مینی سریال The Gift

در دو پاراگراف که مشخص کردم، داستان سریال لو داده میشه و در بقیه متن، صرفا اتفاقات دقایق اول سریال بیان میشه.

شاید باور نکنید، اما ترکیه بلده سریالهایی غیر از اونهایی که در شبکه های جم وجود داره بسازه. منظورم این نیست که این سریالها بهترند، صرفا متفاوتند. به تازگی مینی سریال The Gift رو دیدم که یه سریالی با رئالیسم جادویی یا به قول دوستان، سوپرنچرال هست. این سریال محصول سال 2019 هست. بازیگرایی داره که من نمیشناسم اما زیبا و خوشتیپ هستند. به خصوص که خود شخصیت اول سریال بنظرم زیبایی خیره کننده داره.  سریال در مورد دختری به نام عطیه هست که نقاشی میکشه و صرفا یک طرح رو مدام به تصویر میکشه و خودش هم نمیدونه منظورش از این طرح چیه. در ابتدای امر پیرزنی رو میبینه که هیچی بهش نمیگه و فقط نگاهش میکنه و وقتی عطیه سمتش میره، پیرزن فرار میکنه و ناپدید میشه. به نوعی قصد داره که عطیه رو به سمتش خودش بکشه. مثل همیشه، ماجرای سریال هم بین دو خونواده هست که یکیشون به شدت ثروتمنده و به اصطلاح سردار هست و پسر این سردار، از عطیه خواستگاری میکنه.

قبل از اینکه بیشتر از خود سریال بگم، باید اشاره کنم که سریال ضعیفی بود. قویتر از سریالهای ترکی بود، اما در کل سریال بسیار ضعیفی بود. عملا بارها و بارها به شعور مخاطب توهین میکرد و فکر میکنم دیدنش، تلف شدن وقتتون رو به دنبال داره. راستش اصلا نمیدونم چرا دارم در موردش مینویسم. صرفا هدفم معرفی این سریال هست.

البته در طول سریال، هنرنماییهایی کارگردان داشته. از بازیگری خوب بازیگرها، تا صحنه های نیمه حرفه ای فیلمبرداری، تدوین زیبا، موسیقی دلنشین و ترسیم صحنه های غیرخطی زمانی. اینها از قدرتهای سریال بودند و بنظرم چند لول، سطح سریال رو نسبت به سریالهای مرسوم ترکیه ای بالا بردند.

خلاصه داستان - بخش اسپویل کننده: به طور کلی، در بیست و سه سال قبل، پدر ارهان، دوست باستانشناس عطیه، به کشفیاتی میرسه. اما توسط مادربزرگ عطیه میفهمه وقت این نبوده که این کشفیات رو پخش کنه. بهش خبر میرسه که قراره خودش، زنش و دخترش کشته بشن. ارهان به کمک عطیه همه چیز رو درست میکنه و ... . این بخشی از داستان هست که تقریبا در قسمت آخر متوجهش میشیم. از این بگذریم، پیرزنی که بعدا میفهمیم مادربزرگ عطیه هست، دارای قدرتهای خاصی هست که میتونه افراد رو درمان کنه. یک سری چیزمیز مرموز باستانی هم در منطقه ای وجود داره که به این پیرزن ربط داره. عطیه توسط پیرزن و دوست باستانشناسش، ارهان، به خودآگاهی میرسه. پدر نامزد عطیه، سردار، آدم بدی هست و به شدت دنبال این هست که به این منطقه باستانی دست پیدا کنه و قدرتهای خدایی کسب کنه. البته خودش هم از نیروهای دیگه ای دستور میگیره ولی میخواد که سرشون کلاه بذاره. در طول این قضایا، یک دوره فکر میکنه که دچار بیماری اسکیزوفرنی هست. میفهمه اشتباه میکرده. به دنبال حقیقت میره. در تونلهای زیرزمینی حبس میشه، بیرون میاد، ولی آگاهتر شده. در طول داستان خواهرش رو از دست میده. در نهایت به قدرتی میرسه که میتونه خواهرش رو زنده کنه و زنده میکنه ولی شرایط طوری رقم میخوره که انگار نه انگار اتفاقی افتاده و همه چیز رو فراموش میکنه. 

