تفاوت و تشابه

یکی از افرادی که در توییتر دنبال میکنم انترن پزشکیه و از مصائب خودش و شغلش میگه. از اینکه حقوقش کمه، احترام نداره، فشار کاری زیاده و درسا سخته. دوست دیگری دارم که محقق و پژوهشگر خفنیه. دختره و بابت کارهای تحقیقاتش خیلی اذیت شده و فشار بهش اومده. دوست دیگری دارم که سرباز مرزیه و از بدبختیهای کارش و کشیشهای شبانه تو سرما و گرما میگه. کسی رو میشناسم که کار آزاد داره و فروشش به حداقل رسیده. یک نفر استارتاپی راه انداخته و از کارش راضی نیست و ناراحته که داره با ارباب رجوع بد سروکله میزنه. 

وجه مشترک همه این افراد اینه که به طرز وحشتناکی در رنج و بدبختی هستند. هرکدوم شاید در سختترین حالت ممکن دارن برای بقا تلاش میکنن. همشون تمام روز فکرشون مشغوله، تفریح و سرگرمی به حداقل رسیده، فشار زندگی زیاده، هزینه ها بالاس و به طور کلی زندگی بهشون روی خوش نشون نمیده. اما نکته تلخ ماجرا اینه که هرکدوم، فقط خودشون رو میبینن و فکر میکنن این خودشون هستند که در بدترین حالت ممکن قرار دارن. منظورم از خودشون، خودشون و قشر خودشونه. مثلا دوستم که انترن پزشکیه، فکر میکنه خودشه که داره با مصائب درس سنگین و کار زیاد و احترام کم سروکله میزنه. دوست دیگرم که دختر پژوهشگره، فکر میکنه فقط دخترا هستند که در کار پژوهشی در رنجن. دوست سربازم فکر میکنه فقط کار سربازهاست که اینقدر سخت و طاقت فرساس. همین قضیه در مورد دوستانیم که به کار آزاد و استارتاپی مشغول هستند هم صادقه. 

حالا من خودمو میبینم که همزمان روزی ده ساعت مطالعه میکنم، احترامی دریافت نمیکنم و مزایایی ندارم، تعطیلی و استراحت ندارم، از اون طرف کار علمی و آزمایشگاهی پدر آدم رو درمیاره و فرسوده میکنه منو، استرس و اضطراب سربازی رو دارم و با مشقاتش سروکار دارم و ... . من، دارم تمام این رنجها رو متحمل میشم. خیلیهای دیگه هم هستند که رنجهای مشابهی میکشن. برخی هم هستند که کمتر سختی میکشن. ولی منظورم اینه رنج کشیدن خاص یه قشر یا یه گروه یا یه جنسیت نیست. خوشبختانه حکومت عادلی داریم. کاری کرده همه رنج بکشیم و همه از زندگی بیزار باشیم. خیلی مهمه بدونیم که بقیه هم در رنجن. 

نمیخوام بگم کی بدبختتره و نمیخوام تو این بازی بیوفتم. ولی بنظرم همه در اوج بدبختی هستیم. اگر دو نفر در اوج گرسنگی باشن و یکی مثلا 18 روز باشه که غذا نخورده باشه و دیگری 19 روز باشه که غذا نخورده باشه، جفتشون به یک اندازه بدبختن و جفتشون نیازمند کمکن. نمیتونیم به فردی که 18 روزه چیزی نخورده بگیم بدبختتره و این خوشبختتر. نمیتونیم هم به این فرد بفهمونیم که فرد دیگری گرسنه تر هست. چون ته گرسنگی مال یک روز گرسنه بودنه. الان همه ما مشابه این دو فرد هستیم و در اوج بدبختی به سر میبریم. نمیشه گفت یکی بر دیگری بیچاره تره. مشکل من با تفکراتی مثل فمینیسم اینه. حداقل تو ایران. در اینجا برنده و بازنده نداریم. اگر اصرار دارید بگید زنان در دسته دوم هستند و مثلا 19 روزه که در بدبختی به سر میبرن، اوکی، ولی فرقی با کسی که 18 روزه گرسنه هست، از نظر من ندارن. و تفاوت در همین حده بنظرم. حداقل من دارم اینطور برداشت میکنم.

