این کتاب رو در سال 96 و بعد از کنکور ارشد خوندم. از جمله کتابهای موندگاری بود که مطالعه کردم و فکر میکنم میتونه جز ده کتاب برتر خودم قرار بگیره. در این شرایط که ممکنه خیلیها دچار افسردگی و غم ناشی از قرنطینه و شرایط دشوار بیماری شده باشن، مطالعه این کتاب میتونه خیلی کمک کنه. برای همین الان تصمیم گرفتم که معرفیش کنم.
کتاب انسان در جستجوی معنی، نوشته دکتر ویکتور فرانکل هست. این کتاب در سال 1946 برای اولین بار منتشر میشه. دکتر نهضت صالحیان و مهین میلانی مترجمش هستند. توسط انتشارات درسا هم به چاپ رسیده. کار ترجمه و چاپش بی نقص بوده و در کنار نویسندگی بسیار قوی، یک اثر ادبی زیبا رو خلق کرده. این کتاب زندگی نامه محسوب میشه و در تمام طول کتاب، مسائل روانشناسی رو در ترکیب با تجربه نویسنده به زیبایی بیان میکنه.
دکتر ویکتور فرانکل، پزشک یهودی بوده که به علت اقدامات هیتلر، به اردوگاه کار اجباری آشویتس فرستاده میشه و سرگذشت خودش رو در اونجا به زیبایی به قلم میکشه. اون در سن 37 سالگی وارد این اردوگاه میشه و تا سه سال در این اردوگاه کار میکنه. همچنین اتفاقاتی که بر فیزیک و روح انسان تحت شرایط سخت میگذره رو با مطالعات خودش در علم روانشناسی و پزشکی مقایسه میکنه و تصویر جالبی رو تداعی میکنه. ویکتور فرانکل، پدر، مادر و برادر خودش رو از دست میده و تحت شدیدترین شکنجه های روحی و جسمی قرار میگیره و به این مشکلات رو به تصویر میکشه و شما رو با تجربه خودش آشنا میکنه. شما میتونید بفهمید و لمس کنید چه بر سر این افراد گذشته. ولی بیان این مشکلات، هدف نویسنده نیست. نویسنده میخواد بگه با وجود تمامی این مشکلات، هنوز هم میشه زنده بود و هدف نویسنده، همین امید و روحیه داشتن هست. اینکه آدم چطور میتونه با وجود شرایط فاجعه بار و سختیهای باورنکردنی به آینده امیدوار باشه و همین امید باعث بشه که بتونه زنده بمونه.
در این اردوگاه، از هر 28 نفر یک نفر زنده میمونه. بقیه یا کشته میشن یا خودکشی میکنن. اما با توجه به تجربیات فرانکل، علت زنده موندن این افراد کم، نه قدرت جسمی و هوشی اونها، که طرز تفکرشون به زندگی هست و هرکدوم از اونها یه معنایی برای خودشون در زندگی پیدا کردن و به دنبال این هستند که به این معنا برسن. عمدا از واژه معنا استفاده کردم که علت عنوان کتاب رو بدونید. معنی زندگی برای یک نفر، رسیدن به یه خونواده خوب هست و برای یکی بهتر کردن کشور و ... .
چند جمله از متن:
اصلاً اگر زندگی دارای مفهومی باشد، پس باید رنج هم معنایی داشته باشد. رنج، بخش غیرقابل ریشه کن شدن زندگی است، گرچه ب شکل سرنوشت و مرگ باشد؛ زندگی بشر بدون رنج کامل نخواهد شد، بشیوهای که انسان سرنوشت و همه رنجهایش را میپذیرد (بشیوهای ک صلیب خود را بدوش میکشد). فرصتی مییابد که حتی در دشوارترین شرایط معنای ژرفتر به زندگی بخشد.
کسی که چرایی زندگی را یافته، با هر چگونگی اش خواهد ساخت (البته به نقل از نیچه هست و بارها و به شکلهای مختلف این جمله تکرار میشه).
