دلنوشته ای سنگین
به ندرت پیش میاد گریه کنم. خیلی ناراحت کننده س که نمیتونم گریه کنم. اصلا اگر میتونستم گریه کنم، دوست داشتم یه دل سیر برای اینکه نیمتونم گریه کنم، گریه کنم. البته معمولا موقعیتش هم نیست. گریه کردن جای درست و حسابی میخواد. یه جایی که تنها باشی و کسی نیاد خلوتتو بهم بزنه. از طرفی باید آروم باشه تا بتونی به چیزی که میخوای گریه کنی و فکر کنی. اگرم شب باشه که چه بهتر. اگر تمام این شرایط مهیا بشه، بازم گریه م نمیگیره. اینجاست که به یه وسیله نیاز دارم که کمکم کنه. یچیزی مثل یه موسیقی غمگین و جانسوز. مثلا آهنگای قدیمی همایون شجریان. البته به شرطی که حفظ باشم و بتونم باهاش زمزمه ای بکنم. اینجاست که با زور و تلاش فراوان، شاید چشمام خیس بشه و یه قطره ای خارج بشه و تو همون گردی چشم بمونه. اینجاست که یکمی میتونم تخلیه بشم.
اما من این شرایط رو ندارم. نه اتاق جدایی دارم که بتونم تنها باشم، نه به اصطلاح پراویسی خاصی دارم که مطمئن باشم کسی از در نمیپره تو اتاق، نه ماشینی دارم که بخوام بزنم به دل جاده و نه باغی دارم که برای خودم برم خلوت بگیرم. تازه خودمم روم نمیشه جلوی بقیه گریه کنم و اگرم روم بشه، گریه م نمیاد (شایدم علتش همون رو شدن باشه). برای همین تقریبا موقعیتش پیش نمیاد و غم و غصه ها معمولا میمونه پیش خودم.
دو تا پاراگراف مهمل بافتم که به اینجا برسم. فرصت برای گریه کم پیش میاد. وقتی پیش میاد، ازش لذت میبرم. غرق خودم میشم و در حین همخونی با آهنگ، آروم آروم چشمامو خیس میکنم و غصه میخورم. تا اینجاش خوبه. ولی قسمت بدش اینجاست که یهو وسط گریه کردن و غصه خوردن به خودم میام و از خودم میپرسم راستی برای چی داری گریه میکنی؟ اینجاست که نمیدونم برای سینا دارم گریه میکنم، یا اینکه الان میتونستم تو آمریکا باشم و سبک زندگی خودمو داشته باشم یا اینکه ممکنه هیچوقت آمریکا جور نشه یا اینکه بدن ناقصی دارم و هرروز یه جاییش داغون میشه و کارم به دوا و دکتر میوفته و یا علتش برمیگرده به 15 16 سال افسردگی شدید. اینجا که میرسم پوزخندی میزنم، یکی از این موارد رو انتخاب میکنم و سعی میکنم متمرکز روی اون باشم و به اون فکر کنم ولی خب همزمان بقیه موارد هم خودی نشون میدن و باعث میشن در حین گریستن، به چند چیز فکر کنم. انگار که حتی فرصت زاری تک به تک هم ندارم.
اسمی از سینا بردم. فکر نمیکردم اینقدر طول بکشه تا تو وبلاگم ازش اسم ببرم. البته در این مدت چیزی هم ننوشتم چون دلم نمیومد و نمیتونستم چیزی بنویسم. حتی تو توییتر هم که وراج بودم، حرفی برای گفتن نداشتم چون حرف زدنم نمیومد و نمیاد. امشبم، صرفا چون در حین برگشت با خونواده، یه آهنگ از همایون پخش شد و شرایطی نسبتا مناسب برای بغض کردن فراهم شد، یکمی گریه کردم و تونستم بیام بنویسم و حالا که میتونم بنویسم، چند کلمه ای از سینا میگم. البته دوست دارم در پستی جداگانه از سینا بنویسم ولی فعلا یه پاراگراف باید ازش اسم ببرم.
