خب. بالاخره بعد از سال‌ها شایعه، ساعاتی پیش قسمت جدید فرندز بیرون اومد. من این سریال رو فکر کنم سال 2015 یا 2016 دیدم. البته بعد از بار اول، فکر می‌کنم حدود 6 بار دیگه سریال رو دیدم. یعنی روی هم رفته، 7 بار، ده فصل کامل رو دیدم. البته تا سال 2019. بعدش سریال رو کامل پاک کردم که دیگه سمتش نرم و خب تا حالا مقاومت خوبی از خودم نشون دادم. نمی‌خوام در مورد سریال خیلی حرف بزنم، فقط اینکه اگر تا حالا سریال رو ندیده باشید، از خودتون می‌پرسید این که خیلی تم قدیمی داره و بنظر خسته کننده میاد. باهاتون موافقم. این تم خسته کننده و قدیمی وجود داره، ولی مال دو سه قسمت اولشه. به مرور، سریال بهتر و بهتر می‌شه. به مرور قوی‌تر می‌شه و به خودتون میاید و می‌بینید که در انتهای فصل اول هستید و با 6 بازیگر و فضای سریال، کاملا احساس یکی شدن می‌کنید. بگذریم. 

اون سال که برای اولین بار سریال رو دیدم، یعنی وقتی که ترم هفتم کارشناسی بودم، و در خوابگاه قسمت آخر رو می‌دیدم، به خوبی به خاطر میارم. قهقهه‌هایی که سر سریال وجود داشت رو فکر نمی‌کنم سر سریال یا کلن جای دیگه تجربه کرده باشم. اما همینکه تموم شد و در موردش سرچ کردم فهمیدم که قرار هست یه قسمت جدید بسازن. به یکی از دوستانم که خدای سریال بود قضیه رو گفتم. بهم گفت سال‌هاست این شایعه وجود داره. گویا هر سال این قضیه بوده و این شایعه وجود داشته و هوادارای فرندز سال‌هاست که گول این شایعات رو میخورن و هرسال ناامید می‌شن. اما از چندماه پیش که رسما در اینترنشنال شنیدم، مطمئن شدم که قضیه فراتر از شایعه هست و قرار هست امسال واقعا سریال رو ببینیم. همه ما بسیار مشتاقش بودیم و صبر کردیم که امروز برسه.

امروز، من، مثل یکی از میلیون‌ها، شاید هم صدها میلیون هوادار سریال، این قسمت جدید رو دیدم. از قبل در مورد حضور افرادی مثل جاستین بیبر و چندتا بازیگر دیگه چیزهای بدی شنیده بودم، از جاهایی خبردار شده بودم که این قسمت، یجورایی مستنده و قرار نیست بازیگری کنن و قسمت جدید باشه، صرفا یک دورهمی بین بازیگراس. بابت این چیزها حقیقتا یه مقداری هم ناامید شده بودم و انتظار داشتم که این قسمت به خوبی که انتظار دارم نباشه. اما امروز، وقتی که این قسمت رو دیدم، متوجه شدم کاملا در اشتباه بودم و فکر میکنم نظر بقیه افرادی که سریال رو دیدن، غیر از این نباشه.

امروز، یکی از ساعات بسیار خوب زندگیم بود و از دیدن این تک قسمتی که کمتر از دو ساعت بود، بسیار لذت بردم. شاید، می‌شه گفت بزرگ‌ترین بدی این قسمت این بود که خیلی کوتاه بود. خیلی جا داشت بیشتر باشه، شاید مثلا دو قسمت می‌بود بهتر میشد. واقعا لیاقتشو داشت. بارها در قسمت‌های مختلف خندیدم و بارها از اتفاقات مختلف فیلم به وجد اومدم. برای منی که هفت بار سریال رو دیده بودم و هر بار می‌دونستم کدوم قسمت‌ها تکراری هستند، و با اینکه حتی می‌تونستم دیالوگ‌ها رو تقریبا بدون غلط تکرار کنم، دیدم اون صحنه‌ها عالی بود و من رو مثل هفت بار قبلی به وجد آورد. به‌خصوص که دیالوگ برخی از صحنه‌ها رو بازیگرها، تکرار می‌کردند. و تقریبا بدون نقص داشتند دیالوگ‌های بیست سال گذشته خودشون رو می‌خوندن. احساسش بین‌ظیر بود.

