زور بیشتر

داشتم فکر میکردم که من در زندگیم هرچی جلوتر رفتم، کارهایی که باید انجام میدادم به شدت سختتر شده. به نوعی میتونم بگم که مثلا میزان سختی کارم اگر در محور ایگرگها باشه و طول عمرم در محور ایکسها، هر کار جدیدی که انجام دادم اونقدر سختتر شده که نمودار توانی ترسیم شده. اغراق شاید بشه ولی خیلی نزدیک به حقیقته. هربار میگفتم که از این کار بدتر قرار نیست بشه یا قرار نیست از این کار سختتر انجام بدم یا مثلا میگفتم انجام فلان کار ازم برنمیاد. ولی وقتی در موقعیتش قرار گرفتم، متوجه شدم که اتفاقا از پسش برمیام. 

چند مثال بزنم:

مثلا دوره کنکور کارشناسی ده دوازده ساعت درس خوندن ته تلاشم بود در حالی که الان برای درسم ممکنه تا روزی 17 18 ساعت هم مشغول کار باشم،

قبلا روزی یک مقاله میخوندم، الان روزی بیست تا هم ممکنه بتونم بخونم.

قبلا سر مقاله نوشتن نهایتا روزی دویست کلمه بود الان شده دو هزار و پونصد کلمه.

قبلا یه کتاب تخصصی رو تو یکی دو ماه در بهترین حالت تموم میکردم الان هر کتاب تخصصی رو در چندروز به اتمام میرسونم.

قبلا آیلتس برام سخت بود، الان دارم تدریسش میکنم.

قبلا به ده نفر ایمیل زدن برام سخت بود، الان رکوردم بالای دویستا هست و ... .

قبلا نمیتونستم دو کار موازی پیش ببرم. الان در یک تجربه اردیبهشت و خرداد خودم، تونستم پنج شیش تا کار رو موازی پیش ببرم و به نتیجه برسونم.

 

میخوام بگم، هر کاری سخته ولی همه از پسش برمیایم. اگر دیگرانی بودن که تونستن از پس یک کار مشخص بربیان، من هم میتونم. صرفا نیاز به روحیه و مجاهدت دارم. 

حالا، الان که دارم این متن رو مینویسم سختترین کاری که تا حالا انجامش دادم رو دارم انجام میدم. خوندن GRE. بارها کنار گذاشتمش. بارها شروع کردم و رها کردم. بارها بیخیالش شدم. ولی تازگی به خودم گفتم اینهمه آدم تونستن برن. هیچ فرقی هم با تو ندارن. هم احمقتر از تو رفته، هم باهوشتر از تو. بنابراین توهم میتونی بری. این شد که دارم زور میزنم و جی آر ای میخونم. همچنین خود فرآیند اپلای واقعا سخت و زمانبر و پرتنشه. اونم موازی دارم پیش میبرم. دارم تلاشمو میکنم که بعدا از خودم شرمنده یا ناراحت یا پشیمون نشم. بگم که از تمام فرصت و زورم استفاده کردم.

از کارهای سخت دیگه، نوشتنه. میخوام داستانمو بنویسم. الان خیلی سرم شلوغه ولی قرار نیست همیشه اینطوری باشه. باید حتما یک داستان قابل قبول، یا مجموعه ای هفت هشت تایی داستان کوتاه بنویسم. سخته ولی اونم از پسش برمیام.

بنابراین امروز فقط نیازمند زور بیشتر هستم.

کتاب ما

در یکی دو هفته گذشته کتاب ما رو خریداری و مطالعه کردم. مدتها بود خبر داشتم که این کتاب چاپ نمیشه و توضیحاتی ازش شنیده بودم و به خوندنش علاقه داشتم. چندبار هم به کتابفروشیهای دست دوم فروشی مراجعه کردم و متاسفانه پیداش نکردم. برای همین وقتی که فهمیدم بیدگل این کتاب رو تازگی چاپ کرده سریع و با اولین پولی که به دستم رسید، کتابو خریدم. 

