در پست قبلی در مورد افسردگی و اضطراب خودم و تجربه روانپزشکم نوشتم. اینجا میخوام از عللشون اسم ببرم. 

اول از اضطراب: فکر میکنم یازده سالم بود که متوجه شدم از یک بیماری عجیبی رنج میبرم. اینطور بود که هربار مادرم بیرون از خونه میرفت، یا بابام قدم میزد، یا برادرم سرفه میکرد، احساس میکردم به زودی میمیرن. مثلا میگفتم نکنه برادرم خفه بشه و بمیره. نکنه مادرم تو راه ماشین بهش بزنه و بمیره. نکنه بابام در اثر عصبانیت از یه مشکلی سر کارش سکته کنه و بمیره. همیشه این فکر و خیالا با من بود و منو عذاب میداد. جلوتر اومدم و با وجود کنکور استرس بیشتر شد و تقریبا تمام زندگیم رو فراگرفت. این اواخر سر هرچیزی استرس داشتم. ریشه اضطراب در من از اینجا نشات میگیره.

از افسردگی بگم: راستش من بچه پرانرژی و سرزنده و سرحالی بودم همیشه. داشتم خوب پیش میرفتم. اما یک دفعه اول دبیرستان دیدم هرچی میخونم، نمره نمیگیرم. به اندازه همه تلاش میکردم ولی معدلم هیجده شد. این قضیه باعث شد دچار افسردگی بشم. نتیجه کنکور افسردگی رو تشدید کرد. این شد که افسردگی هم شروع شد و هنوز باهام مونده.

احساس میکنم اگر در زندگیم موفقتر باشم، افسردگی از بین میره. عوامل دیگری هم هستند. در درجه اول موفقیت در زندگی. در درجه دوم پول، در درجه سوم خارج رفتن، در درجه چهارم هیکل خوب، در درجه پنجم موهای پرپشت. میخوام به همه اینا برسم. تلاشمو براشون میکنم. دارم تلاش میکنم خوب بشم...