اما یک چیز ناراحت کننده در مورد این قسمت بود. اما قبلش لازمه یه گریزی به سریال بزنم دوباره. من هر هفت باری که سریال رو دیدم، لحظات آخرش بسیار ناراحت شدم. چون می‌دونستم باید به زندگی عادی و معمولی خودم برگردم. به کارهایی که دارم، به دنیای واقعی خودم، به خصوص به دنیایی که در اون خبری از این سریال نیست. به خصوص که می‌دونستم در زندگی خودم، تقریبا هیچچیزی ندارم. در اون سریال و بعد از ده فصل، می‌دیدم که شخصیت‌ها به مرور به جایگاهی می‌رسن. مثلا یکی در کارش موفق میشه، دو نفر بچه دار می‌شن، دو نفر ازدواج می‌کنن. در واقع آینده خودشون رو می‌سازن و قراره خوشبخت بشن. ولی من تنها سریال رو تموم کردم و این حس تهی بودنه، هر بار اذیتم می‌کرد و دلیل اصلی اینکه بار هفتم سریال رو شیفت دیلیت کردم همین بود. حس غم اون قسمت‌های پایانی سریال اونقدر زیاد بود که هربار منو در عین اینکه به خنده وامی‌داشت، ناراحتم می‌کرد. امروز که این قسمت رو دیدم، همون حس به من مستولی شد. نمی‌دونم چه حسی بود. نمی‌دونم چی بود یا منشاش از کجا بود، ولی می‌دونم که اذیتم کرد و بسیار ناراحت شدم. شاید حس حسادت به موفقیت آدم‌های دیگه، شاید حس حسادت به خوشحالی دیگران، شاید حس غم از ناموفقیت خودم و اینکه زندگیم تقریبا همون شکلی بوده که بار اول دیدمش. شاید حس اینکه یه خونواده رو پیش خودم دیدم ولی فقط دو ساعت بود و از پیشم رفت. این reunion، دورهمی و گردهم جمع شدن اون شیش نفر نبود. منم جز اون تیم بودم. انگار دوستان خودم بودن و اینکه اینقدر کم می‌دیدمشون ناراحتم کرد. نمی‌دونم. احتمالا یه ترکیبی از همه اینا و موارد دیگه‌ای که بهشون اشاره نکردم هست. بهرحال هرچیزی که هست، تلخ بود. و ناراحتم کرد.

اما سوای بحث ناراحتی، در ابتدای فیلم چقدر احساساتی شدم. حول و حوش هفت هشت دقیقه سریال که بازیگرها دونه دونه به محیط سریال برمیگردن و همو میبینن و احساساتی میشن، من هم احساساتی شدم. غمگین شدم و راستشو بخواید اشک ریختم. احتمالا به همون دلایلی که در دو سه جمله پایانی پاراگراف قبل عرض کردم. و بعد چقدر با سریال خندیدم و حتی شوکه شدم. مثلا من تا امروز نمیفهمیدم که پدرمادر راس و مونیکا، واقعا زن و شوهر هستند. و چه جالب که بعد از 17 سال دیدمشون که همچنان با هم هستن. مثلا نمیدونستم که دست جویی واقعا شکسته بوده. البته منظورم از شوکه شدن این‌ها نیست. در واقع خیلی بی احترامی به سریال هست اگر بگم با اینها شوک شدم. من با اینها فقط کمی به وجد اومدم. شوکه شدنهای من، از لحظاتی بود که شخصیتهای قدیمی ولی غیرثابت سریال، یا کلن اونهایی که نقش کمرنگتری نسبت به شش نفر اصلی داشتند، ظاهر میشدند. جنیس و گانتر و ریچارد و دو سه شخصیت دیگه. ایکاش بقیه رو هم میاوردن. حتی اونهایی که یه قسمت فقط بازی کرده بودن. دیدنشون قطعا حس خوب میداشت. 

به طور کلی، خوشحالم که این قسمت رو دیدم. قطعا در روزهای آینده دوباره این قسمت رو میبینم. خوشحالم که هم فرصت اینو داشتم سریال رو ببینم، هم فرصت اینو داشتم که برای ساخته شدن قسمت جدیدش صبر کنم، و هم فرصت این رو داشتم که این قسمت جدید رو ببینم. نمیدونم شخصیتهای سریال در زندگی واقعیشون چجور آدمهایی هستند. حدس میزنم و البته دوست دارم که آدمهای خوب، پاک و خوشحالی باشند. براشون آرزوی سلامتی و موفقیت همیشگی میکنم. بهرحال دوستای من هستند و دوستشون دارم.