سینا 22 جولای فوت کرد. یه هفته مونده تا بشه یه ماه. جدی چطور این 22 23 روز گذشت؟ خیلی طولانی بود. انگار هزار سال پیش بود. حیلی طول کشید. انگار سه چهار ماه پیش فوت کرده. اینقدر این مدت طول کشید که باورم نمیشه هنوز حتی یک ماه هم نشده. البته ایکاش همون سه چهار ماه پیش فوت میکرد. ایکاش زمانی که اینقدر درد نکشیده بود فوت میکرد. ایکاش وقتی تو کانادا تو اوج خوشحالیش بود، یه سکته ای میکرد و هیچوقت وارد این کابوس لعنتی نمیشد. چندماه پیش، یه عکسی برام فرستاد از خودش و دوست دخترش که تو رستورانی بودن. هر دو لبخند به لب داشتن و مشخص بود سینا خوشحاله. سینا بهم گفت در اون روز، دقایقی قبل از اون غذا، بهش ایمیل اومد که برنده یه بورس جدیدی شده که 5 هزار دلار سالانه بهش اضافه میشه. موفقیتی بود براش. تو اوج بود. تو دکتراش موفق بود، حقوق میگرفت و پیشرفت میکرد، مقالاتش مطرح بودن، دوست دختر خوشگلی داشت و بالاخره تو زندگیش به یه ثباتی رسیده بود. سینا بهم گفت که تو اون عکس، خوشحالترین روز زندگیش بوده. و میگفت از فرداش بود که دردش شروع شد و بعدشم این کابوس پایان زندگیش شروع میشه.
نمیتونم بهش فکر نکنم. بعد از فوتش، تا سه روز تقریبا نخوابیدم. همش با خودم کلنجار میرفتم که چرا روزای آخر نرفتم پیشش. البته قبول هم نمیکرد برم ولی ایکاش میرفتم 5 دقیقه میدیدمش. بعدش یادم افتاد که روز قبل از فوتش، اونقدر سرم شلوغ بود و درگیر چندتا ددلاین بودم که هیچوقت بهش نمیرسیدم و همین باعث شد روز چهارم بتونم بخوابم. راستش موندن پیش سینا برام یه عذاب وحشتناک بود. منظورم شباییه که میرفتم بیمارستان پیشش. سینا درد میکشید و من بخاطر سینا نمیخوابیدم و البته خوابمم نمیبرد تو اون شرایط. سینا درد میکشید و من از شدت درد سینا، داشتم دیوونه میشدم. از اینکه هیچ گهی نمیتونم براش بخورم ناراحت بودم. فقط و فقط جلوی خودمو میگرفتم که جلوش نزنم زیر گریه. همزمان حرفی هم باهاش نمیزدم. نگاهش میکردم و کمکش میکردم اوراتش بگذره ولی دوست داشتم با تمام وجود جلوش بزنم زیر گریه و برای رنجی که میشه کمی گریه کنم. ولی خب وظیفه خودم میدونستم جلوش قوی باشم تا روحیه شو از این بیشتر نبازه. روحیه... چیزی که نداشت. البته شاید هم زیادی باهوش بود و خودش میدونست قرار نیست خوب بشه. ولی خب خودش هیچوقت روحیه نداشت. همیشه میگفت آماده و منتظر مرگه. با خودم میگفتم خب لامصب یکم امید به خودت بده شاید معجزه ای بشه. ولی سینا اهل این چیزا نبود. سینا ترسیده بود. سینا نمیخواست درد بکشه. نمیخواست هیچ اتفاقی براش بیوفته. همیشه میگفت از قطع انگشتش میترسه، از شیمی درمانی و دردش میترسه، از سرطان و عوارضش میترسه. همیشه میگفت ایکاش با یه مرگ ساده بمیره و تموم بشه. میگفت ایکاش شب بخوابه و صبح بیدار نشه. ایکاش هیچوقت هیچ رنجی نکشه. ولی شرایط طوری پیش رفت که تک تک چیزایی که میترسید رو تجربه کرد. انگشتش قطع شد، چندبار عمل کرد، سرطان به همه جاش وارد شد و درد شب و روز رو ازش گرفت و هیچ مسکنی، هیچ مخدری نتونست دردشو تسکین بده که حداقل بتونه در طول این چهار ماه آخر، چهار ساعت بخوابه.
