومد و از بین مردم رد میشد و ... . 

تاریخ داستان: تاریخ داستان مربوط به دهه هفتاد میلادی هست. 

در کل، فیلم رو توصیه میکنم. لذت میبرید.

ادامه داستان - خطر اسپویل: استلا برای یک زن بسیار مغرور و دنبال توجه مشغول به کار میشه. اتفاقی گردنبند مادرشو میبینه و بعد از یک سری بررسی، متوجه میشه که اون زن، که اسمش بارونز هست، قاتل مادرش بوده. بنابراین سعی میکنه توجهات رو ازش کم کنه و در رقابت مد برنده بشه. بعد از یک سری اتفاقات و بالاوپایینها، استلا متوجه میشه مادر واقعیش، همون زن بدجنس، بارونز هست که وقتی بچه دار شده، به خدمتکارش دستور میده که اون رو بکشه، ولی اون فرد اینکارو نمیکنه و به یه خدمتکار دیگه میده که بزرگش کنه و ... . خلاصه، استلا تلاش میکنه برگرده و مرگ خودش رو توسط مادرش ایجاد میکنه و مادرش دستگیر میشه و شخصیت کروئلا ظاهر میشه و صاحب اون ملک و صنعت و ... میشه.

سریال Love, Death + Robots

آخر دو هفته گذشته این سریال رو دانلود کردم و دو سه روزه تونستم ببینمش. شنبه گذشته هم نیم فصل جدیدش اومد و یکشنبه تونستم هشت قسمت جدید رو ببینم. یک سریال کوتاه، جذاب، جالب و با ارزش. محصول دوهزار و نوزده و دوهزار و بیست و یک.

این سریال، در فصل اول 18 قسمت داره و در فصل دوم فعلا از 8 قسمت تشکیل شده، سریالی کارتونی هست که در هر قسمت، یک موضوع جداگانه با شخصیتها و کاراکترهای مختلف داره. یک جورهایی مثل سریال بلک میرور هست. ولی لزوما فقط بدی رو بیان نمیکنه، هر قسمت یک داستان جدایی داره. فلسفی، از آینده، یک دنیای متفاوت، گاهی گریزی میزنه به دنیای مثل اونجرز، گاهی به دنیای مثل بلک میرور، گاهی به داستان جدای خودشو داره. با اینکه ایده اولیه، بنظر میرسه سریال تکراری و کلیشه ای هست، اما خود سریال بسیار ایده های جدیدی داره و دیدنش بسیار لذتبخشه. طول مدت هر قسمت هم متفاوته و اصول خاصی نداره، ولی کمترینش 6 دقیقه هست و بیشترینش 18 دقیقه. نتفلیکس ساخته، صحنه های بسیار زیادی داره، بسیار خوشساخته و کاملا جذابه.

همونطور که گفتم، هر قسمت سریال داستان خودشو داره. برخی قسمتهاش قشنگ نیستن. برخی قسمتهاش موضوع تکراری دارن، برخی قسمتهاش با اینکه جذابن، موضوع خاصی ندارن. اما در کل، شاید بشه گفت دو سوم فصل اولش خوب و قوی ساخته شده. فصل دوم البته تا اینجا اصلا خوب نبوده و بیشتر شبیه بلک میرور بوده و تقریبا چیزی نداشته.

سریال رو پاک نکردم. بعدها دوباره میبینمش. و احتمالا هربار در مورد موضوع متفاوت اون قسمت مطلبی خواهم نوشت. فعلا چیز بیشتری نمینویسم جز اینکه دعوتتون میکنم سه چهار ساعت وقت بذارید و سریال رو ببینید.

