میترسم.

از فردای بعد از تموم شدن کرونا میترسم.

اطرافم رو نگاه میکنم. یکی ازدواج موفقی داشته و سر خونه زندگیش میره، یکی کار و کاسبی خودشو به خوبی پیش برده و مشغول اونه. یکی خارجش جور شده و داره میره. یکی باباش پولداره و براش یه کار خوب داره. یکی باباش تو نظامه و موقعیت خوبی سراغشه. یکی پارتی خوبی داره و قراره بره پیشش و ... .

اما من.

فردای بعد از کرونا، من مثل قبل خواهم بود. من، یه دانشجوی دکتری، بدون هیچ برنامه خاصی، با مشکلات و بدبختیهای سابق خودم، دوباره به روال کار کسل کننده خودم برمیگردم. من دوباره باید دنیای خودمو تحمل کنم. دنیایی که متاسفانه روز به روز بیشتر ازش بدم میاد و متاسفانه به سمت خیلی روشنی حرکت نمیکنه یا حداقل من قادر به دیدن نورش نیستم.

نمیدونم اما انگار که بخشی از وجودم بدش نمیاد کرونا بگیرم و بمیرم و از این بدبختی و ترس رها بشم.

مردن آسونترین روش برای تحمل شرایط دشوار این روزهای ماست... .