تقدیم به دکتر آراسته
برای دکتر آراسته
گمان میبرم سال 97 بود. دانشجوی ترم دوم ارشد دانشگاه تهران بودم. یک بار، احتمالا یکشنبه، که در مسیر پیاده روی همیشگیام در بلوار مولانا بودم، بنا به خواسته مادرم، از ماهی فروشی محل، چندکیلو ماهی خریدم. شلوار اسلشی به پا داشتم و تیشرت از رنگ افتادهای که خاص پیاده روی و ورزش صبحگاهی من بود. ماهی را خریدم و به قصد برگشت به منزل بودم که در یک خودرو، چهره آشنایی دیدم. دکتر آراسته بود. از سر و وضع خودم خجالت کشیدم و نزد وی نرفتم. وقتی به منزل رسیدم، به ایشان ایمیل زدم و ماوقع را شرح دادم. تشکر کرد و گفت «سری به من بزن». فورا از او درخواست وقت ملاقات کردم و برای سشنبه قرار ملاقات تنظیم کردیم. برای اولین بار بود که او را در سمت ریاست دانشگاه علمی کاربردی میدیدم. برای بار اول بود که دفتر و میز او را دیدم. وقتی از حضور من مطلق شد، از دفتر بیرون آمد و به استقبالم رسید. مثل همیشه چهره مهربان و لبخند همیشگیاش را داشت. خسته بود ولی لبخند را فراموش نکرده بود. تیپ زیبا و کت قهوهای روشنی که داشت، باعث میشد یکی از خوشتیپترین افراد نزد من باشد. دست داد و با هم به داخل اتاقش رفتیم. برایم چایی آورد و از هر در سخنی گفتیم. آن روز به بحث و احوالپرسی اختصاص داشت.
اما این آخرین دیدار ما نبود. چند دفعه دیگر نیز نزد وی رفتم. آخرین بار، چندروز قبل از قرنطینه بود. قرار بود در مورد موضوعی مشترک صحبت کنیم که من از وی درخواست کردم که استاد راهنما دوم پایاننامه دکترایم باشد. کمی بحث کردیم. قرار شد دوباره همدیگر را ببینیم. خورد به کرونا و دیگر توفیق دیدار حاصل نگشت. یکشنبه همین هفته بود که با خودم گفتم، هرطور شده دکتر را ببینم. خواستم تماس بگیرم ولی تصمیم گرفتم پنجشنبه به او ایمیل بزنم و درخواست وقت ملاقات بکنم. چهارشنبه مطلع شدم قرار نیست هیچوقت او را ببینم. قرار نیست هیچوقت به او ایمیلی بزنم. قرار نیست دوباره به من چایی بدهد و اصرار کند یک شکلات اضافه هم بردارم. قرار نیست لبخند همیشگی اش را ببینم. در صورت وی همیشه آثار خستگی وجود داشت ولی هیچگاه لبخند از صورتش پاک نمیشد. فهمیدم قرار نیست این لبخند را دوباره ببینم.
میگویند که با پیر شدن، انسان اطرافیانش را از دست میدهد. نمیدانم من پیر شدم یا واحد پیری را کاهش دادهاند که من اینهمه تلخی چشیدهام. در طول زندگیام، عمو، مادربزرگ، عمه، زنعمو، خاله و یک عمه دیگر را از دست دادهام. به جز فوت عمویم، با بقیه مرگها کنار آمدم. خودم را چنین ارزیابی میکردم که با مقوله مرگ آشنا شدهام و میتوانم به سادگی آن را بپذیرم. اما دکتر آراسته و فوت وی، نشان داد ضعیفتر از این هستم که بتوانم به سادگی از آن بگذرم. راستش را بگویم، سنگینی عجیبی در قلبم احساس میکنم. اما سنگینی نیست. بیشتر به شکل حفره میماند. انگار که بخشی از قلبم نیست. انگار که بخشی از وجودم نیست. انگار که دیروز چهارشنبه، بعد از آنکه پنج بار خبر را در کانال دانشگاه دیدم تا باور کردم خبری که میخوانم حقیقت دارد، انگار همان روز، بخشی از من برای همیشه از من جدا شد.
به من گفتند «برای استاد که آدم نمیکند». راست هم گفتند. ولی نمیدانند که دکتر آراسته تنها یک استاد نبود. دکتر آراسته معلم ما بود. معلم اخلاق، معلم طرز فکر کردن، معلم آبیاری و آبهای زیرزمینی. دکتر آراسته چیزی فراتر از معلم بود. احساس دلسوزی او هم، از جنسی غیر از رابطه استاد و شاگردی بود. او، ما را دوست داشت، برای ما ارزش و احترام قائل میشد، برای ما خوشحال و ناراحت میشد، برای ما نگران میشد، و به ما کمک میکرد. راست میگویند. آدم برای استادش ممکن است که گریه نکند، ولی برای شخصی چون دکتر آراسته، باید گریست. برای وی نه، برای خودمان که دیگر قرار نیست او را ببینیم.
دکتر آراسته دوستت داریم و میدانیم که در آرامش هستی و میدانیم که یادت همیشه گرامی میماند.