علل بیماریهای روحی من

در پست قبلی در مورد افسردگی و اضطراب خودم و تجربه روانپزشکم نوشتم. اینجا میخوام از عللشون اسم ببرم. 

اول از اضطراب: فکر میکنم یازده سالم بود که متوجه شدم از یک بیماری عجیبی رنج میبرم. اینطور بود که هربار مادرم بیرون از خونه میرفت، یا بابام قدم میزد، یا برادرم سرفه میکرد، احساس میکردم به زودی میمیرن. مثلا میگفتم نکنه برادرم خفه بشه و بمیره. نکنه مادرم تو راه ماشین بهش بزنه و بمیره. نکنه بابام در اثر عصبانیت از یه مشکلی سر کارش سکته کنه و بمیره. همیشه این فکر و خیالا با من بود و منو عذاب میداد. جلوتر اومدم و با وجود کنکور استرس بیشتر شد و تقریبا تمام زندگیم رو فراگرفت. این اواخر سر هرچیزی استرس داشتم. ریشه اضطراب در من از اینجا نشات میگیره.

از افسردگی بگم: راستش من بچه پرانرژی و سرزنده و سرحالی بودم همیشه. داشتم خوب پیش میرفتم. اما یک دفعه اول دبیرستان دیدم هرچی میخونم، نمره نمیگیرم. به اندازه همه تلاش میکردم ولی معدلم هیجده شد. این قضیه باعث شد دچار افسردگی بشم. نتیجه کنکور افسردگی رو تشدید کرد. این شد که افسردگی هم شروع شد و هنوز باهام مونده.

احساس میکنم اگر در زندگیم موفقتر باشم، افسردگی از بین میره. عوامل دیگری هم هستند. در درجه اول موفقیت در زندگی. در درجه دوم پول، در درجه سوم خارج رفتن، در درجه چهارم هیکل خوب، در درجه پنجم موهای پرپشت. میخوام به همه اینا برسم. تلاشمو براشون میکنم. دارم تلاش میکنم خوب بشم...

اولین تجربه من از روانپزشک

بالاخره یک ماه شده که برای بار اول تصمیم گرفتم به طور جدی به درمان مشکلات روحی خودم بپردازم. قبلش بگم که از دبیرستان دچار افسردگی شدم ولی از بعد از نتیجه کنکور به طور خیلی شدید از افسردگی رنج میبردم. بیماری دیگری که در این زمینه داشتم، اضطراب بوده که از بچگی همراهم بوده. شاید بتونم بگم از ده سالگی باهام بوده و هرچی که گذشت این دو شدید و شدیدتر شدن. یک بار، سال 96، وقتی که ارشد تهران قبول شدم، نزد روانشناس دانشگاه رفتم، فرداش زنگ زدن گفتن مشکل جدیه و با روانشناس شاید حل نشه. اما قبول نکردم و با اینکه دانشگاه ده بار دیگه هم تماس گرفت، ولی نرفتم. یک بار هم سال 98 تجربه سکته مغزی داشتم که در اثر افسردگی و غم و فکر و خیال بیش از حد و اضطراب بود. متاسفانه این مدت هرکاری که کردم، دکتر نرفتم. یه علت اصلی، هزینه های زیاد بود، ولی یه علت اصلی دیگه اینه که شما وقتی افسرده باشی، میل به درمان هم در شما از بین میره. عامل سوم دیگه هم این بود که دوست نداشتم هیچوقت خونواده چیزی از این قضایا بفهمن. 