چند مسئله اساسی- بخش دوم اسپویل کننده: در پایان فصل مشخص نمیشه که این منطقه باستانشناسی چی هست. مشخص نمیشه چرا یه عده دنبال این منطقه باستانی هستند. این منطقه چیکار میکنه. قدرت عطیه چی هست و چرا بهش اعطا شده؟ قرار هست با قدرتش چیکارا کنه؟ چرا تمام این اتفاقات افتاد و ... . اصلا مسخره ترین بخش سریال اینه که علت و معلول میتونست وجود نداشته باشه. یعنی اگر مادربزرگه چیزی نمیگفت از اول، خواهر عطیه کشته نمیشد، این بلایا سر عطیه نمیومد و همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشد. الان که گفته، اینا رو انداخته تو مسیری که زمان به عقب برگرده و هیچکدوم از اتفاقات نیوفته. اینجاست که شما در دقایق آخر این سریال، میفهمید که به شعور و عقلتون به شدت بی احترامی شده. از همه اینا که بگذریم، بحث رئالیسم جادویی که مطرح میشه، به این معنی نیست که هرجا کارگردان کم آورد، یه حربه ای به کار ببره و بگه این جز قدرتهای ماورایی هست. باید یه حد و مرزی داشته باشه تا با دنیای واقعی هم پیوند داشته باشه. چنین حد و مرزی نبود. هرجا شخصیتها در پیدا کردن پاسخ گم میشدن، بدون کمترین زحمتی، این قدرتهای ماورایی کمکشون میکرد. این هم توهین دیگری به شعور و شخصیت بیننده بود. 

 

انگیزه ای برای دیدن فصل دومش ندارم. اگر سریال خوب میبود، باید حداقلهایی از فصل اول رو بیان میکرد. اما طوری تموم شد که اصلا بنظر نمیرسه فصل اول تموم شده. انگار دو سه قسمتی جای کار داره تا این فصل بسته بشه. مخاطب رو با هزاران سوال بی اساس نگه داشته و بنظرم، حتی اگر بخواد در فصل دوم توضیحات خوبی ارائه کنه، باید کششی ایجاد کنه و یه حداقلهایی رو پاسخ بده. در این سریال، چنین چیزی قابل مشاهده نبود. شاید وقتی فصل دوم منتشر شد، ببینمش. متاسفانه نمیتونم چیزی رو که شروع کردم نیمه کاره رها کنم. اگر فصل دوم خوب پیش رفت، قطعا نظراتم رو به اشتراک میذارم. 

 

فعلا، به نظر من، نبینید.

اگر به گذشته برمیگشتم.

محمدرضا شعبانعلی در وبلاگ روزنوشته های خودش و در این پست، لیست کارهایی رو که اگر به گذشته برمیگشت انجام میداد، نوشته. خوشم اومد و گفتم که چند دقیقه ای وقت بذارم و از لیست خودم حرف بزنم:

- یک دوره ای بود که سعید در اون شرکت کرد به اسم فیلمنامه نویسی. اگر به گذشته برگردم قطعا در این دوره شرکت میکردم.

- از همون ترم اول درس و دانشگاه رو جدی میگرفتم.

- از ترم اول کارشناسی زبان برنامه نویسی یاد میگرفتم.

- یک سری کتاب با اساتیدم ترجمه کردم و هنوز که هنوزه چاپ نشدن، هیچوقت اون کتابها رو شروع نمیکردم.

- سعی میکردم که برای ارشد موقعیتی در خارج از کشور پیدا کنم.

- زبان آلمانیمو که نصفه رها کردم ادامه میدادم.

- مطالعه فلسفه رو اولویت خودم میدونستم.

- کمتر وقتم رو در شبکه های اجتماعی تلف میکردم.

- کمتر ساعتها وقتم رو برای زدن مخ دخترهای دانشگاه تلف میکردم (که البته اکثریت با شکست مواجه شدن).

- باز هم کتاب میخوندم و کتاب میخریدم.

- باز هم به درختکاران میرفتم، اما کمتر براشون وقت میذاشتم.

- شاید یکی دو سالی رو به عنوان معلم در جمعیت امام علی میگذروندم.

- سال سوم دبیرستان، دقت میکردم که قبل از رفتن به سوپرمارکت دوچرخه مو قفل کنم.

- باز هم به دیدن فیلم و سریال میپرداختم.

- زودتر از اینها وبلاگ رو راه مینداختم. 

- از همون اوایل که نوشتنم خوب بود، جدی تر مینوشتم. 

- زودتر با متمم آشنا میشدم.

- در کنکور کارشناسی دقت میکردم که مهم نیست اگر قرار نیست رتبه زیر هزار بشم. زیر سه هزار هم قبوله.

- زودتر یاد میگرفتم وقتی کسی میگه نه، بپذیرم.

- زودتر یاد میگرفتم خودم بگم نه.

- باز هم درس میخوندم. فقط ایکاش که میتونستم در خارج از کشور باشم.

- وقتم رو تلف خیلی از آدمهای نادرست نمیکردم.

- در گذران وقت، اطرافیانم رو بهتر انتخاب میکردم.

- دوباره در انجمن عضو و دبیر میشدم.

- سعی میکردم بیشتر به نوشتن مقاله بپردازم تا ترجمه کتاب.

