مقدمه: دقایقی پیش، آخرین سطور از آخرین صفحه کتاب کجا میروی رو به اتمام رسوندم. علیرغم اینکه در ابتدا از این کتاب خیلی خوشم نیومد و لایق برنده جایزه نوبل ندیدمش، اما در این پایان، نوشته های نویسنده چنان حماسی، پراحساس، واقعی، و آموزنده بود که متوجه شدم قطعا لیاقت نوبل رو داشته و ایکاش که هرکسی، به خصوص افرادی که مسئولیتهای شغلی دارن، باهاش آشنا میشدند.
کلیات: کتاب کجا میروی، نوشته هنریک سینکویچ و ترجمه حسین شهباز در انتشارات ماهی به چاپ رسیده. کتابی با نویسندگی عالی، ترجمه بدون نقص و چاپ و صحافی بسیار زیبا. در سال 1905، کتاب برنده جایزه نوبل میشه. علتش هم بیان مطالب حماسی بوده. البته بنا به صحبت مترجم کتاب در سه جلد بوده که اینجا به صورت یک جلد متوالی دیده میشه. همچنین 690 صفحه هم بوده. کتابی که علیرغم طولانی بودن، داستان جذابی داره و خواننده رو به ادامه خوندن کتاب تا انتها تشویق میکنه. نمیتونم بگم کتابی هست که هرکسی باید یک بار در زندگیش بخونه، ولی قطعا خوندنش خالی از لطف نیست. به خصوص که احتمالا بعد از خوندن کتاب این امید در شما به وجود میاد که قرار نیست همه دیکتاتورها و آدمهای کثیف، سرنوشت خوبی داشته باشند. احتمالا همه اونها محکوم به مرگ در اثر ترس و پشیمانی اند.
توضیح داستان: داستان کتاب، در مورد شخصیت نرون، پادشاه قرن اول میلادی روم هست. نرون، پادشاه مستبدی است که برادر، مادر و همسر خودش رو میکشه تا به پادشاهی برسه. در طول پادشاهی هم از کشتن و قتل و تجاوز به زنان زیبای کشور خودش کوتاهی نمیکنه. بنا به گفته نویسنده، از بدترین و مخوفترین پادشاهان جهان است. از جمله بدیهاش اینه که با ارابه خودش شبانه وارد کوچه های تاریک و شلوغ میشه و مردم رو با تازیانه میزده و مردم هم برای فرار کردن روی هم میوفتادن و این با دیدن تلاشهای مردم بدبخت، میخندیده. که هربار تعدادی کشته میشدند. یا شبانه در کوچه ها کمین میکرده و دختر خوشگلی رو که میدیده میگرفته و به حرمسرای خودش میبرده. یا هرکسی که کوچکترین مخالفی با اون داشته رو گردن میزده. نرون شاعر و نوازنده بوده. حتی اگر کسی از او زیباتر شعر میگفته، به کشتن میداده. در واقع مرسوم بوده که هیچکس حق نداره بهتر از نرون شعر بگه.
اما گفتم قرن اول میلادی. این اتفاق همزمان بوده با رشد تفکر و دین مسیحیت. پتروس، یکی از حواریون مسیح در بین رومیها میاد و سعی میکنه که اونها رو مسیحی کنه. در روم، رفته رفته دین مسیحیت گسترش پیدا میکنه و تعداد مسیحیان به ده هزار نفر میرسه. البته از ترس نرون، دینشون رو مخفی گسترش میدن. بد نیست اشاره بشه که علامت دینشون هم، نماد ماهی است. ادامه داستان افراد مسیحی رو در بخش انتهایی بیان میکنم که از کتاب و داستان چیزی اسپویل نشه.