فیلم Wrath of Men

مقدمه، نقد کلی و توصیه دیدن: جدیدترین فیلمی که دیدم، دوسه روز پیش پخش شد و همین امروز دیدمش، فیلم Wrath of Men بود. فیلمی که جیسون استاتهام بازی کرده بود و خب نیازی نیست که توضیحی بدم تا بدونید ژانر فیلم چیه. فیلم ژانر جنایی و اکشن داره، یک ابرقهرمان بینهایت قوی و مدبر و باهوش داره و یک سری اتفاقات مشابه میوفته. فیلم، مشابه با بقیه کارهای جیسون استاتهام یا کلن مشابه بقیه فیلمها در ژانر خودش، یک خط داستانی کلی رو پیش گرفته، ولی، به نظر من، نسبت به این مدل فیلمهای خودش، خوب بود و یه سروگردن نسبت به تمام فیلمهای جیسون بالاتر بود. کارگردانی خوبی داشت و خط زمانی داستان متفاوت بود. اگر هوس یه اکشن نسبتا خوب کردید، ارزش داره که برای این فیلم وقت بذارید.

داستان فیلم - خطر اسپویل: داستان کلی فیلم از زمانی آغاز میشه که دو تا مامور انتقال پول نقد مورد دستبرد قرار میگیرن و کشته میشن. بعد از مدتی، شخصیت جیسون استاتهام به نام H تست ورودی میده و با حداقل نمره، برای مامور انتقال پول شدن، قبول میشه. به طور کلی عملکرد خیلی خوبی نداشته فقط در همین حد بوده که نمره قبولی رو بیاره. در یکی از ماموریتهاش، مورد دستبرد قرار میگیرن ولی با زیرکی خودش، تمام دزدها رو میکشه. به مرور در طول فیلم مشخص میشه که رییسهای این فیلم با دزدها همدست هستند. اما اینجا فیلم یک عقبگرد داره. برمیگرده به روز قبل از اولین دستبرد. زمانی که جیسون هنوز در این تیم جابجایی پول حضور نداشته. جیسون مردی بسیار ثروتمند هست که با پسرش وقت میگذرونه. یه لحظه بیرون میره تا ساندویچ بخره ولی ماشینش کنار جایی هست که ماشین حمل پول مورد دستبرد قرار میگیره و این پسره هم چون شاهد ماجرا بوده کشته میشه. جیسون هم شیش تا تیر میخوره. ولی زنده میمونه. سه هفته کما بوده. خوب میشه. پیگیری میکنه و دنبال قاتل پسرش میگرده. آدمهاش موفق نیستند بنابراین میخواد خودش قاتل پسرش رو پیدا کنه. دوباره فیلم به عقب میره و اینبار از چشم دزدها اتفاقات پیش میره. خلاصه، در یکی از ماموریتها، به جیسون دستبند زده میشه و داخل ماشین تمام آدم بدها میرن. نقشه کشیدن که برن از خود مرکز جابجایی پول، پول بدزدن. چون روز قبل از جمعه سیاه بوده، مبلغ 150 میلیون دلار پول بوده. وارد مرکز میشن و همه افراد رو میکشن. جیسون در یه حرکت شروع میکنه به کشتن آدم بدها. البته موفق نیست. آدم بدها فرار میکنن، ولی یکیشون که طمع پول داره و اتفاقا قاتل اصلی پسر جیسون هست، بقیه دوستاشو میکشه و برای خودش خیالش راحته که جیسون پیداش میکنه و میکشتش.

 

نکته اول: نمایش اتفاقات اول فیلم از دو دیدگاه متفاوت دیگه، دیدگاه جیسون و دیدگاه آدم بدا، حرکت جالبی بود که در فیلم انجام شد. 

نکته دوم: سی دقیقه ابتدایی فیلم بسیار ضعیفه. اگر کشش اینو پیدا کنید تا اونجا ببینید، از بقیه فیلم لذت بیشتری میبرید.

فیلم Those Who Wished Me Dead

مقدمه: فیلم جدیدی که هفته پیش دیدم، Those Who Wished Me Dead، جدیدترین فیلم با بازی آنجیلناجولی بود که همون هفته پیش پخش شد. فیلمی نسبتا ضعیف که در یک ساعت و چهل دقیقه حاوی صحنه های اکشن و جلوه های ویژه بود. فیلم بسیار کلیشه ای بود. پایان خیلی خاصی نداشت و یکم خشن بود.