مدام به این فکر میکنم اون روزای آخر چه حسی داشته و چی میگفته. آماده بوده؟ میدونسته قراره بمیره؟ یا نه، درد میکشیده و فکر میکرده مثل ماههای قبلی، قراره این درد بیشتر ادامه پیدا کنه؟ امیدوارم مورد دوم بوده باشه. حداقل منتظر مرگ نبوده باشه و یهویی بدون اینکه خودش بدونه مرده باشه. امیدوارم در لحظات آخر عمرش نترسیده باشه. امیدوارم فقط اون لحظه آخر به این فکر کرده باشه که ایکاش زودتر دردش کم بشه. ولی خب نمیتونم فکر کنم به چی فکر میکرده اون لحظات. منو یادش بود؟ نمیگفت این فراز بیمعرفت چرا این روزا رفته مسافرت؟ یا خودشو جای من نمیذاشت؟ که بگه چرا مثل فراز نمیتونم سالم باشم و برم تو خیابون قدم بزنم و درس بخونم و اپلای کنم؟ یا اصلا تو اون موقعیت نمیتونست فکری کنه و فقط از شدت درد ناله میکرده؟
خرداد سال پیش بود که با خونواده رفتیم دم در منزل پدرمادرش و گفتیم که سینا و خونواده ش بیان پایین که ازش خداحافظی کنیم که رهسپار کانادا میشه. چه خونواده شادی بودن. بابام چندتا شوخی کرد. تو تاریکی، خنده سینا رو میدیدم و یادم میاد. بابام وقتی خبر فوت سینا رو شنید زد زیر گریه. گفت اون چهره پاکشو فراموش نمیکنه. مامانمم میگفت سینا، یکی از قشنگترین پسراییه که دیده و باورش نمیشه که یه پسر به اون خوشگلی و خوشتیپی به این روز کشیده بشه. راست میگه مامانم. سینا هم خیلی خوشگل بود، هم هیکل خوبی داشت، هم خیلی خوشتیپ بود، هم دندونای سفید و مرتبی داشت، هم خیلی باهوش بود و هم خیلی تلاش میکرد و هم خیلی مراقب دوروبریاش بود و هم متواضع بود. میدونست وضعیت مالی خوبی ندارم و سعی میکرد به روشهای مختلف هوامو داشته باشه. وسایلی نیاز داشتم بهم قرض میداد یا وقتی نمیتونستم برم شام بیرون، به زور و به بهونه های الکی که غرورم نشکنه، مهمونم میکرد. همیشه حواسش بهم بود. تو توییتام وقتی اسم سینا رو سرچ کنم، یه توییتی ازش میاد که گفتم سینا از هر برادری به من نزدیکتر بوده و هست و واقعا همینطور بود. یه سطح دیگه بود از دوستی. به طرز عجیبی منو درک میکرد. کمکم میکرد. دایره المعارف من بود. هر وقت هر سوالی داشتم ازش میپرسیدم و سریع بهم میگفت. من همیشه مثل یه بچه معلول بودم و سینا مثل یه مراقب کنارم بود. من هوش زیادی نداشتم ولی همیشه میخواستم تو سطوح بالا باشم و به کم راضی نمیشدم ولی این هوش پایین منو اذیت میکرد. نمیذاشت راحت پیشرفت کنم. این وسط همیشه سینا بود که کمکم کنه، که بهم بگه چی درستتره و چیکار باید بکنم که موفق بشم. همیشه این سینا بود که هوامو داشت. میگفت فراز دارم 504 میخونم بیا با هم باشیم، میگفت فراز دارم اپلای میکنم تو هم بیا، میگفت فراز دارم آیلتس میخونم تو هم بیا. همیشه سینا بود که کمکم میکرد. الان من بدون سینا چیکار کنم؟ من واقعا هوش اونو ندارم. دانششو ندارم. سطحم اصلا در اون حد نیست که بخوام خودم تنهایی پیش برم. من بهش نیاز داشتم و دارم.
