دلنوشته+شروعی دوباره

یه زمانی یه فرازی وجود داشت که همه اونو الگوی خودشون میپنداشتن. خودش، خودشو با صفت باپشتکار به یاد میاورد. آماده پذیرفتن کار جدید و فرصت جدید بود و هر چیزی پیش میومد، یه جاره ای براش می اندیشید. کتاب میخوند، فیلم میدید، سریال میدید و در کنارش چندین کارشو پی میگرفت.

از تابستون اون فرازه نیست و الان میخوام دوباره برش گردونم و بترکونم.

امروز که در شروع چهارشنبه 17 اردیبهشت هستیم اینو مینویسم و قصد دارم که شروع خوبی رو بسازم برای خودم.

کتاب یادداشتهای زیرزمینی

به نظر من، لازمه برای آشنا شدن با سبک داستایوسکی، این کتاب رو اول بخونیم و به همین علت من قبل از معرفی بقیه کتابهای داستایوسکی، تصمیم دارم به معرفی این کتاب بپردازم.

کتاب یادداشتهای زیرزمینی، نوشته فئودور داستایوسکی هست. این کتاب رو سال 1884 نوشته، رحمت الهی به زیبایی ترجمه کرده و در انتشارات امیرکبیر به چاپ رسیده.

کتاب از دو بخش تشکیل شده. بخش اول، یه فردی هست که در زیرزمینی زندگی میکنه و مدام سعی میکنه از خودش حرف بزنه. داستان نه راوی داره نه به بیان تصاویر و محیط میپردازه. صرفا یک گوینده داره که برای شنونده حرف میزنه و از همه چیز به خصوص از خودش صحبت میکنه. البته این حرفها رو برای شخص خاصی نمیزنه چون در حین بیان گفته هاش، معتقده که هیچکس این مطالب رو نخواهد خوند. این شخص سعی میکنه خودش رو معرفی کنه اما اونقدر ضدونقیض حرف میزنه که ما کمتر میتونیم بشناسیمش. تنها چیزی که از این فرد به دستمون میاد، اینه که به شدت منزوی و جامعه گریز هست. این بخش، ممکنه در ابتدا خسته کننده به نظر بیاد، ولی در واقع داره سعی میکنه یه بخشی از چهره آدم رو نشون بده که در وجود هرکدوم از ما قرار داره ولی بیانش نمیکنیم. اینکه ممکنه از تحقیر شدن یا تحقیر کردن لذت ببریم، خودمون بیچاره و آسیب دیده بپنداریم، خودمون رو در هر زمینه یا محق بدونیم و ... . 

در طول کتاب، بارها و بارها سوالاتی از مخاطب پرسیده میشه و به خیلیهاشون پاسخی داده نمیشه. بعضیاشون شاید خیلی عجیب باشن اما خیلیهاشون به نظر من چالش برانگیز هستند و ارزش مدتی تامل رو دارند. 

در بخش دوم، داستان زندگی همین فرد رو میبینیم و متوجه میشیم چیشده که به این فرد به اینجا رسیده. داستان تلخ زندگیش با حقارتهایی که باهاش مواجه میشه و در نهایت به پوچی میرسه. 

 

به نظر من، این کتاب، کتاب بسیار مناسبی هست که ما بتونیم با افکار و اندیشه های داستایوسکی بیشتر آشنا بشیم و همچنین مقداری زندگی مردم قرن 19هم روسیه رو بشناسیم. 

به طور کلی، داستان یه فرد بسیار گوشه گیر رو میبینیم که تا حدی هم در اثر انزوا، دیوونه شده، عقاید عجیبی داره، علاقه به تحقیر داره، به جای اینکه یه زندگی آرومی داشته باشه، بیدلیل دوست داره کتک بخوره و خیلی چیزهای دیگه. اما همه اینها باعث نمیشه که در حین خوندن کتاب، ازش خسته بشیم، بلکه برعکس، گیرایی و کششی داره که خاص خود داستایوسکی هست و دوست دارید بدونید این آدم پوچگرا چه جور انسانی هست. 