داستان کلی فیلم - نگران اسپویل نباشید: آنجلیناجولی در نقش آتیشنشانی هست که سال گذشته شاهد سوخته شدن سه بچه در جنگل بوده و از افسردگیش رنج میبره. برادرش پلیسه و همسر برادرش حامله هست. این وسط دو خونواده در دو خونه متفاوت هستند که اطلاعاتی دارن و بخاطر این اطلاعات تحت تعقیب یک گروه آدمکش هستند. یک جایی وسط داستان این خونواده ها که صاحب اطلاعات هستند و آتیشنشانا و پلیسها همو میبینن و تلاش میکنن که از دست آدمکشها فرار کنند. تا پایان سریال مشخص نمیشه که اینها چه افرادی هستند، چه چیزهایی میدونن و بعدش قراره چی بشه. 

نقد کلی: در هر صورت، فیلم ضعیفی بود. چیز خاصی نداشت. داستان تکراری، اتفاقات تکراری. نه موسیقی خاصی داشت نه فیلم خاصی نه بازی خاصی. ولی از یک لحاظ فیلم بسیار خوب و قوی بود. فیلم، به خوبی تونست آتیشسوزی رو نشون بده. آتیشسوزی در جنگل. اینکه چقدر سریع همه چیز مشتعل میشه و همه جا رو میگیره و چقدر از سرعت دویدن شما بیشتره. از این نظر، جلوه ویژه به خوبی تونسته کار کنه. 

توصیه فیلم؟ چیز خاصی در فیلم نبود. اگر وقت داشتید و خواستید بین کارهاتون کمی استراحت کنید، بد نیست. ولی ابدا ارزش پیشنهاد رو نداره.

نگاهی به فیلم The Woman in the Window

پیش نوشت: در دو هفته گذشته سه فیلم جدید دیدم. سه فیلمی که تازه پخش شدن و من سعی کردم جز اولین نفراتی باشم که میبینمشون. بنابراین برای هر کدوم یک پست جداگانه مینویسم. ترتیبشون هم بر اساس ترتیب فیلمهایی هست که دیدم. 

مقدمه: اولین فیلمی که دیدم، The Woman in the Window بود. البته قصدم این بود فیلمی که آنجلیناجولی بازی کرده رو ببینم و اشتباهی دانلود شد، ولی از اشتباه خودم راضیم. یک فیلم نسبتا جنایی و کارآگاهی، کمی کلیشه ای، ولی جالب و بازی خیلی زیبای بازیگر محبوبم. این فیلم محصول امسال هست، نتفلیکس ساخته، جو رایت بازی کارگردانی کرده و یک ساعت و چهل دقیقه هست.

توضیح اولیه: شاید برای تعریف از فیلم همین کافی باشه که اسم بازیگر اصلی رو بیارم: ایمی آدامز. همون شخصیت نقش اصلی در سریال شارپ آبجکتز. من شیفته هنر و البته زیبایی این بازیگر هستم و بسیار تحسینش میکنم. شخصیت اصلی این سریال بود و بازی خیلی خوبی داشت. البته ایشون تنها بازیگر معروف و ستاره فیلم نبود. در این فیلم گری اولدمن و جولیان مور و برایان هنری هم حضور داشتند و فیلم رو به خوبی پیش بردند.

نقد کلی: فیلم موسیقی خاصی نداشت. فیلمبرداری متفاوتی نداشت، داستانش نسبتا کلیشه ای بود، البته قابل پیشبینی نبود، بازیگری نسبتا خوبی داشت. روون و جذاب هم بود. در انتها هم یک سری سوالات ایجاد میکنه که بدون جواب هست. 

توصیه میشه؟ نمیتونم بگم فیلم خیلی خاص و خوبی هست. بیشتر یه تجربه خوب هست. دو ساعتی از وقتتون رو میگیره و یه فیلم معمولی میبینید و ازش احتمالا لذت میبرید. ولی چیز خاصی نیست. داستان ضعیفی داره و نباید ازش انتظار یه فیلم حرفه ای رو داشته باشید. امتیازش هم 5.7 هست. 