شاید در آینده این موارد تکمیل بشه.

در کنار تمام اینها، من هزاران کاری رو شروع کردم که خیلی زود هم کنار گذاشته شدند. مثل رادیو و تئاتر، کارهای مختلف محیط زیستی و ... . اگر به عقب برمیگشتم، باز هم این کارها رو انجام میدادم چون با اینکه کوتاه بودند، باعث شدند که به شدت پیشرفت کنم. 

شطرنج و تجربیات اخیر من

از وقتی که این گوشی جدید رو خریدم، یعنی از حدود اردیبهشت، بازی شطرنج رو نصب کردم و میتونم به وسیله اون با آدمهایی در سرتاسر دنیا بازی کنم. قبلش کمی در مورد روند بازی صحبت کنم. این شطرنج اینطوری هست که بابت برد و باخت به شما امتیازاتی میده و یا کم میکنه. همبازیهای شما، افرادی با امتیاز حدودی مشابه شما هستند. در ابتدای بازی شما هزار امتیاز دارید. چند بار بازی میکنید. اوایل سرعت کسر امتیاز خیلی زیاد هست و احتمالا بعد از پنج شیش بار، امتیاز شما به یه مقدار ثابتی مثل هفتصد میرسید. در واقع هفتصد، سطح شما در بازی هست. بعد وقتی با هم امتیاز خودتون بازی میکنید، بابت هر برد و باخت حدودا هفت هشت امتیاز از شما کم میشه یا بهتون اضافه میشه. اگر از فردی که امتیازش خیلی از شما کمتر هست ببازید، امتیاز زیادتری از شما کم میشه و به همین ترتیب اگر فردی که امتیازش بسیار بالاتر هست رو ببرید، امتیاز شما بسیار بیشتر میشه. مثلا یه شخص 900 در هنگام بازی با یه شخص 750، اگر ببازه، حدودا 12 امتیاز کم میشه. اگر هم ازش ببره، 4 امتیاز کسب میکنه. انتخاب افراد هم به صورت تصادفی صورت میگیره و هم در صورت داشتن آیدی طرف مقابل یا دوستتون، میتونید پیشنهاد بازی بدید. در هر صورت روند امتیازدهی به همین ترتیب هست.

همونطور که گفتم از اردیبهشت مشغول این بازی هستم. بعضی روزا تا دو سه ساعت هم ممکنه مشغولش باشم. به شدت اعتیادآور هست و شما نیاز دارید که مدام بازی کنید. از بازی ده دقیقه ای شروع کردم. یعنی هم من و هم طرف مقابلم، هر کدوم ده دقیقه فرصت برای بازی داریم. بعد 5 دقیقه ای رو امتحان کردم. سپس سمت 3 دقیقه ای رفتم و در حال حاضر در بخش یک دقیقه ای مسابقه میدم. در این بازی امتیاز حدودی من بین 750 تا 850 بود. کمتر میشد که از 850 بالاتر میرفت و تقریبا نشده بود که زیر 750 بیاد. دو هفته پیش به شدت افت کردم و حتی تا 592 هم اومدم. نمیدونم چی شده بود. بعدش جهش کردم و در طول دو هفته اخیر، به 900، 950 و دیروز به هزار رسیدم. حتی در چند بازی هم 1020 شدم و الان در حدود 950 تا 1010 بازی میکنم. این امتیاز به شدت خوشحالم کرد. و خب بهونه ای شد تا چند درس زندگی که از شطرنج گرفتم رو بیان کنم. اشاره کنم که احتمالا این صحبتها خیلی کلیشه ای باشند. هرچند که خودم در موردش قبلا چیزی نخوندم. 

  • شطرنج در درجه اول بهم یادآوری کرد که در هر جنگی، حتی اگر همه افراد هم کشته بشن، شاه زنده میمونه. 
  • شطرنج بهم یاد داد که سرباز ضعیفترین مهره هست و به سادگی میتونیم ازش استفاده کنیم تا کشته بشه.
  • شطرنج بهم یاد داد که سرباز میتونه قویترین فرد کشور بشه.
  • شطرنج بهم یاد داد هرجا که لازم هست، میتونیم قربانی بدیم برای هدف. میخواد سرباز باشه، فیل باشه، اسب باشه، رخ باشه و یا حتی وزیر باشه.
  • شطرنج بهم یاد داد که در بیشتر جنگها، اکثریت دو طرف کشته میشن. شاید یکی ببره. اما شاید همزمان یکی دو مهره بیشتر براش باقی نمونده باشه.
  • شطرنج بهم یاد داد، تلفات کم تنها در صورتی هست که یکی خیلی خیلی قوی تر از اون یکی باشه.
  • شطرنج بهم یاد داد گاهی به جای تمرکز بر مات کردن شاه، به دنبال از بین بردن نیروهای دیگه هستیم. کاری که در هر جنگی روی میده. به جای اینکه عامل جنگ رو از بین ببریم، به کشتن افرادی از جنس خودمون میپردازیم.