کتاب ما، نوشته یوگنی زامیاتین، در نشر بیدگل به زیبایی چاپ شده. مترجمش بابک شهابه. نمیتونم بگم ترجمه خوبی ارائه کرده. ولی شاید دلیل کژفهمیهایی که در کتاب پیش میاد، بخاطر حجم بالای سانسوریه که خواننده خیلی زود متوجهش میشه. البته احتمال این هم وجود داره که نویسنده نتونسته باشه به خوبی بنویسه که در این زمینه من سواد و ادعایی ندارم. بهرحال، همین اول کار بگم که از کتاب لذت برده میشه، ولی نه یخلی زیاد و به عنوان یه خواننده، خوندنشو توصیه نمیکنم.

قبل از اینکه از داستان کتاب بگم، باید در مورد یه سری ویژگیهای این کتاب حرف بزنم. کتاب ما رمانیه که در راستای بیان پادآرمانشهری بیان شده. به اصطلاح بهش میگن مادربزرگ کتابهای پادآرمانشهری. میگن که جورج اورول، دنیای قشنگ نو، فارنهایت 451، میرا و نظایرش از این کتاب الگوبرداری شده. یا میگن که این کتاب اولین کتاب در نوع خودش بوده. نمیدونم الگوبرداری واژه درستی باشه، ولی مطمئنم که آلدوس هاکسلی، در رمان دنیای قشنگ نو، تحت تاثیر این کتاب بوده و ازش کمک گرفته. باز هم تاکید میکنم که شاید ترجمه بوده باشه و نویسنده کارش خوب بوده باشه، ولی اگر وقت کمی دارید، کتاب دنیای قشنگ نو رو پیشنهاد میکنم بخونید چون عملا چیزی از دست نمیدید اگر کتاب ما رو نخونید. ولی بهرحال منکر ویژگیهای خیلی خوب کتاب نمیشم. در سطح خودش دیالوگها و بیانات جالبی داره و تخصصش در جای دیگه است. در مورد این جمله آخر بعدا بیشتر توضیح میدم.

اشاره کنم که این کتاب در سال 1921 در روسیه تکمیل شده. دیگه حال و هوای شوروی اون زمان رو میتونید تصور کنید و تاثیرش بر نویسنده و نتیجه ش که این کتاب میشه قابل تصوره. به اینجا هم برمیگردم.

لازم دیدم که اشاره کنم یوگنی زامیاتین متولد 1884 بوده و در 1937 فوت میکنه. کتاب ما، میشه اولین کتابی که سانسور و ممنوع شده و بابت این کتاب از شوروی و حزب طرد میشه. 

خب برگردیم به داستان کتاب. داستان کتاب در مورد مهندسی به نام D-503 هست که ادعا میکنه انتگرالی ساخته که قبلا هیچکس نساخته. در واقع مربوط میشه به یه هواپیما یا چیزی شبیه اون. این فرد تصمیم میگیره که شرح حالی از دنایایی که توش زندگی میکنه بنویسه. بنظر میرسه در عصری که امروز ما هستیم، جنگی در میگیره و بعد از دویست سال، طرفداران حکومتی که D-503 در اون حکومت میکنن تصمیم گرفتن یه دیوار سبزی بسازن و خودشون رو از بقیه دنیا جدا کنن. اونها خودشون رو آدمهای پیشرفته میدونن و بقیه رو نیاکان مینامن. آدمهای قدیمی و متفاوت و نسل پیشین انسان. در دنیای فعلی، همه چیز ماشینی شده و برای هر کاری ساعت و زمان مشخصی وجود داره، همه با هم برابرند. همه خوشحالن و همه مثل یک ربات باید کار کنن. در این دنیا کسی خواب نمیبینه. کسی تخیل نداره. همه چیز مشخصه. به اصطلاح خودشون در این دنیا همه سعادتمند هستن و چون سعادت دارن، میل و خواسته ای ندارن و همیشه در همین وضعیت باید بمونن. حالا این فرد در این دنیا با چیزهایی مواجه میشه و به مرور دچار بیماری خواب دیدن و تخیل میشه و رفتارهای غیرنرمالی از خودش بروز میده. داستان کتاب در مورد این فرد و شرایط فعلیشه.