داستان فیلم - خطر اسپویل: داستان کلی فیلم از این قرار هست که ایمی آدامز در نقش دکتر آنا فاکس، روانشناس کودکان، یک فرد کاملا گوشه گیر هست که نمیتونه از خونه خارج بشه، علاقه داره محیط خونه نسبتا تاریک باشه، از همسرش جدا شده و یه بچه هشت ساله داره که هرروز باهاشون صحبت میکنه، علاقه به فیلمهای کلاسیک داره و بیمارهاش داخل خونه میان و درمان میشن. یک مستاجر و نظافتچی هم داره. همسایه روبروییشون تازگی به منطقه مهاجرت کرده. صاحب یک پسر 15 ساله هست که بسیار معصومه و مشخصه که دچار کودک آزاری هست، پدرمادر این پسر هم با هم زندگی میکنند. یک روز مادره، جین راسل میاد پیش جین و با هم صحبت میکنند. فرداش جین اتفاقی از پشت پنجره شاهد قتل اون زن هست و به پلیس زنگ میزنه. وقتی پلیس میاد، اون همسایه هم میان در خونه جین. مشخص میشه که جین راسل یکی دیگه هست. آنا هرچی تلاش میکنه توضیح بده فایده نداره. چون معتقده یک نفر دیگه اون زنه هست در حالی که اینطور نیست. زمان میگذره. به مرور مشخص میشه که آنا در تصادفی که خودش مقصر بوده، همسر و دخترشو از دست میده و بعدش دچار گوشه گیری میشه و بعد از اون دچار توهم میشه. «فکر میکرده» هرشب باهاشون صحبت میکنه در حالی که همیشه این اتفاقات در ذهنش میگذشته. کارآگاها هم بهش شک میکنن و در نهایت آنا هم قبول میکنه که اشتباه میکرده. چندروز میگذره و در جریانی دیگه متوجه میشه که حق باهاشه و اتفاقاتی افتاده، اما قاتل اون زن، یک نفر دیگه بوده: همون پسر 15 ساله. شخص مقتول هم، مادر اون پسر 15 ساله بوده، و نه همسر فعلی پدرش. با نظافتچیش میخوابه و اتفاقی آنا رو میبینه و خودشو زن راسل معرفی میکنه. در آخر اون پسره قصد جون آنا رو میکنه و طی یک سری زد و خورد جدی، آنا موفق میشه و زنده میمونه و همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه.

 

چند نقد:

نقد: این قضیه روابط جین با نظافتچی شخصی که همسایه خونواده ش هست خیلی بیمزه بود.

نقد: چرا آلیستر راسل، شوهر خونواده در یک بخشی از فیلم میاد و از آنا میپرسه که همسرش امروز اونجا بوده یا نه.

نقد: چرا پسرشو کتک میزنه؟ البته شاید من بد فهمیدم. مثلا پدره از قضیه آگاهه احتمالا.

نقد: چرا همون لحظه اول نقاشی رو بیرون نمیکشه و به کارآگاها نشون بده؟ در واقع این یک ایراد به فیلم هست. چون من یادم بود چنین چیزی هست و مثلا شخصیت اصلی اینو فراموش کرده بود. 

نقد: چرا عین بچه آدم اون لحظه که میتونست عکس نگرفت؟

در مورد قسمت ویژه سریال فرندز

خب. بالاخره بعد از سال‌ها شایعه، ساعاتی پیش قسمت جدید فرندز بیرون اومد. من این سریال رو فکر کنم سال 2015 یا 2016 دیدم. البته بعد از بار اول، فکر می‌کنم حدود 6 بار دیگه سریال رو دیدم. یعنی روی هم رفته، 7 بار، ده فصل کامل رو دیدم. البته تا سال 2019. بعدش سریال رو کامل پاک کردم که دیگه سمتش نرم و خب تا حالا مقاومت خوبی از خودم نشون دادم. نمی‌خوام در مورد سریال خیلی حرف بزنم، فقط اینکه اگر تا حالا سریال رو ندیده باشید، از خودتون می‌پرسید این که خیلی تم قدیمی داره و بنظر خسته کننده میاد. باهاتون موافقم. این تم خسته کننده و قدیمی وجود داره، ولی مال دو سه قسمت اولشه. به مرور، سریال بهتر و بهتر می‌شه. به مرور قوی‌تر می‌شه و به خودتون میاید و می‌بینید که در انتهای فصل اول هستید و با 6 بازیگر و فضای سریال، کاملا احساس یکی شدن می‌کنید. بگذریم. 