این کتاب رو در اردیبهشت 98 خوندم. خیلی ازش خوشم نیومد. اما به محض اینکه آخرین صفحه کتاب رو خوندم تا به امروز، هرروز بیشتر از قبل، احساس خوبی نسبت به این کتاب پیدا میکنم. امروز که این مطالب رو درموردش نوشتم، حس خوبی که از این کتاب گرفتم چندین برابر شده و به شدت احساس نیاز به مطالعه دوباره این کتاب در من برانگیخته شده. برای همین این کتاب رو پیشنهاد میکنم و فکر میکنم هرکسی هم که بخونتش، ازش لذت خواهد برد.

 

بریده هایی از متن کتاب:

- یک مرد عاقل، واقعا میگویم، ممکن نیست و نمیتواند چیزی بشود، فقط خیالبافان و خواب آلودگان چیزی میشوند و میتوانند چیزی بشوند. 

-  یک سوال دارم: انسان معقول و فهمیده درباره چه موضوعی میتواند در هر هنگام و با میل مفرط گفت و گو کند؟ جواب: درباره شخص خودش، خوب من نیز راجع به خودم حرف میزنم. 

- همه ایرن مردمان اجرا و عمل، این مردمان مثبت و مصمم، فقط به این دلیل در کار خود کوشایند که کودن اند؛ گولند و در طرز تعقل محدود میباشند... این گونه افراد در اثر کودنی فطری و محدودیت فکری، هر علت بلافاصله ای را که دریابند همان را علت العمل و دلیل نهایی میپندارند و به این ترتیب سریعتر و آسانتر از دیگران امر برایشان متحتم میشود و در نتیجه زمینه ای غیرقابل تغییر و ثابت جهت اعمال اجرایی خودشان میابند و سپس و با این وسیله ساده راضی میگردند و همین مسئله عامل اصلی و مهم برای اجرای اعمال ایشان است. 

- چه میشود کرد که بشر تمایل عاشقانه ای برای سیستم ساختن و روش درست کردن دارد و برای نتایج و مقدمات تجریدی که به صرف تعقل صورت گرفته است، ارزش فوق العاده قائل میشود و هیمشه آماده است که تعمدا واقعیتها را ندیده بگیرد. فقط برای اینکه به مقوله ها و مقدمات و نتایج منطقیش لطمه نخورد، حاضر است که چشمش نبیند و یا گوشش نشنود تا سیستمهایی که ساخته است، همانطور که هستند باقی بماند.

- شاید به این دلیل بشر خراب کردن و سراب دیدن را دوست دارد که خیلی میترسد، مبادا به مقصد برسد میترسد که این عمارت و بنایی که در خیالش خلق کرده است به اتمام برساند. او به مقصد رسیدن میهراسد.

- آیا واقعا باید به این منظور خلق شده و به دنیا آمده باشم تا کاملا اطمینان پیدا کنم که هسته هستی و ماهیت وجود انسانی هیچ نیست جز فریب؟

- فرد مقابل: واقعا تو به چه فکر میکنی؟ مثلا خیال میکنی که در راهی قدم گذاشته و پیش میروی؟ نویسنده: من اصلا فکر نمیکنم. 

دنبال کردن تحلیل مربوط به اخبار، شما رو احمق میکنه.

تقریبا دو ماهی بوده که سعی کردم تا حد امکان از اخبار و تحلیلها به دور باشم. امشب اما در پذیرایی مشغول انجام کارهای خودم بودم که بابام یه تحلیل از ایران اینترنشنال داشت گوش میکرد که حدود پنج تحلیلگر در اون حضور داشتند و به بحث میپرداختند. یکی دو تاشون رو البته من خودم خیلی دوست داشتم و بعد از مدتها دیدمشون.

همزمان به صحبتهاشون گوش میکردم. حرفهایی بسیار پیش پا افتاده، تکراری، قابل پیشبینی و ... . جالب اینکه این صحبتها رو از همین افراد، دو ماه پیش شنیده بودم. حتی میتونم بگم در تمام طول سالهای اخیر هم همینطوری بوده. حالا در یک دوره بحث وجود قاسم سلیمانی بوده و در یک دوره کشته شدنش. یک سری اتفاقات گذرا میان و میرن، اما تحلیلها همون هستند. تکراری و قابل پیشبینی. از این بگذریم. تحلیلگرها هم همون حرفهای پیشین رو میزنن. اینطور نیست که یکیشون کمی از افکار چندماه قبلش فاصله گرفته باشه. کسی نمیاد بگه در فلان زمینه اشتباه فکر میکرده و الان جور دیگری فکر میکنه. چطور میشه در تمام طول یک سال، عقاید یک تحلیلگر حتی یک درصد هم تغییر نکنه؟ از این بگذریم. سوالات مجری اصلی هم تکراری هست.