من و سینا از تابستون سال اول کارشناسی به اینور، همیشه با هم بیرون میرفتیم. هر شب، قدم میزدیم. به جز یه دوره که کارشناسی تو قزوین بودم، هرروزی که تو کرج بودم، با هم شبی یک ساعت قدم میزدیم و حرف میزدیم. بعضی روزا دو بار حتی قدم میزدیم. تابستون سال چهارم کارشناسی بود که یبار در طول روز قدم میزدیم و بهم گفت این آخرین تابستونیه که میتونیم قدم بزنیم، چون از سال بعد سر کاریم یا خارجیم و دیگه اصلا همو نمیبینیم. این جمله شده بود شوخی ما. چون نه تنها سال بعدش (سال پنجم کارشناسی) با هم قدم زدیم، که دو سال ارشد بعدش هم قدم زدیم، که حتی سال اول کرونا و بعدش سال اول دکتراش که آنلاین بود هم با هم قدم زدیم. فقط تابستون سال پیش نبود که کانادا بود و البته امسال. اوایل که بخاطر بیماری برگشته بود به شوخی گفتم این تابستون هم با هم قدم میزنیم، ولی جفتمون کارمون درست میشه و سال بعدش با هم تو خارج، وقتی به سمت همدیگه سفر کردیم، قدم میزنیم. ولی خب مثل اینکه این تابستون واقعا آخرین تابستونی بود که سینا بود....
سال 93، تو یکی از قدم زدنهامون، سینا بهم گفت «امروز یه لیوان آب سیب خوردم و یه لیوان آب پرتغال، اگر سرطان بگیرم واقعا گه تو این زندگی». با هم گفتیم و خندیدیم. تمام این مدتی که سینا از سرطان رنج میکشید این جمله رو تو ذهنم یاداوری میکردم. این سینا از همه سبک زندگیش سالمتر بود. مراقب خودش بود. همیشه همه چیو رعایت میکرد. نمک به اندازه میخورد، وزنش رو متناسب نگه داشته بود، قدم میزد، نوشابه نمیخورد، آب زیاد میخورد، سیگار و قلیون حتی یه بار هم نکشید، الکل هم تقریبا نخورد. پس چرا باید سرطان بگیره؟ من به سینا حسودیم میشد. به سبک زندگی سالمش، به اینکه شناش از من بهتره، به اینکه هوش بالایی داره، به اینکه اینقدر عاقل و فهمیده هست، به اینکه تو هرچیزی تلاش میکنه و موفق میشه. بهش حسودیم میشد و الگوی خودم قرارش داه بودم. میدونستم آدم موفقی میشه. مطمئن بودم یه روزی یه آدم بزرگی میشه و تو دانشگاههای سطح بالای جهان تدریس میکنه. داشت میشد. هم لیاقتشو داشت، هم انگار براش مقدر شده بود که بشه. ولی این کوفتی لعنتی یهو همه چیو ازش گرفت. خب حالا که قراره بمیره، حداقل با یه حرکت میکشتیش. ایکاش مثل هواپیمای اوکراینی کشته میشد و هرچی بود تو چند روز براش تموم میشد. ایکاش یبار یه ماشین بهش میزد و تو چند ثانیه تموم میشد. ایکاش یجور دیگه میمرد. یجوری متفاوت از این. هرجوری غیر از این.