اون سال که برای اولین بار سریال رو دیدم، یعنی وقتی که ترم هفتم کارشناسی بودم، و در خوابگاه قسمت آخر رو می‌دیدم، به خوبی به خاطر میارم. قهقهه‌هایی که سر سریال وجود داشت رو فکر نمی‌کنم سر سریال یا کلن جای دیگه تجربه کرده باشم. اما همینکه تموم شد و در موردش سرچ کردم فهمیدم که قرار هست یه قسمت جدید بسازن. به یکی از دوستانم که خدای سریال بود قضیه رو گفتم. بهم گفت سال‌هاست این شایعه وجود داره. گویا هر سال این قضیه بوده و این شایعه وجود داشته و هوادارای فرندز سال‌هاست که گول این شایعات رو میخورن و هرسال ناامید می‌شن. اما از چندماه پیش که رسما در اینترنشنال شنیدم، مطمئن شدم که قضیه فراتر از شایعه هست و قرار هست امسال واقعا سریال رو ببینیم. همه ما بسیار مشتاقش بودیم و صبر کردیم که امروز برسه.

امروز، من، مثل یکی از میلیون‌ها، شاید هم صدها میلیون هوادار سریال، این قسمت جدید رو دیدم. از قبل در مورد حضور افرادی مثل جاستین بیبر و چندتا بازیگر دیگه چیزهای بدی شنیده بودم، از جاهایی خبردار شده بودم که این قسمت، یجورایی مستنده و قرار نیست بازیگری کنن و قسمت جدید باشه، صرفا یک دورهمی بین بازیگراس. بابت این چیزها حقیقتا یه مقداری هم ناامید شده بودم و انتظار داشتم که این قسمت به خوبی که انتظار دارم نباشه. اما امروز، وقتی که این قسمت رو دیدم، متوجه شدم کاملا در اشتباه بودم و فکر میکنم نظر بقیه افرادی که سریال رو دیدن، غیر از این نباشه.

امروز، یکی از ساعات بسیار خوب زندگیم بود و از دیدن این تک قسمتی که کمتر از دو ساعت بود، بسیار لذت بردم. شاید، می‌شه گفت بزرگ‌ترین بدی این قسمت این بود که خیلی کوتاه بود. خیلی جا داشت بیشتر باشه، شاید مثلا دو قسمت می‌بود بهتر میشد. واقعا لیاقتشو داشت. بارها در قسمت‌های مختلف خندیدم و بارها از اتفاقات مختلف فیلم به وجد اومدم. برای منی که هفت بار سریال رو دیده بودم و هر بار می‌دونستم کدوم قسمت‌ها تکراری هستند، و با اینکه حتی می‌تونستم دیالوگ‌ها رو تقریبا بدون غلط تکرار کنم، دیدم اون صحنه‌ها عالی بود و من رو مثل هفت بار قبلی به وجد آورد. به‌خصوص که دیالوگ برخی از صحنه‌ها رو بازیگرها، تکرار می‌کردند. و تقریبا بدون نقص داشتند دیالوگ‌های بیست سال گذشته خودشون رو می‌خوندن. احساسش بین‌ظیر بود.