گفتم که کتاب در مورد مخالفت با شوروی و ماشینی شدن و یکی شدن و ... هست. راستش من نمیدونم دقیقا تفکرات چپ چی هستن و خوبه یا بد، ولی با توجه به مطالعات خیلی کمی که داشتم، بنظر میرسه سرانجام تفکرات راستی و سرمایه داری باعث شده چنین دنیایی به وجود بیاد. نویسنده نتیجه تفکرات چپ رو وجود دنیایی میدونه که در اون مردم به زور سعادتمندن و حق کنار زدن از اون رو ندارن. ولی مثلا در کتاب دنیای قشنگ نو از آلدوس هاکسلی، ما میبینیم که نتیجه سرمایه داری باعث ماشینی شدن شده. شاید واقعا در هر دو تفکر این نتیجه به دنبال بیاد. یک جورهایی دیکتاتوری به زور خوشحال بودن وجود داره در هر دو دیدگاه. مثلا به زور باید هرسال موبایلمون رو عوض کنیم که گوشی بهتر داشته باشیم، یک نمونه از به زور سعادتمند بودنی هست که نویسنده در مورد دنیای کمونیستی گفته. بهرحال، میخوام بگم که میتونیم یک جورهایی این کتاب رو در وصف حال امروز خودمون و آینده خودمون در نظر بگیریم.

حالا لازمه اشاره کنم که چه شباهات و تفاوتهایی بین دو کتاب ما و دنیای قشنگ نو هست. در هر دو کتاب، دنیایی زیبا ترسیم شده. در هر دو کتاب، انسانهای وحشی خارج از دیوارها ترسیم شدن. در هر دو دیوار، خوشبختی به منزله فراهم اومدن سریع نیازها مثل خوراک و سکسه. البته در دنیای قشنگ نو تمرکز روی ماده مخدر هم هست ولی در این کتاب خبری از اون نیست. در هر دو کتاب، تمرکز روی به زور خوشحال بودن و شاد بودن همیشگیه. در کتاب ماه، نویسنده با بیانی طنز آلود، سعی کرده استعاره هایی از جنس ریاضیات به وجود بیاره. از نقطه و خط و بینهایت و انتگرال صحبت میکنه. در هر دو کتاب به بیان ارتباط انسان جامعه مدرن با وحشیای خارج اون محیط با دو بیان متفاوت پرداخته شده. 

 

 

چند جمله از کتاب:

شما باید موجودات ناشناسی را که در دیگر کرات زندگی می‌کنند – و شاید هنوز در همان حالت بی‌قیدی بدوی به سر می‌برند – زیر یوغ مبارک عقل بیاورید. اگر آن‌ها درک نکنند که سعادتی را برایشان به ارمغان آورده‌ایم، سعادتی از نظر ریاضی عاری از هرگونه خطا، وظیفه ماست که وادارشان کنیم سعادتمند باشند.

به خانه که رسیدم، بی‌معطلی به دفتر ساختمان رفتم، کوپن صورتی‌ام را به متصدی دادم و برای کشیدن کرکره‌ها مجوز گرفتم. چنین مجوزی فقط در روزهای برقراری رابطۀ جنسی به ما داده می‌شود. در باقی مواقع، ما در میان دیوارهای شفاف، که گویی از هوای درخشان تنیده شده‌اند، روزگار می‌گذرانیم، همیشه در معرض دید دیگران و غرق در نور. ما چیزی نداریم که از هم پنهان کنیم. جز آن، وظیفۀ دشوار و خطیر نگهبان‌ها هم کمی سبک‌تر می‌شود. وگرنه چه اتفاق‌هایی که نمی‌افتاد. ذهنیت رقت‌انگیز و سلولیِ باستانیان احتمالاً زادۀ همان خانه‌های عجیب و غیرشفافشان بوده است.

امیال مایه عذاب‌اند، مگرنه؟ بی‌تردید سعادت زمانی معنی دارد که دیگر هیچ میلی درمیان نباشد.

بدیهی است که این هیچ شباهتی به انتخابات بی‌نظم و بی‌سامان باستانیان ندارد، زمانی که-گفتنش هم خنده‌دار است-حتی نتیجه انتخابات از پیش مشخص نبود. بنانهادن یک کشور بر پایه احتمالاتی مطلقا غیرقابل پیشبینی، به شکلی کورکورانه، آیا چیزی بی‌معنی‌تر از این وجود دارد؟

هرچه باشد، نقطه بودن هم (وضعیت امروز) منطق خودش را داشت: نقطه بیش از هرچیز دیگری در دل خودش محصولات دارد؛ کافی است حرکتی کند، بجنبد تا به هزاران منحنی و صدها جرم بدل شود.