در کل، با بیماری میساختم. حتی سکته هم باعث نشد درمان کنم. یه مشکلی که در دو سه سال اخیر باهاش دست و پنجه نرم میکردم، بحث مودی شدنم بود. مودی منظورم این نیست که با دوستام رفتار مودی داشته باشم. منظورم اینه که در زندگی، هر چند روز که انرژی زیادی داشتم و درس میخوندم و کار میکردم، یک روز میوفتادم و انرژی هیچکاری نداشتم. اسمشو گذاشته بودم پریود مردانه. چون واقعا هم هر یک ماه، دو سه روز یا سه چهار روز منو مینداخت. متاسفانه دوره های بی انرژی شدنم طولانیتر شد و دوره هایی که حالم خوب بود، کوتاهتر شد. شرایط اینطور شده بود که چندماه آخر دیگه یک روز انرژی داشتم و خیلی خوب کار میکردم، یک روز کاملا بی انرژی بودم. قضیه از این هم فراتر رفت و داشت که ساعتی میشد. یعنی نصف روز پر انرژی بودم، و یک دفعه خاموش میشدم. این شد، که بخاطر رسیدن به کارهام، مجبور شدم نزد روانپزشک برم. شاید، درستترین تصمیمی که تا حالا گرفتم.

این شد که ماه پیش به صورت آنلاین نزد دکتری به نام دکتر متشکر رفتم. دکتر تشخیص افسردگی و اضطراب داد و برام دارو نوشت و الان دارم مصرف میکنم. امروز که این مطلب رو مینویسم، چندساعت دیگه، نوبت دوممه. قرار شده سه ماه اول هر ماه، و بعد هر سه ماه، نزد دکتر برم. یک ماه گذشته. انتظار درمان ندارم. چون درمان به این سادگی صورت نمیگیره. دکتر گفت حدود یک سال و نیم طول میکشه. اگر سال پیش بود، گوشی رو قطع میکردم. ولی شرایطم اینقدر حاد بود که انتظار داشتم بگه درمان خیلی بیشتر طول میکشه و باز هم قبول میکردم. یک سال که چیزی نیست. هزینه دکتر هم معقوله. صد تومن بابت یک ربع. و باور کنید تو ده دقیقه تمام نیازهای شما پاسخ داده میشه. خیلی منطقی تر از روانکاویه که هر هفته باید سیصد بهش بدید. هرچند که همه میدونیم روانکاو این پروسه رو خیلی تسریع میده و بهتره همزمان با روانپزشک نزد روانکاو هم برید، ولی خب میدونم هزینه و وقت و ... شاید اجازه نده. بهرحال، دکتر عکس نسخه رو برام فرستاد و حدود دویست تومن هم هزینه داروهام شد. 

از بحثم دور شدم. مهمترین خاصیت این یک ماه این بود که هرروز انرژی داشتم. شاید در طول این یک ماه، دو روز انرژی نداشتم که طبیعی بود، ولی هرروز با انرژی کارامو انجام میدم و از اینکه دارم نتیجه میگیرم خیلی راضی هستم. حداقلش اینه دارم به کارهای مختلفی که دارم میرسم. این دستاورد بزرگ باعث شد بگم که یکی از بزرگترین و بهترین تصمیمات زندگیم رو گرفتم. عوارض داروها اوایل شاید اذیت کنه، متاسفانه بخشی با من مونده و شاید امروز دکتر تشخیص بده برای کم شدن عوارض، داروها رو عوض کنه، هرچند که اگر نکنه، بخاطر منفعتی که برام داشته، راضی هستم.

از عوارض بگم. روزهای اول به شدت خوابم میومد. نسبت به صدا حساس بودم، کمی اشتهام بیشتر شده. ولی میتونم بگم عوارض همینها بودند. عوارضی که با من موندن، خواب آلودگی زیاده. زیاد نمیخوابم. شاید هفت هشت و نهایتا نه ساعت باشه. از دوره ای که دچار افسردگی بودم کمتر دارم میخوابم. اشتهامم زیاد شده ولی به طرز عجیبی دارم وزن هم کم میکنم. البته زیاد نیست شاید تو این یک ماه دو کیلو بوده، ولی خب من راضیم. نسبت به صدا کمی حساسم ولی اونقدر نیست که آزارم بده. ساعت خوابم یکم بهم ریخته. مثلا ده شب میخوابم و صبح ساعت پنج و شیش بیدار میشم. این عارضه رو خیلی دوست دارم. یکم زود عصبانی میشم، ولی چون آگاهم که از این قرصاست، خودم رو کنترل میکنم. 