 

نمیدونم چرا اینقدر منفی ازش گفتم. بنظرم خیلی بازی خشن و تلخیه. غیرانسانی. و البته واقعی.

کمی در مورد دنیای بعد از کرونا

در این یادداشت قصد دارم نظر خودم رو در مورد جهان بعد از کرونا بنویسم. قصد دارم چند فرضیه و احتمال رو که امروز به ذهن من رسیده مورد بررسی قرار بدم. بدیهیه که این احتمالات نظرات امروز من هستند و ممکنه در آینده نظراتم تغییر کنند.

اولین چیزی که احتمال میدم بعد از این کرونا به وجود بیاد، نگاه مردم به جامعه و دنیا هست. همون دنیای سرمایه داری که تمام فکر و ذکرش پول هست و در اون به جای اینکه دانشمندان و آدمهای خوب که برای جامعه مفید هستند، پولدار باشند، افراد دیگه ای صاحب ثروت هستند. ثروت در جایی مثل فوتبال تمرکز پیدا کرده. ثروت به دست افرادی هست که دلقکبازی درمیارن. ثروت به دست بازیگرای فیلمهای مستهجن هست. اشتباه نکنید منظورم پورن نیست. منظورم فیلمهای سطح پایین تجاری مثل مارول و دی سی هست. مردم به مرور متوجه میشن و حتی تا حد زیادی همین الانش هم متوجه شدن که ثروت در جای اشتباهی هست. احتمالا سرمایه داری، پیشبینی میکنه و مانع از به وقوع پیوستن اون پیشبینی میشه. احتمالا در بخش تولید علم تمرکز بیشتری میکنه. جوایزی مثل نوبل رو بیشتر میکنه و به نوعی خودش رو طرفدار علم و علمدوستا نشون میده. احتمالا شاهد پیشرفتهای قابل توجهی در سطح دانشگاهی خواهیم بود. در سطوح مختلف مهندسی، فراسیاره ای، پزشکی و ... . 

به طبع این قضیه، احتمالا محبوبیت افراد جامعه سلبریتی تا حد زیادی کاهش پیدا میکنه. شاید الان وقت خیلی مناسبی باشه که این افراد برای حفظ محبوبیت خودشون بخش زیادی از ثروت خودشون رو به جامعه پزشکی تقدیم کنند. تا حالا کارهایی کردند. مثل برگزاری کنسرت رایگان آنلاین، کتابخونی برای بچه ها، یه سری کارهای خیریه و ... . اما بنظرم کافی نیست. فکر میکنم لازمه یکی پیشگام بشه و خیلی سریع یه مقدار قابل توجهی به اصطلاح دونیت کنه و بعد به دنبالش بقیه هم بر اثر چشم و همچشمی و ... کمکهای مالی کنند. لازمه یه شخصیت تاثیرگذار چنین حرفی که الان من میزنم رو بیان کنه: «این ثروت سلبریتیها، نه از کار و توان و تلاششون، که از مردم هست. وقتشه که این ثروت به خودشون برگرده». اگر امروز این سلبریتیها این اقدامات رو نکنند، قطعا در آینده بخشی از مردم به این فکر میکنن که مثلا فلان شخص میتونست کمک مالی کنه و مانع از فوت پسرعموم بشه. و خب البته بیراه هم نمیگه.

مورد بعدی بحث اعتماد مردم به مسئولینشون هست. همه تقریبا خیلی زود تشخیص دادند که این بیماری قرار هست همه گیر بشه و تعداد زیادی کشته بشه. اما کشورهای کمی بودند که این قضیه رو همون اول به مردمشون گفتند و همون اول تدابیر جدی داشتند. در مورد این قضیه هم فرقی بین ایران و آمریکا وجود نداره. جفتشون انکار کردند، جفتشون قرنطینه رو ناکارآمد دونستن. خیلی دیر نسبت به اقدامات فوری واکنش نشون دادند و البته در شکست کرونا به شدت ناموفق بودند و متاسفانه هستد. و البته این شرایط مختص این دو کشور نیست و کشورهای بسیار زیادی رو دربرمیگیره که فکر میکنم نیاز به برشمردن اونها نیست. این قضیه رو مردم فهمیدند. و اگر هم متوجه نباشن، بالاخره رسانه و خبرنگاران آزاد و شخصیتهای تاثیرگذار جامعه بیانش میکنند. بنظرم در آینده خیلی نزدیک، شاهد کاهش استقبال مردم سرتاسر دنیا در انتخابات خواهیم بود. همچنین مردم قوانین رو بیشتر از قبل زیر پا میذارن. شورشهای متعددی شکل میگیره و به طور کلی مردم تمایل بیشتری به اقدامات آنارشیستی خواهند داشت. البته قرار نیست هیچکدوم از این شورشها به جای خاصی برسه اما قطعا کنترل رو از دست دولت خارج کرده و باعث میشه که هر ماه دولت بودجه ای رو صرف اصلاح و تعمیر خرابکاریهای مردم بکنه. فکر میکنم قضیه جورج فلوید احتمالا در اینجا هم صادقه و صرف نظر از بحث نژادی،احتمالا عصبانیت مردم بوده که منجر به این همه شورش و آشوب شده. بنظرم در آینده از این آشوبها در بسیاری از کشورهای دیگه میبینیم. خواه آمریکا خواه ایران خواه کشورهای بیطرف اروپا...

