نگاهی به فیلم The Woman in the Window
پیش نوشت: در دو هفته گذشته سه فیلم جدید دیدم. سه فیلمی که تازه پخش شدن و من سعی کردم جز اولین نفراتی باشم که میبینمشون. بنابراین برای هر کدوم یک پست جداگانه مینویسم. ترتیبشون هم بر اساس ترتیب فیلمهایی هست که دیدم.
مقدمه: اولین فیلمی که دیدم، The Woman in the Window بود. البته قصدم این بود فیلمی که آنجلیناجولی بازی کرده رو ببینم و اشتباهی دانلود شد، ولی از اشتباه خودم راضیم. یک فیلم نسبتا جنایی و کارآگاهی، کمی کلیشه ای، ولی جالب و بازی خیلی زیبای بازیگر محبوبم. این فیلم محصول امسال هست، نتفلیکس ساخته، جو رایت بازی کارگردانی کرده و یک ساعت و چهل دقیقه هست.
توضیح اولیه: شاید برای تعریف از فیلم همین کافی باشه که اسم بازیگر اصلی رو بیارم: ایمی آدامز. همون شخصیت نقش اصلی در سریال شارپ آبجکتز. من شیفته هنر و البته زیبایی این بازیگر هستم و بسیار تحسینش میکنم. شخصیت اصلی این سریال بود و بازی خیلی خوبی داشت. البته ایشون تنها بازیگر معروف و ستاره فیلم نبود. در این فیلم گری اولدمن و جولیان مور و برایان هنری هم حضور داشتند و فیلم رو به خوبی پیش بردند.
نقد کلی: فیلم موسیقی خاصی نداشت. فیلمبرداری متفاوتی نداشت، داستانش نسبتا کلیشه ای بود، البته قابل پیشبینی نبود، بازیگری نسبتا خوبی داشت. روون و جذاب هم بود. در انتها هم یک سری سوالات ایجاد میکنه که بدون جواب هست.
توصیه میشه؟ نمیتونم بگم فیلم خیلی خاص و خوبی هست. بیشتر یه تجربه خوب هست. دو ساعتی از وقتتون رو میگیره و یه فیلم معمولی میبینید و ازش احتمالا لذت میبرید. ولی چیز خاصی نیست. داستان ضعیفی داره و نباید ازش انتظار یه فیلم حرفه ای رو داشته باشید. امتیازش هم 5.7 هست.
داستان فیلم - خطر اسپویل: داستان کلی فیلم از این قرار هست که ایمی آدامز در نقش دکتر آنا فاکس، روانشناس کودکان، یک فرد کاملا گوشه گیر هست که نمیتونه از خونه خارج بشه، علاقه داره محیط خونه نسبتا تاریک باشه، از همسرش جدا شده و یه بچه هشت ساله داره که هرروز باهاشون صحبت میکنه، علاقه به فیلمهای کلاسیک داره و بیمارهاش داخل خونه میان و درمان میشن. یک مستاجر و نظافتچی هم داره. همسایه روبروییشون تازگی به منطقه مهاجرت کرده. صاحب یک پسر 15 ساله هست که بسیار معصومه و مشخصه که دچار کودک آزاری هست، پدرمادر این پسر هم با هم زندگی میکنند. یک روز مادره، جین راسل میاد پیش جین و با هم صحبت میکنند. فرداش جین اتفاقی از پشت پنجره شاهد قتل اون زن هست و به پلیس زنگ میزنه. وقتی پلیس میاد، اون همسایه هم میان در خونه جین. مشخص میشه که جین راسل یکی دیگه هست. آنا هرچی تلاش میکنه توضیح بده فایده نداره. چون معتقده یک نفر دیگه اون زنه هست در حالی که اینطور نیست. زمان میگذره. به مرور مشخص میشه که آنا در تصادفی که خودش مقصر بوده، همسر و دخترشو از دست میده و بعدش دچار گوشه گیری میشه و بعد از اون دچار توهم میشه. «فکر میکرده» هرشب باهاشون صحبت میکنه در حالی که همیشه این اتفاقات در ذهنش میگذشته. کارآگاها هم بهش شک میکنن و در نهایت آنا هم قبول میکنه که اشتباه میکرده. چندروز میگذره و در جریانی دیگه متوجه میشه که حق باهاشه و اتفاقاتی افتاده، اما قاتل اون زن، یک نفر دیگه بوده: همون پسر 15 ساله. شخص مقتول هم، مادر اون پسر 15 ساله بوده، و نه همسر فعلی پدرش. با نظافتچیش میخوابه و اتفاقی آنا رو میبینه و خودشو زن راسل معرفی میکنه. در آخر اون پسره قصد جون آنا رو میکنه و طی یک سری زد و خورد جدی، آنا موفق میشه و زنده میمونه و همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه.
چند نقد:
نقد: این قضیه روابط جین با نظافتچی شخصی که همسایه خونواده ش هست خیلی بیمزه بود.
نقد: چرا آلیستر راسل، شوهر خونواده در یک بخشی از فیلم میاد و از آنا میپرسه که همسرش امروز اونجا بوده یا نه.
نقد: چرا پسرشو کتک میزنه؟ البته شاید من بد فهمیدم. مثلا پدره از قضیه آگاهه احتمالا.
نقد: چرا همون لحظه اول نقاشی رو بیرون نمیکشه و به کارآگاها نشون بده؟ در واقع این یک ایراد به فیلم هست. چون من یادم بود چنین چیزی هست و مثلا شخصیت اصلی اینو فراموش کرده بود.
نقد: چرا عین بچه آدم اون لحظه که میتونست عکس نگرفت؟