مطلب زیر رو نمیدونم در چه بخشی قرار بدم. شخصی یا بحث. اصلا در مورد نوشتنش دو به شک بودم. نمیدونم کار درستیه که در این مورد بنویسم یا نه. ولی لازم دیدم بنویسم.

در زندگی من، اسم پریسا خیلی کاربرد داشته. از بچگی و در مهدکودک دختری به نام پریسا بود که مادرش همکار و بهترین دوست مادر من بود. سال 97 متاسفانه دچار بیماری سرطان شد ولی خوشبختانه در دو سال بعدی، بهبودی کامل به دست آورد و خوشحالم که به زندگی عادی برگشته. در شرف ازدواج هست و ... . به طور کلی هم با فکر کردن بهش خاطرات خوب زنده میشه. در حقش اونقدر که باید خوب نبودم، ولی همیشه به عنوان یه شخصیت قدیمی و دوست داشتنی، دوستش داشتم.

اولین رابطه ای که تجربه کردم، وقتی نوزده سالم بود، با دختری به نام پریسا بود که تنها چهار کوچه با ما فاصله داشت. البته اون رو از طریق فیسبوک و دوستهای مشترکی پیدا کردم که همدانشگاهی بودیم. یعنی در واقع از اول همدانشگاهی بودیم بعد تو فیسبوک از این طریق پیداش کردم و بعد فهمیدم که هممحله ای هستیم. بگذریم. صرف نظر از خوب یا بد بودن رابطه یا اون فرد، اون دوران رو همیشه با خاطرات خوب یاداوری میکنم.

آخرین رابطه ای هم که داشتم، مربوط میشه به سال اول دکترا، 98، که با دختری به نام پریسا دوست شدم. در مورد چند و چون اون رابطه به لحاظ اخلاقی الان درست نیست حرفی بزنم. ولی فقط به همین نکته تاکید کنم که اسمش پریسا بود.

اما در زندگی من یک پریسا دیگه هم حضور داشته. با قدمی بالا ولی نوع و رفتاری بسیار متفاوت. مطلب این پست در رابطه با ایشون هست. این پریسا رو از بچگی که نه، ولی از حدود هفت هشت سالگی احتمالا میشناسم. در واقع پدرمادرش دوست خونوادگیمون بودن. از خوب بودن پدرمادرش هم هرچی بگم کم گفتم. یبار در سال سوم راهنمایی یا اول دبیرستان چند نفر از بچه ها، که احتمالا زا سه خونواده بودیم، یعنی حدودا 5 6 نفر، یه گردشی در کرمانشاه داشتیم و خوش گذروندیم. از بعد از اون سفر، احساس کردم این پریسا، که یکی دو سال ازم کوچیکتر بود، بهم حسی پیدا کرده. از بعد از اون سفر بهم زنگ میزد و عیدو تبریک میگفت، سوال میپرسید و مسیج میداد و ... . متوجه شده بودم که بهم علاقه داره ولی هرکاری کردم که با بیتفاوتی بهش نشون بدم که بهش علاقه ندارم، باز هم به سمتم حرکت کرد. باز هم به پیام دادنش ادامه داد. یک دوره تونستم بهش بگم که بخاطر کنکور سرم شلوغ هست و یک سالی بهم پیام نداد. یک دوره هم به اسم کنکور خودش، تونستم باهاش ارتباطی نداشته باشم. امیدوار بودم که حس و عشقی که به من داشته از سرش بیوفته. ولی متاسفانه هربار بعد از یک سال برمیگشت و تازه نفس تر از قبل میشد. هم فامیل بود و احترامش واجب بود، هم از طرفی چون مستقیما بهم نگفته بود که بهم علاقه داره، نمیتونستم بهش جواب منفی بدم. بارها بهش گفتم که با کسی در رابطه هستم، ولی گوش نکرد. نسبت به پیامهاش سرد شدم و جواب نمیدادم یا دیر جواب میدادم یا تماس تلفنیش رو پاسخ نمیدادم، ولی باز هم ادامه میداد. به معنی کلمه هرکاری که کردم، نتیجه نداشت. این قضیه اونقدر تداوم داشت که به دوره کنکور ارشدم هم رسید. بهش گفتم که میخوام درس بخونم و دوباره کنار رفت. اما این بار بعد از کنکور، احتمالا در اردیبهشت و در بحبوخه استرس نتیجه، یه متن بلندی برام نوشت و ازم گلایه کرد. که مثلا من لیاقتشو نداشتم ولی اون بهم علاقه داشته، یا مواردی از این دست. حالا دقیقا یادم نمیاد چی ها بودن. من که هم از پیامهای زیاد این فرد در طول این سالها خسته شده بودم، هم دلم به حال کسی میسوخت که اینهمه ساله بهم وابسته هست و منتظر منه، و هم از رفتاراتش عصبانی و کلافه شده بودم، تصمیم گرفتم یک بار جدی باهاش برخورد کنم. پیام نسبتا تندی بهش دادم و بعد از همه جا بلاکش کردم. با اینکه این رفتار در حق یک فرد آشنا درست نیست، ولی نیاز دیدم اینکارو کنم که عقب بره. از همه جا بلاک شد. و دیگه ارتباطی باهام نداشت. اون دوران رو به خوبی یادم میاد که چقدر استرس کشیدم و گفتم اگر کنکورم بد بشه سر بدرفتاری من با اون بوده. از طرفی خوشحال بودم که تونستم یه پیام تند بهش بدم چون بالاخره بعد از شاید هشت سال اقرار کرده بود که بهم علاقه داره و فرصت داشتم که بگم علاقه ندارم. ولی خب برای منی که با ادمهای کمی برخورد تند داشتم، اون رفتار ناراحتم کرده بود. تمام مدت سوالم این بود که چطور این همه سال متوجه نشده که بهش علاقه دارم. چطور عشقی هست که میبینه من باهاش خوب نیستم، ولی ادامه داده. میدونه هیچ احساسی بهش ندارم ولی در کارش تداوم داشته.حقیقتا از این رفتارهاش ناراحت و عصبانی بودم.