بعد از کرونا، تقریبا هر فردی، یک عزیزی رو از دست داده. از بستگان درجه اول دوم سوم، دوست صمیمی و ... . این جمله تلخه و امیدوارم که خیلی زود درمانش پیدا بشه و به این مرحله نرسیم. اما با این روند و این صحبتها، احتمال میدم چنین چیزی روی بده. در کشورهای دیکتاتوری یا فقیر، مردمی که همیشه از ترس جون خونواده خودشون، اقدام اعتراضی خطرناکی نکردن، نسبت به دولتهاشون نترستر شده و احتمالا اعتراضات خیلی وسیعتری روی میده. طبیعتا باهاشون برخورد شدیدی هم میشه و فکر میکنم یک درگیری بزرگی بین نیروی نظامی هر کشور و مردمش بوجود میاد. در برخی از کشورها مردم موفق میشن و در برخی کشورها، دولت موفق میشه. به هر روی، خون ریخته میشه. خیلی زیاد.

لیبرالیسم که همینطوریش هم دچار مشکلات اقتصادی بسیار شدیدی شده بود، نمیتونه جای پای خودش رو سفت کنه. قبل از تمام این قضایای کرونا، احتمالا شکستش در سطح جهان بالا رفته بود. این کرونا باعث میشه مدتی جای پای خودش رو محکم کنه، اما بعد از یک وقفه چند ساله، احتمالا به یکباره، تمامش با شکست مواجه میشه و شاهد فروپاشی قدرتهای بزرگ خواهیم بود. البته دولتها تمام تلاششون رو میکنند که به این نقطه نرسن. آغاز جنگ، جنگ جهانی سوم، تفرقه، اقدامات تروریستی و ... . اما هیچکدوم سازگار نیستند و احتمالا عصر جدیدی با نام جدیدی روی کار خواهد اومد. شاید تفکر کمونیسم، شاید سوسیالیسم، شاید دین و شاید قدرت و تفکری جدید بهتر یا بدتر از همه اینها...

و اما در آخر، قطعا در زنگ انشاهای دبستان، وقتی موضوع «علم بهتر است یا ثروت» مطرح بشه، جمعیت بیشتری از دانش آموزا به جای انتخاب گزینه ثروت، علم رو انتخاب میکنند. علتش هم مشخصه. همین الان دکترها شخصیتهای قهرمانی و محبوب محسوب میشن. قرار هست چندتاییشون درمانی پیدا کنند و ... . به زودی مشخص میشه که مهم نیست طرف چقدر خوب میتونه برقصه یا دریبل کنه. مهم اینه که یه دکتر میتونه واقعا منو نجات بده. این کرونا بنظرم باعث میشه نسل بعدی که سر کار میاد، که احتمالا حدود بیست سی سال بعد هست، نسلی باشه که کمتر به فکر دائم به بار رفتن و نوشیدن و سکس و ... باشه و کمی هم به مطالعه بپردازه.

 

خب. سوالی مطرح میشه. صرف نظر از پیامدهای مستقیم کرونا و مرگ و میر، آیا این اتفاقات که به طور غیرمستقیم در اثر کرونا به وجود اومدن خوب هستند؟

پاسخ: نمیدونم راستش. با توجه به صحبتهام، دوره سختی رو داریم که قرار هست خیلی سختتر بشه. جنگهای وحشتناکی بین مردم شکل میگیره و خون زیادی ریخته میشه. شاید بعدش شاهد ظهور قدرتی بسیار بدتر باشیم. دنیایی مثل Mad Max: Furry Road یا حتی مثل The Hungergames. اما خب، هنوز کمی بذر امید در وجودم هست. احتمالا بعد از تمام این قضایا، دوره ای رو شاهد خواهیم بود که مردم، همه مردم، در سطح جهان، بتونن در صلح و آرامش کنار هم زندگی کنند. شاید مردم بفهمند که تنها راه خوشحالیشون، خوشحالی تک تکشونه. من معتقدم این آینده قطعیه، زمانش رو نمیدونم اما خودش بنظرم قطعیه. ولی به شدت دوست دارم که در حدود بازه زمانی چند سال آینده شاهدش باشم... .