خب الان دو بحث در توجیه علت این تکراری بودن هست. حالت اول اینه که افراد این میزگرد همشون کودن هستند. حالت دوم اینه که همه اینها عمدا و بخاطر پول حرفهای تکراری میزنن. در مورد حالت اول، نیاز به یه تست هوش و متخصص داریم. در مورد حالت دوم اما، برام سواله ادم چطور حاضر میشه خودش رو مسخره کنه و هر روز حرفهای تکراری بزنه؟ چطور خسته نمیشه از اینکه هر روز حرفهای تکراری بزنه؟

این بحث رو کنار بذاریم. پیشتر از بدیهای اخبار خوندن و دنبال کردن اخبار حرفهایی زده بودم. الان به یه نتیجه ای رسیدم. گوش کردن و دنبال کردن تحلیلهای مربوط به اخبار نه تنها تلف کردن وقت هست، که باعث احمق شدن ما میشه. نه اخبار بخونیم، نه تحلیلها رو دنبال کنیم. 

آینده خوراکیهای خوشمزه  امروز ما

داشتم فکر میکردم من خیلی به پنیر سنتی که هیچ طعمی نداره علاقه ندارم. یا خیلی دوست ندارم ماست ترش بخورم. یا میلم به خوردن شیر خام گاو نمیره. اما در مقابل عاشق شکلات و پیتزا و ... هستم. در دوروبر خودم، میبینم خیلیها رو که علاقه به خوردن سبزی ندارن. یا خیلی از غذاها مثل بادمجون و کنگر و کرفس رفته رفته جز غذاهای کم طرفدار مردم محسوب میشه. میتونم این لیست رو باز هم ادامه بدم. خلاصه بگم. یه سری غذاها هست که پدرمادرم عاشقش هستند و نمیتونم اون حس و عشق رو بهش درک کنم.

اما از طرفی من میوه و سبزیجات میخورم، به لبنیات و تعداد زیادی از فرآورده های نسبتا طبیعی علاقه دارم و ... . سوال من اینه آیا نسلهای آتی هم مثل نسل ما، از یه سری موادی که ما دوست داریم، بدشون میاد؟ مثلا تصور کنید در سی سال آینده، بچه ها علاقه ای به خوردن میوه و سبزیجات نداشته باشن و ویتامینهای لازمشون رو از طریق قرص و دارو تامین میکنند. نمیدونم.

بنظرم آینده از نظر مواد خوراکی تغییرات عمده ای مثل الان ما خواهد داشت و خیلی از چیزهایی که امروز ما با جون و دل مصرف میکنیم، در آینده نزدیک، طرفدار نخواهند داشت.

دلنوشته+هزاران کاری که نصفه تموم شده.

کلی کار دارم که سالها براشون زحمت کشیدم و هیچکدوم به نتیجه نرسیدن و نصفه نیمه رها شدن و نیازمند یه همت خیلی قوی هستند که دوباره از سر گرفته بشن. این لیست به قرار زیر هست:

ترجمه کتاب حکمرانی آبی در شهرها

ترجمه کتاب ماسموس

ترجمه و تالیف کتاب iRIC

ترجمه کتاب فیزیک خاک کاربردی

کتاب آنتروپی

مقاله تز ارشد

مقاله مغان و قزوین

مقاله ضریب زبری مانینگ

مقاله انار

 

 

اگر این موارد رو بتونم به پایان برسونم قطعا آینده خیلی روشنی خواهم داشت. اما اگر کاریشون نکنم هیچ گهی نمیشم.

امیدوارم بتونم در فرصت باقیمونده در قرنطینه یه همتی کنم و یه کارایی انجام بدم.

کتاب انسان در جست و جوی معنی

این کتاب رو در سال 96 و بعد از کنکور ارشد خوندم. از جمله کتابهای موندگاری بود که مطالعه کردم و فکر میکنم میتونه جز ده کتاب برتر خودم قرار بگیره. در این شرایط که ممکنه خیلیها دچار افسردگی و غم ناشی از قرنطینه و شرایط دشوار بیماری شده باشن، مطالعه این کتاب میتونه خیلی کمک کنه. برای همین الان تصمیم گرفتم که معرفیش کنم.