(به هنگام کتک خوردن از نگهبان) در چنین لحظه ای، آنچه به انسان ضربه میزند درد جسمی نیست؛ بلکه این رنج روحی برخاسته از بی عدالتی و به طور کلی بی منطقی است که آزاردهنده است.
هرگز فراموش نمیکنم که چگونه یک شب با قرقر یکی از زندانیان از خواب جستم. او به شدت دست و پا میزد و گویا دچار کابوس وحشتناکی شده بود. از آنجا که همیشه، بویژه نسبت به کسانی که خوابهای ترسناک میدیدند یا هذیان میگفتند حس ترحم داشتم. خواستم مرد بیچاره را از خواب بیدار کنم، اما ناگهان دستم را که میرفت او را تکان دهد پس کشیدم، چون از عملی که میخواستم انجام دهم، وحشت کردم. و در آن لحظه به این حقیقت رسیدم که هیچ خوابی هر چند هولناک نمیتواند به تلخی و گزندگی واقعیت زندگی اردوگاهی پیرامون ما باشد، و من ناآگاهانه میخواستم او را به آن زندگی بازگردانم.
بشر در شراطی که خلا کامل را تجربه میکند و نمیتواند نیازهای درونی اش را به شکل عمل مثبی ابراز نماید، تنها کاری که از اون بر می آید این است که در حالی که رنجهایش را به شیوه ای راستین و شرافتنمندانه تحمل میکند، میتواند از راه اندیشیدن به معشوق و تجسم خاطرات عاشقانه ای که از معشوقش دارد خود را خشنود گرداند.
شوخی یکی دیگر از اسلحه های روح بود که در مبارزه به خاطر حفظ جان به کار میرفت. به خوبی دیده شده است که شوخی بیش از هرچیز دیگری ممیتواند انسان را از شرایط سخت موجود جدا سازد و به اون توانی ببخشید که در برابر هرگونه سختیها و زشتیها برخیزد ولو اینکه برای چند ثانیه بوده است.
اگر انسان در اردگاه کار اجباری با از بین رفتن ارزشها، مبارزه نمیکرد و نمیکوشید عزت نفس خود را حفظ کند، احساس انسان بودن را – انسانی که دارای مغز است و از آزادی درونی و ارزش شخصی برخوردار است – از دست میداد.
زندانیان اردوگاه از تصمیمگیری در هر زمینه ای وحشت داشتند و این به علت احساس قوی آنان در این زمینه بود که سرنوشت تعیین کننده است و انسان نباید با آن بازی کند بلکه بگذارد هر آنچه پیش آید خوش آید. از آن ذگشته، بی احساسی بر همه احساسات زندانی چیره و حاکم شده بود.
ما که در اردوگاه کار اجباری زندگی میکردیم، به چشم میدیدیم مردانی را که به کلبههای دیگر میرفتند و دیگران را دلداری میدادند و آخرین تکه نانشان را هم به آنها میبخشیدند.
کسی که هدفی در آینده نمیدید، ناچار تسلیم واپسنگری میشد و اندیشههای گذشته را نشخوار میکرد که همین باعث سقوط او میشد.
زندگی مانند رفتن به دندانپزشک است، چون انسان همواره منتظر دردناکترین لحظات است در حالی که آن لحظات را پشت سر گذارده است.
ما رنج بسیار باید میبردیم، از اینرو میبایست با این رنجها روبرو میشدیم و میکوشیدیم لحظات ضعف و اشکهای پنهانی را به حداقل برسانیم. اما نیازی نبود از اشکهای خود شرمنده باشیم، که این اشکها خود شاهدی برآنست که انسان دلاورانه و برافراشته قامت رنجها را تحمل میکند.
(بعد از آزادی و در زمانی که میبینه یکی از هم زندانیهاش کار نادرستی میکنه) هیچکس حق ندارد خطا کند، حتی اگر به او ستم رفته باشد.
انسان از یکسو همان موجودی است که اتاق گاز و کورههای آدمسوزی آشویتس را ساخته و از دیگر سو همان موجودی که با جرات و شهامت با یاد نام خداوند و خواندن دعای «شما یسراییل» به کورههای آدمسوزی پا نهاده است.