 

احتمالا در آینده در این زمینه و احتمالات دیگه بیشتر صحبت خواهم کرد...

دلنوشته+از جمله شرایط افتضاح فعلی من...

(این پست به پست قبلی ربطی نداره.)

راستش یکم دلم گرفته و به مقدار زیادی دلم برای خودم میسوزه و متاسفم که نمیتونم و فعلا نمیخوام که از این وضعیت بیرون بیام. واقعیت اینه که وضع مالی ما خیلی افتضاحه و همیشه از بچگی با یه سری کمبودها مواجه شدم. همیشه از نبود دوربین مناسب عکاسی و فیلمبرداری، پرینتر و اسکنر، اینترنت پرسرعت و صد البته یه ماشین شخصی محروم بودم و از اینکه نتونستم داشته باشمشون واقعا خودمو سرزنش میکنم. با پس انداز خودم و حمایت خونواده یه حداقلهای دیگه ای رو تونستم داشته باشم، مثل لبتاب، گوشی، یه کوله درست حسابی و ... . اما مواردی که گفتم مثل یه ضربه بزرگ همیشه رو سرم فرود اومدن و از این قضیه خیلی ناراحتم. 

تقریبا همه دوروبریهای من این مواردو داشتن. یه پراید ساده حداقل میتونست زندگیمو خیلی قشنگتر کنه. همیشه با فشارهای این نداشتنها تونستم کنار بیام. اما هرچی که میگذره، کمبود این وسایل رو در زندگیم بیشتر احساس میکنم. مدتی میشه که به اوج خودشم رسیده و بسیار غمگینم.

نمیخوام کملطفی بکنم نسبت به دوستای نزدیکم. ابدا چنین قصدی ندارم و امیدوارم به خودشون نگیرن. به طور کلی این یه موضوع فراگیر هست. اینکه آدم بیپول، دوست هم نداره. تاکید میکنم منظورم نسبت به دو سه تا دوست صمیمیم نیست. کلی و فراگیره.

 

مشکل دیگه من اینه که در آینده نزدیک هم چنین چیزهایی رو تجربه نخواهم کرد. یعنی اگر گزینه خارج رو کنار بذارم، احتمالا تا دهها سال آینده خبری از برآورد شدن حداقل نیازهای زندگیم رو نخواهم شنید. 

ناراحتم. خیلی زیاد...

فقر ما مشابه آثار ادبی کلاسیک هست...

خوشحالم که یک سری کتب قدیمی و آثار ادبی کلاسیک رو بیشتر مطالعه میکنم. تا زمانی که این پست نوشته میشه، کتاب جنایت و مکافات اثر داستایوفسکی رو خوندم و اوایل کتاب مردی که میمیرند، اثر ویکتور هوگو هستم و قصد دارم در مورد یه بخش کوچیک ولی بسیار تاثیرگذار از این کتاب بپردازم: فقر.

دنیای وحشی، مردم گرسنه، تقسیم بسیار نابرابر ثروت، بیسرپناه بودن خیلیها، نوزادان رها شده و ... . احتمالا اینها رو در ادبیات آثار کلاسیک به شدت میبینیم. در کتاب جنایت و مکافات، شخصیت اصلی بسیار فقیر هست به طوری که لباسهای پاره پوره داره. از خونواده کمک دریافت میکنه. خواهرش میخواد با فرد ثروتمند بی ادبی ازدواج کنه تا صرفا کمی پول به دست این شخصیت برسه. کمی اون طرفتر، دختری به نام سونیا هست که بخاطر وضع مالی بد پدرش، مدرک فاحشگی میگیره و خرج زندگی خودش و پدرش رو تامین میکنه. ثروت کمه. اونقدر کم که ممکنه نتونن غذایی به دست بیارند و البته بیشترین مقدار طعام هم، به نون و سوپ کلم اختصاص داره. 

در کتاب دیگر، مردی که میمیرد، در بخشی از اون، بحث نوزادانی میشه که هر سال رها میشن. چون پدرومادر، توانایی بزرگ کردن اون بچه رو ندارن. رها میشن، تا بمیرند. و هر سال و هر ماه و هر روز، تعدادی کودک بدین نحو رها میشن. 