نمیتونم بگم افسردگی رو در من حل کرده. ولی فکر خودکشی در من نیست. و البته مشخصا کمتر غمگینم. ولی خب مثلا اینکه بگم معجزه کنه و انرژی و امید به زندگیم بیشتر بشه، نه اینطور نیست. از اون طرف اضطراب هم حل نشده. فکر و خیال میکنم، ولی آزاردهنده نیست. استرس خاصی ندارم. با من هست، ولی ازاری بهم نمیرسونه.

یچیزی که خیلی جالبه داشتم ازش آزار میدیدم، حرف ملت بود. قبلا حرف مردم، به خصوص در توییتر، باعث میشد یه نصفه روز از شدت خشم و عصبانیت هیچکاری نتونم بکنم. داغ میکردم و اعصابم خورد میشد. الان برام اهمیتی نداره. این خاصیت خیلی خوب این داروها بوده تا اینجای کار.

در کل، مزایاش خوب بوده، و قطعا ارزش این هزینه رو داشته. ارزش عوارض رو هم داشته. شاید ماه آینده نظرم برگرده، امیدوارم چنین نباشه، ولی امروز، قبل از جلسه دوم، بعد از یک ماه، راضی هستم. میدونم وقتی افسرده هستید چقدر در رنجید، و میدونم خیلی سخته درمان. شروع درمان رو منظورمه. میدونم سخته، ولی امیدوارم این چند خط، باعث بشه اگر شما هم از افسردگی یا اضطراب رنج میبرید، به خودتون بیاید و نزد دکتر برید. 

شماره منشی دکتر متشکر رو اینجا میذارم. تو واتساپ پیام بدید یا مستقیم تلفنی تماس بگیرید و درخواست وقت کنید. معمولا یکی دو روز بعدش به شما وقت داده میشه. 09190617602

تقدیم به دکتر آراسته

برای دکتر آراسته

گمان میبرم سال 97 بود. دانشجوی ترم دوم ارشد دانشگاه تهران بودم. یک بار، احتمالا یکشنبه، که در مسیر پیاده روی همیشگی‌ام در بلوار مولانا بودم، بنا به خواسته مادرم، از ماهی فروشی محل، چندکیلو ماهی خریدم. شلوار اسلشی به پا داشتم و تیشرت از رنگ افتاده‌ای که خاص پیاده روی و ورزش صبحگاهی من بود. ماهی را خریدم و به قصد برگشت به منزل بودم که در یک خودرو، چهره آشنایی دیدم. دکتر آراسته بود. از سر و وضع خودم خجالت کشیدم و نزد وی نرفتم. وقتی به منزل رسیدم، به ایشان ایمیل زدم و ماوقع را شرح دادم. تشکر کرد و گفت «سری به من بزن». فورا از او درخواست وقت ملاقات کردم و برای سشنبه قرار ملاقات تنظیم کردیم. برای اولین بار بود که او را در سمت ریاست دانشگاه علمی کاربردی میدیدم. برای بار اول بود که دفتر و میز او را دیدم. وقتی از حضور من مطلق شد، از دفتر بیرون آمد و به استقبالم رسید. مثل همیشه چهره مهربان و لبخند همیشگی‌اش را داشت. خسته بود ولی لبخند را فراموش نکرده بود. تیپ زیبا و کت قهوه‌ای روشنی که داشت، باعث می‌شد یکی از خوش‌تیپ‌ترین افراد نزد من باشد. دست داد و با هم به داخل اتاقش رفتیم. برایم چایی آورد و از هر در سخنی گفتیم. آن روز به بحث و احوالپرسی اختصاص داشت.

