کتاب من و تو
5شنبه هفته پیش که با سینا رفتیم ندای سبز و سینا میخواست برای یکی یه کتاب بخره، من هم اتفاقی یه کتاب ارزون قیمت در انتشارات چشمه دیدم و خریدمش (میدونید که در مقابل دیدن قیمت مناسب، ناتوان میشم و میخرم!). کتاب «من و تو» نوشته نیکولو آمانیتی از ترجمه محیا بیات رو خریدم.
بر اساس پشت جلد کتاب، نیکولو آمانیتی متولد 1966 در ایتالیا هست و این کتاب رو در سال 2012 نوشته. البته داستان کتاب مربوط به سال 2010 و ده سال قبلش هست.
داستان خیلی قشنگی داشت و به قول اونچه که پشت کتاب نوشته، داستان کششداری بود.
خلاصه داستان:
داستان در مورد یه پسر 12ساله اجتماع گریزی به نام لورنزو هست که میخواد خونوادشو شاد کنه و بگه که آدم مقبول و خوبی هست. شروع میکنه به تظاهر. خودشو مثلا آدم خوبی نشون میده. آدم اوکی که با بقیه هم اوکی هست و از این حرفها. همه جا تظاهر میکنه. یه روز میشنوه یکی از همکلاسیاش یکی دیگه رو برای اسکی دعوت میکنه. اینم میره به مامانش میگه که برای اسکی دعوت شده. اونقدر مامانش ذوق میکنه پسرش تو مدرسه دوست صمیمی داره که پسره دیگه نمیتونه بگه دروغ گفته. دلش نمیاد. خلاصه برنامه ای میچینه که به خونوادش میگه میره اسکی ولی در واقع میره تو انباری خونشون و برای خودش با یه کنسول بازی، مشغول به بازی میشه. نوتلا میخووره و ... . اتفاقی خواهرش وارد انباری میشه. خواهرش رو قبلا یه بار دیده. از زن قبلی پدرش هست. قبلا بینهایت خوشگل و سکسی بوده ولی الان لاغر شدید شده و بعد در داستان میفهمیم که معتاد شده و میخواد ترک کنه. پدرش هم ازش متنفر بوده و علت تنفر پدرش به زن قبلیش برمیگرده و این بدبخت گناهی نداشته. دختره حدودا ده سال بزرگتر از لورنزو بوده. پسره نمیخواسته که دختره اینجا باشه. میخواسته در تنهایی خودش لذت ببره و خوش بگذرونه. ولی خب سر باج دادن دوطرفه و این چیزا، یه جوری با این پسره به توافق میرسن که چیزی به بیرون درز ندن و باهم بمونن. بعد از این مدت، که مثلا دوره اسکی تموم شده، دختر و پسره از هم جدا میشن. دختره قول میده که دیگه سمت مواد نره. پسره هم قول میده دوباره دختره رو ببینه. داستان به 10 سال بعدش یعنی سال 2010 میره که زمان حال راوی هست.پسره برای شناسایی جسد میره و خواهرشو میبینه شناسایی میکنه و علت مرگش مصرف بیش از حد مواد بوده.
در یک کلام:
نمیگم چیز خاصی بود ولی به شدت برای یک بار خوندنش پیشنهاد میکنم. علاقه من هم شدم از نیکولو آمانیتی بیشتر بخونم.
یک جمله قشنگ:
ولی هرچقدر بیشتر نقش بازی میکردم بیشار احساس تفاوت میکردم و شیاری که مرا از بقیه جدا میکرد عمیقتر میشد. در تنهایی خوشحال بودم ولی بل دیگران باید نقش بازی میکردم. این موضوع اولش مرا میترساند. باید بقیه عمر تقلید میکردم؟