همه آنها به مضحکه‌ای مبدل شد، همان‌قدر مضحک که داستان کهن ابراهیم و اسحاق. ابراهیم، که تمام تنش را عرقی سرد پوشانده بود، کارد را بر فراز سر پسرش-بر فراز سر خودش- بالا برده بود که ناگهان آسمان ندایی شنید: «لازم نیست. شوخی کردم».

من از مه میترسم. این یعنی که عاشق مهی. ازش می‌ترسی چون از تو قوی‌تر است، متنفری چون می‌ترسی، عاشقش هستی چون نمی‌توانی بر آن چیره بشوی. آخر فقط می‌شود به شکست‌ناپذیرها عشق ورزید.

خیلی مضحک است که در زمان باستان هرکسی هرچه که به ذهنش می‌رسیده می‌نوشته. و چقدر احمقانه و مضحک است که در زمان باستان امواج دریا از صبح تا شب احمقانه سر به ساحل می‌کوبیدند و میلیون‌ها کیلوگرم‌متر فقط برای برانگیختن حس عشاق تباه می‌شده است.

این افکار نه مُردند نه ناپدید شدند، فقط زیر نور روز پنهان شدند، ماند اجسام مرئی که شب‌هنگام زیر پوشش تاریکی شب پنهان می‌شوند، بی‌آنکه نابود شده باشند.

ادبیات واقعی فقط آن‌جایی به وجود می‌آید که خالقانش نه حقوق‌بگیران سخت‌کوش و قابل اعتماد بلکه دیوانگان، عزلت‌گزیدگان، ملحدان، خیال‌بافان، نافرمانان و شک‌اندیشان باشند.

کمی در مورد پادکست رواق

یه مدتی بود میخواستم در مورد پادکست رواق چند خطی بنویسم. مدام منتظر بودم که در زمان مناسبی در موردش بنویسم. وقتی که حالم خوب باشه و تمرکزم برای نوشتن بالا باشه. الان که اینو مینویسم نه خیلی حال و حوصله دارم نه روحیه خوبی دارم، نه حتی تمرکز مناسبی دارم. دارم فوتبال میبینم و همزمان بدون نگاه کردن به کیبورد و صفحه لپتاپ، مشغول نوشتن این چند خط هستم. انصافا توانایی بالایی میخواد. بگذریم.

راستش من هیچوقت پادکست گوش نمیدم. یا حداقل اینطور بگم قبل از رواق پادکست گوش نمیدادم. یا جذبم نمیکردن، یا احساس میکردم به اندازه کافی پیشرفت نمیکنم یا خوابم میگرفت. که البته این سومی اصلی ترین عامله. هر پادکستی که پخش میشد خوابم میگرفت. در اوایل کرونا سعی میکردم در منزل با راه رفتن ورزش کنم و همزمان پادکست گوش میکردم ولی خیلی طول نکشید و بعد از چند تجربه، کنار گذشته شد. اما از دو هفته پیش که سعید پادکست رواق رو بهم معرفی کرد، یکم قضیه فرق کرد. از سشنبه که سوار اتوبوس شدم تا از پاوه به کرج برگردم، به سرعت عاشق و شیفته این پادکست شدم، به طوری که در کمتر از یک هفته تمام 65 اپیزود پادکست رو گوش کردم. دوران خیلی خوبی بود و بعد از مدتها احساس کردم که پیشرفت کردم.

در مورد جمله آخر بخوام توضیحی بدم. من نه خودم رو آدم کتابخون میدونم نه فیلمباز نه کلن ادعایی در تخصص خاصی دارم. یه مقدار کمی کتاب میخونم، یه مقدار کمی فیلم میبینم، یکم هم سریال. در این مدت، سریالهای خیلی خوبی دیدم و از اون مهمتر، کتب خیلی با ارزشی خوندم. با نویسنده های روس آشنا شدم و سعی کردم به ادبیات غنی و سطح بالا دسترسی داشته باشم. تو زندگیمم در چندسال اخیر هم روابط مختلفی تجربه کردم هم سطح مقطعم بالاتر اومده. خلاصه پیشرفتهایی از نظر ظاهری داشتم. ولی خیلی وقت بود که احساس بزرگتر شدن و پخته تر شدن نداشتم. قبلا، هر یه سال یبار احساس میکردم دچار یه جهش و بلوغ فکری شدم. ولی مدتها بود که این احساس رو تجربه نکرده بودم. من، در حین یک هفته گوش کردن به این پادکست، احساس کردم که بزرگ شدم و پیشرفت کردم. نمیتونم ادعا کنم آدم سابق هستم چون الان یچیزی به من اضافه شده و این رو در خودم میتونم حس کنم. درکم بالاتر رفته و استدلالم منطقی تر و علمیتر شده.