اما این آخرین دیدار ما نبود. چند دفعه دیگر نیز نزد وی رفتم. آخرین بار، چندروز قبل از قرنطینه بود. قرار بود در مورد موضوعی مشترک صحبت کنیم که من از وی درخواست کردم که استاد راهنما دوم پایان‌نامه دکترایم باشد. کمی بحث کردیم. قرار شد دوباره همدیگر را ببینیم. خورد به کرونا و دیگر توفیق دیدار حاصل نگشت. یکشنبه همین هفته بود که با خودم گفتم، هرطور شده دکتر را ببینم. خواستم تماس بگیرم ولی تصمیم گرفتم پنجشنبه به او ایمیل بزنم و درخواست وقت ملاقات بکنم. چهارشنبه مطلع شدم قرار نیست هیچوقت او را ببینم. قرار نیست هیچوقت به او ایمیلی بزنم. قرار نیست دوباره به من چایی بدهد و اصرار کند یک شکلات اضافه هم بردارم. قرار نیست لبخند همیشگی اش را ببینم. در صورت وی همیشه آثار خستگی وجود داشت ولی هیچگاه لبخند از صورتش پاک نمیشد. فهمیدم قرار نیست این لبخند را دوباره ببینم. 

می‌گویند که با پیر شدن، انسان اطرافیانش را از دست میدهد. نمی‌دانم من پیر شدم یا واحد پیری را کاهش داده‌اند که من اینهمه تلخی چشیده‌ام. در طول زندگی‌ام، عمو، مادربزرگ، عمه، زنعمو، خاله و یک عمه دیگر را از دست داده‌ام. به جز فوت عمویم، با بقیه مرگ‌‌ها کنار آمدم. خودم را چنین ارزیابی می‌کردم که با مقوله مرگ آشنا شده‌ام و می‌توانم به سادگی آن را بپذیرم. اما دکتر آراسته و فوت وی، نشان داد ضعیف‌تر از این هستم که بتوانم به سادگی از آن بگذرم. راستش را بگویم، سنگینی عجیبی در قلبم احساس می‌کنم. اما سنگینی نیست. بیشتر به شکل حفره می‌ماند. انگار که بخشی از قلبم نیست. انگار که بخشی از وجودم نیست. انگار که دیروز چهارشنبه، بعد از آنکه پنج بار خبر را در کانال دانشگاه دیدم تا باور کردم خبری که می‌خوانم حقیقت دارد، انگار همان روز، بخشی از من برای همیشه از من جدا شد. 

به من گفتند «برای استاد که آدم نمی‌کند». راست هم گفتند. ولی نمی‌دانند که دکتر آراسته تنها یک استاد نبود. دکتر آراسته معلم ما بود. معلم اخلاق، معلم طرز فکر کردن، معلم آبیاری و آبهای زیرزمینی. دکتر آراسته چیزی فراتر از معلم بود. احساس دلسوزی او هم، از جنسی غیر از رابطه استاد و شاگردی بود. او، ما را دوست داشت، برای ما ارزش و احترام قائل می‌شد، برای ما خوشحال و ناراحت می‌شد، برای ما نگران می‌شد، و به ما کمک می‌کرد. راست می‌گویند. آدم برای استادش ممکن است که گریه نکند، ولی برای شخصی چون دکتر آراسته، باید گریست. برای وی نه، برای خودمان که دیگر قرار نیست او را ببینیم.

دکتر آراسته دوستت داریم و میدانیم که در آرامش هستی و می‌دانیم که یادت همیشه گرامی میماند. 

فیلم Spencer

روز گذشته فیلم اسپنسر رو دیدم که محصول همین امساله و در رابطه با زندگی ملکه دایاناس و در مورد انتقادات تند زیادی هم نوشته شده. با وجود تمامی انتقادات، ازش خوشم اومد. البته بعنوان کسی که از ملکه دایانا به جز چند خبر عادی و چند قسمتی که در سریال تاج بود، اطلاعات بیشتری نداشتم و ممکنه نظراتم کامل نباشه. قبل از ادامه، هشدار رو بدم که این متن، داستان اصلی این فیلم رو اسپویل میکنه. همچنین اشاره کنم هرجا در این فیلم از لفظ ملکه استفاده میکنم، منظورم ملکه دایاناس و هرجا که اشاره کردم ملکه بریتانیا، منظورم ملکه اصلیه. 