کتاب انسان در جستجوی معنی، نوشته دکتر ویکتور فرانکل هست. این کتاب در سال 1946 برای اولین بار منتشر میشه. دکتر نهضت صالحیان و مهین میلانی مترجمش هستند. توسط انتشارات درسا هم به چاپ رسیده. کار ترجمه و چاپش بی نقص بوده و در کنار نویسندگی بسیار قوی، یک اثر ادبی زیبا رو خلق کرده. این کتاب زندگی نامه محسوب میشه و در تمام طول کتاب، مسائل روانشناسی رو در ترکیب با تجربه نویسنده به زیبایی بیان میکنه.

دکتر ویکتور فرانکل، پزشک یهودی بوده که به علت اقدامات هیتلر، به اردوگاه کار اجباری آشویتس فرستاده میشه و سرگذشت خودش رو در اونجا به زیبایی به قلم میکشه. اون در سن 37 سالگی وارد این اردوگاه میشه و تا سه سال در این اردوگاه کار میکنه. همچنین اتفاقاتی که بر فیزیک و روح انسان تحت شرایط سخت میگذره رو با مطالعات خودش در علم روانشناسی و پزشکی مقایسه میکنه و تصویر جالبی رو تداعی میکنه. ویکتور فرانکل، پدر، مادر و برادر خودش رو از دست میده و تحت شدیدترین شکنجه های روحی و جسمی قرار میگیره و به این مشکلات رو به تصویر میکشه و شما رو با تجربه خودش آشنا میکنه. شما میتونید بفهمید و لمس کنید چه بر سر این افراد گذشته. ولی بیان این مشکلات، هدف نویسنده نیست. نویسنده میخواد بگه با وجود تمامی این مشکلات، هنوز هم میشه زنده بود و هدف نویسنده، همین امید و روحیه داشتن هست. اینکه آدم چطور میتونه با وجود شرایط فاجعه بار و سختیهای باورنکردنی به آینده امیدوار باشه و همین امید باعث بشه که بتونه زنده بمونه. 

در این اردوگاه، از هر 28 نفر یک نفر زنده میمونه. بقیه یا کشته میشن یا خودکشی میکنن. اما با توجه به تجربیات فرانکل، علت زنده موندن این افراد کم، نه قدرت جسمی و هوشی اونها، که طرز تفکرشون به زندگی هست و هرکدوم از اونها یه معنایی برای خودشون در زندگی پیدا کردن و به دنبال این هستند که به این معنا برسن. عمدا از واژه معنا استفاده کردم که علت عنوان کتاب رو بدونید. معنی زندگی برای یک نفر، رسیدن به یه خونواده خوب هست و برای یکی بهتر کردن کشور و ... . 

چند جمله از متن:

اصلاً اگر زندگی دارای مفهومی باشد، پس باید رنج هم معنایی داشته باشد. رنج، بخش غیرقابل ریشه کن شدن زندگی است، گرچه ب شکل سرنوشت و مرگ باشد؛ زندگی بشر بدون رنج کامل نخواهد شد، بشیوه‌ای که انسان سرنوشت و همه رنجهایش را می‌پذیرد (بشیوه‌ای ک صلیب خود را بدوش می‌کشد). فرصتی می‌یابد که حتی در دشوارترین شرایط معنای ژرفتر به زندگی بخشد.

کسی که چرایی زندگی را یافته، با هر چگونگی اش خواهد ساخت (البته به نقل از نیچه هست و بارها و به شکلهای مختلف این جمله تکرار میشه).

(به هنگام کتک خوردن از نگهبان) در چنین لحظه ای، آنچه به انسان ضربه میزند درد جسمی نیست؛ بلکه این رنج روحی برخاسته از بی عدالتی و به طور کلی بی منطقی است که آزاردهنده است.