 

اگر از این مطلب بگذریم، به این سوال میرسیم که چرا این پادکست اینقدر خوبه؟ خب دلایل متعددی وجود داره. بعد از این پادکست، میل و شور زیادی در من به وجود اومد که پادکستهای بیشتری گوش کنم، ولی بعد از چند تلاش، دوباره به حالت قبل از رواق برگشتم. یه بررسی کردم و متوجه علل مختلفی شدم.

اولا پادکست رواق، نوع پادکست خیلی جالبه. این پادکست، مثل کتاب صوتی نیست، یه لول بالاتره. در موردش حرف میزنه، مثال میاره، و برای خواننده ایرانی، قابل فهمتر میکنه. عملا آموزش یک کتابه.

دوما، گوینده و تهیه کننده، فرزین رنجبر، خودش درک خوبی از مفهوم رو داشته و مثل یه استاد اون کتاب رو تدریس میکنه. بنابراین این پادکست، قبل از اینکه پادکست باشه، یه کلاس درسه.

سوما، صدای گوینده بسیار دلنشینه. بیانش خیلی روونه. بنظر میرسه هوش خیلی بالایی داره و با دقت کلمه به کلمه و جمله به جمله حرفهاشو کنار هم چیده تا کژفهمی به حداقل برسه.

چهارما، موسیقی اصیل داره. خودش موسیقی رو تنظیم کرده و نواخته و ما شاهد یک موسیقی منحصر به فرد هستیم.

پنجما، تدوین و صداگزاری با حداکثر کیفیته. 

ششما، طول مدت اپیزودها زیاد نیست. شاید از مهمترین عواملشه. هر اپیزود در حدود سی چهل دقیقه به طول می انجامه. من از پادکستهایی که خیلی طولانی هستم خوشم نمیاد و جذبم نمیکنن.

هفتما، موضوع پادکست جالبه. در مورد اگزیستانسیالیسته و زندگی با این مفهوم مورد شرح قرار میگیره. 

 

بعد از اینکه این پادکست رو گوش دادم، میل شنیدن و تجربه یک پادکست دیگه برام همچنان موند. نتونستم جلوی جلوی خودمو بگیرم و به پادکستهای دیگه روی آوردم. متاسفانه خیلی زود سرخورده شدم و یادم اومد که چرا قبل از این، اهل شنیدن پادکست نبودم.  اینجا، در پادکست رواق، ما یک کار حرفه ای رو میبینیم. مفهوم حرفه ای رو میشه به عنوان وجه تمییز این پادکست با بقیه پادکستها یاد گرفت. بنابراین متاسفانه فعلا دوباره نتونستم پادکست خوبی پیدا کنم.

 

البته تازگی از یک دوستی شنیدم که فرزین رنجبر مفهوم فلسفه اگزیستانسیالیستی رو با درمانگری اگزیستانسیالیستی اشتباه گرفته و قاطی کرده و ضعف این فرده. من، امروز نمیدونم. شاید حق باهاش باشه چون مطالعه بیشتری داشته، ولی برای خود من که امروز سوادی در این زمینه ندارم و تنها دانشم به جز چند رمان از سارتر و دوبوار و یکی دو مقاله، به همین پادکست خلاصه میشه و با احتساب این سطح از دانش، شنیدنش رو توصیه میکنم. ضمن اینکه اون دوستم فقط یک اپیزود از این پادکست رو گوش داده و مطمئن نیستم نظرش منصفانه بوده باشه. بهرحال، زمان باعث میشه که بیشتر یاد بگیرم و این پادکست رو تایید را رد کنم. فعلا مشخصا شنیدنش رو به همه توصیه میکنم.

اشاره کنم که دو پادکست دیگه هم در کنار ساخته که کتابهای درمان شوپنهاور و وقتی نیچه گریست هستن. قصد دارم که به زودی اون دو تا رو هم گوش کنم.

بعدا نظرم رو در مورد اون دو پادکست هم خواهم گفت.