به قول دوستی، فیلم از یه جای نامعلوم شروع میشه و به یه جای نامعلوم هم ختم میشه. این اولین برداشت از فیلمه که بنظرم بسیار سطحیه. فیلم لایه عمیقتری داره که کمی پنهانه و باید کمی درش تعمق داشت تا بتونیم ببینیمش. فیلم اتفاقا داره یه نقطه بحرانی از زندگی دایانا رو نشون میده. یکی از مهمترین نقاط زندگیشو. فیلم، درسته که زا یه جای نامشخص شروع میشه و به یه جای نامشخص میرسه، ولی خلاصه و چکیده ای از زندگی دایاناس. دختری که به دنبال یه زندگی معمولیه، ولی در یک خانواده خشک و سنتی و کاملا مقرراتی بزرگ میشه و از این شرایط بیزاره. اتفاقا این فیلم برخلاف بسیاری از انتقادات که در ضد ملکه بودن، داره تصویری زیبا از یک «انسان» رو به نمایش میگذاره که میخواد مثل بقیه انسانها زندگی عادی داشته باشه. از تجمل و قوانین عبث بیزاره. از اینکه باید زندگی خودشو خراب کنه بیزاره. اتفاقا دایانا در تمام اون خونواده سلطنتی، خونواده دوستتره و عاشق بچه هاشه. بیشتر از ملکه و بقیه زنان اون خونواده، ملکه دایانا مادره و بچه هاشو دوست داره. این فیلم، هرچی که باشه، در راستای تایید شخصیت ملکه هست و داره سختیهایی که میکشه رو به تصویر میکشه. 

فیلم از رانندگی ملکه شروع میشه که در جایی از خیابون گم شده و وقتی به یک رستوران میرسه تا آدرس بپرسه، همه تعجب میکنن. این بخش اول زندگی ملکه س که هم علاقه داره خودش رانندگی کنه، هم علاقه داره خودش دنبال مسیر بگرده. نمیخواد حتما یه تعداد زیادی خدمتکار دوروبرش باشن. میخواد آزاد باشه و برای خودش زندگی کنه. در بخش دوم فیلم، میبینیم که به محل زندگی خونوادگیش میرسه و در مترسگی که در نزدیکی کاخ هست، به خاطر میاره که کت پدرشو رو اون پوشوندن. میره و اونو برای خودش برمیداره که بنظرم میخواد به اصالت خودش اشاره کنه. اینکه ملکه و جز خونواده سلطنتی نیست. یه آدمیه که برای خودش خونواده داشته و گذشته داشته و برای اون گذشته اخترام و علاقه قائله. در بخش سوم فیلم که به ملکه اختصاص داره، به بخش وزنگیری میرسه. اول تعطیلات کریسمس، باید روی ترازو میرفتن تا آخر تعطیلات به وزنشون اضافه بشه و نشون بده که تعطیلات حسابی خوش گذشته. به همین اندازه مسخره. و این مسخرگی رو باز هم فیلم در شکل ملکه نشون میده. در بخش بعدی، ملکه خدمتکار خودشو میبینه که باهاش صمیمیه و تنها با اونه که کمی آرامش داره. انگار که تنها دوست ملکه، همین خدمتکاره. در بخش پنجم که به گردنبند مروارید اختصاص داره، زجر ملکه از این گردنبند رو به تصویر میکشه که یجورایی مثل قلاده و غل و زنجیره براش. در دو صحنه بعدی، ملکه قصد داره که آزاد باشه ولی هربار نمیشه. بار اول وقتیه که میخواد غذا بخوره و سرخدمتکار اصلی میبینتش، در بخش دوم هم میخواد به کاخ دوران بچگیش بره که نگهبانا مانعش میشن. 