هرگز فراموش نمی‌کنم که چگونه یک شب با قرقر یکی از زندانیان از خواب جستم. او به شدت دست و پا می‌زد و گویا دچار کابوس وحشتناکی شده بود. از آنجا که همیشه، بویژه نسبت به کسانی که خواب‌های ترسناک می‌دیدند یا هذیان می‌گفتند حس ترحم داشتم. خواستم مرد بیچاره را از خواب بیدار کنم، اما ناگهان دستم را که می‌رفت او را تکان دهد پس کشیدم، چون از عملی که می‌خواستم انجام دهم، وحشت کردم. و در آن لحظه به این حقیقت رسیدم که هیچ خوابی هر چند هولناک نمی‌تواند به تلخی و گزندگی واقعیت زندگی اردوگاهی پیرامون ما باشد، و من ناآگاهانه می‌خواستم او را به آن زندگی بازگردانم.

بشر در شراطی که خلا کامل را تجربه میکند و نمیتواند نیازهای درونی اش را به شکل عمل مثبی ابراز نماید، تنها کاری که از اون بر می آید این است که در حالی که رنجهایش را به شیوه ای راستین و شرافتنمندانه تحمل میکند، میتواند از راه اندیشیدن به معشوق و تجسم خاطرات عاشقانه ای که از معشوقش دارد خود را خشنود گرداند. 

شوخی یکی دیگر از اسلحه های روح بود که در مبارزه به خاطر حفظ جان به کار میرفت. به خوبی دیده شده است که شوخی بیش از هرچیز دیگری ممیتواند انسان را از شرایط سخت موجود جدا سازد و به اون توانی ببخشید که در برابر هرگونه سختیها و زشتیها برخیزد ولو اینکه برای چند ثانیه بوده است.

اگر انسان در اردگاه کار اجباری با از بین رفتن ارزش‌ها، مبارزه نمی‌کرد و نمی‌کوشید عزت نفس خود را حفظ کند، احساس انسان بودن را – انسانی که دارای مغز است و از آزادی درونی و ارزش شخصی برخوردار است – از دست می‌داد.

زندانیان اردوگاه از تصمیمگیری در هر زمینه ای وحشت داشتند و این به علت احساس قوی آنان در این زمینه بود که سرنوشت تعیین کننده است و انسان نباید با آن بازی کند بلکه بگذارد هر آنچه پیش آید خوش آید. از آن ذگشته، بی احساسی بر همه احساسات زندانی چیره و حاکم شده بود. 

ما که در اردوگاه کار اجباری زندگی می‌کردیم، به چشم می‌دیدیم مردانی را که به کلبه‌های دیگر می‌رفتند و دیگران را دلداری می‌دادند و آخرین تکه نانشان را هم به آنها می‌بخشیدند.

کسی که هدفی در آینده نمی‌دید، ناچار تسلیم واپس‌نگری می‌شد و اندیشه‌های گذشته را نشخوار می‌کرد که همین باعث سقوط او می‌شد.

زندگی مانند رفتن به دندانپزشک است، چون انسان همواره منتظر دردناکترین لحظات است در حالی که آن لحظات را پشت سر گذارده است.

ما رنج بسیار باید می‌بردیم، از اینرو می‌بایست با این رنج‌ها روبرو می‌شدیم و می‌کوشیدیم لحظات ضعف و اشک‌های پنهانی را به حداقل برسانیم. اما نیازی نبود از اشک‌های خود شرمنده باشیم، که این اشک‌ها خود شاهدی برآنست که انسان دلاورانه و برافراشته قامت رنج‌ها را تحمل می‌کند.

(بعد از آزادی و در زمانی که میبینه یکی از هم زندانیهاش کار نادرستی میکنه) هیچکس حق ندارد خطا کند، حتی اگر به او ستم رفته باشد.

انسان از یکسو همان موجودی است که اتاق گاز و کوره‌های آدم‌سوزی آشویتس را ساخته و از دیگر سو همان موجودی که با جرات و شهامت با یاد نام خداوند و خواندن دعای «شما یسراییل» به کوره‌های آدم‌سوزی پا نهاده است.

فیلم جوکر

دو هفته پیش بالاخره فیلم جوکر رو دیدم. فرداشم در موردش نوشتم اما کامل نبود برای همین چیزی اینجا نذاشتم. چند روز بعدش دیدم مامانم در یکی از کانالها داره میبینتش و نمیدونم چه چیز خاصی داشت که باعث شد بشینم پاش و دوباره ببینمش. بار اول ازش خوشم نیومد. بار دوم اما ازش خوشم اومد و احساس کردم که فیلم خیلی خیلی خوبی هست. 