بهرحال. گذشت. در طول یکی دو سال اخیر دو سه باری یواشکی یه توییتی از من رو لایک کرده بود. البته منو فالو نکرد هیچوقت. من هم سعی کردم نادیده بگیرم. میدونستم که هنوز حسی بهم داره. ولی اگر مثلا سال 93 میتونستم به عنوان یه دوست خونوادگی باهاش برخورد خوبی داشته باشم، از بعد از اون سال و اصرارهای بیش از حدش، ازش خسته و کلافه بودم و به زبون ساده، ازش بدم میومد. یه مدتی گذشت. تا حدود یک هفته ده روز اخیر. دیدم که توییتر منو فالو کرده. اینستا هم همینطور. تو اینستا درخواستشو رد کردم، ولی توییتر چون پیج پابلیکی داشتم، نمیشد کاری کرد. سعی کردم رفتار مودبانه خودم رو داشته باشم و بلاکش نکنم. این مدت توییتهامو لایک کرده، ریتوییت کرده. اینستا دوباره درخواست داده. ولی نه پیام داده نه کامنت گذاشته. منم فالوبک نکردم. یبار دیدم تلگرام یه پیامی داده ولی خیلی زود پاکش کرده. متاسفانه به نظر میرسه دوران جدیدی شروع شده و میخواد دوباره باهام ارتباط داشته باشه. کلافه هستم و نمیدونم چیکار کنم.

این رفتار اگر به طور مخالف بود، واژه آزار جنسی بهم چسبونده میشد. الان دارم احساس میکنم که آزار جنسی داره علیه من صورت میگیره. من با بیتوجهی و ادب و رفتار غیرمستقیم یا با رفتار تند و مستقیم بارها و بارها بهش نشون دادم که علاقه ای به ارتباط ندارم. این وسط من هم دارم آزار میبینم. ولی متاسفانه طرف مقابل متوجه نمیشه. البته این نوع آزار که یک خانومی بهم حسی داشته باشه و من متقابلا اون حس رو نداشته باشم قبلا چندبار دیگه برام پیش اومده بود. ولی این بار شدیدترینش بود و ازش کلافه هستم. در زندگی خودم، وقتی هیجده سالم بود، به دختری به نام مروارید علاقه داشتم و یه دوره ای بهش همین نوع آزار رو رسوندم. آزار جنسی یا جسمی نبود. صرفا نتونستم بپدیرم که بهم حسی نداره. ولی خیلی زود فهمیدم و کنار کشیدم. بیتجربه بودم و باید زودتر کنار میکشیدم، ولی در کل آزار خیلی بزرگی براش نداشتم. اما نمیدونم چرا این شخص متوجه نمیشه. حدود دوازده ساله که متوجه نمیشه. خیلی مهمه یاد بگیریم کجا کنار بکشیم. 

البته شاید دارم تند برخورد میکنم و واقعا الان با اون نیات حسی بهم نداره. هرچند که 99.99 درصد مطمئن هستم که حس داره، ولی بهرحال احتمالات رو در نظر میگیرم که قضاوت یک طرفه وجود نداشته باشه. ولی اینقدر از رفتاراتش ناراحت و ناامید شدم که حتی نمیخوام در فضای مجازی ببینمش. خونواده شو بینهایت دوست دارم. افرادی عزیزی هستند. ولی نمیخوام خودشو ببینم. ایکاش میفهمید.

 

ببخشید که در این متن، عنوان «شخصی» وجود نداشت. احساس کردم لازمه این غرنامه رو از سطح شخصی به سطح عمومی ارتقا بدم. شاید خودمون برای افراد دیگری، چنین آدمی هستیم. باید یاد بگیریم مراقب رفتار خودمون باشیم.