در بخش بسیار بسیار جذاب بعدی، ملکه به نزد بچه هاش میره و بهشون کادوی کریسمس رو میده و باهاشون بازی میکنه. حس مادر بودن و دوست داشتن بچه هاش، چیزی بوده که در اخبار و فیلمها کمتر بهش اشاره شده و این حس، نکته اصلی این فیلمه. عشق به بچه ها رو به زیبایی به تصویر میکشه. براشون هدیه خریده، باهاشون بازی میکنه و دوستشون داره و از همه مهمتر، اونها رو قبول داره و ازشون میخواد هربار که کار احمقانه ای کرد، اونا بهش بگن چون فقط به اون دو نفر علاقه داره. سکانس بینهایت زیبای بعدی، مال زمانی هست که ملکه رو در صحبت با همسرش میبینیم. چهره همسرش بی روح و بی احساس و خالی از محبته. نمای دوربین معصومیت و بیچارگی ملکه رو به خوبی نمایش میده و سعی میکنه بدجنش بودن چهره شوهرشو به نمایش بذاره. سکانس بعدی، ملکه با آشپز صحبت میکنه و میبینه که آشپز گویا مرد خوب و منضبطیه و بهش میگه که همه دارن تلاششونو میکنن ملکه راحت باشه، ولی اینا برای ملکه کافی نیست. 

در ادامه فیلم، ملکه با خودش درگیره که به مراسم شام بره یا نه. بارها تصمیمشو عوض میکنه. سعی میکنه به خودش آسیب بزنه، تصمیمشو تغییر میده و در نهایت تصمیم میگیره که به مراسم نره. نماهای دوربین و فیلمبرداری در اینجا به اوج خودش میرسه. تا لحظه نهایی که لباس خودشو به تن مترسگ میکنه و در حالیکه کت پدرشو به تن کرده، به محل تیراندازی و شکار میره تا مانع از این بشه که بچه هاش که از شکار بدشون میاد، شکار کنن. آخرشم بچه هاشو سوار ماشین میکنه و به شهر میرن و فست فود میخورن و برای لحظاتی، طعم آزادی و مثل دیگران بودن و زندگی نرمال رو تجربه میکنن. 

 

در تمام طول فیلم، روانپریشی و آزار دیدن ملکه رو میبینیم. اینکه در گذشته وجود داره، با خاطرات پدرمادرش زندگی میکنه، به خونه بچگیش فکر میکنه، و از قوانین کاخ متنفره، همه از ویزگیهایی هستند که میدونیم تمام طول زندگی ملکه وجود داشته و در این فیلم اتفاقا اوج اونها رو نشون میده. شدیدترین حالتشو. تا ما به عنوان بیننده عادی، ببینیم و درک کنیم و حس کنیم و بتونیم کمی همزادپنداری کنیم باهاش. ولی از همه مهمتر، این ملکه ای که در اون خونواده «ناهنجار» هست، برخلاف بقیه اون خونواده، حس مادری قویتری داره. بچه هاشو دوست داره و «عشق» میورزه. چیزی که بنظر میرسه اون خونواده فراموش کردند. کارگردان در ترسیم این صحنه ها، بنظرم، بسیار قوی عمل کرده.

 

و اما بقیه شخصیتهای فیلم. ملکه بریتانیا، بی احساس و خشک ترسیم شده. آدمی که نمیتونید دوستش داشته باشید. شخصیت دومی که نمایش داده میشه، همسر ملکه هست که قبلا از بدجنس بودنش گفته بودم. تنها خدمتکاران در فیلم دیده میشن که همگی سعی میکنن تا حد امکان مهربون باشن. البته دو بچه معصوم ملکه هم هستند که بعنوان بچه هایی بیگناه و البته قربانی دیده میشن. فیلم نمیخواسته به شخصیتهای دیگه توجه کنه و عملا تمام تمرکزش روی ملکه بوده فقط. همین هم کافی بود بنظرم. 

از فیلمبرداری فیلم تعریف کردم به اندازه کافی. موسیقی خیلی خوبی داشت. صحنه آرایی خوب بود. بازیگری خوب بود. تدوینشم بنظرم خوب بود.