این دو بخش، احتمالا بخش بسیار کوچکی از این دو کتاب هست. ولی همونطور که گفتم در خط اصلی داستان هم بسیار تاثیرگذار هست. اما چرا از این بخش حرف زدم؟

راستش از ابتدای زندگیم تا امروز، در بخشهای زیادی از زندگیم که کتابها رو مطالعه کردم، فقر رو دیدم. اما همیشه این فقر رو از خودم و کشورم و امروز دنیا، دور دیدم. خیلی دور. خیلی عجیب. تصورش برام دشوار بوده که مردم چطوری زندگی میکردند. چطوری فقرا علیه ثروتمندا به پا نمیخیزن؟ چطوری دلشون به حال خودشون به رحم نمیاد و ... . اما هرچی که گذشته، احساس کردم که انگار ما واقعا داریم توی همون دورانها زندگی میکنیم. و امروز که این مطلب رو مینویسم، اون شرایط رو خیلی خیلی شدیدتر احساس میکنم.

منظورم خودم نیست. منظورم اتفاقاتی هست که در کشور روی میده و ما در اخبار میشنویم:

اجاره پشت بام، شبی 50 هزار تومان

اجاره منزل در حومه شهر و به صورت زاغه نشینی، شبی 50 هزار تومان

فروش نوزاد، بین 5 تا 10 میلیون تومان

 

این دو سه خبر امروز، من رو به دنیای روسیه قرن 19هم و فرانسه قرن 18هم برد. و شاید برای افرادی که این کتب، و کتب مرتبط بیشتری مطالعه کردند، خیلی تاثیرگذاری بیشتری داشته باشه. من دارم میبینم که ما فقیریم، فقیرتر میشیم، و کشورمون به سمت این دنیاها با سرعت خیلی بیشتری پیش میره. 

اما این پایان صحبتهای من نیست. در اون کتب، مردم سالها در همون وضعیت بودند. در حالی که در فرانسه طاعون میاد و مردم بیشتر از پیش، نسبت به تغییر شرایط فلج میشن، باز هم شرایط تغییر نمیکنه. فقر هست. بیسرپناهی هست. درد و رنج هست. همه اینها هر روز هم بیشتر میشه. امروز، قرن بیست و یک و شاید مثلا نیمی از قرن بیستم، این کشورها شرایط به مراتب خیلی بهتری داشتند. اما مثلا دویست سال از زمان انتشار رمان جنایت و مکافات داستایوفکسی گذشت تا مردم روسیه کمی احساس بهتری نسبت به زندگی داشته باشند. تازه من اطلاعی از وضعیت مردم قبل از انتشار رمان ندارم. همین حرف در مورد فرانسه هم صحیح هست اما احتمالا به سیصد سال گذر زمان.  باز هم تاکید کنم که نمیدونیم قبلش شرایط چطور بوده.

 

و حالا. پرسشی که من دارم. ایران که به این سمت داره میره، آیا قرار هست مثلا دویست سیصد سال دیگه وضعش خوب بشه؟ 

قبلنا میگفتم خودم کشور رو نجات میدم. مدتی بعد میگفتم بالاخره دنیا اجازه این شرایط رو نمیده. اما الان که اخبار رو میخونم، کشورها رو میبینم، متوجه میشم که مردم زیادی در سرتاسر دنیا وضعیت مشابهی دارند. و البته بقیه مردم واکنش خاصی نشون نمیدن.

راستش میترسم. که وارد این مدل از زندگی بشیم و چشممون، روزهای خوب گذشته، یا روزهای خوب آینده رو نبینه. 

نمایشنامه اتاق بسته

نمایشنامه اتاق بسته که نام انگلیسیش No Exit هست، اثر ژان پل سارتر و در یک پرده هست که امید جمشیدی ترجمه نسبتا خوبی داشته، اما انتشارات افراز نتونسته به خوبی کتاب رو آماده کنه و در طول کتاب بارها غلطهای تایپی و نگارشی و هکسره و ... رو مشاهده میکنید. البته انتشارات با توجه به متن نمایشنامه و محدودیتهای چاپ، به خوبی تونسته بین سانسور و حفظ کتاب، تعادل برقرار کنه. اشاره کنم که در انتشارات قطره، این کتاب با عنوان دوزخ توسط حمید سمندریان ترجمه شده.

داستان کتاب مربوط میشه به دنیای پس از مرگ. سه نفر که میمیرند، بعد از مرگ وارد یه اتاقی میشن و مجبورن برای همیشه با هم زندگی کنند. برخلاف باور عمومی مردم و البته خود شخصیتها، خبری از شکنجه فیزیکی نیست. سه شخصیت در اتاق گیر میکنند و باید همو تحمل کنند. خبری از خوابیدن یا حتی پلک زدن نیست. آسیب فیزیکی نمیبینن. قدرت جابجایی اندک وسایل اتاقو ندارن و ... . همچنین میتونن دنیای مربوط به خودشون رو در زمین و بین زنده ببینن و بشنون. یعنی گوش کنن که در موردشون چی گفته میشه یا از اتاقشون چه استفاده میشه و ... . این افراد دو انتخاب دارند. با هم دعوا کنند و زندگی خودشون رو از بین ببرن، یا با هم سازش کنند.