خب بریم سراغ خود فیلم:

این فیلم محصول سال 2019 هست. تاد فیلیپس کارگردانشه. شخصیت اصلی بازی هم واکین فینیکس هست. فیلم دو تا اسکار و کلی جایزه دیگه برده و نامزد شده. 

داستان در مورد یه فردی به نام آرتور هست که با مادرش در شهر گاتهام زندگی میکنه و دو نفری زندگی سختی دارن. همین اول بگم که آمریکای اون زمان، دچار بحران اقتصادی بدی هست و اینها هم دو نفر از افراد فقیر این کشور هستند. آرتور دچار یه نوع خاصی اختلال هست که در شرایطی که تحت استرس قرار میگیره یا ناراحت میشه به شدت و با صدای بلند میخنده. دوست داره استنداپ کمدین بشه. به عنوان یه دلقک کار میکنه یا کار تبلیغاتی میکنه یا برای بچه های بیمارستان میرقصه. در اول فیلم وقتی داشته کار تبلیغاتی میکرده، توسط چندتا بچه ولگرد به شدت کتک میخوره. به طور کلی شخصیت ضعیفی هست و مدام توسط افراد قلدر آسیب میبینه. بعد از کتکی که از بچه ها در ابتدای فیلم میخوره، دوستش بهش یه تفنگ میده تا دفعات بعدی ازش استفاده کنه و مشکلی براش پیش نیاد. شکستهای متعدد شخصیت آرتور و طردشدگیش بخاطر مشکلات رفتاری و کمبود اعتماد به نفس و هزاران مسئله دیگه باعث میشه که از محیط پیرامونش بدش بیاد و نسبت به آدمهای فاسد شهرش بیزار بشه. وجود تفنگ هم باعث شروع اتفاقات بعدی جوکر میشه و به واسطه اون آدم میکشه. کشتن چندتا جوون نسبتا پولدار باعث ایجاد یه سری جنبشها میشه که از این کار حمایت میکنن. 

خنده ها خیلی خیلی ساختگی هستند. البته هدف کارگردان هم همین بوده که ساختگی باشه. در ابتدا ممکنه از این خنده ها بدمون بیاد ولی بنظرم با خود شخصیت جوکر و چیزی که فلسفه این فیلم میخواسته مطابقت داره.

موسیقی. این فیلم اسکار موسیقی رو برده اما هرچقدر که فکر میکنم موسیقیش اصلا قشنگ نبود. شایدم سلیقه من اشتباهه. من همین نظر رو درمورد موسیقی فیلم The Favourite داشتم ولی اونم کلی جایزه برای موسیقیش گرفت. نمیدونم ولی بنظرم اصلا اصلا اون صدای خشن ویولن قشنگ نبود. 


جوکر به معنی کسی هست که در ظاهر میخنده و در باطن بسیار غمگین هست. در شخصیتهای قبلی جوکر، این خندیدن ظاهری توسط زخم روی صورت ایجاد شده. اما در این فیلم، این خندیدن به واسطه مشکل و بیماری شخصیت آرتور هست. ناخواسته و خصوصا در شرایطی که ناراحت هست و یا نباید بخنده میخنده. بنظرم در این زمینه یک نوآوری بسیار حرفه ای صورت گرفته.

دیدگاه من به فیلم - هنر 4 مرحله ای کارگردان

این فیلم بیشتر از هرچیز، به تقابل مردم گرسنه و نظام سرمایه داری و افراد سرمایه دار میپردازه. حس تنفری که از سمت افراد معمولی به پولدارها وجود داره بسیار زیبا به تصویر کشیده میشه. مردم میدونن که در فقر هستند و از اینکه یه عده پولدار هستند و صاحب کت و شلوار هستند بدشون میاد. همچنین اون افراد کت و شلوارپوش هم خودشون رو محق میدونن که زور بگن. خودشون رو بالاتر از افراد معمولی و فقیر میدونن که همین باعث ایجاد نفرت بیشتر از سوی مردم فقیر میشه.