اما یک چیز ناراحت کننده در مورد این قسمت بود. اما قبلش لازمه یه گریزی به سریال بزنم دوباره. من هر هفت باری که سریال رو دیدم، لحظات آخرش بسیار ناراحت شدم. چون می‌دونستم باید به زندگی عادی و معمولی خودم برگردم. به کارهایی که دارم، به دنیای واقعی خودم، به خصوص به دنیایی که در اون خبری از این سریال نیست. به خصوص که می‌دونستم در زندگی خودم، تقریبا هیچچیزی ندارم. در اون سریال و بعد از ده فصل، می‌دیدم که شخصیت‌ها به مرور به جایگاهی می‌رسن. مثلا یکی در کارش موفق میشه، دو نفر بچه دار می‌شن، دو نفر ازدواج می‌کنن. در واقع آینده خودشون رو می‌سازن و قراره خوشبخت بشن. ولی من تنها سریال رو تموم کردم و این حس تهی بودنه، هر بار اذیتم می‌کرد و دلیل اصلی اینکه بار هفتم سریال رو شیفت دیلیت کردم همین بود. حس غم اون قسمت‌های پایانی سریال اونقدر زیاد بود که هربار منو در عین اینکه به خنده وامی‌داشت، ناراحتم می‌کرد. امروز که این قسمت رو دیدم، همون حس به من مستولی شد. نمی‌دونم چه حسی بود. نمی‌دونم چی بود یا منشاش از کجا بود، ولی می‌دونم که اذیتم کرد و بسیار ناراحت شدم. شاید حس حسادت به موفقیت آدم‌های دیگه، شاید حس حسادت به خوشحالی دیگران، شاید حس غم از ناموفقیت خودم و اینکه زندگیم تقریبا همون شکلی بوده که بار اول دیدمش. شاید حس اینکه یه خونواده رو پیش خودم دیدم ولی فقط دو ساعت بود و از پیشم رفت. این reunion، دورهمی و گردهم جمع شدن اون شیش نفر نبود. منم جز اون تیم بودم. انگار دوستان خودم بودن و اینکه اینقدر کم می‌دیدمشون ناراحتم کرد. نمی‌دونم. احتمالا یه ترکیبی از همه اینا و موارد دیگه‌ای که بهشون اشاره نکردم هست. بهرحال هرچیزی که هست، تلخ بود. و ناراحتم کرد.

اما سوای بحث ناراحتی، در ابتدای فیلم چقدر احساساتی شدم. حول و حوش هفت هشت دقیقه سریال که بازیگرها دونه دونه به محیط سریال برمیگردن و همو میبینن و احساساتی میشن، من هم احساساتی شدم. غمگین شدم و راستشو بخواید اشک ریختم. احتمالا به همون دلایلی که در دو سه جمله پایانی پاراگراف قبل عرض کردم. و بعد چقدر با سریال خندیدم و حتی شوکه شدم. مثلا من تا امروز نمیفهمیدم که پدرمادر راس و مونیکا، واقعا زن و شوهر هستند. و چه جالب که بعد از 17 سال دیدمشون که همچنان با هم هستن. مثلا نمیدونستم که دست جویی واقعا شکسته بوده. البته منظورم از شوکه شدن این‌ها نیست. در واقع خیلی بی احترامی به سریال هست اگر بگم با اینها شوک شدم. من با اینها فقط کمی به وجد اومدم. شوکه شدنهای من، از لحظاتی بود که شخصیتهای قدیمی ولی غیرثابت سریال، یا کلن اونهایی که نقش کمرنگتری نسبت به شش نفر اصلی داشتند، ظاهر میشدند. جنیس و گانتر و ریچارد و دو سه شخصیت دیگه. ایکاش بقیه رو هم میاوردن. حتی اونهایی که یه قسمت فقط بازی کرده بودن. دیدنشون قطعا حس خوب میداشت. 

به طور کلی، خوشحالم که این قسمت رو دیدم. قطعا در روزهای آینده دوباره این قسمت رو میبینم. خوشحالم که هم فرصت اینو داشتم سریال رو ببینم، هم فرصت اینو داشتم که برای ساخته شدن قسمت جدیدش صبر کنم، و هم فرصت این رو داشتم که این قسمت جدید رو ببینم. نمیدونم شخصیتهای سریال در زندگی واقعیشون چجور آدمهایی هستند. حدس میزنم و البته دوست دارم که آدمهای خوب، پاک و خوشحالی باشند. براشون آرزوی سلامتی و موفقیت همیشگی میکنم. بهرحال دوستای من هستند و دوستشون دارم.