این بخش از متن، از صفحات ابتدایی هست و تقریبا اسپویل خاصی نداره: به طور کلی داستان از پترونیوس، دوست و مشاور اصلی نرون شروع میشه که ادم بدی نیست و تلاش میکنه که هم خودش زنده بمونه هم سعی کنه تا حد امکان نرون کار بد نکنه. خواهرزاده ای داره که فرمانده جنگه و عاشق یک دختر برده میشه که در حال حاضر به عنوان دخترخوانده یکی از افراد سرشناس روم زندگی میکنه. پترونیوس نزد نرون میره و درخواست میکنه که این دختر رو بگیرن و به قصر ببرن تا در قصر از نرون بخواد که به دختر رو به خواهرزاده خودش، مارکوس ببخشه. اما این وسط این دختر، لیژیا، علاقه به مارکوس علاقه نداره و از قصر فرار میکنه. مارکوس هم در عشق خودش مدام آزار میبینه. داستان، تلاش رسیدن مارکوس به عشق خودش، تقابل مسیحیان و نرون، و استبدادهای نرون است و به نوعی پایان حکومت یکی از بزرگترین ظالمان جهان. بقیه داستان در بخش انتهایی این متن اومده.
چند نکته از کتاب: کتاب، رمانی نسبتا بلنده که ارزش خوندن رو داره. نمیتونم بگم جز کتابهایی است که هرکسی باید در زندگی خودش اون رو بخونه. ولی معتقدم اگر کسی براش وقت بذاره، پشیمون نمیشه. ضمن اینکه به نوعی تاریخ واقعی قرن اول روم رو آشنا میشیم. حتی به نوعی، تاریخ اروپا در قرن اول میلادی. از این نظر خالی از لطف نیست. ضمن اینکه نویسنده، تاریخدان بوده و این کتاب رو بر اساس شواهد تاریخی مینویسه.
نکات جالب زیادی در کتاب وجود داره. مثلا دیناریوس، واحد پول رومیها بوده که شبیه به دینار مناطق نزدیک خودمون هست. یا از کوروش کبیر حرف میزنن و یکی از کلمات مدیحه گونه بوده. یا از ترس اسپارتاکوس میگفتند که حدود صد سال باعث انقلاب کارگران زیادی شده.
باید اشاره کنم که کتاب، در اواسطش کمی خسته کننده میشه. ولی شاید نهایتا صد صفحه از کتاب باشه که کشش سابق رو نداره. به مرور کشش با شدت بیشتری برمیگرده و جذابتر از قبل میشه.
نکته جالب دیگه از کتاب نوع فرهنگ مردم رومی بوده. اولا اینکه تعصبی روی وفاداری به همسر نداشتند. با اینکه یک همسر داشتند، اما با افراد دیگه هم رابطه داشتند. و این قضیه مختص زن یا مرد نیست. هر دو جنس، روابط آزادی داشتند. مدام غرق در شراب و رقص و خنده و موسیقی و رابطه جنسی میشدند.
از طرفی تقابل دین مسیحیت با تفکرات و خدایان رومی جالبه. افراد مسیحی از فسق و فجور و روابط زیاد و ... رومیها ناراحت بودند. جالبه که رومیان معتقد بودن همین یک زندگی رو دارن و باید خوش باشن، در حالی که مسیحیت، اولین دینی بوده که بهشون وعده زندگی دوباره و خوشحالی بیش از حد رو داده و بهشون گفته که اشکالی نداره اگر در این دنیا رنج ببرن.
کتاب جملات زیبای بسیاری داره. تنها سه جمله رو بیان میکنم:
- در این لحظات نرون در آتش ندامت و پشیمانی میسوخت. همانگونه که در تاریکی شب به سوی مقابل مینگریست و پیش میراند، به تدریج به یاد مظالم و جنایات خود افتاد. رفته رفته در ظلمت شامگاهی، چهره شماتتبار مادر، همسر، برادر و هزاران فرد بیگناهی را که به دست جلادان خونآشام سپرده بود مقابلش میدید. دندانهایش از ترس به هم میخورد و رگ و پیاش از شدت وحشت میلرزید.