مردم خسته و عصبانی هستند. از وعده های تبلیغاتی تکراری و دروغ، از نظام سرمایه داری حاکم بر اونها و از خود افراد سرمایه دار. این مردم نیاز به یه محرک دارن تا علیه این شرایط اعتراض خودشون رو نجات بدن. در این فیلم هم، شخصیتی که مثلا نقاب دلقک میزنه با کشتن سه جوون پولدار خودبرتربین در مترو قهرمان میشه. مردم هم با زدن نقاب دلقک، موافقت خودشون رو با این حرکت نشون میدن و آروم آروم خشم درون خودشون رو بیرون میریزن. انگار که مردم سالها نیازمند یک شخصیت بودن که به لطف اون، اعتراض خودشون رو نشون بدن. فیلم با کشتن این سه نفر بچه پولدار، در واقع سه نفر از شخصیتهای صاحب سرمایه رو میکشه. این قدم اول کارگردان هست.

در ادامه با شخصیت خود جوکر بیشتر آشنا میشیم. کارگردان اجازه میده واکنش مردم و رسانه ها به این اتفاق رو ببینیم. یکی از شکستهای تلخ جوکر رو میبینیم که در یک برنامه استنداپی، نمیتونه خودشو کنترل کنه و همش میخنده. اینجا بنظرم تاثیرگذارترین بخش فیلم هست که مخاطب همراه با خود شخصیت جوکر، علیرغم خنده های اون، غمگین میشه و عذاب میکشه.

قتل بعدی توسط جوکر، وقتی هست که مادر جوکر کشته میشه. نمیخوام خیلی در این مورد حرفی بزنم. شاید این کارو میکنه چون مادرش همیشه حقیقت رو پنهان کرده ازش. شاید هم این کارو کرد چون مادرش رو مسبب این مشکل خندیدنش میدونه. جوکر برای اولین بار در زندگیش احساس خوبی داره. به قول خودش انگار که مردم کم کم دارن بهش توجه میکنن و این باعث خوشحال شدن جوکر میشه. در ادامه فیلم، میبینیم که روانپزشکی که هر هفته پیشش میرفته، بهش میگه که دولت برنامشون رو قطع کردن و دیگه قرار نیست از این خدمات دولتی استفاده کنه. روانپزشکش میگه که اونها {یعنی مسئولای کشور} اهمیتی برای ما {مردم عادی و فقیر} قائل نیستند.

فیلم خندیدنهای جوکر در استنداپش پخش میشه و جوکر به یه برنامه تلویزیونی دعوت میشه. در روزی که باید به برنامه بره، همکار سابقش رو که باعث اخراج شدنش میشه میکشه و انتقام میگیره. آرایش میکنه و با صورتی که مثل یک دلقک آرایش شده به برنامه تلویزیونی میره. رقص سولو جوکر نشوندهنده اعتماد به نفس پیدا کرده اون هست و حاکی از احساس خوبی هست که درونش داره. احساس رضایت درونی. احساس آرامش. انگار که کاری که میخواسته رو انجام داده. به سمت برنامه تلویزیونی میره که دو کارآگاهی که مشغول تحقیق در مورد قتل سه جوون در مترو هستند، میخوان برن سمتش که جوکر فرار میکنه و وارد مترو میشه. داخل مترو، آدمهای زیادی هستند که با ماسک دلقک صورت خودشون رو پوشوندن و به سمت یک تجمع میرن. در اینجا، اتفاقاتی باعث میشه که دو کارآگاه به شدت توسط این دلقکها کتک میخورن. اینجا قدم دوم کارگردان رو میبنیم. پلیسها و نیروی نظامی که در واقع نوکران سرمایه داری برای حفظ سرمایه داری هستند، مورد آسیب قرار میگیرند و تا پای مرگ میرن. در اینجا جوکر به طور غیرمستقیم باعث این اتفاق شده.

در قدم سوم، جوکر، یکی از شخصیتهای اصلی تلویزیونی رو به قتل میرسونه. رسانه، نیروی دیگه سرمایه داری که کارش توجیه و پوشاندن و قابل قبول کردن کارهای سرمایه داری هست، از بین میره.

مروری داشته باشیم بر این سه قدم: کشتن سه عضو سرمایه دار، کشتن پلیسهایی که از سرمایه دار حفاظت میکنند، و کشتن رسانه که کارش دفاع از سرمایه داری هست.

حالا مردم، در خود رسانه، شاهد بزرگترین اعتراض میشن، قوت میگیرن که شورش کنن.