نقد فیلم Benedetta

پیش نوشت اول: این نوشتار، داستان فیلم رو لو میده. اما پیش از شروع میگم که فیلم رو دوست داشتم و دیدنش رو پیشنهاد میکنم.

پیش نوشت دوم: مباحث بیان شده، نقد و برداشت من از این فیلمه. اگر جایی با عقاید کسی مشکلی داره، به من ربطی نداره. پسفردا اعدامم نکنید. 

مقدمه: امشب فیلم Benedetta رو دیدم. دروغ نگم، بخاطر عکس فیلم بود که بنظرم خیلی تحریک آمیز میومد، و البته در فیلم هم همینطور بود، ولی فیلم بسیار بیشتر از صرفا یه چیز تحریک آمیز بود. فیلم، یه داستان نسبتا قوی داشت که در خلال اون داستان، ایده جالب بحث برانگیزی رو مطرح کرده بود. 

خلاصه فیلم: فیلم از دختری به نام بندتا شروع میشه که انگار قدرتهایی داره که میتونه با خدا صحبت کنه و ازش کمک بگیره. بعنوان راهب مشغول به زندگی میشه و در حدود بیست و پنج سالگی، که یک راهبه شده و بنظر نمیرسه که دیگه خبری از اون حس ارتباط با خدا رو داشته باشه که عاشق یک دختر فقیر بدبختی میشه و با هم آروم آروم وارد رابطه جنسی میشن. هر بار که بندتا تحریک میشه، دچار توهم/وحی میشه که داره با مسیح صحبت میکنه. داستان هم در ادامه به تلاش بقیه برای کنار زدن بندتا معطوف میشه. یک جایی هم بندتا به خواهر دیگرشون که البته بزرگشون بوده میرسه و در گوشی بهش میگه که خدا چه چیزی بهش گفته. این حرکت انگاری باعث میشه که این راهبه پیر تمام باورهاشو کنار بذاره و شخصیت دیگری بشه. 

برداشت اول: به نظر من، فیلم میخواست بگه که خدایی وجود نداره. عیسی و مسیح و بهشت و جهنمی نیست. خدا، همون عشق/سکس هست و تا زمانی که پیش معشوقت هستی و باهاش رابطه داری، پس در بهشتی. در نوع خودش، این حرکت بسیار شجاعانه بود و ایده خیلی قشنگی رو مطرح کرده بود. 

برداشت دوم: همچنین برداشت من از این فیلم اینه که اگر عشقی در زندگیت نداشته باشی {یا سکس نداشته باشی} عقلتو از دست میدی و توهم میزنی. در هیچجای فیلم مشخصا اشاره نشده که این اتفاقات و وحی هایی که بهش میشه کار خودشه یا واقعا وحی میشه، ولی به نظر میرسه همشون کار خودشه. ولی متاسفانه خود بندتا، متوجه نمیشه که وحی هست. یه جاهایی انگار باور کرده خودشو. اگر چنین باشه، ارتباطش با تحریک جنسی چیه که هربار بعدش دچار این توهمات میشه؟ احتمالا پاسخ این میشه که دچار عذاب وجدان میشه و به عیسی فکر میکنه. ولی این عذاب وجدان هیچجا دیده نمیشه. 

برداشت سوم: مسئله سوم از برداشتهای من، تغییر نگرش راهبه پیر به زندگیشه. بنظر میرسه اصل و اساس زندگی رو فهمیده و تصمیم گرفته که حالا آخر عمری هرچی خراب کرده رو درست کنه. احتمالا به همون مورد اول مربوط میشه.

 

دو مشکل اصلی این فیلم:

- عشق خیلی یک دفعه ای و بیدلیل پیش میاد. بنظرم میتونست در این زمینه یکمی قویتر عمل کنه.

- چرا راهبه پیر اینطوری تغییر شخصیت داد؟ خیلی یکدفعه ای بود. همچنین، هرچی باشه، دخترش یجورایی توسط شخصیت اصلی کشته شده، حداقل ظاهرسازی باید میشد. یا نمیدونم توضیحات بیشتری داده میشد که اینطوری تغییر موضع داده.