اولین باری که با هم رفتیم بیمارستان تا جواب اولین پاتولوژیشو ببینیم، بیمارستان کسری بود که با هم رفتیم و سینا خیلی سریع نشست تو دیکشنری کلمات رو سرچ کرد. جفتمون با خنده و خیلی عادی، یه روز ابری خیلی عادی، اونجا رفته بودیم و داشتیم جواب آزمایش رو سرچ میکردیم. تو دیکشنری موبایلش نوشته بود سرطان بافت نرم (یا همچین چیزی). جفتمون خشکمون زد. مات و مبهوت موندیم. هیچکدوم حرفی نزد. میخواستم بگم باید آزمایشگاههای مختلف بره و دکترای مختلف ببینن. ولی حال من بهتر از اون نبود. با سکوت به سمت خونه برگشتیم. از داخل یه خیابون رد شدیم که جلوی یکی از خونه ها چندتا بنر و پارچه تسلیت بود. امیدوار بودم سینا نبینه یا حرفی نزنه. سکوت سنگینتر بود و جفتمون در حین رد شدن، بنرها رو میدیدیم. سکوت به اوج خودش رسید که آخر سینا بیان کرد. گفت «باید یکی از اینا برای من بزنی». یادم نیست چی جواب دادم ولی احتمالا از این حرفای کلیشه ای گفتم که مثلا گه نخور و خوب میشی و ...، ولی بعد از چندثانیه بهم گفت: «البته یکی باید بیاد برای تو بنر بزنه». آخرین باری که پدرشو دیدم، چندروز بعد از فوت سینا، تو یه جمله بهم گفت «من، بعنوان نزدیکترین کس سینا» راست میگفت. نزدیکترین کسش بودم. عزادار واقعی من بودم. قطعا به اندازه پدر و مادر و خواهرش عزادار و غمگین نبودم، ولی به اندازه اونا داغدار بودم و هستم. نزدیکترین کسش بودم...
سینا رو از اول راهنمایی میشناختم. صرفا بعنوان یه هممددرسه ای (7 سال هممدرسه ای). از سوم راهنمایی با هم همکلاسی شدیم (5 سال همکلاسی)، بازم صمیمیتی نبود. دوم دبیرستان صمیمیت ایجاد شد و سوم و چهارم دانشگاه بغلدستی شدیم. از سال چهارم دانشگاه هم هممحله ای شدیم (11 سال هممحله ای). ارشد هم که همدانشگاهی بودیم (3 سال همدانشگاهی). یک سال برای ارشد هم با برای کنکور خوندیم. بعدشم با هم برای آیلتس خوندیم، با هم اپلای کردیم، قبلش با هم آلمانی خوندیم. 12 سال دوست صمیمی بودیم و 15 سال دوستیمون سابقه داشت. 15 سال خاطره مشترک. چقدر داغش سنگینه.
امشب، آهنگ چرا رفتی همایون شجریان رو گوش کردم و باهاش خوندم و گریه کردم. اگر ویزا میگرفتم، امروز، 15 آگوست، روز اول کاریم میشد تو آمریکا. میترسم دوباره به ویزا ندن و آرزوش همیشه بمونه تو دلم. غم و غصه ناشی از افسردگی هم که بدجور فلجم کرده. امروز، به یاد تمام اینها گریه کردم، ولی خودم میدونم که گریه اصلیم بابت سینا بوده. مطمئنم که سینا جای بهتریه. نیستی قطعا بهتر از اینی هست که ما توش هستیم. مطمئنم که آرامش داره. یا حداقل مطمئنم که دیگه درد نداره. درد رو ما زنده ها داریم. مرگ مال خوششانسهاست. ما بدبختها محکوم به زندگی هستیم.