حالا کارگردان آخرین آس خودش رو روو میکنه. کشتن فرد سیاسی سرمایه دار یا به نوعی کشتن عامل اصلی سرمایه داری. این اتفاق نه توسط جوکر، بلکه توسط خود مردم هست. قدم چهارم.

در انتها، جوکر که به شدت زخمی شده، با خون خودش، لبخند صورتش رو پر میکنه. این بار هم ظاهر و هم باطنش سراسر لبخند و رضایت هست. جوکر تونسته با سرمایه داری مبارزه کنه و در مبارزه خودش موفق شده. به نظر من، زیباترین صحنه فیلم هست. 

اصلاحی توضیح در مورد سریال Sharp Objectives

پیشتر در این پست در مورد سریال Sharp Objectives یه متنی نوشتم و البته توضیحات بدی هم در موردش دادم. دو روز بعد از اون تاریخ، دوست داشتم بیشتر در موردش بنویسم ولی حوصله نداشتم و الان رو فرصت مناسبی برای این کار دیدم.

این سریال سریال بینهایت قشنگی بود. از همون اواسط قسمت اولش، ازش خوشم اومد و مشتاق شدم که سریعتر بقیه قسمتهاشو ببینم. با اینکه فیلم خیلی دور تندی نداره، خیلی جذاب و کشش دار هست. دیدن یه روستا در آمریکا و رفتارهای خاص مردمش و نوع لباس پوشیدن و عقاید و فرهنگشون عالیه بنظرم.

دیدن یه روستا که شبیه شهرهای ما هست، خلوت، وسیع، گرم ولی زیبا، با مردم خاص اونجا بنظرم خیلی لذتبخش بود و برای مدت دیدن سریال، دوست داشتم که در اون روستا زندگی میکردم.

در مورد بخش کارآگاهی هم باید بگم که فهمیدن قضیه سخت بود و کارگردان به خوبی اینو طراحی کرده بود که فیلم مرموز باقی بمونه. موسیقی متن خوبی داشت. بازی بازیگرها هم بنظرم خوب بود.

الان فکر میکنم فیلمی نیست که بخوام دیدنش رو رد بکنم. بنظرم بد نیست اگر سریالهای مرموز و کارآگاهی دوست دارید و true detective و مشابهش رو دیدید، اینم ببینید.

دلنوشته+تولد

چند روزیه که دستم به قلم نمیره و حوصله تایپ کردن ندارم. البته به طور کلی حوصله چیز زیادی ندارم. روزانه یکی دو ساعت یه آموزش آنلاین میبینم که بنظرم چیز خاصی هم یاد نمیگیرم ازشون و بیشتر حالت رفع تکلیف داره. در طول روز یه ساعت غیرمفید زبان میخونم و یکی دو ساعتی هم یچیز مرتبط به رشته. بقیه روز هم یا میخوابم یا وقتمو تلف میکنم. واقعا برام سواله که زمان چطوری داره میگذره. انگار که روی دور تند هستیم. حتی حوصله خوندن پستهای سعید و مطالبی که میفرسته و انجام مشقای یه درسمون رو هم ندارم. متاسفم که وقتم رو خیلی دارم تلف میکنم. با اینکه کلی موضوع برای نوشتن دارم هم حوصله تایپ کردن رو ندارم. حتی چندین بار این صفحه رو باز کردم تا چیزی بنویسم ولی حتی یه عنوان هم براش ننوشتم و وبلاگ رو بستم. به پیج اینستا هم نمیرسم متاسفانه.

خلاصه بگذریم. الان اومدم که چند خطی بنویسم. شنبه تولدم بود. بیست و هفت سالم شد. در کنار خونواده با یه کیک بیمزه و آبمیوه و ... و بدون شمع تولد گرفتیم. حس خاصی بهش نداشتم. فقط از بزرگ شدن خودم ترسیدم مثل همیشه. از اینکه دارم پیر میشم و کار خاصی نکردم.

امسال خیلی کار خاصی نکردم. امیدوارم که در تولد سال بعدم پیشرفتهای بیشتر و بهتری داشته باشم. بیشتر پول دربیارم و یا در خارج باشم و یا در آستانه خارج باشم. امیدم به موفقیت بیشتر بشه، شاهد موفقیت دوستان و خونواده باشم و رضایت خودم از زندگیم بیشتر بشه.

امیدوارم چنین شود.