یکی از کارهایی که در کتاب خوندن میکنم، اینه که وقتی با یه نویسنده مواجه میشم، اول میرم سراغ دومین کتاب معروفش. یکم که با سبکش آشنا شدم، میرم بهترین کتابشو میخونم. کتاب سانست پارک یک نمونه از این نوع کتاب خوندن من هست.

چهار سال پیش یکی از کارهای پل استر به اسم سانست پارک رو خریدم و خوندم. این کتاب رو نشر افق ترجمه کرده و جالبه بدونید که چاپش با آمریکا همزمان بوده. ترجمه مهسا ملک مرزبان بود که بنظرم ترجمه خیلی خوبی داشت. کارهای مربوط به انتشارات و چاپش هم بنظرم بی نقص بود. پل استر رو با کتاب سه گانه نیویورک میشناسن. من اون رو نخوندم ولی راستش از این کتاب سانست پارک هم خیلی خوشم نیومد. این کتاب، و تا اونجا که میدونم کتاب سه گانه نیویورک، کتابهایی معماگونه هستند که با اینکه شما در ابتدا چیز خاصی نمیبینید و فکر میکنید همه چیز اوکیه، به مرور طی داستان متوجه میشید که چیز زیادی از اتفاقات رو نمیدونید و در نهایت، همه چیز ممکنه وارونه بشه یا در انتها بفهمید در مورد خیلی چیزها اشتباه فکر میکردید. 

زمان این کتاب مربوط به بحران اقتصادی غرب بعد از سال 2008 هست. داستان در واقع مربوط از یه پسر جوونی به اسم مایلز هلر شروع میشه که 28 سالشه، کارش تمیز کردن خونه هست، عاشق یه دختر کوبایی 17 ساله میشه و چون باید منتظر بشه که اون دختر به سن قانونی برسه، در یه خونه همراه با چند نفر دیگه زندگی میکنه و ماجرای داستان، مربوط به زندگی کردن این چند جوون هست.

این کتاب خیلی به جزییات پرداخته و محیطی مثل یه فیلم مستند داره و به همین جهت ممکنه که مثل من در طول داستان کتاب خسته بشید. اما اگر توان اینو داشته باشید که کتاب رو به انتها برسونید، احتمالا از خوندنش پشیمون نمیشید. به نظر من، این کتاب، بیشتر یه رمان تاریخی هست چون فضای داستان شباهت خیلی زیادی با واقعیت آمریکا داره و شما میتونید وضعیت آمریکا و مردمش رو در اون دوران تجسم کنید. همچنین شما میتونید تفاوت نسلها و شکاف نسلها رو هم در این کتاب ببینید. در این کتاب، هر فصل مربوط به یه شخصیت هست و راوی هر فصل متفاوته که این خودش یه نوع سبک کمتر شناخته شده ای محسوب میشه. حداقل برای من. هر کدوم از شخصیتها، از دیگری متفاوت هستند و نماینده یه گروه از جامعه آمریکا هستن. 

خوندن کتاب رو توصیه میکنم. خودم دوست دارم که دوباره بخونمش و البته بدم نمیاد بعدها کتاب سه گانه نیویورکش رو بخونم. چند بخش کوچیک از کتاب رو آوردم:

زخم ها، بخشی ضروری از زندگی هستند، و تا زمانی که به شکلی زخم نخورده ای، نمی توانی به یک انسان تبدیل شوی

جست و جوی پر زحمت برای پول می تواند روحت را له کند مگر این که جنست از فولاد باشد.

مادرهایشان پانزده، هفده و یا بیست‎و‎دو ساله بودند که جنگ شروع شد. به هر حال بچه‎های جنگ محسوب می‎شدند. الان فکر می‎کند آن‎ها یک نسل فوق‎العاده خوش‎بین، محکم، وابسته، سخت‎کوش و شاید اندکی احمق بودند، اما همگی افسانه‎ی شکوه آمریکایی را باور داشتند و تردیدهایشان کمتر از بچه‎هایشان، یعنی دختران و پسران دوره‎ی جنگ ویتنام بود، بچه‌های عصبانی بعد از جنگ که شاهد بودند کشورشان به یک غول خشن ویرانگر تبدیل شد.

مردهای دوره ما فقط حرف می‌زنند و هیچ کاری نمی‌کنند در حالی که مردهای دوران پدربزرگ‌های ما، دوران جنگ جهانی دوم، با تمام کارهای بزرگی که کرده‌اند هیچ حرفی نمی‌زنند.

کتاب تجمل نیست، الزام است، و خواندن اعتیادی است که او هیچ وقت دلش نمی‌خواهد آن را ترک کند.