در این دنیای جهنمی، افراد نمیتونن پلک بزنن و بخوابن، همه جا هم به شدت روشنه، چون باید ببینن. و انگار که دیدن، به طور مشخص، دیدن حقایق، خودش بزرگترین شکنجه هست. همچنین آینه ای وجود نداره که خودشونو توش ببینن و بخشی از نمایشنامه، مربوط به کلافه شدن شخصیتها از نبود آینه هست. انگار دیدن خودمون در آینه، باعث میشه که به وجود خودمون ایمان بیاریم. اما نمیتونیم خودمونو ببینیم و از این میترسیم که «نیستیم».

در طول داستان، هر دو نفر، نفر سوم رو شکنجه میکنند و این کارشون رو با قضاوت انجام میدن. همدیگه رو بزدل یا ضعیف خطاب میکنند. نفری هم که بزدل یا ضعیف خطاب شده، از این قضیه در رنج هست و تلاش میکنه خودشو مبرا کنه. همه نیاز دارن از دیگری بشنون که تقصیرشون نبوده. سارتر به خوبی بیان میکنه جهنم، نه اون چیزی هست که از بچگی بهمون یاد دادن، که دنیای دیگه ای هست. جهنم، یعنی دیگران.

راستش خود داستان بنظرم میتونست خیلی جذابتر باشه، اما فکر میکنم هدف نویسنده عمدا همین بوده که داستان رو تا حد امکان غیرجذاب بسازه. چرا؟ چون احتمالا هدفش اینه دنیای جبری یا تقدیرگرا رو از بین ببره و بگه که هیچ هدف و سرنوشت خاصی پشت این قضایا نیست. 

 

چند بخش از متن رو از سایتهای دیگه کپی کردم و ممکنه عینا مشابه این ترجمه نباشه:

پس اینجا جهنمه. هیچ وقت باور نمی‌کردم. یادتونه که چه حرف‌هایی درباره‌ی جهنم می‌زدن؟ جهنم پر از آتیش، شلاق‌های سیمی… گرزهای داغ… چقدر مضحکه! به وسایل شکنجه هم احتیاجی نیست. جهنم دیگرانن. جهنم شما هستین

شما می‌تونین جلو دهن‌تونو بگیرین. ولی می‌تونین موجودیت خودتونو پنهان کنین؟

حس بدی دارم. (به خودش دست می‌کشد) وقتی خودمو نمی‌بینم به صورتم دست می‌کشم و از خودم می‌پرسم آیا واقعا من وجود دارم؟ 

و در نهایت نوشته پشت کتاب:

دوزخ دیگری ست. اتاق بسته را می توان بیانی دراماتیک برای «هستی و نیستی» قلمداد کرد. سه مرده پس از مرگ به جای جهنم در اتاقی گرفتار می آیند که از آن هیچ راه خروجی نیست. سارتر با تحریف تصور «جهان پس از مرگ» نزد جهان بینی های تقدیرگرا موقعیتی عجیب ساخته که در آن مجازات محکومان نه شکنجه ی فیزیکی که نفس گرفتار بودن در موقعیت است. سوژه در مقابل پوچی جهان به «تهوع» دچار است. تمام اضطرابی که او در مواجهه با موقعیتی مادی با آن روبه روست، در این نمایش به واسطه ی تمام شدن موقعیت در مرگ و پایان آزادی او در انتخاب و عمل دو چندان گشته است. جهان پس از مرگ در این نمایش همان جهان زمینی است با مسائل و مشکلات مادی که به شکل موقعیتی اگزیستانسیال برای سوژه به طور مداوم تکرار و تکرار خواهد شد. در واقع این موقعیت خیالی پس از مرگ که سارتر بین سه مرده دو زن و یک مرد- برقرا ساخته همان موقعیتی است که او ذاتی زندگی سوژه می داند: هیچ گریزی از آزادی وجود ندارد. ما محکوم به آزادی هستیم.

 

 

نظر من در مورد نمایشنامه:

راستش در طول مطالعه، بنظرم داستان جالبی بود، اما رفته رفته از جذابیتش کاسته شد تا اینکه بنظرم در انتها خیلی بد و بیمعنی تموم شد. اما بعد از خوندن نقدها و ارائه اونها در اینجا و برداشتهای اضافه خودم، بنظرم خیلی خیلی اثر هنری و موندگار و زیبایی از آب دراومد. من فکر میکنم قصد دارم مجدد در آینده کتاب رو بخونم و شاید بد نباشه شما هم مطالعه کنیدش.