در یکی دو هفته گذشته کتاب ما رو خریداری و مطالعه کردم. مدتها بود خبر داشتم که این کتاب چاپ نمیشه و توضیحاتی ازش شنیده بودم و به خوندنش علاقه داشتم. چندبار هم به کتابفروشیهای دست دوم فروشی مراجعه کردم و متاسفانه پیداش نکردم. برای همین وقتی که فهمیدم بیدگل این کتاب رو تازگی چاپ کرده سریع و با اولین پولی که به دستم رسید، کتابو خریدم.
کتاب ما، نوشته یوگنی زامیاتین، در نشر بیدگل به زیبایی چاپ شده. مترجمش بابک شهابه. نمیتونم بگم ترجمه خوبی ارائه کرده. ولی شاید دلیل کژفهمیهایی که در کتاب پیش میاد، بخاطر حجم بالای سانسوریه که خواننده خیلی زود متوجهش میشه. البته احتمال این هم وجود داره که نویسنده نتونسته باشه به خوبی بنویسه که در این زمینه من سواد و ادعایی ندارم. بهرحال، همین اول کار بگم که از کتاب لذت برده میشه، ولی نه یخلی زیاد و به عنوان یه خواننده، خوندنشو توصیه نمیکنم.
قبل از اینکه از داستان کتاب بگم، باید در مورد یه سری ویژگیهای این کتاب حرف بزنم. کتاب ما رمانیه که در راستای بیان پادآرمانشهری بیان شده. به اصطلاح بهش میگن مادربزرگ کتابهای پادآرمانشهری. میگن که جورج اورول، دنیای قشنگ نو، فارنهایت 451، میرا و نظایرش از این کتاب الگوبرداری شده. یا میگن که این کتاب اولین کتاب در نوع خودش بوده. نمیدونم الگوبرداری واژه درستی باشه، ولی مطمئنم که آلدوس هاکسلی، در رمان دنیای قشنگ نو، تحت تاثیر این کتاب بوده و ازش کمک گرفته. باز هم تاکید میکنم که شاید ترجمه بوده باشه و نویسنده کارش خوب بوده باشه، ولی اگر وقت کمی دارید، کتاب دنیای قشنگ نو رو پیشنهاد میکنم بخونید چون عملا چیزی از دست نمیدید اگر کتاب ما رو نخونید. ولی بهرحال منکر ویژگیهای خیلی خوب کتاب نمیشم. در سطح خودش دیالوگها و بیانات جالبی داره و تخصصش در جای دیگه است. در مورد این جمله آخر بعدا بیشتر توضیح میدم.
اشاره کنم که این کتاب در سال 1921 در روسیه تکمیل شده. دیگه حال و هوای شوروی اون زمان رو میتونید تصور کنید و تاثیرش بر نویسنده و نتیجه ش که این کتاب میشه قابل تصوره. به اینجا هم برمیگردم.
لازم دیدم که اشاره کنم یوگنی زامیاتین متولد 1884 بوده و در 1937 فوت میکنه. کتاب ما، میشه اولین کتابی که سانسور و ممنوع شده و بابت این کتاب از شوروی و حزب طرد میشه.
خب برگردیم به داستان کتاب. داستان کتاب در مورد مهندسی به نام D-503 هست که ادعا میکنه انتگرالی ساخته که قبلا هیچکس نساخته. در واقع مربوط میشه به یه هواپیما یا چیزی شبیه اون. این فرد تصمیم میگیره که شرح حالی از دنایایی که توش زندگی میکنه بنویسه. بنظر میرسه در عصری که امروز ما هستیم، جنگی در میگیره و بعد از دویست سال، طرفداران حکومتی که D-503 در اون حکومت میکنن تصمیم گرفتن یه دیوار سبزی بسازن و خودشون رو از بقیه دنیا جدا کنن. اونها خودشون رو آدمهای پیشرفته میدونن و بقیه رو نیاکان مینامن. آدمهای قدیمی و متفاوت و نسل پیشین انسان. در دنیای فعلی، همه چیز ماشینی شده و برای هر کاری ساعت و زمان مشخصی وجود داره، همه با هم برابرند. همه خوشحالن و همه مثل یک ربات باید کار کنن. در این دنیا کسی خواب نمیبینه. کسی تخیل نداره. همه چیز مشخصه. به اصطلاح خودشون در این دنیا همه سعادتمند هستن و چون سعادت دارن، میل و خواسته ای ندارن و همیشه در همین وضعیت باید بمونن. حالا این فرد در این دنیا با چیزهایی مواجه میشه و به مرور دچار بیماری خواب دیدن و تخیل میشه و رفتارهای غیرنرمالی از خودش بروز میده. داستان کتاب در مورد این فرد و شرایط فعلیشه.