- حکومت جابرانه نرون روزبهروز موحشتر و طاقتفرساتر میشد. جور و بیدادهای او و اطرافیانش به جایی رسیده بود که دیگر در سراسر قلمرو روم کسی تامین جانی یا مالی نداشت. قانون مطالقا رخت بربسته و حکومت مطلقالعنانی جایگزین آن شده بود. شخصیت و مقام انفرادی و حقوق اجتماعی همه به زیر پای مامورین دیوانه امپراتور لگدمال شده و اعتماد، اطمینان، امینت و آسایش به کلی از میان رفته بود.
- و در این لحظات واپسین، آخرین پیشنهاد و تمنای آشنای دیرین تو به تو این است که جنایت بکن، ولی آواز نخوان. مسموم بکن، اما شعر نسرا. کسان و نزدیکان خود را بکش، اما نرقص. بگذار این مردم بینوا و سیهروزی که گرداگرد تو را گرفتهاند، از تماشای هنرنماییهای تو بیش از این رنج نکشند.
این بخش از متن، داستان رو اسپویل میکنه: به مرور متوجه میشن که این دختر مسیحی بوده و بین بقیه مسیحیا فرار کرده. رفته رفته تعداد مسیحیا بیشتر میشه. از طرفی، همون روز که لیژیا در قصر نرون بوده، پسر خردسالش مریض میشه و میمیره و این شایعه به وجود میاد که لیژیا باعث کشته شدن دختر میشه. پترونیوس تلاش میکنه که نرون رو قانع کنه که بچه اون، بچه خدا بوده و با یه غلام و برده چیزیش نمیشه. نرون و اطرافیان عزم سفر میکنن و به سفر میرن. در راه سفر نرون به شعر و شاعری میپردازه و برای مردم مختلف تئاتر بازی میکنه. از این طرف مارکوس به دنبال عشق خودش میگرده. بالاخره معشوق خودشو پیدا میکنه و بعد از داستانهایی، قرار ازدواج با هم میذارن. یک روز که مارکوس نزد نرون در یک سفر خارجی بوده میبینه که بحثی شکل گرفته. نرون بیان میکنه که برخی از شاعران قدیمی خوشبخت بودن و تونستن که به آتیش کشیده شدن یک شهر بزرگ رو ببینن و شعر بسراین. بنابراین تصمیم میگیره که شهر خودش رو به آتیش بکشه. آتش بزرگی در سرتاسر شهر پهن میشه. و تعداد زیادی کشته میشن. گویا 10 منطقه از 14 منطقه شهر به مدت هفت روز در آتش بوده. نرون برمیگرده و از خشم مردم میترسه. بنابراین مسیحیا رو عامل آتشسوزی میدونه. و بعد چندین روز به روشهای وحشتناکی دستور قتل مسیحیا رو میده. روش قتل اینطور بوده که یک زمین رو آماده میکرده تا مردم مختلفی به تماشا بیان. معمولا تعداد مردم تماشاگر ده هزار نفر بوده. هر شب به طور مجزایی، کشتن مسیحیا رو انجام میداده. مثلا شب اول مسیحیان بدون سلاح درمقابل گلادیاتورها. یا حمله سگهای گرسنه به اونها. شب دوم شیر و ببر و خرس و گرگ به مسیحیا حمله میکردن. این اتفاقات چندین شب به درازا میکشه تا شب آخر که لیژیا رو میخواد بکشه ولی غلام لیژیا اونو نجات میده و نرون بنا به خواسته مردم عصبانی، اونها رو میبخشه. بعد هم با مارکوس به خونه ای نقل مکان میکنن و سعی میکنن خوشحال باشن. از این طرف پترونیوس که از به آتیش کشیده شدن شهر ناراحته با نرون به مخالفت میپردازه و از چشم نرون میوفته. در روزهای آخر دستور مرگ پترونیوس از طریق نرون صادر میشه و پترونیوس نامه ای انتقادی به نرون مینویسه و خودش رو میکشه. نرون هم بعد از مدتی متوجه میشه که مردم از دستش عصبانی هستن و شورش کردن، فرار میکنه و خودش رو میکشه.