گفتم که کتاب در مورد مخالفت با شوروی و ماشینی شدن و یکی شدن و ... هست. راستش من نمیدونم دقیقا تفکرات چپ چی هستن و خوبه یا بد، ولی با توجه به مطالعات خیلی کمی که داشتم، بنظر میرسه سرانجام تفکرات راستی و سرمایه داری باعث شده چنین دنیایی به وجود بیاد. نویسنده نتیجه تفکرات چپ رو وجود دنیایی میدونه که در اون مردم به زور سعادتمندن و حق کنار زدن از اون رو ندارن. ولی مثلا در کتاب دنیای قشنگ نو از آلدوس هاکسلی، ما میبینیم که نتیجه سرمایه داری باعث ماشینی شدن شده. شاید واقعا در هر دو تفکر این نتیجه به دنبال بیاد. یک جورهایی دیکتاتوری به زور خوشحال بودن وجود داره در هر دو دیدگاه. مثلا به زور باید هرسال موبایلمون رو عوض کنیم که گوشی بهتر داشته باشیم، یک نمونه از به زور سعادتمند بودنی هست که نویسنده در مورد دنیای کمونیستی گفته. بهرحال، میخوام بگم که میتونیم یک جورهایی این کتاب رو در وصف حال امروز خودمون و آینده خودمون در نظر بگیریم.
حالا لازمه اشاره کنم که چه شباهات و تفاوتهایی بین دو کتاب ما و دنیای قشنگ نو هست. در هر دو کتاب، دنیایی زیبا ترسیم شده. در هر دو کتاب، انسانهای وحشی خارج از دیوارها ترسیم شدن. در هر دو دیوار، خوشبختی به منزله فراهم اومدن سریع نیازها مثل خوراک و سکسه. البته در دنیای قشنگ نو تمرکز روی ماده مخدر هم هست ولی در این کتاب خبری از اون نیست. در هر دو کتاب، تمرکز روی به زور خوشحال بودن و شاد بودن همیشگیه. در کتاب ماه، نویسنده با بیانی طنز آلود، سعی کرده استعاره هایی از جنس ریاضیات به وجود بیاره. از نقطه و خط و بینهایت و انتگرال صحبت میکنه. در هر دو کتاب به بیان ارتباط انسان جامعه مدرن با وحشیای خارج اون محیط با دو بیان متفاوت پرداخته شده.
چند جمله از کتاب:
شما باید موجودات ناشناسی را که در دیگر کرات زندگی میکنند – و شاید هنوز در همان حالت بیقیدی بدوی به سر میبرند – زیر یوغ مبارک عقل بیاورید. اگر آنها درک نکنند که سعادتی را برایشان به ارمغان آوردهایم، سعادتی از نظر ریاضی عاری از هرگونه خطا، وظیفه ماست که وادارشان کنیم سعادتمند باشند.
به خانه که رسیدم، بیمعطلی به دفتر ساختمان رفتم، کوپن صورتیام را به متصدی دادم و برای کشیدن کرکرهها مجوز گرفتم. چنین مجوزی فقط در روزهای برقراری رابطۀ جنسی به ما داده میشود. در باقی مواقع، ما در میان دیوارهای شفاف، که گویی از هوای درخشان تنیده شدهاند، روزگار میگذرانیم، همیشه در معرض دید دیگران و غرق در نور. ما چیزی نداریم که از هم پنهان کنیم. جز آن، وظیفۀ دشوار و خطیر نگهبانها هم کمی سبکتر میشود. وگرنه چه اتفاقهایی که نمیافتاد. ذهنیت رقتانگیز و سلولیِ باستانیان احتمالاً زادۀ همان خانههای عجیب و غیرشفافشان بوده است.
امیال مایه عذاباند، مگرنه؟ بیتردید سعادت زمانی معنی دارد که دیگر هیچ میلی درمیان نباشد.
بدیهی است که این هیچ شباهتی به انتخابات بینظم و بیسامان باستانیان ندارد، زمانی که-گفتنش هم خندهدار است-حتی نتیجه انتخابات از پیش مشخص نبود. بنانهادن یک کشور بر پایه احتمالاتی مطلقا غیرقابل پیشبینی، به شکلی کورکورانه، آیا چیزی بیمعنیتر از این وجود دارد؟
هرچه باشد، نقطه بودن هم (وضعیت امروز) منطق خودش را داشت: نقطه بیش از هرچیز دیگری در دل خودش محصولات دارد؛ کافی است حرکتی کند، بجنبد تا به هزاران منحنی و صدها جرم بدل شود.
همه آنها به مضحکهای مبدل شد، همانقدر مضحک که داستان کهن ابراهیم و اسحاق. ابراهیم، که تمام تنش را عرقی سرد پوشانده بود، کارد را بر فراز سر پسرش-بر فراز سر خودش- بالا برده بود که ناگهان آسمان ندایی شنید: «لازم نیست. شوخی کردم».
من از مه میترسم. این یعنی که عاشق مهی. ازش میترسی چون از تو قویتر است، متنفری چون میترسی، عاشقش هستی چون نمیتوانی بر آن چیره بشوی. آخر فقط میشود به شکستناپذیرها عشق ورزید.
خیلی مضحک است که در زمان باستان هرکسی هرچه که به ذهنش میرسیده مینوشته. و چقدر احمقانه و مضحک است که در زمان باستان امواج دریا از صبح تا شب احمقانه سر به ساحل میکوبیدند و میلیونها کیلوگرممتر فقط برای برانگیختن حس عشاق تباه میشده است.
این افکار نه مُردند نه ناپدید شدند، فقط زیر نور روز پنهان شدند، ماند اجسام مرئی که شبهنگام زیر پوشش تاریکی شب پنهان میشوند، بیآنکه نابود شده باشند.
ادبیات واقعی فقط آنجایی به وجود میآید که خالقانش نه حقوقبگیران سختکوش و قابل اعتماد بلکه دیوانگان، عزلتگزیدگان، ملحدان، خیالبافان، نافرمانان و شکاندیشان باشند.